17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟣 قسمت یازدهم
🔸استاد محمد ناصری فر
▫️کشمش و درگیری در روایت چیست؟!
_روایت وقتی جذاب می شود که کشمکش اتفاق بیافتد،یعنی زندگی از حالت روزمره خود عبورکند و وارد چالش ها وهیجانات شود.
▫️چطور می توانیم کشمکش را پيدا کنیم؟!
1⃣ بادقت بیشتری به اطراف نگاه کنیم و به جزئیات توجه کنیم.
2⃣ باچالش هایی همراه شوید که کنشگری را درشما ایجاد کند و شما بتوانید دریک موقعیت اتفاق بیافرینید.
با قسمت های بعدی همراه ما باشید...😇
📽 لینک مشاهده ویدیو در آپارات:
https://www.aparat.com/v/bwf5bmp
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_روایت
#روایت_نویسی
@jet8ir
45.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟣 قسمت دوازدهم
🔸استاد محمد ناصری فر
▫️فوت های کوزهگری یک روایت پیشرفته چیست؟!
_هفت تکنیک یک روایت پیشرفته:
1⃣ آرزو کردن
2⃣ بیان افکار و احساسات درونی
3⃣ مقایسه کردن
4⃣ خاطرات مرتبط
5⃣ مخاطب خیالی
6⃣ مخاطب فرضی
7⃣ مخاطب قراردادن خواننده
⭕️ آخرین ویدیو قبل از تکمیل بوم خلق روایت رو ببینید و اگر فرصت نکردید بوم رو تکمیل کنید،حتما تا یکشنبه تکمیل کنید🤗
📽 لینک مشاهده ویدیو در آپارات:
https://www.aparat.com/v/mzha2hv
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_روایت
#روایت_نویسی
@jet8ir
🔸نمونه روایت یکی از دانش آموزان🔸
تازه از کشور عراق رسیده بودیم ایران. بعد از رد شدن از گیت و ورود به کشور، به آسمان نگاهی میاندازم و لبخندی روی لبم میآید و خدا را شکر میکنم که بار دیگر توانستم در حریم حضرت عشق، اباعبدالله الحسین «ع» پا بگذارم و ایشان را زیارت کنم. ساعت از 9 شب گذشته بود که من و خانوادهام به پارکینگی که ماشینمان را پارک کرده بودیم، رسیدیم. در حال جابهجایی وسایل بودیم که ناگهان پراید سفیدی که از کنارمان میگذشت، کنار گوشم هنهنکنان خاموش شد و صدای بدی داد که از شدت صدایش با شگفتی و وحشت از جا پریدم و هین بلندی کشیدم. راننده که مرد مهربانی با موهای جوگندمی بود و به نشانهی عزاداری برای امام حسین «ع» لباس مشکی پوشیده بود، از ماشین خارج شد و دستی به سرش کشید و آهی از روی ناراحتی از دهانش خارج شد. کاپوت را بالا داد و زیر لب غرغرکنان به ماشینش گفت: «من که قبل از اینکه اینجا بزارمت، بردمت تعمیرگاه. اوستا گفت که خوب کار میکنی و تا فضا هم که خواسته باشم من رو میبری. یعنی همهی حرفهای مکانیک الکی بود و فقط ما رو میخواست تلکه کنه.»
تعجب کرده بودم. اگر ماشینش را تعمیرگاه برده بود و گفته بودند که مشکلی نیست، پس چرا الان باید خراب شود؟ در همین فکرها بودم که دیدم پدرم به سمتش رفت و با او گرم گفتوگو شد. صدای پدرم را میشنیدم که میگفت: «نگران نباشید، انشاءالله درست میشود. حتما یک حکمتی داشته.» از مکالمهشان متوجه شدم که آن مرد نامش آقای شکوهمند است و از شهر سبزوار راهی کربلا شده است. چه جالب، هماستانی هم که درآمدیم! توی دلم از خدا خواستم که زودتر کارشان را راه بیندازد. طفلک زن و بچههایش که یک گوشه روی زمین آسفالت نشسته بودند و از شدت خستگی چشمانشان قرمز شده بود و روی هم میافتاد. با خود گفتم ای کاش عمویم که مکانیک ماهری است، الان اینجا بود و کار این بنده خدا را راه میانداخت.
بعد از مدتی که با ماشین ور رفتند و به نتیجهای نرسیدند، یکی از دوستان پدرم که با خانوادهاش همسفر ما شده بودند، آمد و مثل مکانیکها دست به آچار نگاهی به ماشین کرد و دستی به ریشهایش کشید و متفکرانه به پدرم گفت: «فکر کنم اگر باطری ماشین شما رو وصل کنیم، ماشینِ این آقا روشن بشه.» بعد از دردسرهای زیاد و وصل کردن باطری ماشینمان به ماشین آقای شکوهمند، بالاخره با کلی استارت زدن، ماشینشان روشن شد و من از خوشحالی لبخند پررنگی زدم و خدا را شکر کردم. آقای شکوهمند هم با خوشحالی از پدرم تشکر کرد و دعای خیرش بدرقه راهمان شد.
به سمت شهرمان به راه افتادیم و بعد از گذشت دهها ساعت، به شهر زیبای داورزن رسیدیم. بعد از زدن بنزین، اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتیم. پدرم هرچه استارت میزد، ماشین روشن نمیشد و من در این فکر بودم که نکند به خاطر وصل کردن باطری ماشینمان به ماشین آقای شکوهمند این اتفاق افتاده است. به وضعیتمان که نگاه میکردم، خندهام میگرفت. مانند از جنگ برگشتهها کنار جاده و زیر آفتاب داغ مرداد ماه نشسته بودیم و پدرم و دوستش هم مشغول تعمیر ماشین بودند.
