فک کنید دیگه هر روز تا طبقه سوم نمیریم و پدرمون در نمیادد دیگه پشت میله های سایت نمیشینیم دیگه مث هر روز یلدا نمیبینم که شهلا کرده و داره میاد سمت کلاسس دیگه زی زی و ستایش بهم دست نمیدن تا دستاشون قطع شده دیگه سودا نمیاد از خودش اصوات نامعلوم دربیاره .
من هی بعضیااا رو میبینم خداروشکر میگممم بابتت اینکهه در این حدد خودمو بدبخت نکردممم.
امروز صبح که سوار شدم یه دختره پشت فرمون بودد با یه لبخند قشنگی برگشت نگامم کردد انگار که هزار سال همو میشناسیم ، وقتی هم خواستتت از ماشین پیاده شهه دوباره همونن لبخند قشنگشوو زد و خیلی حس خوبیی بهمم دادد دوست دارم از این بعد لبخند صداش کنمم.