eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ یابن الحسن! سلام! ﺳﺎﻋتــ⏰ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﻭ ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺍﺷﺘﯿﺎﻗﺘﺎﻥ ﻧﻔﺴي ﺟﻔﺖ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩ... ﻭﻗﺖ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺳﺤﺮﺕ ﭼﺸﻢ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺣﺲ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩ..🍃🎈 یابن الحسن! سلام! .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت88 با آمدن خانم ولدی داخل
🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯 🕰 –معرفت به چی داشت؟ به خودش یا... ریشش را کشیدم و لبخند زدم. –شما فکر کن معرفت به همه‌چیز داشت. اگه منظورت خداست که می‌دونم آخرش میخوای به اونجا برسونی آره داشت. اگه نداشت که اونم میشد لنگه‌ی اون یکی‌ها، تازه چقدرم زمینه برای مثل اونا شدن براش فراهم بود. –اوم. خدارو شکر یه آدم به این دنیا اضافه شد. اصلا نگرانش نباش، هر اتفاقی براش بیفته، حتما به صلاحشه، بهتره دعا کنیم عاقبت بخیر بشه. شیشه‌ی ماشین را پایین کشید و ادامه داد: –راستی یه مشتری توپ واسه ماشینت پیدا شده. البته من نمی‌شناسمش، یکی از بچه‌ها گفت که از همسایه‌هاشونه. مطمئنم ماشین رو معامله کنی و پول کامران رو بدی حالت بهتر میشه. –عه، دستت درد نکنه، آره بهش گفتم تا آخر هفته پولش رو جور می‌کنم. دیگه یه خط درمیون میاد شرکت. امروزم نیومده بود. کلا یه جوری داره باهام بد تا می‌کنه. رضا گفت: –اینجور آدمها رو نباید باهاشون مدارا کرد، باید از همون روز اول که فهمیدی زیرآبی رفته، حقش رو میزاشتی کف دستش. اون الان طلبکارتم میشه‌ها، حالا ببین کی گفتم. دستی به صورتم کشیدم. –نمی‌تونم رضا، میدونی ما چند ساله با هم رفیقیم. رسمش نیست. رضا پوزخند زد. –نامردی که اون در حقت کرد رسمش بود؟ –نه، ولی خب معرفت اون در اون حده دیگه، رضا زیر چشمی نگاهم کرد. فوری گفتم: –البته معرفت به دوستش، که قبلا داشت ولی حالا نداره. رضا سرش را تکان داد. –وقتی نداره یعنی یه آدم از روی زمین کم شد. صدای رادیو توجهم را جلب کرد. گفتم: –زیادش کن ببینیم رادیو چی میگه. همانطور که صدای پخش را زیاد می‌کرد گفت: –رادیو نیست. صوت از گوشیمه بلوتوثش کردم. –حالا چی میگن؟ چقدر کشتی نوح، کشتی نوح می‌کنن. –دارن در مورد استادیوم المپیک لندن حرف میزنن که چند سال پیش ساخته شد. میگن چرا به شکل کشتی نوح ساخته شده. دارن تحلیل میکنن. شانه‌ایی بالا انداختم. –خب اشکالش چیه؟ قشنگه که. رضا گفت: –اونا که واسه قشنگی این کارارو نمیکنن. کشتی تایتانیک که قشنگتر بود، خوب چرا مثل اون نساختن؟ خندیدم. –خب شاید چون اون غرق شده، ولی این یکی همه رو نجات داد. رضا انگشت سبابه‌اش را بالا برد و گفت: –آفرین، اونوقت چه جور آدمهایی رو نجات داد و کدوما غرق شدن؟ –آدم مثبت ها رو نجات داد دیگه. خب حالا اینا چی میگن؟ –اینا رو نزاشتی گوش کنم. ولی به نظر من اونا میخوان بگن فوتبال برای آدمها مثل کشتی حضرت نوحه که همه رو نجات میده. –عجب تحلیلی کردیا. چه ربطی داره. قیافه‌ی فیلسوفانه‌ایی به خودش گرفت. –حالا ببین، کاری که الان فوتبال با مردم تمام دنیا کرده رو دقت کن. من مخالف تفریح و سرگرمی نیستما، آخه اونا یه جوری حرفه‌ایی همه چیز رو خوب کنار هم چیدن حرفی هم بزنی به واپس گرایی متهم میشی. بعضیها خداشون فوتباله، باور می‌کنی؟ –تو خودتم که فوتبال نگاه میکنی. –آره، ولی من نمی‌پرستمش، تضمین حال خوب و بدم فوتبال نیست. –خب رضا جان، عشقشونه دیگه، جزو علایقشونه. سرش را تکان داد و زیر لب گفت: –یه عشق برنامه ریزی شده. جالبه که تعیین کننده‌ی این عشق و علاقه به چیزی متهم نمیشه. ولی... حرفش را بریدم. –ول کن رضا، الان این حرفها پیش هر عشق فوتبالی بزنی ترورت میکنه. دیگه همه دنبال فوتبالن حتی خانمها، تیم فوتبال خانمها خیلی پیشرفت کرده. –خب این که بد نیست. ورزش دیگه، حالا خانمها هم بهش علاقه پیدا کردن دوست دارن بازی کنن. من اصلا با این چیزا مخالف نیستم. من با ارزش شدن چیزهایی مخالفم که ارزش نیستن ولی چون کسای دیگه این رو واسه ما دیکته میکنن ما هم قبول می کنیم. مثل فوتبالیستی که وقتی بازی شروع میشه آدامس خاصی رو میندازه تو دهنش بعد از تموم شدن بازی آدامس رو ازش میگیرن بسته بندی میکنن تو مزایده میزارنش و ملت هم میرن میخرن. تو هر بازیش این کار رو انجام میده. اینها شدن بت‌ های زمانه‌ی ما. چرا چون بزرگترین تقدس در زمانه‌ی ما جذابیت و سرگرمیه، الان این اشخاص شدن پیامبران مجازی مردم. مثلا میخوان سبک زندگیها رو عوض کنن فقط کافیه اون فوتبالیست معروف یه عکس با سگ بزاره تو فضای مجازی، تموم شد، دیگه از فردا همه دنبال سگ خریدن هستن. مردم دنبال سرگرمی و جذابیت هستن و اونا به وسیله‌ی همین موضوع همه رو می‌تونن رو یه انگشتشون بچرخونن، خیلی راحت. رضا با اخم پوفی کرد و به روبرو خیره شد. گفتم: –خب حالا چرا اینقدر حرص می‌خوری؟ صدای پخش را قطع کرد و گفت: –حرص نمی‌خورم فقط دلم براشون می‌سوزه، از این ساده لوحیشون ناراحت میشم. من هم به روبرو خیره شدم و دیگر حرفی نزدم. رضا از دوستش آدرس شخصی که قرار بود ماشین را ببیند گرفت و زنگ زد. اسمش دانیال بود. آدرس مغازه‌اش را به رضا داد و قرار شد به آنجا برویم. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت89 –معرفت به چی داشت؟ به خودش
🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯🎯 🕰 آقای دانیال که اصلا تیپش به اسمش نمیخورد با آن سیبیلهای از بناگوش در رفته‌اش، بعد از دیدن ماشین ما را به مغازه‌اش دعوت کرد تا سر قیمت به تفاهم برسیم. همین که وارد مغازه شدیم رضا با دیدن تابلوی روی دیوار پقی زیر خنده زد. سقلمه‌ایی به پهلویش زدم و زیر گوشش نجوا کردم. –ببینم می‌تونی مشتری ما رو بپرونی. خنده‌اش را جمع کرد و گفت: –آخه این چیه؟ اونم توی بنگاه که... دانیال برگشت و نگاهی به رضا انداخت. همین باعث شد رضا حرفش را بخورد. دانیال گفت: –خوشتون امده آقا رضا، قابل شما رو نداره، اکثر کسایی که میان اینجا عاشق این تابلو میشن. رضا با چشم‌های گرد شده پرسید: –واقعا؟ دانیال سرش را تکان داد و با خنده گفت: –آره، ولی چون خودم بیشتر دوستش داشتم به کسی ندادمش. رضا پرسید: –می‌تونم یه سوال ازتون بپرسم آقا دانیال؟ دانیال به چشم‌های رضا زل زد. –میشه بگید وقتی ما تابلویی به دیوار میزنیم به چه معنیه؟ دانیال گفت: –خب از اون تابلو خوشمون میاد. من دنباله‌ی حرفش را گرفتم و گفتم: –البته برای زیبایی دیوار هم هست. رضا پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت: –الان این تابلو دیوار رو زیبا کرده یا به گند کشونده؟ چون نمی‌خواستم بحثشان بالا بگیرد، زیر لب به رضا گفتم: –هیس، نمیشه بی‌خیال شی، خب تو نگاه نکن. رضا بی‌تفاوت به حرف من از دانیال پرسید: –آقا دانیال می‌دونستی هر تابلویی که روی دیوار باشه خواسته یا ناخواسته باعث میشه ما بهش توجه کنیم؟ توجه کردن هر روز شما به این تابلو می‌دونید چه عواقبی داره؟ دانیال پشت میزش نشست و گفت: –بی‌خیال آقا رضا، الان چند ساله این تابلو اینجاست هیچ عواقبی هم نداشته. رضا گفت: –تو دقت نکردی، شک نکن توجه تو به این تابلو حتما روی همه کارات و اعمالت تاثیر میزاره. بعد زیر گوش من گفت: –پاشو بریم با این معامله نکن. پولی که از این بگیری واست نمیمونه. –آخه رضا یه تابلوی نیمه برهنه‌ی یه زن که یارو زده بالای سرش به ما چه مربوطه؟ اصلا به معامله چه ربطی داره؟ اما مرغ رضا یک پا داشت. در آخر با اصرارهای من بالاخره معامله جوش خورد. ولی رضا اصلا راضی نبود. فقط به خاطر من دیگر حرفی نزد. البته چشم‌هایش آنقدر حرف میزد که مجالی برای زبانش نمی‌ماند. *** ناگهان احساس سبکی کردم. آزادی. کم‌کم از تنگنایی که داخلش بودم نجات پیدا کردم. تازه وقتی آزاد شدم متوجه شدم چقدر قبلا در جای تنگ و غیر قابل تحملی بودم. با خودم فکر کردم چطور این همه مدت توانستم آن زندان را تحمل کنم. همان لحظه‌ برای لحظه‌ایی بیرون آمدن پروانه از پیله را به یاد آوردم، بارها این صحنه را دیده بودم و حالا خوب می‌فهمیدم چه حس خوبیست پروانه شدن. من در بیمارستان بودم. روی تخت را که نگاه کردم خودم را دیدم. با دیدن جسمم فهمیدم این همان قفسی بود که این همه سال مرا در خودش نگه داشته بود. برای همین حس خوبی نسبت به آن پیدا نکردم. دکتر مدام به پرستارها دستور میداد و خودش هم جسمم را چک می‌کرد. درک می‌کردم که اتفاقی افتاده که خوشایند دکتر و پرستارها نیست ولی برای من خوب بود. برای همین از تلاش آنها احساس رضایت نداشتم. جلوتر رفتم و دکتر را صدا کردم و گفتم خودت رو خسته نکن همینجوری خوبه، من راحتم. ولی او توجهی به من نمی‌کرد. اصلا انگار نه مرا می‌دید و نه صدایم را می‌شنید. آنقدر در کارش پشتکار داشت که خیلی زود از کارم منصرف شدم. به اطراف نگاهی انداختم. وقتی به آن تنگی و تاریکی چند لحظه پیش فکر کردم از خدا از صمیم قلب طلب بخشش کردم. دوباره به جسمم نگاه کردم. کم‌‌کم متوجه شدم که مُرده‌ام. ولی اصلا از درک این موضوع نترسیدم. آنقدر رها و سبک‌بال بودم و حس خوشایندی داشتم که به چیز بدی نمی‌توانستم فکر کنم. دکتر به یکی از پرستارها گفت که دکتر دیگری را صدا بزند. دکتر خیلی پریشان و آشفته بود. در یک لحظه تصویر امیرمحسن از جلوی چشمم گذشت. از همانجا می‌توانستم سالن بیرون اتاق را ببینم. در حقیقت باید اول اراده می‌کردم و بعد اتفاق می‌افتاد. به بیرون از اتاق توجه کردم. امیرمحسن و پدر و مادرم را دیدم. مادر گریه می‌کرد. پریشان و آشفته به نظر می‌رسید. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱🌱 🔹امام صادق عليه السلام: نگاهت را جز از سر مهر و دلسوزى به آنان (پدر و مادر) خيره مكن و صدايت را از صداى آنها بلندتر مگردان ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
♦️به یاد خانه نشینان با غیرت... 🔹توی ‏این روزهایی که بیشتر ماها حوصلمون از قرنطینه و خونه‌نشینی سر رفته، یادمون نره که یه عده‌ برای دفاع از خاک وطن، سال‌های ساله که خونه‌نشین شدند و بیرون نرفتند... 🔹شهید سید‌ حسین آملی جانباز قطع نخاع که ۳۶ سال بعد از مجروحیتش را به سینه بر روی تخت بود و تمام دوران مجروحیت و جانبازی‌اش را با زخم بستر به‌همراه درد و رنج جسمی گذراند، در تمام لحظات فقط شکر‌گزار خدا بود ❤️تا ابد مدیون شما هستیم...🙏 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🦋🦋🌺🦋🦋🦋🌺🦋🦋🦋🌺 ‌دورِ این میز که ‌از خاطره‌هایت می‌گفت باز هم بانی یخ کردن چایم "طو شدی" ..!! .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢💢 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!» پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟» پسر پاسخ داد: «بله پدر!» و پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟» پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنان چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنان رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنان ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنان بی انتهاست! با شنیدن حرف‌های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: «متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