بعد از مدتی، پیکان سفید رنگی کنار جاده ترمز زد و مردی با لباسهای مکانیکی از ماشین پیاده شد و رو به پدرم گفت: «اتفاقی از کنار جاده رد میشدم که دیدم کاپوتو دادی بالا، اومدم ببینم کاری چیزی نداری، کمکی نمیخوای؟» پدرم هم که از خدا خواسته، گفت: «نمیدونم والا، هر چی استارت میزنم روشن نمیشه.» بعد از گذشت تقریبا یک ربع که با ماشینمان درگیر بود، گفت که یکی از پیچهای اصلی یکم شل شده است، ولی میتواند تا درگز ما را برساند و بهتر است آنجا ماشین را به تعمیرگاه ببریم.
بالاخره به درگز رسیدیم و پدرم ماشین را چند روزی دست عمویم سپرد تا نگاهی به آن بیاندازد. عمویم بعد از بررسی ماشین به پدرم گفته بود که خدا خیلی بهت رحم کرد که این ماشین تو رو توی جاده نذاشت وگرنه باید بقیه راه رو با جرثقیل میاومدی، چرا که یکی از پیچها هرز شده بود و اگر باز میشد ممکن بود ماشینت دیگه روشن نشود. و من با خودم گفتم: «نه تنها ماشینمان به خاطر وصل کردن باطری به ماشین آقای شکوهمند خراب نشد، بلکه به خاطر دعای خیر آقای شکوهمند بود که ما صحیح و سالم به شهرمان رسیدیم.» و یاد ضربالمثلی افتادم که ورد زبان پدرم است: «تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز.»
@jet8ir
#حکایت_ادمین
همین الان..
یکی ازبچه های شهرستان زاوه زنگ زد به من و گفت:
وااااای..
الان رقابت حضوریمون هست و زنگ زدیم شما یه چیزی بهمون بگین که آروم بشیم و استرس نداشته باشیم💆🏻♀
منم همونجا سوار اتوبوس بودم و نزدیک به ایستگاهی که از جای حرم رد میشه
گفتم:بهاره، گوشی رو بزار رو بلندگو که دوستات هم صدای منو بشنون
وقتی گذاشت، بعد از کلی قربون صدقه رفتن بچه های پایه کار لیگ جت مون گفتم: چه خوش موقع زنگ زدین🙃
الان از روبه روی حرم رد میشم و برای همتون دعااا میکنم🥺
بیاد خانواده خوب لیگ جت مون هستیم همیشه🥰
امروز ویژه تر مخصوص بچه های شهرستان #زاوه 😎
راستی تا ظهر یه خبر خوش هم داریم براتون که الان نمیگمممم🤫🤔
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_رسانه
#رقابت_حضوری_شهرستان
@jet8ir
⭕️ باتوجه به درخواست مکرر شما عزیزان، آخرین مهلت بوم خلق روایت ۵ بهمن ماه می باشد.
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_روایت
#بوم_خلق_روایت
@jet8ir
قطار رقابت حضوری به مشهد رسید 🚞
🔹رقابت بوم تفکر نقاد تیمی پسران🔹
⏰ زمان:
پنجشنبه ۴ بهمن، ساعت ۹ تا ۱۱
📌مکان:
مجتمع دانشجویی امام رضا (ع)
بین فدائیان اسلام۲ و میدان بسیج
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_رسانه
#رقابت_حضوری_مشهد
@jet8ir
و اما مقصد بعدی...
▪️رقابت حضوری دختران ناحیه۴ مشهد▪️
⭕️ در سه نقطه از شهر:
📌مکان:
۱.دبیرستان عاصمی،ابوطالب ۱۵،کوچه اول، سمت راست
⏰ زمان:
چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۳
ساعت ۱۱:۴۵
📌مکان:
۲.دبیرستان پروین اعتصامی، دورمیدان راهنمایی به سمت آبکوه،
⏰ زمان:
چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۳
ساعت ۹:۳۰
📌مکان:
۳.ایثارگران ۸، صفدری نژاد ۱۹ دبیرستان شهید طباطبایی
⏰ زمان:
چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۳
ساعت ۹:۳۰
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_رسانه
#رقابت_حضوری_مشهد
@jet8ir
🛑 رقابت حضوری دختران ناحیه ۵ مشهد
📌مکان:
شهرک شهید رجایی، ابتدای خیابان پور سینا، مدرسه امام رضا عليهالسلام
⏰ زمان:
پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۴
ساعت ۹صبح
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_رسانه
#رقابت_حضوری_مشهد
@jet8ir
🛑 رقابت حضوری دختران ناحیه۶ مشهد
📌مکان:
بلوار هفت تیر، میدان هشتم شهریور، دارالقرآن امام حسین عليهالسلام
⏰ زمان:
پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۴
ساعت ۹صبح
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_رسانه
#رقابت_حضوری_مشهد
@jet8ir
#روایت_رقابت
نام روشنگران تاریکی به تحقق پیوست!👀
دیروز حوالی عصر بود که مربی خوش ذوق ما خانم مقدم از شهرستان بجستان بعد از اینکه کلیییی از دختر خانومای بجستان و حس وحال خوب رقابت حضوریشون تعریف کردند این عکس رو فرستادن و گفتن:
ظهر زمانیکه رقابت حضوری ما بوده، برق ها قطع شده و این اتفاق برای تیمی که اسمش #روشنگران_تاریکی بوده، یک اتفاق بیادموندنی شده😅🔦
خواستم بگم:
بچه های لیگ جت همینقددددر رمانتیکن و خاص😌
دیگه تاریخ تولد رند در نظرشون نمیاد که!😎
🔆 پیش به سوی روشنایی
#لیگ_جت
#سواد_رسانه
#رقابت_حضوری_بجستان
@jet8ir