یعنی باورم نمیشهه تا من امشبب بعد صد سالمم اومدم روسری مورد علاقموو بردارمم یکی پیام داد کهه روسری رو میخوادد🤣🤣😞
-[وای امشب حسین رو دیدم و واقعا این کودک نقطه ی مقابل ایلیاستت قیافش خیلی موده و همیشه میخوابه و صدا اصن ازش درنمیاد و مود قیافش اینجوریه ای بابا چقد سر و صدا میکنید اشتباهی کردیم اومدیم توی این دنیاها و یا مثلاً اینجوریه که حالا چی که الان داری برا ذوق میکنی و لپم رو میکنی بزا تو حال خودم باشمم و واقعاا نگاه این کودکک زیرنویس داره و حتی زمانی هم از چیزی ناراحتهه و میخواد گریه کنه بازمم صدای خاصی ازش درنمیاد و برای منی که همیشه در حال دوییدن دنبال ایلیام تا خودکشی نکنه و التماسش میکنم تروخدا یه دقیقه ماتحتت رو بزار زمین واقعاا این بچه برام جالب بود؛}
- امشب دوباره وقتی ازم پرسید راستی تو خیلی فلانی رو دوست داشتی ، هنوزم مطمئنم براش گریه میکنی ؟! و من دوباره یادم اومد که شاید من فک میکنم آره دیگه برام عادی شده ولی همیشه تا ابد دلتنگِ تو میمونم دختر کوچولوی من :))
چیزی که این همه سال توی ذهنم بود و با هر اتفاق هی توی ذهنم تکرار میشد این بود که تو که بیشتر از همه از احساسات من خبر داشتی و میدونستی من توی اون تایم شکسته ترینم ولی بازم اون همه باهام بد بودی و کاری بهم نداشتی!؟)).