eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
✅کوفیان مدرن ✍شهید آوینی :زمانهٔ عجیبی است. امام گذشته را عاشقند اما امام حاضر را نه! می‌دانی چرا؟ امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر می‌کنند اما امام زمان را باید اطاعت کنند و فرمان ببرند. 📚 کتاب روایت فتح .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_93 زانوهاشو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن ،، دلم برای این پری
_پارمیس روی صندلی میز مطالعه ام نشسته بودم و زل زده بودم به کتابی که مقابلم گذاشته بودم ،،، چند باری سعی کردم تمرکز کنم و مطالعه کتاب رو شروع کنم بخاطر همین افکاری که به ذهنم هجوم میاوردن و مزاحمم میشدن رو مدام پس میزدم ولی فایده ای نداشت .... اتفاقاتی که این اواخر افتاده بود بدجوری ذهنمو مشغول کرده بودن ،،، هرچی به ذهنم فشار میاوردم و فکر میکردم که چرا زندگی ما این شد ؟؟؟ فقط و فقط به یه نتیحه میرسیدم اونم اینکه زندگی و آینده پارمیدا ،،، فرهاد و من بخاطر دخالت های پدرم اینطوری نابود شده .... ای کاش بابا میفهمید که نباید برای به دست آوردن پول و مقام با زندگی ما بازی کنه با تقه ای که به در خورد این افکاری که اذیتم میکردن رو پس زدم و نگامو از کتاب مقابلم گرفتم و به چارچوب درِ اتاقم دادم و با صدای گرفته ای لب زدم -- بفرمایید ؟؟؟ بلافاصله در باز شد و مامان اومد داخل ،،، با دیدن مامان اخمی کردم ... حتما باز اومده حرفای این چند روزو تکرار کنه ،،،، از اون شبی که لیلی رو دیدم و نتونستم برگردم خونه مدام سوال جوابم ‌میکنه و اصلا راضی بشو نیست ،، همش میگه تو یه چیزیت شده و نمیخوای به من بگی -- معلومه چت شده پارمیس ؟؟؟ بعععله بازم سوالاش شروع شدن ،، سکوت کردم و چیزی نگفتم که با همون لحن عصبیش ادامه داد -- اون از اون شب که نیومدی خونه ،،، اینم از رفتارای این چند روزت ..... مدام چپیدی توی این اتاق و از اتاق نمیزنی بیرون ،،، نه غذا میخوری نه درست و حسابی میخوابی همونطوری با اخم زل زده بودم بهش و نگاش میکردم که ولوم صداشو آوردم پایین و با لحن آرومی گفت -- من مادرتم دختر ،،، راستشو بگو اون شب برات اتفاقی افتاده ؟؟؟ کسی اذیتت کرد و بهت دس...... چشام از تعجب گرد شده بود ،، مامان چرا این حرفارو میزد .... قبل اینکه حرفشو کامل بزنه پریدم وسط حرفش و گفتم -- مامان این حرفا یعنی چی ؟؟ مامان که انگار تازه متوجه حرفش شده بود شرمنده سرشو انداخت پایین و با نگرانی لب زد -- خب اگه چیزی شده به من بگو عزیزم نفسمو سنگین بیرون دادم و گفتم -- نه مادرِ من ،، نگران نباش چیزی نشده مامان با اخمی که توی صورتش نشسته بود نگاهی بهم انداخت و گفت -- پس چه مرگته ؟؟؟ چرا چند روزه چپیدی توی این اتاق و نمیای بیرون ؟؟؟ -- هیچی مامان جون مامان وقتی دید چیزی نمیگم ،،، رفت سمت تختم و روی تخت نشست و گفت -- باشه نگو ،،، منم اینجا میشینم و تا نگی چی شده از سرجام تکون نمیخورم کلافه پامو تکون دادم و گفتم -- مامان توروخدا تنهام بذار مامان که کلافگیمو دید ،،، گفت -- پارمیس به جون فرهادم تا نگی چی شده دست از سرت برنمیدارم با قسمی که خورد دیگه مطمئن شدم که رو حرفش میمونه و تا نگم چی شده از اتاقم نمیره بیرون ،،، لب باز کردم و با حرص گفتم‌ -- باشه .... میخوای بدونی چی شده ؟؟؟؟ مامان مصمم تر از قبل سرشو به معنی آره تکون داد منم بدون مقدمه چیزی رو که این چند روز روی دلم سنگینی میکرد و آزارم میداد رو گفتم -- مامان من لیلی رو دیدم ،، اون زندست .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_94 _پارمیس روی صندلی میز مطالعه ام نشسته بودم و زل زده بودم به ک
مامان که انتظار شنیدن این حرفو از من نداشت ،، حسابی جاخورد و هین بلندی کشید و گفت -- وای خدا عقلشو هم از دست داد از رو صندلی میزم بلند شدم و رفتم سمت مامان و مقابلش روی زمین نشستم و دستمو رو پاهاش گذاشتم و گفتم -- مامان باور کن ،،،، بخدا راستشو میگم لیلی نمرده .... اون برا اینکه از دست بابا و عمو فرار کنه و زندگیشو نجات بده با کمک دوستاش این نقشه رو کشیده که همه فکر کنن مرده مامان شوکه شده بود .... با ناباوری دستشو جلوی دهنش گذاشت و لب زد -- ببینم تو مطمئتی ؟؟؟ تند تند سرمو به معنی آره تکون دادم و گفتم -- به پارمیدام گفتم مامان سرشو از ترس تکون داد و با صدای آرومی لب زد -- اگه بابات بفهمه دختره بیچاره رو به پلیس تحویل میده با اخم نگاهی به صورت وحشت زده مامان انداختم و گفتم -- مامان خانم لیلی هم میتونه از بابا به جرم اینکه اونو مجبور به ازدواج کرده شکایت کنه مامان با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت -- خکبه خوبه نمیخواد حالا برا من بلبل زبونی کنی سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد و گفت -- ببینم به فرهاد که چیزی نگفتی ؟؟؟ سرمو بالا برم و نگامو به صورت مامان دادم و گفتم -- نه ،،، میخوای بهش بگم ؟؟؟ مامان سرتاسفی برام تکون داد و گفت -- معلومه که نه -- باشه -- پارمیس تو دیگه توی این قضیه دخالت نمیکنی و به کسی چیزی نمیگی سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم که مامان گفت -- مگه زبون نداری ؟؟؟؟ کلافه لب زدم -- چشم فهمیدم مامان سری از روی رضایت تکون داد و بعدش بلند شد و از اتاقم زد بیرون ،،، منم روی تخت دراز کشیدم و دوباره رفتم توی فکر خدا آخر و عاقبت این ماجرا رو ختم به خیر کنه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت139 سعی می کنم لبخند بزنم و انرژی بهش بدهم. از پله ها پایین می روی
🐚🌸 🌸 رادیو را دم گوشم می گیرم که سخنگو می گوید: _دو مجلس شوراي ملي و سنا در يك اجلاس مشترك تصويب كردند كه مبدأ تاريخ ايران از هجري شمسي به شاهنشاهي تغيير يابد و مردم و سازمان‏هاي دولتي، موظف هستند تا تاريخ جديد را به كار برند و تاريخ هجري كه تاريخي اسلامي و بر اساس هجرت پيامبر اسلام به مدينه است، مورد استفاده قرار نگيرد. از اين پس مقرر شده كه تاج‏گذاري كوروش هخامنشي در سال 599 قبل از ميلاد، مبدأ سال خورشيدي و سرآغاز تاريخ سياسي و اجتماعي ايران قرار گيرد... رادیو از دستم می افتد و خیره به مرتضی نگاه می کنم. شاه نمی خواهد ذره ای از اسلام ولو ظاهرش در جامعه باشد. وای به حالمان اگر این حکومت ادامه دار باشد. از نگاهش میفهمم خون خونش را میخورد، حق هم دارد. جز نام اسلام چیزی در میان نیست، غربزده ها همچون گرگ های وحشی به جان اسلام افتاده اند و آن را به تاراج می برند. دستم را روی دستان مشت شده اش می گذارم و می گویم: _اینا میگذره، ما پیروز این میدونیم. یادت که نرفته؟ _نه، من به وعده پیروزی شبو روز میکنم. اما از خدا میخوام این پیروزی قبل از این که دیر بشه، برسه. _مطمئن باش اگه خدا بخواد دیر نمیشه. رادیو را روی طاقچه می گذارد و لب می زند:« خدا کنه.» تشک ها را روی زمین پهن می کنم و بالشت و پتو رویش می گذارم. کنار پنجره ایستاده و گل های شمعدانی را نوازش می کند. رویش را به من می کند و می گوید: _فعلا نتونستم جایی رو پیدا کنم، چیزی هم به عید نمونده. حساب روز و ماه از دستم در رفته، پارسال نزدیک های عید در چه خواب و رویایی سیر می کردم و امسال چه! پارسال دلم به مانتو و روسری نو ام خوش بود و امسال آرزویم چیز دیگریست. یادش بخیر! به همین زودی یک سال گذشت. و این گذر ایام نیست که پیرمان می کند، چین و چروک ها گردی از تجربه اند که اینگونه روی ما می نشینند. غم و سختی پیر می کند اما روح را جوان تر می کند. _چند روز دیگه عیده؟ رگه های از تعجب تار و پود صورتش را پر می کنند و می پرسد:«واقعا نمیدونی؟» شانه هایم را بالا می اندازم و لب می زنم:«نه، نمیدونم.» _دو روز دیگه. الان دغدغه خانومای همسن تو لباس و تمیزکاری خونشونه ولی تو حتی عیدم فراموش کردی. نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ _من ملاک زندگیم با بقیه خانوما فرق داره. عید واقعی ما وقتی که بساط کفر و استبداد ازین مملکت برچیده بشه. این عیدا، عید نیست. یه دلخوشی ساده اس تا رنج این روزا رو تحمل کنیم. پتو را روی خودش می کشد و از هوا گله می کند. پنجره را به روی ماه می بندم و سر جایم برمی گردم. صبح با صدای بی‌صفا چشمانم را باز می کنم، باهم سمنو درست می کنیم و حیاط را آب و جارو می کنیم. گل های نو در گلدان ها می کاریم و آب حوض را عوض می کنیم. بی‌صفا با کمری دولا خودش را به تخت می رساند و بریده بریده، و حین نفس هایش می گوید: _ از کَت‌وکول افتادم. خدا بیامرزتت مرد با این خونه‌ی بزرگت. دو تا چای را توی سینی می گذارم و به حیاط می آیم. دیگر اثری از برگ های خمیده و وا رفته در حیاط نیست، آب حوض زلال تر به نظر می رسد و ماهی ها خوشحال ترهستند. نسیم خنکی می وزد و همگی مان را در عطر بهار غرق می‌کند. بی‌صفا چای را مقابلش می گیرد و بو می کند. یادش بخیری زیر لب می گوید و مرا به خاطرات قدیمش می برد که با حاج‌آقا در ایوان می نشستند و با چشمانشان عاشقانه ای برای هم می سرودن. آن روز برخلاف تمامی روزها مرتضی ظهر به خانه می آید. بعد از ظهر باهم به هوای پخش اعلامیه بیرون می رویم. مرتضی سرنترسی دارد و با چسب اعلامیه ها را به دیوار می چسباند یا زیر برف پاکن ماشین ها می گذارد. همه اش منتظرم آژان ها بریزند و او را بگیرند. مدام آیه الکرسی میخوانم و به سمتش فوت می کنم. آن قدر کله شق است که نزدیکی ژاندارمری چند اعلامیه را به دیوار می زند. باهم یک محله را اعلامیه می دهیم و برمی گردیم سمت ماشین. مرتضی به سمت خانه‌ی بی‌صفا نمیرود و با کنجکاوی می پرسم: _کجامیری؟ _میریم یه جای خوب. _کجا؟ چشمکی را حواله‌ی نگاه کنجکاوم می کند و دوباره حرفش را تکرار می کند. یادم می آید یک جا خوب از نظر او حتما یک جا خوب برای منم هست. دفعه قبلی یک جای خوب کبابی بود و این سری معلوم نیست چه خوابی برایم دیده. سرم را به صندلی تکیه می دهم و در خیالات خودم غوطه ور می شوم. با ترمز ماشین حواسم را به دور و بر می سپارم و می گویم: _جاییم؟ با دست به بازار اشاره می کند و می گوید:« اینجا.» ذوق زده می شوم و با خوشحالی می گویم: _وای مرسی! :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت140 رادیو را دم گوشم می گیرم که سخنگو می گوید: _دو مجلس شوراي ملي
