هدایت شده از لئو
ولی خیلی وقته که دیگه زندگی حس عکس گرفتن نداره، درختا گم شدن، آسمون ابر نداره، آفتاب فقط میسوزونه و اذیت میکنه، دیوارا فقط فاصله میندازن، درا فقط باز و بسته میشن، پنجرهها جلوی باد رو میگیرن. انگار همهچیز فقط داره طبق روال عادی خودش پیش میره. زندگی واقعا کسلکنندهست. این وسطم اونی که نمیدونه چیکار داره با خودش و زندگیش میکنه منم. هیچی مزه نمیده، همهچی تکراریه و تاریک. خوابم من توی بیداری، شمع زندگی خاموش شده و کبریتا هم تموم شدن.
مکالمه من آبجیم ساعت ۲ شب
+حنانه من خوابم نمیبره
_آجی تو ۱۰ دقیقه نشد دراز کشیدی
+چی میگی بابا بیشتر شد من ۵ دقیقه دراز کشیدم
_حانیه چی میگی من میگم۱۰ دقیقه تو میگی ۵ دقیقه
+(کاملا رندوم شروع میکنه به زدن کاتا های کاراته*
_(من با خنده)آجی خل شدی؟😂
+(یهو سیخ وایمیسته )من خشک شدم دیگه تکون نمیخورم
_حانیه آجی از وقت خوابت گذشته بیا برو بخواب
+وی به سمت رخت خواب حرکت میکند
من:🤦♀🤷♀
هر چقدر پروف آدمای رندوم رو نگاه میکنم بیشتر به این پی میبرم که ما دختر ایرانی زشت نداریم ...✨😭
(به خودت بگیر خوشگلعلی)
هدایت شده از آنچه بر فَنیا میگذرد.
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو منو رها کنی کجا برم امام حسن(ع)💚(:
زنگ زدم یه یگانه که آقا امشب بیا تجمع یگانه گفت نه نمیام حال ندارم مامانش از پشت گوشی گفت اگه نری مسجد میبرمت تجمع بعد من گفتم یگانه یعنی میخای بین من و خانم مسعودی اونو انتخاب کنی بعد یگانه گفت نه همون میام پیش تو کلی حرف دارم باهات
بعد من اینجوری بودم که باشه دوسی خداحافظ😭😂✨
کلا منو یگانه ۵ روز همو نمیبینم انقدر اتفاق های عجیب میافته که اصلا....
یعنی هروز زندگی ما برای خودش یه دراما عه.💔😂