هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗗𝗲 𝗠𝗲𝗟𝗶𝗞𝗮🍷🕊
عاشق پسر دوست مادرم شده بودم؛
یه عشق پنهونی و آتیشی.
فکر میکردم اونم منو میخواد، تا اینکه مادرم...مادرم یه جوری بازی زو چرخوند که خواهرم نشست پای سفره عقد کسی که همه دنیایی من بود!
شب عروسی خواهرم ،واسم جهنم بود.
خواستم برم تو حیاط که صدایی از اتاق خواهرم شنیدم که باعث شد همونجا خشکم بزنه...!
واسه خوندن رمان فوق هیجaنی پیوستن بزن😢❌
https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba