✅ یکی از مهمترین و پرثواب ترین دعاهایی که بعد هر نماز میخوانند، همین دعاست
👌 حتما بخوانید از این به بعد
💠حضرت رسول صلى الله علیه وآله فرموده هر که خواهد که خدا او را در قیامت بر اعمال بد او مطلّع نگرداند و دیوان گناهان او نگشاید باید که بعد از هر نماز این دعا را بخواند:
💠 متن عربی در عکس
متن ترجمه 👇
بار خدایا مسلماً آمرزش تو امیدوار کننده تر از کار من است و مسلّماً رحمت تو وسیع تر از گناه من است.
خدایا اگر گناهم پیش تو بزرگ است، ولى عفو تو بزرگ تر از گناه من است! بارخدایا اگر من شایسته ی رسیدن
رحمتت نیستم، ولى رحمت تو شایستگى رسیدن و فراگرفتن مرا دارد؛ زیرا که رحمت تو همه ی موجودات را فراگرفته! به (امید)
اى ارحم الراحمین!
💠 منبع : مفاتیح الجنان
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت143 _ولی اینا که خیلی خطرناکه! تازه تا رنگ کنین طول میکشه. اگه
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت144
دستی به ته ریشش می زند و می گوید:
_چیز خاصی نیست. نگران نباش!
کفرم درآمده! علناً بگوید به تو چه و مرا راحت کند! با این حرف ها که بیشتر اذیت می شوم.
دندان هایم را بهم می سایم و لب می زنم:
_آره، خب بگو نمیخوای بهم بگی، تا اینقدر نپرسم!
چهرهاش عوض می شود و با جدیت می گوید:
_این چه حرفیه؟ من مگه چیز پنهونی دارم باهات؟ نمیدونم چطور بهت بگم...
_راحت! راحت بگو!
تردید عجیبی توی چشمانش موج می زند و بعد از لب گزیدن می گوید:
_یه جایی پیدا کردم که بریم.
چهرهی خندان بیصفا از جلوی ذهنم رد می شود. زن بیچاره چقدر به وجود ما عادت کرده.
چند هفته ای به این خانهی قدیمی عادت کرده ام. یادم می رود نباید به جایی عادت کنم.
با لحنی آغشته به ناراحتی می پرسد:
_تو به بیصفا میگی؟ برای خودشم بهتره که هرچی زودتر بریم.
سری تکان می دهم و حرفش را تایید می کنم. با اینکه برایم سخت است اما قبول می کنم.
_کی میریم؟
_فردا صبح.
_صبح؟؟ چه زود! چرا الان میگی؟
سرش را از روی برگهدفترش بالا می گیرد و می گوید:
_خب گفتم که زود بریم. تو نمیدونی ولی من که رفت و آمد دارم میفهمم چقدر اوضاع خرابه.
دیروز با یکی اعلامیه پخش میکنی فردا خبر دستگیری شو بهت میرسونن.
ته دلم از گفته هایش خالی می شود. با ترس به چهره اش نگاه می کنم و می گویم:
_تو نمیترسی؟ من میترسم ازین که دستگیرت کنن. میبینی که از داییم هنوز خبری نشده، شنیدم هر کیو بگیرن یواش سر به نیستش میکنن. مرتضی! من...
نگاهم نمدار می شود و کاسهی بغضم می ترکد. دلم نمی خواهد دلش را بلرزانم و مانع مبارزه اش شوم اما دست خودم نیست!
صورتش را به طرفی کرده و نگاهم نمی کند. به خودم نهیب میزنم که من هم یک مجاهد هستم پس نباید در راه خدا از چیزی بترسم جز خشم خودش.
من باید همراه او در این مسیر باشم نه رفیق نیمه راه!
من مگر دنبال شوهر بودم که با او ازدواج کردم؟ مگر یادم رفته که هم پا می خواستم که از مبارزه نترسد؟
حالا که هم عقیده ام هستیم پس چرا ته دلش را بلرزانم؟
بلند می شوم و کنارش می نشینم. با این که هنوز دلم آرام نگرفته به او می گویم:
_مرتضی! ببخش منو. من نباید اون حرفا رو میزدم، باید خوشبین باشیم تازه هر چی هم خدا بخواد همون میشه.
اگه... اگه دلتو لرزوندم معذرت میخوام ولی بدون تا آخر این راه باهاتم. تو خوشی و ناخوشی!
چهره اش را رو به من می کند و با لبخندش ترس را از خانه دلم می تکاند.
_میدونم... تو ثابت کردی که همراهمی ولی خب واقعیت همینه. مگه نگفتی این انقلاب نیاز به خون داره تا تثبیتش کنه؟ من تازه حقیقتو فهمیدم و خیلی مونده جبرانِ اشتباهاتم رو بکنم.
من تازه به چشمهی پاکی رسیدم و خیلی تشنمه! روح من تشنه اس و آب حقیقت میخوام.
شدم مثل تو که وقتی سخنرانی گوش میدی حواس و روحتو به اون می بازی. تا حالا چند باری دیدمتو فقط نگاه کردم.
این امید واقعی و ایمان رو هیچ کس توی سازمان به ما نمیده! اونا برای مردن به ما امید میدن در حالی که آیت الله خمینی برای مردن ما رو نمیخواد! اون امید فردا رو بهمون میده... یه امید که اگه همه مون پشت هم باشیم خیلی زود بهس می رسیم. چی ازین بهتر؟
انگار گل امید او هر روز بیشتر و بیشتر رشد می کند.
از حرف هایش من جان می گیرم و با انرژی تمام حرف هایش را تایید می کنم.
دفترم را برمی دارم که با ذوق می گوید:
_میشه یه نگاهی بهش بندازم؟ خیلی دوست دارم ببینم چی نوشتی.
چون بعضی خاطره ها خصوصی ست و در حقیقت راز دلم را گفته ام از جمله ماجرای انگشتر، زیاد راضی نیستم ولی می گویم:
_باشه ولی بهت میگم کجا رو بخونی.
خیلی خوشحال می شود. دفتر را به دستش می دهم و آهسته و تک تک کلمات را از نگاهش می گذراند.
زیر چشمی نگاهش می کنم تا عکس العملش را ببینم.
_ببخشید که به قلم تو نمیرسه!
_اتفاقا قلمتو چون خالصه و هیچ آموزشی نداره از لحاظ ادبی بهتره. یعنی.... چطور بگم؟ خاص خودته! یه فرمول نیست که مثل بقیه بشه.
چند صفحه ای میخواند و به دستم می دهد. کلی تشویقم می کند و می گوید کار خوبی می کنم.
مثل هر شب تشک ها را جلوی پنجره می گذارم تا از تماشای ماه محروم نشویم.
صبح در حالی که سعی دارم به بیصفا ماجرا را بگویم اما نمی شود!
یا من دلش را ندارم یا وقتی جرئتش را پیدا می کنم نمی شود!
سر سفره می نشینیم. همان طور که چایم را هم می زنم، نگاهم به بیصفاست.
متوجه نگاه سنگینم می شود و می گوید:
_چیزی میخوای بگی؟
_نه... یعنی چیزه.
_خب بگو دختر!.
کمی از چای را می خورم و نیم نگاهی هم به مرتضی می اندازم.
آخر سر دل به دریا می زنم و می گویم:
_بیصفا ما باید ازین جا بریم.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت144 دستی به ته ریشش می زند و می گوید: _چیز خاصی نیست. نگران نباش
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت145
همانطور که لقمهی پنیر در دستش است به من می گوید:« خب بی سلامتی. کجا میرین؟ جا پیدا کردین؟»
توپ را به طرف مرتضی پاس می دهم که لب می زند:
_با اجازهی شما یه اتاقی هست.
_خو اگه جاتون امن هس که به سلامت، اگرم واسهی من میرین که بیخود!
از رک و صلاحت بیصفا تعجب نمی کنیم او عادت دارد اینگونه نگرانی اش را ابراز کند!
مرتضی این بار لب به سخن می گشاید:
_نه خداروشکر جای امنیه. ازتون ممنون که این مدت کلی هوامونو داشتین.
دیگر نگاهش را از ما دریغ می کند، شاید هم از تنهایی می ترسد و نمی خواهد باری دیگر بیکس شود.
لقمه را به زور به دهان می گذارد و لب می زند:
_خو اگه جاتون اَمنه که برید مادر. خدا به همراهمتون...
بغض در گلویم سنگینی می کند و به سختی لقمه ام را قورت می دهم.
بعد از جمع کردن سفره، آستین هایم را بالا می زنم تا ظرف ها را بشویم اما بیصفا مانع می شود.
می گوید مشغول کارهای خودم شود و این کار را به او بسپرم.
وسایل زیادی نداشتیم. با همان دوساکی که آماده بودیم باید برمی گشتیم.
بیصفا کلی خوراکی توی سبد برایم می چیند و ناهار سردستی هم بین شان می گذارد.
مرتضی دو تشک و پتو از بیصفا می گیرد و پشت ماشین می گذارد.
شبنم اشک بر روی مژه هایمان می غلتد و دوباره وقت خداحافظی فرا رسیده.
بیصفا را در آغوش می کشم و می گویم:
_شاید دیگه همو نبینیم، ازتون ممنونم! حلالم کنین.
قطرات اشک بر روی چین و چروک های صورتش می نشینند و با غمی که در صدایش نهفته، می گوید:
_حلالی! ایشالا بازم همو بیبینیم. خدا پشت و پناهتون باشه.
ایشالا غم تو زیندگیاتون نبینید. شما حلالم کنین اگه حرفی یا کاری کردم.
مرتضی از در صندوق عقب را می بندد و رو به روی بیصفا می ایستد و می گوید:
_ما که جز خوبی چیزی ندیدیم. اگه همو ندیدیم حلال کنین.
طاقتم تمام می شود و خودم را در آغوش بیصفا پرت می کنم.
عطر محبتش را در شیشهی دلم می ریزم و درش را محکم می بندم تا یادش از خاطرم نرود.
سوار ماشین می شوم و بیصفا در را می بندد، مرتضی هم می نشیند و سوئیچ را می چرخاند. خِرخِر ماشین تازیانه وار خودش را به پردهی گوشم می رساند.
بیصفا کاسهی آب را پشت سرمان می ریزد و با دندانش چادرش را می گیرد بعد هم برایمان دست تکان می دهد.
برایش دست تکان می دهم که پیچ کوچه با بی رحمی مرا از او جدا می کند.
شیشهی بغض در گلویم شکست و اشک هایم باریدن گرفت.
همه اش به این فکر می کنم که شاید هرگز باری دیگر او را نبینم و دست مهربانی اش را بر سرم حس نکنم.
مرتضی هم بدجور توی خودش غرق شده و جلاد سکوت را بر پیکر روحم می فرستد.
حواسم به کوچه و خیابان ها نیست و نمیفهمم کجا می رویم.
دلم میخواهد یک بار دیگر خانهی دایی را ببینم اما خیلی وقت است که از آن خیابان عبور کرده ایم.
آسمان هم همرنگ حال دلم می شود.
سپاهیان ابر های سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند وصدای شمشیر های آن ها چون رعد، سینهی آسمان را می شکافد.
در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر شهر و مردم می بارد.
شیشه را پایین می کشم و دستم را بیرون می برم.
قطرات مرواریدگونهی باران روی دستم می غلتد و مرا نوازش می دهند.
کم کم باران شدید می شود و آستین لباسم به طور کامل خیس می شود.
مرتضی با صدایش مرا از فکر بیرون می کشد و می گوید:
_پنجره رو ببند. مریض میشیا!
دستم را داخل می آورم و شیشه را بالا می کشم.
طولی نمی کشد که ماشین متوقف می شود و مرتضی می گوید:
_رسیدیم.
به دور و برم نگاهی می اندازم. یک کوچهی تنگ که به زور ماشین رد می شود با خانه های آجری که آن را احاطه کرده اند.
مرتضی توی بریدگی پارک می کند و وسایلمان را برمی داریم. از عرض کوچه که رد می شوم نگاهم به سر کوچه می افتد.
کنار دکهی روزنامه فروشی یک تلفن عمومی است. خیلی خوشحال می شوم، دلم میخواهد با کسی صحبت کنم.
با خودم می گویم وسایل را بزارم و برگردم.
از در کوچک و فیروزه رنگ داخل می شوم. پردهی مندرس و قدیمی ای جلوی در نصب شده که حالم را بهم می زند.
پرده را کنار می زنم و با حیاطی پر از برگ و خاک رو به رو می شوم.
با این که حیاط کوچک است اما زیر لحاف برگ ها بزرگ بزرگ دیده می شود.
حوض مستطیل شکل وسط حیاط پر از آب گندیده است و رویش هم یک لایه کثیفی گرفته.
ایوان خانه هم کوچک است و دو پله ای می خورد.
کلید برق را می زنم اما برق روشن نمی شود.
پشت سر مرتضی وارد خانه می شوم. یک نشمین که با پنجره ای بزرگ مشرف به حیاط است.
اتاق و آشپزخانه هم کنار هم هستند و خانهی کوچکیست.
خانه آنقدر قدیمی است که از سر و رویش می بارد سال هاست رنگ آدم به خود ندیده.
کف نشیمن پر شده از کاغذ و کارتون بعلاوه کلی خاک.
کابیت های فلزی اش تمام خاک گرفته و چهرهی پریشانی دارد.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
#پارت_99 #رمان_طوفان_پر_از_آرامش الناز خیلی معطلم نذاشت و زود اومد پایین ،،، بعد اینکه بهش گف
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_100
بعد اینکه الناز مسیج رو ارسال کرد دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و توی سکوت بقیه مسیرو رو گذروندیم تا به خونه ی آشنایی که دلم براش تنگ شده بود رسیدیم ... پیاده شدیم و منتظر موندیم تا آنیسام بیاد و باهم بریم داخل .... یه مدت بعدش چشمم به ماشین آنیسا خورد و استرس وجودم چند برابر شد ودست و پامو به طور کامل گم کردم ..... آنیسا ماشینو پارک کرد و به سمتون اومد بعد از سلام علیک کوتاهی که داشتیم الناز گفت
-- خب آنیساهم اومد بریم
قبل اینکه من چیزی بگم آنیسا گفت
-- نه بهتره که لیلی اینجا بمونه تا ما مقدمه چینی کنیم بعد
النازم با حرکت سرش حرف آنیسا رو تایید کرد و بعدش رفتن بالا منم کنار یه دیوار سنگی منتظر موندم حدود نیم ساعت گذشت ولی خبری ازشون ،،، چرا انقدر دیر کردن ،،، صدای باز شدن در خونه تو گوشم پیچید با دیدن قیافه بابام سکته رو زدم .... بدنم به خاطر استرس زیادی که داشتم سرد بود و این سرما رو توی کل وجودم حس میکردم ،،، از ترس یه قدم عقب رفتم خوردم به دیواری که پشت سرم بود توی دلم به خودم تشری زدم که آروم باش بالاخره باید با این واقعیت روبه رو میشدی ،،، چشامو بستم و یه نفس عمیقی کشیدم چشامو که باز کردم بابامو روبه روم دیدم منتظر بودم تا بغلم کنه اما یه سیلی محکم خوابوند زیرگوشم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_100 بعد اینکه الناز مسیج رو ارسال کرد دیگه حرفی بینمون رد و بدل
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_101
_فرهاد
ماشینو یه گوشه پارک کردم وپیاده شدم دوباره به مسیح الناز نگاه انداختم و گوشی رو داخل جیبم گذاشتم رفتم سمت خونه و شاسی آیفون رو فشار دادم و پارمیدا درو برام باز کرد و با روی خوش به استقبالم اومد
-- سلام خوش اومدی ؟؟؟
با لحن سردی گفتم
-- برای مهمونی نیومدم سریع وسایلتو جمع کن باید بریم خونه خودمون
-- نفهمیدم یعنی چی ؟؟؟
تن صدامو بالا بردم و گفتم
-- کافیه دیگه فیلم بازی نکن الناز همه چی رو بهم گفته
پارمیدا با مِن مِن گفت
-- چی رو بهت گفته ؟؟
-- اینکه شهراد ترکت کرده الانم حاضر شو
-- نه من دیگه به اون خونه بر نمیگردم
عصبی تر ازقبل گفتم
-- همین الان برو وسایلتو جمع کن
پارمیدا سرشو آورد بالا وگفت
-- ببینم این الناز خانم که به شما آمار میدن بهتون گفتم که لیلی نمرده و این همه مدت همه تون رو فریب داده داده ؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
امام کاظم (ع) می فرمایند: هر مومنی که در وضویش آن را بخواند از گناهان بیرون می رود همانند روزی که از مادر متولد شده است.
ایشان همچنین می فرمایند: تعجب می کنم از کسی که در نماز سوره انا انزلناه را نمیخ واند چگونه نماز او قبول می شود.
امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند: بهترین رفیق آدمی سوره قدر است که به وسیله آن می تواند قرضش را ادا کند.
و در روایتی از امام صادق (ع) منقول است که هر کس در وقت سحری و افطار سوره قدر را بخواند مانند کسی است که در فاصله این دو وقت در راه خدا در خون خود غلطیده باشد.
و در حرزالامان آمده است که جهت رهایی از حسد و دروغ و ثبوت زبان بر دوام صدق و ثواب، سوره
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....