فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💞ای دل به هزار راه و بیراه مرو
💞گر مرد رهی راه بهشت از اینجاست
🕌یاامام_رضا_مدد.🕌
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
°
#نیایشبامعبود
🌹الهی
در انتظار رحمتت نشستهام
بدهی ڪریمی
ندهی حڪیمی
بخوانی شاڪرم
بــرانی صــابرم
🌹الهی
احوالم چنان است ڪه میدانی
واعمالم چنین است ڪه میبینی
دستڪَیرم باش مهربانا
#آمین
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
(سرش را مثل کبک زیر برف میکند.) :
غریزه جانوران پدیده ای منطقی و جالب است نه غیر منطقی . اینکه می گویند کبک هنگام خطر سرش را زیر برف می کند و با خود می اندیشد چون من دیگران را نمی بینم پس دیگران هم مرا نمی بینند منطقی نیست .پس داستان چیست ؟زیرا هیچ جانوری غریزه ی نادرست ندارد و یکی از معجزات دنیای جانوران همین غریزه ی آنهاست .
در گذشته وقتی که برف تازه می باریده شکارچیان جرگه می کردند یعنی در منطقه ای که کبک داشت از چهار سو آرام و بی صدا پیش می رفتند و منطقۀ شکار را از هر طرف محاصره می کردند و کبکها را می پراندند و در هوا می زدند.
کبک هنگام احساس خطر یک پرش برمی دارد و از ترس چند متر دورتر به سرعت پایین می آید.
پیداست چون زمین پوشیده از برف است این پرنده به دلیل سرعت فرود آمدن گاهی سر و گردن و گاهی تمام بدنش در زیر برف فرو می رود و گاهی تنها دم و دو پایش بیرون از برف می ماند و تا می خواسته خود را از این حالت رهایی دهد در همان چند ثانیه شکارچی چابک خود را به سرعت به آن می رسانده و پرنده را زنده شکار می کرده است .
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
دوچیزمنفعت بسیاردارد⇩
اخلاق نیک وجوانمردی
دوچیزبقاندارد⇩
✨ جوانی وقوت
دوچیز بلارادورکند⇩
✨ صلۀ رحم وصدقه
دوچیز مقام رافزون کند⇩
حل مشکل دیگران وفروتنی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🔸 امام رضا (علیه السلام):
🍀 به بیماران خود برگ چغندر بدهید، چرا که در آن شفاء است و هیچ بیماری و عوارضی به همراه آن نیست. و خواب بیمار را آرام میکند، و از ریشه (یا ساقه) آن اجتناب ورزید، چرا که سبب سوداء میشود.
📎 منبع: کتاب الکافی شیخ کلینی، جلد ۶، صفحهی ۳۶۹
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
💠 #مادران_کاسنی_بخورید
🍒تغذیه جنین از خون مادرست
🍒هرچه خون سالمترباشد
🍒جنین هم سالمتر و زیباتر میشود
🍒کاسنی باتصفیه و کاهش
🍒غلظت خون تاثیر بسزایی
🍒در زیبایی و سلامت نوزاد دارد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت149 به در و دیوار میزنم و می گویم: _حا
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت150
عقب عقب خودم را به دیوار می رسانم و تکیه می دهم.
با ریختن بتادین روی زخم دستم را مشت کرده و دندانم را آنقدر بهم می سایم که به درد می آید.
باند را دور دستم می چرخاند.
_چرکشو برداشتم.
ازین به بعد باید هر روز پانسمان رو عوض کنی.
_اینو به پاسبان تون بگید.
سری تکان می دهد و می پذیرد.
هنوز کارم به پایان نرسیده که فردی با داد وارد می شود.
دو سرباز بغل هایش را گرفته اند و یکی از همان کت و شلواری ها پشت سرشان می آید:
_دکتر پاهاشو پانسمان کن!
این گردن کلفت باید اینقدر بخوره تا بفهمه اینجا حرف حرف کیه!
به پای آن زندانی نگاه می کنم.
زنی بی حال است با موهای ژولیده که در آن بحبوحه سعی در پوشیدن شان دارد.
از کف پایش خون می چکد و حالم را دگرگون می سازد.
دستم را می گیرم و سریع از آن جا بیرون می آییم.
چهرهی آن زن و معصومیت عجیبش بدجور در ذهنم اکو می شود.
کنج زندان می شود خلوت گاه ذهن که گاه و بی گاه به دیده هایش می اندیشد.
آخر همهی این ها به چه جرمی؟
درد گاهی به سراغم می آید و گاه دست از سرم برمی دارد.
این تنهایی مرا کلافه کرده.
نمیتوانم فریاد ذهنم را خفه کنم تا سوال نپرسد.
هر چه هست می گذرد.
حدود دو روز می شود که دیگر خبری از کیانوش و بقیه نیست.
از حاج رسول هم خبری نمی شود.
من می مانم و دیوارها!
فقط هر روز بخاطر تعویض پانسمان از این دخمه بیرون می روم.
این سکوت به غوغایی قرار است منجر شود.
با صدا زدن پاسبان برمی خیزم.
چشمبند را روی چشمانم قرار می دهد و به راه می افتیم.
سرم را با دست به پایین خم می کند و متوجه نشستن در ماشین می شوم.
همه چیز غیرقابل پیش بینی است.
جریان سرنوشت مرا سوار بر خود به این سو و آن سو می برد.
بعد از گذشت دقایقی سخت ماشین متوقف می شود.
اولین چیزی که می بینم فضای اداری است.
سرم را به چپ می گردانم و با دیدن خبرنگارها کپ می کنم.
به دستور سرباز پیاده می شوم.
پیاده شدن همان و هجوم خبرنگار ها همان.
نگاهم به کیانوش می خورد که گوشه ای به ستونی تکیه داده و مرا نگاه می کند.
نگاهم را زود از او پس می گیرم.
با اشارهی کیانوش سرباز ها جلوی خبرنگار ها را می گیرند.
سرم را پایین می اندازم و گاه صدای چیلیک دوربین و فلش آن از حواسم دور نمی ماند.
سوژهی جالبی برای تیتر هایشان هستم.
گویا بوی جذب مخاطب به مشام شان خورده.
دختری که سالها پدرش با دولت و شاه مراوده داشته و اکنون نمکدان شکسته!
سرم را تا آخرین حد پایین می اندازم.
دوست ندارم قضاوت شوم و در موردم بحث هایی شود.
وارد سالن طویلی می شویم.
مرا به اتاقی راهنمایی می کنند.
دادگاه پر شده از صندلی حضار و جایگاه روسایش هم توی چشم می زند.
سرباز دستبندم را باز می کند و بر صندلی متهم تکیه می زنم.
وقتی سر برمی گردانم کیانوش را آخر سالن می بینم.
نگاهش گنگ و نامفهوم است. نه نفرتی در آن پیداست و نه دلسوزی...
گاه خبرنگارانی شیطنت می کنند و اما من سرم را بالا می گیرم تا کسی خیال نکند من در راهی که رفته ام ضعیف هستم.
بعد از نشستن همه، قاضی که لباس مخصوصی پوشیده با چند ضربه دادگاه را رسمی اعلام می کند.
مردی از طرف ساواک به جایگاه می رود و بعد از معرفی من و پدرم از اتهامات من سخن می گوید.
_خانم رویا توللی متهم به جاسوسی علیه ایران برای شوروی و همچنین اقدام علیه امنیت ملی توسط ساواک دستگیر شده و در محضر قانون هستند. وی که...
او میخواند و من در دل به حرف هایش پوزخند می زنم.
نمیدانم چطور انگ جاسوسی به من زده اند؟
بعد از اتهامات قاضی از من میخواهد اگر دفاعی دارم بکنم.
من که نه وکیلی دارم و نه پشتیبانی به طرف جایگاه قدم برمی دارم.
سرم را بالا می گیرم و بعد از تک سرفه ای شروع می کنم به حرف زدن:
_با اجازه از حضار و روسای دادگاه.
درسته من رویا توللی فرزند توللی معروف!
من کسی نیستم که نمکدون شکستم من فقط سرم رو بالا گرفتم تا ببینم دور و برم چه خبره؟
پدرم بهم یاد نداده بود مثل کبک سرم رو توی برف کنم.
آره! من رویا توللی وارد کاری شدم که نباید می شدم اما خوشحالم که شد!
خوشحالم که در راه ازادی و برابری با کسایی رو به رو بشم که فقط دم از ایرانی بودن میزنن در حالی که نفت شون که بودجه کشورشون رو میسازه رو با قیمت خیلی کم به کشورای دیگه میدن.
آره من جاسوسم چون خواستم به مردمی کمک کنم که نون شب شون رو هم ندارن. انگ جاسوس و خرابکار همیشه روی پیشونی ما هست اما خودتون چی؟
اگه ما خرابکاریم شما چی هستین؟ قمارباز؟ نوکر امریکا؟ وطن فروش؟ پول پرست؟ چی؟ چه بچسبی روی خودتون میزارین؟
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
براے ارتباط با نویسنده👇🏻
@bent_zhra
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت150 عقب عقب خودم را به دیوار می رسانم
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت151
هر چه می گذرد صدایم بالا تر می رود.
چهره ها همگی سرخ شده و با تحیر به من خیره شده اند.
قاضی به میز می کوبد و سرم داد می زند:" بسه! دفاع کنین نه جرمتون رو سنگین تر."
_شما میخواین بگم غلط کردم و بگم پشیمونم؟
نه! من اینا رو نمیگم.
سرباز دستم را می کشد.
از جایگاه فاصله می گیرم. نگاهی به اطرافم می اندازم و اثری از کیانوش نمی بینم.
حضار آن سو فحش و لعن نثارم می کنند.
قاضی پس از نظم دادگاه اعلام می کند که دادگاه وارد شور می شود.
اگر بگویم نترسیده ام لاف زده ام اما این ترس کمتر از سر سوزن است.
بیشتر از این می ترسم که حقیقت را نیافته از دنیا بروم.
کاش می توانستم بیشتر با دینی که حاج رسول از آن برایم می گفت بدانم.
حدود نیم ساعت بعد دوباره دادگاه تشکیل می شود.
شنیده بودم هر کسی که فعالیت مسلحانه داشته باشد حکمش بی برو برگشت اعدام است.
یک جورهایی حدس می زدم که اعدامم کنند.
ترسی در دلم غوغا می کرد که اگر بمیرم و آن دنیا بهشت و جهنمی باشد چه؟
با دستان خالی مرا کجا راه می دهند؟
قاضی به میز می زند و می گوید:
_پس از شور و مشورت با اعضای دادگاه. متهم رویا توللی به دلیل اتهاماتی چون جاسوسی، اقدامات مسلحانه و علیه امنیت با کمی تخفیف به حبس ابد محکوم می گردند...
دیگر چیزی نمی شنوم.
یک آن خود نود ساله ام را در پشت میله ها تجسم می کنم.
تمام عمر؟ کاش اعدام می شدم و زجر این زندگی را به دوش نمی کشیدم.
دستانم شل می شود و سرباز مرا بلند می کند.
دیگر به عکس گرفتن های عکاسان بی اعتنا هستم.
وقتی که از جلوی در در حال عبور هستم کیانوش را می بینم.
به دیوار تکیه داده و با ترحم مرا نگاه می کند.
خیلی زود نگاهم را از او می دزدم.
حال از زندانی به زندان دیگر منتقل می شوم.
سرباز ها خبرنگارهایی که دم در ایستاده اند را کنار می زنند و مرا سوار ماشین می کنند.
برای آخرین بار به خیابان ها و پارک ها نگاه می کنم چرا که ممکن است بار اخری باشد که چنین مناظری را می بینم.
از این به بعد خاطراتم خلاصه می شود در عشقی ناکام، پیغام نرسانده و برجک ها و اجرهایی که میان ما و دنیا حصار کشیده اند.
به پیمان فکر می کنم.
به گمان خبرم را از روزنامه ها بشنود.
با خود فکر می کنم وقتی بفهمد چه حالی می شود؟ برایش مهم است؟
فکر ازدواج دوباره اش مثل خوره به جانم می افتد، اما سعی می کنم خودم را قانع کنم.
او که نمیخواهد تمام عمر به امید من باشد!
من در اینجا گیس به زنگ دندان سفید می کنم و او در فکر مبارزه ریش اش را.
زندان اوین خانهی همیشگی ام می شود.
در بزرگ را باز می کنند و به همراه سرباز داخل می شوم.
حکمم را به مسئول می دهد و مرا به اتاقی می برند که بالایس نوشته رئیس زندان.
وارد اتاق که می شوم مردی کت و شلواری را پشت میز می بینم.
سلام می دهد و می گوید پیش بروم.
دو قدمی برمی دارم.
رئیس از جایش بلند می شود و نگاهی به من می اندازد.
_خانم توللی می بینید؟ یک انتخاب اشتباه میتونه زندگی رو به کجا ختم کنه؟
من احترام زیادی برای پدر محروم تون قائل هستم و به احترام ایشون سعی می کنم اینجا بهتون سخت نگذره.
شما هم بهتره نصیحت هایی که می کنم رو یادتون بمونه.
اول این که شورش و پخش عقاید ممنوع!
دوم سعی کنین اینجا به پر و پای بقیه نپیچین. اینجا آدم خطرناک کم نداره!
از زل زدن به چشم دیگران خودداری کنین.
شنیدم به دستتون آسیبی رسیده من دکتر زندان رو در جریان میگذارم.
شما هم هر وقت احساس نارضایتی داشتین میتونین به دکتر مراجعه کنین.
در ضمن اینجا تموم زندانیا زیر ذربین هستن پس کار اشتباهی نکنید!
مرخص هستین.
بدون گفتن کلمه ای بیرون می آیم.
ابتدای بند یک دست لباس و چند خرت و پرت دیگر به دستم می دهند.
میله ها که کنار می روند تا زندگی ام را محاصره کنند.
بند باز است و هر کس رفت و آمد می کند.
سرباز مرا به سلولم راهنمایی می کند و تختم را نشان می دهد.
سلول بزرگی نیست، تخت دو طبقه ای در سمت چپ و دیگری راست و ما بین این ها هم تخت دو طبقهی دیگری است.
از تخت بالا رفته و سر جایم می نشینم.
زن های هم سلولی ام زیر چشمی مرا نگاه می کنند.
حس ترسی از وجودشان دارم اما نمیخواهم بو ببرند.
زنی با ظاهری مردانه. موهای کوتاه و پیراهن زندان بر تنش زار است.
گوشهی ابرویش رفته و چهره اش را ترسناک کرده.
با دیدن من پوزخند می زند و ادای لات ها را در می آورد:
_هه! ببینین کی اینجاست. یه هم سلولی جدید.
دونفری دورش را گرفته اند.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
براے ارتباط با نویسنده👇🏻
@bent_zhra
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....