🐚🌸 🌸 باهم هم قدم به داخل بازار وارد می شویم. هر فروشنده ای سعی دارد با نشان دادن لباس ها و اجناس خودش مردم را به خرید تشویق کند. در این میان کم نیستند بچه ها و پیرمرد و پیرزن های دستفروش که با التماس به چشمانت زل می زنند و می‌خواهند چیزی ازشان بخری. لباس خوب و مناسب پیدا نمی کنم و یک پارچه نخی میگیرم که آبی است. کمی هم پارچه سفید میخرم تا خودم مانتو بدوزم. از مغازه‌ی بیرون می آیم و میان چهره ها نگاه می دوانم. مرتضی را پیدا نمی کنم. ناگهان چشمم به چهره‌ی خندانش می افتد که بشقاب لبو را به دست دارد و به طرفم می آید. باهم گوشه ای از این دریای پر هیاهو می نشینیم. تکه ای به سمتم می گیرد و بعد از کمی فوت کردن می گوید:«بگیر. فکر کنم داغ نباشه.» لبخند پهنی به لب هایم می آید. ماهی قرمز و سبزه می خریم و به خانه‌ی ‌بی‌صفا برمی گردیم. صبح مشغول پهن کردن سفره‌ عید می شویم. سبز و تنگ ماهی را من می آورم، مرتضی سیب را می آورد؛ در حالی که نصفش را خورده! بی‌صفا هم آیینه و شمعدان را بالای سفره می گذارد. چشم غره ای به مرتضی می روم و بلند می شوم تا سیب دیگری بیاورم. واقعا سر در نمی آورم چرا پسرها و مردها ناخنک زدن را خیلی دوست دارند؟ شاید از حرص خوردن ما خوشحال می شوند؟ با همان لباس های قدیمی اما تمیزم کنار مرتضی و بی‌صفا می نشینم و هر کدام در دل از خدا چیزی می طلبیم اما یک دعا مشترک هم داریم. ما از خدا می خواهیم روزی فرا رسد که درخت انقلاب مان به ثمر بشیند و با خون شهیدان آبیاری شود. با صدای رادیو که آغاز سال ۵۵ را اعلام می کند همگی خوشحال می شویم. بی‌صفا گونه هایم را غرق بوسه می کند و برایم دعا می کند. به مرتضی دست می دهم و با نگاه به خنده نشسته ام همه چیز را لو می دهم. بی‌صفا قرآن را برمی دارد و می گوید: _خب نوبتی هم که باشه نوبت عیدیه. مرتضی سرش را پایین می اندازد و با شرمساری تمام می گوید:«عیدی لازم نیست، ما همینجوری مدیون تون هستیم. » بی‌صفا تای ابرویش را بالا می دهد و لب میزند:« تو جا نوه منی. چطور بت عیدی ندم؟ حالا بعد این همه سال یه عیدنوروز تنها نیستم. میخوام عیدی بدم.» وقتی حرف های بی‌صفا را که با غم تنهایی آلوده است می شنویم، دیگر حرفی نداریم. بی‌صفا از لای قرآن پنج ریالی به ما می دهد و می گوید: _ایشالا پیش هم خوشبخت شید. ایشالا غم تو زندگیاتون نبینید. دستم را روی زانواش می گذارم و با شکوفه لبخند می گویم: _لطف دارین بی‌صفا. ان شاالله، از دعای شما. بی‌صفا چادرش را سر می کند و بدون این که به ما بگوید کجا می رود، از خانه خارج می شود. با ماهی که مرتضی خریده، قصد دارم ماهی پلو درست کنم. مرتضی کنارم ایستاده تا به اصطلاح یاد بگیرد. برایش توضیح میدهم که چطور ماهی را پوست بگیرد و پولک هایش را جدا کند. بعد چاقو را از دستم می گیرد و سرِ ماهی را جلو صورتم می گیرد. با دیدن دندان های تیز و چشمان باباقوری ماهی جیغ می زنم. یکهو از ماهی از دستش سر می خورد و کف آشپزخانه ولو می شود. تمام سرش خورد می شود و دهانش به طرفی می افتد. با برخورد بوی ماهی به صورتم عوق می زنم و به حیاط می روم. لب باغچه می نشینم و فقط عوق میزنم. دست و صورتم را با آب حوض می شویم. مرتضی با خاک انداز ماهی را جمع کرده و از من می پرسد:«حالت خوبه؟» سرم را تکان می دهد که یعنی بله. برنج ها را توی آب‌های قولان قابلمه می گذارم تا دانه هایش باز شود. مرتضی هم مثل پسری مظلوم فقط نگاهم می کند و می گوید: _آشپزی چه سخته! اینو قاطی کن، بزار جوش بیاد. نه نریزی که وا میشه. روغن باید داغ باشه! کی یادش میمونه؟ صدای خنده ام به در و دیوار می پاشد و لب می زنم: _ولی یه کار آرامش بخشه، با آشپزی غمامو فراموش میکنم. _عه! اگه اینطوره به ما هم یاد بده. شاید ما هم بتونیم فراموش کنیم. خم می شود و الکی می گویم:«چشم علاحضرت، دیگه چی؟» سرم را بالا می آورد و توی چشمانم زل می زند:«دیگه هیچی.» ظهر که می شود بی‌صفا هم از راه می رسد. دستش را می گیرم و از پله ها بالا می آییم، انگار بوی ماهی مشامش را به بازی گرفته و می پرسد: _چی کردی دختر؟باریکلا! سفره‌ی رنگینی پهن می کنم. غذاها با روح و روانم بازی می کنند چه برسد به بقیه. بی‌صفا اول برای من و مرتضی می کشد و بعد خودش می خورد‌. بی‌صفا برای این که کمک در پخت و پز را جبران کند، خودش ظرف ها را می شوید. به اتاق می روم که می بینم مرتضی ضبط را روشن کرده و از روی نوار چیز هایی می نویسد. _چیکار میکنی؟ دستش را بالا می آورد که یعنی صبر کنم. دستم را به چانه ام می گیرم که چند دقیقه بعد خودش به حرف می آید. _خب، شما چی گفتی؟ :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
* اینجا مجلس کاناداست* ببینید نماینده مجلس کانادا که یک زن است چگونه مردانه وبا شجاعت تمام *چقدر زیبا امام حسین(ع) و اربعین* را معرفی میکنه الله اکبر☝️ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹امام علی علیه السلام می فرماید: ✏اگر بردبار نیستی،خود را بردبار وانمود کن، زیرا کمتر کسی است که شیوه ی گروهی را پیش بگیرد و دیر یا زود خوی آنان را نپذیرد. 📚نهج البلاغه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_95 مامان که انتظار شنیدن این حرفو از من نداشت ،، حسابی جاخورد و
_لیلی با صدای سروصدایی که کل خونه رو برداشته بود وحشت زده از خواب پریدم ،،، کش و قوسی به بدن کوفتم دادم و نگامو به اطراف دادم ... صدای پارمیدا از توی اتاق خوابش میومد انگار داشت با یه نفر دعوا میکرد ،،، از روی کاناپه بلند شدم و رفتم سمت اتاقش .... در اتاقش نیمه باز بود ،، در رو کامل باز کردم و رفتم داخل ،، پارمیدا عصبی وسط اتاقش وایساده بود و با اخمی که توی صورتش نشسته بود تند تند با کسی که پشت خط بود حرف میزد ......چند قدمی رو جلو رفتم و با اشاره سر ازش پرسیدم که کیه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و بدون توجه به حضور من به حرف زدنش ادامه داد ،،،، نمیدونم اون کسی که پشت خط بود چی بهش گفت که نگای عصبی پارمیدا سمت من کشیده شد و بعدش چشای پارمیدا پراشک شدن و بابغضی که توی صداش بود لب زد -- انگشتر بدل بوده ؟؟؟؟؟ با شنیدن این حرفش لب پایینیمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم که پارمیدا با صدای لرزونی گفت -- باشه ..‌‌. باشه انگشتر بدل بوده ماشین که هست ؟؟؟؟ اون که هنوز توی پارکینگه و سوئیچشم دست خودمه مکثی کرد و بعدش عصبی تر از قبل ادامه داد -- تازه این اولشه ،،، میکشونمت دادگاه و بدبختت میکنم اینو گفت و سریع گوشی رو ازگوشش فاصله داد و قطعش کرد ،،، بعدش چند قدمی رو که فاصله داشتیم رو پر کرد و اومد سمتم و با عصبانیت زد رو شونم‌ و هلم داد عقب و گفت -- به چه حقی به من صدقه دادی ؟؟؟؟ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_96 _لیلی با صدای سروصدایی که کل خونه رو برداشته بود وحشت زده از
میدونستم از چی عصبی و دلخوره بخاطر همین سکوت کردم و چیزی نگفتم که دوباره هلم داد عقب و با صدای که سعی در کنترلش داشت گفت -- چرا ساکت شدی ؟؟؟؟ جوامو بده دیگه -- میشه آروم باشی تابرات ت....... پارمیدا با شنیدن حرفم عصبی شد و مثل انبار باروت منفجر شد و با صدای بلندی گفت -- صداتو ببر و از خونه من گمشو برو بیرون نگامو به اطراف دادم و لب زدم -- پارمیدا تو الان عصبانی اگه میشه آ..... ولی صدای فریادش باعث شد ادامه حرفمو بخورم -- بهت میگم خفه شو ،، گمشو برو از خونه من بیرون ..... پولتو هم بهت پس میدم‌ حرفاش هرکسی رو عصبی میکرد ولی من سرجام خشکم زده بود و انگار پاهامو قفل کرده بودن و نمیتونستم قدم از قدم بردارم ..... من خودمو مقصر میدونستم نباید همچین کاری میکردم ،، خب حق داشت به غرورش برخورده بود ... پارمیدا که دید تکونی نمیخورم دستشو دور بازوم حلقه کرد و منو به سمت درِ واحد کشوند ،،،، هنوز به درِ واحد نرسیده بودیم که به خودم اومدم و دستشو پس زدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم -- ولم کن ... خودم میرم کیفمو از روی چوب لباسی ورودی برداشتم و از خونه اش زدم بیرون ،،،، اصلا حال خودمو نمیفهمیدم از طرفی از طرز برخورد پارمیدا عصبی بودم و ازطرفیم خودمو مقصر میدونستم .... هنوز جلوی در واحدش وایساده بودم ..... برگشتم سمت درِواحد و با یادآوری رفتار چنددقیقه پیش پارمیدا برای یه لحظه کنترل خودمو از دست دادم و شروع کردم به بدوبیراه گفتن بهش -- دختره نکبت عوض تشکر کردنشه ،،، بد کردم که گفتم از گرسنگی نمیری ؟؟؟ حالا برامن آدم شدی و صدقه صدقه میکنی رومو از درِ واحدش گرفتم و پله هارو پایین رفتم و از آپارتمان زدم بیرون و سوار اولین تاکسی که وایساد شدم ... توی تاکسی دوباره همه حرفای پارمیدا به ذهنم هجوم آوردن و عصبیم کردن از شدت عصبانیت دندونامو روی هم فشار دادم و برای فرار از این افکار مزاحم سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم .... نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای راننده تاکسی به خودم اومد و چشامو باز کردم و نگامو به اطراف دادم -- خانم رسیدیم تشکری کردم و بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
💠اميرالمؤمنين علی علیه السلام: 🧐اندیشیدن درباره نعمت‌های خدا، چه نیکو عبادتی است. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا