eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌼آغاز هفته مون 🍁متبرک به عطرصلوات 🌼برمحمدوآل محمد 🍁به رسم ادب 🌼السلام علیک یااباعبدالله 🍁السلام علیک یااباصالح المهدی 🌼السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا 🌼اللهم صلی علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم🌼 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🌊 صُبح، حصار دلچسبی است، که هیچگاه هوس شکستنش از سر آدم نمی گذرد! مگر می‌شود عطر چای, گلِ ریحان, خوشه‌های گندم, و؛ دست‌های خورشید که دور تن زمین پیچیده می شود را نخواست؟! 🖋 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت145 همانطور که لقمه‌ی پنیر در دستش است به من می گوید:« خب بی سلا
♥️👣 👣 مطمئنم اگر زنی به جای من بود حتما آن خانه را ترک می کرد. اگر بخاطر کوچکی خانه را ترک نمی کرد حتما بخاطر جسدهای زشت موش و سوسک از خانه فرار می کرد. چرخ زدنم که تمام می شود با لبخند به مرتضی می گویم:«قشنگه ها اگه دستی به سر و روش بکشیم.» فوری سرش را بالا می آورد و توی صورتم دقیق می شود. گره‌ لبانش را باز می کند و می خندد. _جدی میگی؟ یعنی پسندیدی؟ چاره‌ی دیگری ندارم از بی پناهی که بهتر است. وضعیت جیب مرتضی بر من پوشیده نیست و باید بخاطر این آلونک از او سپاسگزار باشم. _آره. فقط سریع تر این موشا رو جمع کن! بقیه رو خودم انجام میدم. کارتونی در دست می گیرد و با چشم گفتن شروع می کند. با دیدن خانه پاک از فکر تلفن بیرون می آیم. جارو را دست می گیرم و از بالای نشمین شروع می کنم. یک روسری به سرم بسته ام و دیگری را جلوی صورتم گرفته ام. بوی خاک و گرد و غبار خانه را پر کرده، پنجره ها و در را باز می کنم . آنقدر خاک به این خانه نشسته که مجبورم دو بار جارو کنم. آشپزخانه و اتاق را مرتضی تمیز می کند. شلینگ آب را به شیر وسط حیاط وسط می کند. شلینگ را می گیرم و خانه را آب می گیرم. با یک دست جارو می کنم و با یک دست آب را کنترل می کنم. مرتضی می رود تا تی و دستمال بخرد. مراقبم آب به دیوار ها نخورد و گچ هایش روی سرمان نریزد! در همین حال بودم که موشی را می بینم. جیغ بلندی می کشم و فکر می کنم زنده است! مثل موشک از خانه فرار می کنم. چند دقیقه ای می ایستم و سرکی به داخل می کشم، با دیدن موش در همان جای قبلی کمی ترسم می ریزد. خوب که دقت می کنم میفهمم موش مرده و بخاطر آب این ور و آن ور می رود! با این که چندشم می شود کارتونی پیدا می کنم و نصفش می کنم. یکی می شود جارو و دیگری خاک انداز، صورتم را به طرف دیگری می چرخانم تا با دیدن موش حالم بهم نخورد. کارتون را با فاصله از خودم به حیاط می برم و توی زباله ها می ریزم. دستانم را مدام آب می کشم. با فکر این که آب به موش خورده و توی خانه پخش شده حالم بد می شود. دوباره تمام نشیمن را آب می گیرم، اتاق و آشپزخانه را هم تمیز می کنم. مرتضی که می آید موش را نشانش می دهم. می خندد و سر به سرم می گذارد. قهرمان صدایم می زند و می گوید: _آفرین قهرمان! تو تونستی! دیدی ترس نداشت؟ کم نمی آورم و می گویم:« باشه آقای قهرمان! شما برو کل خونه رو تی بکش بعد حرف بزن!» خودش را مظلوم می گیرد و می گوید: _ببخش خانومی! بیا بهم کمک کن! الکی قهر می کنم که با خواهش و تمنا راضی می شوم و به کمک هم تا بعد از ظهر کار تمیزکاری را تمام می کنیم. خسته و کوفته روی زمین می نشینم و نفس زنان می گویم:«آخیش بالاخره تموم شد!» مرتضی ساندویچ به دست، کنارم می نشیند و می گوید: _آره خداروشکر. فقط حیاط مونده! از فکر حیاط دیوانه می شوم و به بدنم که نایی ندارد می گویم که غصه نخور. بعد هم به مرتضی می گویم: _حیاط واسه فردا! من دیگه خسته شدم. ساندویچ را به دستم می دهد و بی معطلی مشغول خوردن می شوم و طاقت شنیدن ناله های معده‌ی گرسنه ام را ندارم. دلم هوس چایی می کند که توی اوج خستگی بنوشم. اما بعد از خوردن ساندویچ ها باید وسایل را بچینیم. مرتضی موکتی را کف نشیمن می اندازد. بند هایش را باز می کنیم و پهنش می کنیم. موکت برای کف نشیمن کوچک است و گوشه هایی خالی می ماند. وسایل زیادی نداریم دو ساک و پتو و تشک! مجبورم از چند قابلمه ای که توی کابینت هاست استفاده کنم هر چند که چند باری با وسواس شستم شان. چیزی نداریم تا کف اتاق پهن کنیم و در اتاق را می بندیم و فقط از کمدش برای لباس هایمان استفاده می کنیم. خانه‌‌ی حقیرانه ای است اما با کنار هم بودن مان این کمبود ها را جدی نمی گیرم. دلم به بودن او و دیدن چهره‌اش خوش است. کمی که خستگی در می کنم چادرم را سر می کنم و به مرتضی می گویم می روم از تلفن سرکوچه به حمیده زنگ بزنم. در آستانه‌ی اذان مغرب آسمان رنگ نیلی به خود گرفته. کیوسک خالی است، سکه ای درونش می اندازم و صدای بوق در گوش هایم می پیچد. بعد هم صدای همیشه شاداب حمیده قلبم را آرام می کند. _الو؟ دستانم شروع به لرزیدن می کنند و با نشاطی که به بغض گره خورده می گویم: _سلام حمیده جان، خوبی؟ _عه، تویی زینب خانم؟ چه خبرا مش اکبر خوبه؟ از گفته هایش خنده ام می گیرد. زینب؟ مش اکبر؟ _حمیده منم... وسط حرفم می پرد و می گوید: _میدونم خودتی! نکنه ماست میخوای؟ لحن صحبتش کلا عوض شده، نمی دانم چه بگویم؟ نمی گذارم حرف بزنم و بگویم که ریحانه ام. مگر می شود صدایم را به این زودی فراموش کند؟ حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. یکهو یاد این می افتم که ساواک تلفن ها را چک می کند! با خودم می گویم چقدر خنگ هستم! خیلی طبیعی دنبال حرفش را می گیرم و می گویم: _آره! ماست دارین؟ :Instagram.com/mobina.rfty 🚫
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت146 مطمئنم اگر زنی به جای من بود حتما آن خانه را ترک می کرد. اگر
♥️👣 👣 _فدات بشم. بله که هست به محمدرضا میگم برات بیاره. فقط زینب جان شنیدم میخواین اسباب کشی کنین درسته؟ انگار از نبودن ما چیزی فهمیده و سعی دارد این گونه ارتباط بگیرد. _آره... یه خونه مش اکبر میخواد بگیره. _بسلامتی! همسایه‌ی خوبی هستین. هر کی بیاد جاتون حیفه والا. خب راستی کم پیدا هم که شدی! دیروز داشتیم با بقیه‌ی همسایه ها سبزی پاک می کردیم ذکر خیرت بود. تو که به ما افتخار نمیدی لااقل بیا بریم زیارت. یادته اون سری رفتیم؟ یاد حرم امام زاده صالح (ع) می افتم. ظاهرا می خواهد اینگونه مرا ببیند. با خوشحالی می گویم: _آره یادس بخیر! چقدر بچه ها فضولی کردن اون سری. دلم برای زیارت تنگه! فردا برای نماز میام که بریم. _آره خواهر! پس میبینمت به مش اکبر سلام برسون. خداحافظ. سریع خداحافظی می کنم و تلفن را سر جایش می گذارم. صدای اذان از گلدسته ها بلند می شود و عاشقان را با خود هم نوا می کند. تا مسجد راهی نیست و خیلی به خانه نزدیک است. کنار دکه می ایستم و روزنامه ای میخرم. نگاهم به آن سوی خیابان می افتد که سبزی فروشی میبینم. بوی جعفری و پیازچه مشامم را قلقلک می دهد. هوس آش رشته به سرم می زند و به آن سو می روم. یکم سبزی خوردن و سبزی آش می خرم. مرد سبزی فروش، سبزی ها را لای روزنامه می پیچد و به دستم می دهد. پولش را روی کفه ی ترازو می گذارم و بیرون می آیم. به بقالی می روم و رشته و بقیه لوازم را می خرم. با دست پر به خانه برمی گردم؛ مرتضی با دیدن دست های پرم می پرسد: _چیزی میخواستی میگفتی برات بخرم. _یهویی شد! دلم آش خواست دیگه گفتم خودم می خرم. دلم میخواهد فردا شود و زودتر بساط آش را به راه کنم. چای دم می کنم و سینی به دست به نشیمن می روم. با دیدن این که مرتضی شال و کلاه کرده، وا می روم و لب میزنم: _کجا میری؟ چایی آوردم. لبخند زیبایی روی لبش نقش می بندد و با ملایمت می گوید: _اینم به چشم. بده سینی رو ماهرو جان. سینی را از دستم می قاپد. از بالشت ها به عنوان پشتی استفاده می کنیم. یکی را پشت من می گذارد و خودش به دیگری تکیه می دهد. چای اش را برمی دارد و می نوشد. از این که کنارم نشسته و می توانم عطر وجودش را لمس کنم خوشحال و راضی هستم. سکوتی با طعم عشق ما را احاطه کرده است. لب برمیچیند و می گوید: _خب من برم دیگه، تا یه ساعت دیگه خونه ام. کلیدم دارم، اگه کسی در زد باز نکن. اصلا جوابشم نده! از سفارشاتش خنده ام می گیرد و به طعنه می گویم: _باشه مامانی! به گازم دست نمی زنم. خنده اش دستی می شود و گوشم را نوازش می دهد و می گوید: _گاز که نداریم ولی به پیک نیک دست نزن! مشتی آرام حوالیه بازو اش می کنم و با بلند شدنش من هم از جا بر می خیزم. تا دم در بدرقه اش می کنم و بقیه راه را به اصرار خودش نمی روم و با چشمانم هم قدمش می شوم. لامپ پیش صحن از پس تاریکی حیاط برنمی آید. در را قفل می کنم و گوشه ی خانه می نشینم. برای این که حوصله ام سر نرود سراغ دفترم می روم و شروع می کنم به نوشتن: «بسم الله الرحمن الرحیم امروز به خانه ی قدم گذاشته ام که همانند قصر است. آشپزخانه ی سه متری و نشیمن دوازده متری اش را با کاخ و کوشک عوض نمی کنم! این خانه با پادشاه قلبم برایم قابل تحمل است. خدایا ممنونم برای همه چیز!» به همین قدر اکتفا می کنم و دفتر را می بندم. عکس آیت الله خمینی توی کیف نمایان می شود. دلم نمی خواهد مخفی اش کنم و فکر می کنم توی کیف بودن در شان این عکس نیست! عکس را برمی دارم و با میخ به دیوار می زنم. می دانم جرم این کار اعدام نباشد چیزی کمتر از آن نیست. خیلی ها را فقط بخاطر گوش دادن به رادیو عراق و عربی دستگیر می کنند این که دیگر جای خود دارد. به هر جان کندنی است، زندان خانه را تحمل می کنم. دو ساعتی از آن یک ساعت که مرتضی قولش را داده بود می گذرد که صدای سر بلند می شود. مرتضی سبد به دست وارد می شود و مرا صدا می زند. با کفش و بی کفش را نمی دانم اما با شوق به طرفش دویدم. _بی زحمت این سبدو ببر داخل. چشمی می گویم و کمکش می کنم. بر که می گردم با دیدن اجاق گاز و پشتی و چند خرت و چرت دیگر خشکم می زند. از سر گاز را می گیرم و به آشپزخانه می بریم. از سنگینی گاز نق نمی زنم اما از دیر آمدنش گلایه می کنم. با صبوری جوابم را می دهد و می گوید گرفتار بوده. پشتی ها را دور تا دور خانه می چینیم و فرشی هم توی اتاق پهن می کنیم. وقتی کارمان تمام می شود، کنارش می نشینم و می پرسم: _اینا رو از کجا آوردی مرتضی؟ به شوخی می گوید:«دزدیدم!» به خنده اش، نمی خندم و با جدیت می پرسم: _راستشو بگو. از کجا؟ :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
🌹امام علی علیه السلام می فرماید: ✏اگر بردبار نیستی،خود را بردبار وانمود کن، زیرا کمتر کسی است که شیوه ی گروهی را پیش بگیرد و دیر یا زود خوی آنان را نپذیرد. 📚نهج البلاغه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
پـاییـ🍂ـز... فصـل ڪـافـه هایی ڪه تمـام دخلشـان از عشــــق اسـت. 🖋 ☕️ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_101 _فرهاد ماشینو یه گوشه پارک کردم وپیاده شدم دوباره به مسیح ال
_لیلی الناز و آنیسا دورتر از ما وایساده بودن و وقتی دیدن بابا بهم سیلی زد پاتند کردن که به سمتم بیان ولی بابا دستشو بالا برد و بهشون فهموند که جلو نیان ،، اونام اطاعت کردن و توی همون چند قدمی ما وایسادن .... با ناباوری دستمو روی جای سیلی گذاشتم از سیلی که بابا بهم زد بدجوری شوکه شده بودم ،،، انگار زبونم قفل شده بود و نمیتونستم حرفی بزنم فقط با چشای اشکیم به زمین خیره شدم ،،، سکوت سنگینی بینمون حاکم شده بود ،،، همونطوری که دستمو روی گونه ام گذاشته بودم سرمو بلند کردم و نگاه اشکیمو به بابا دادم و با مِن مِن شروع کردم به حرف زدن -- من من م مج مجبور -- خفه شو با صدای فریاد بابا رسما لال شدم و ادامه حرفمو خوردم ... بابان نگاشو بین هرسه مون چرخوند و بعدش دوباره نگاه عصبیشو به من داد و با لحن عصبی تری از قبل گفت -- همین الان از اینجا گم میشید ودیگه هم پاتونو اینجا نمیزارید وگرنه به پلیس زنگ میزنم الناز جلو اومد و با درموندگی لب زد -- ولی عمو جون لیلی بی تقصیره بابا نگاه عصبیشو از من گرفت وبه الناز خیره شد و لحنی که پر از تاسف بود لب زد -- من تو رو مثل دخترم می دونستم ولی ..... مکثی کرد و بعدش با لحن تحقیرآمیزی ادامه داد -- البته وقتی دخترم به هم دروغ میگه از تو چه انتظاری میره که جای دخترمی بابا اینارو گفت و به سمت خونه پاتند کرد و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بندازه از درِحیاط رفت داخل و درو محکم بست با بغض که توی صدام بود -- گفتم حالا چیکار کنم ؟؟؟ آنیسا سری از روی ناچاری تکون داد و گفت -- هیچی برمیگردیم خونه بی اختیار روی زمین نشستم و با لحن گریونی گفتم -- نه من نمیام آنیسا نزدیک اومد و کنارم نشست و با لحن ارومی لب زد -- تو که انتظار نداری بابات همین الان ببخشتت ؟؟؟ سرمو به نشونه نه بالا انداختم که آنیسا لبخندی به روم زد و گفت -- پس بلند شو بریم و همه چی رو به زمان بسپار ..... مطمئن باش درست میشه با کمک آنیسا بلند شدم و به سمت ماشینش راه افتادیم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_102 _لیلی الناز و آنیسا دورتر از ما وایساده بودن و وقتی دیدن باب
103 _فرهاد من میدونستم لیلی زنده است پس حرف پارمیدا خبر جدیدی برام نبود ،،، با بی تفاوتی به پارمیدا نگاه کردم که وقتی سکوت و خونسردیمو دید لب زد -- چیه چرا تعجب نکردی ؟؟؟ میگم لیلی نمرده شونه ای بالا انداختم و گفتم -- خبر جدیدی نبود که بخوام تعجب کنم نگاه پارمیدا رنگ تعجب گرفت و سری تکون داد وگفت -- منظورت چیه ؟؟؟؟ -- واضع حرف میزنم پارمیدا با ناباوری چند قدمی جلو اومد و گفت -- کی فهمیدی ؟؟؟ وقتی کنجکاوی پارمیدارو دیدم تصمیم گرفتم همه اون چیزایی که این چندماه آزارم میدادنو براش بگم -- از اون موقع که تور عروس پیدا شد اما جنازه عروس پیدا نشد ،،، از رفتار های الناز و آنیسا که جلوی بقیه اشک تمساح میریختن اما تو خلوتاشون با هم پچ پچ میکردن پارمیدا که انتظار شنیدن این حرفارو نداشت حسابی جاخورده بود مکثی کردم و بعدش ادامه دادم -- چند روز بعد از خاکسپاری الناز یه مدت غیبش زد میدونی رفته بود کجا ؟؟؟؟؟ پارمیدا سرشو با کنجکاوی تکون داد و با صدای ارومی لب زد -- کجا ؟؟؟ -- رفت شمال اونم پیش لیلی ،،، تو یه کلبه که با فاصله نسبتا زیادی از دره قرار گرفته بود پارمیدا با تعجب بهم خیره شده بود و زبونش بند اومده بود نمیدونست چی بگه ،،،، بعد چند ثانیه گفت -- اگه تعقیبش کردی پس چرا لیلی رو برنگردوندی ؟؟؟ -- خواستم که خودش سرش به سنگ بخوره و برگرده دقیقا مثل تو که الان سرت به سنگ خورده و بر میگردی پارمیدا با شنیدن این حرفم اخمی کرد وگفت -- من برنمیگردم تن صدامو بالا بردم -- برو وسایلتو جمع کن پایین منتظرم پارمیدا با چشای گریون نگاهی بهم انداخت و بعدش بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت147 _فدات بشم. بله که هست به محمدرضا میگم برات بیاره. فقط زینب جا
♥️👣 👣 _تحفه ی آسدرضاست. ماجرا رو بهش گفتم اونم با چند نفر اینا رو بهمون دادن. راستی کارمم توی اون چاپخونه قطعی شد! از خبرش خوشحال می شود و با ناباوری می گویم: _واقعا؟ چه مرد خوبیه. خدا خیرش بده! پس از فردا کمتر زیارتت می کنیم. بازم شبا میای خونه. با شرمساری سرش را پایین می اندازد و می گوید: _ببخشید دیگه، توهم به زحمت میوفتی. برای تقویت روحیه اش لبخند می زنم و می گویم:« این چه حرفیه. رحمته! رحمت!» از خمیازه اش می فهمم خسته است. بی معطلی تشک هایی که از بی صفا گرفته ایم را پهن می کنم. بعد از خواندن آیه الکرسی و قل هوالله چشمانم بسته می شود. چشمانم را می گشایم و خبری از مرتضی نیست‌. بعد از خوردن صبحانه‌ی مختصری به سمت اجاق گاز می روم. می بینم مرتضی فکر همه چیز را کرده و از قبل کپسول را گاز و نصب کرده. طولی نمی کشد که بساط آش را پهن می کنم. سبزی های ریز شده را داخل قابلمه می ریزم. حبوباتی را که کنار گذاشته ام را می پزم. بعد که بیکار می شوم عزمم را جزم می کنم و پا به میدان پر از مین و مانع‌ِ حیاط می گذارم. از کثیفی اش وحشت می کنم اما چاره چیست؟ برگ های پوسیده و خشک را گوشه ای تلنبار می کنم و تکه چوب ها را توی بشکه‌ی گوشه‌ی حیاط می گذارم. بعد جارو می زنم و با آب همه جا را تمیز می کنم. آب حوض را هم خالی می کنم و خوب می سابم اش. آبش را پر می کنم و به طرف پیش صحن می روم. آنجا را هم آب می گیرم و کفش ها را پشت در می چینم. ظهر که می شود آش هم پخته شده، حیف که کشک نداریم. کمی می چشم و به به کنان باز هم می خورم. امیدوارم مرتضی برای ناهار بیاید. نماز ظهرم را که می خوانم صدایش به گوشم می خورد. تشهد و سلامم را که میدهم با نگاهم قربان صدقه اش می روم. آش را هم می زند و می گوید: _چه کردی؟ از هیچی چی درست نکردی که! اختیار دارینی تحویلش می دهم. دلش طاقت نمی آورد و می گوید آش را جا کنم. مجبور می شوم همانطوز تزئین نکرده بکشم تا سرد شود. از پنجره حیاط را که می بیند برق از سرش می پرد و با حیرت می پرسد: _تو تمیز کردی؟ وااای چقدر زحمت میکشی. میزاشتی بیام، باهم تمیز کنیم‌. من هم از این که الان متوجه تمیزی حیاط شده تعجب می کنم و می گویم: _تازه دیدی؟ با خنده اش ردیف دندان‌های سفیدش نمایان می شود و می گوید: _راستشو بخوای همش تقصیر آشه! بوش که توی کله‌ام پیچیده، متوجه هیچی نشدم! سفره را توی نشیمن می اندازم که بعد از پوشیدن لباس هایش پیشم می آید. نچ نچی می کند و می گوید: _نه اینطور نمیشه! باید از هر دوتا زحماتت استفاده کنیم. بعد پارچه ای برمی دارد و توی پیش صحن پهن می کند. قابلمه را برمی دارد و گوشه ای می گذارد. کاسه اش را پر می کنم و جلوش می گذارم. آش را بو می کند و با نگاه گیرایی تمام محبتش را به من تزریق می کند. _به‌به‌! عجب چیزی شده! دستت طلا ماهرو خانم. بیش از حد خجالتم می دهد. بوی بهار و عطر آب و خاک بهم تنیده اند. ریه ام را از هوای ناب و عشق لب سوز پر می کنم. توی همین فاصله کلی مرا می خنداند و تمام خستگی ام در می رود. سفره را جمع می کنیم و با اصرار من ظرفها را می شویم. وقتی پیشش برمی گردم، می بینم چانه اش را به دست گرفته و در دریایی از خیالات غرق شده. دستی روی شانه اش می نشانم و می پرسم: _کجایی؟ با دیدنم نقاب شادی به صورتش می زند اما تلخی افکارش لبخندش را در خود حل کرده. _همین ورا. پیش شما! _نه! پیش من که نیستی. در عالم دیگه ای سیر می کنی. به رو به رو خیره می شود و لب میزند:" شاید!" حالا که جو سنگین شده یادم می آید که می خواستم حرفی بزنم. _مرتضی؟ _جانم؟ _میخوام یه چیزی بگم. سرش را تکان می دهد و همانطور که با رشته‌ی افکارش سرگرم است؛ می گوید:« بگو!» _راستش میدونم خطرناکه اما تو نمیخوای دست دوستاتو که توی باتلاق فکری سازمان گیر کردن، بگیری؟ انگار تمام رشته هایش پنبه می شود و غمی به خود می گیرد. _چرا! خودمم توی همین فکرام، ولی نمیدونم چطور. اونا منو تَرد کردن و همه منو به چشم خائن می بینن. کسی به حرفم گوش نمیده، اگرم بده میگه بخاطر پول و وعده داره میگه. شایدم بگن مخشو شست و شو دادن. اونا سایه‌ی منو با تیر می زنن. کلی پیام میدن و تهدید میکنن که اون نامه های سری رو براشون ببرم. من ردشون میکنم، آسدرضا میگه دست خودم باشه بهتره. آگه بهشون بدم که مهره سوخته میشم، مثل مجید.می‌کنم تازه کلاف تو در توی خیالاتش را برایم باز می کند. الکی نیست که گرفتار است و پشت این چهره‌ی خندان، غمی نهفته. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت148 _تحفه ی آسدرضاست. ماجرا رو بهش گفتم اونم با چند نفر اینا رو ب
♥️👣 👣 _آسدرضا درست میگه! تو نباید بهشون اعتماد کنی. مطمئن باش اگه بدونم جامون کجاست هر کاری میکنن تا به اون نامه ها برسن. _البته یه دوستی دارم. اونم طرف ماست اما باید یکی اونور باشه تا بفهمیم چیکار می کنن. وانمود میکنه از اوناست. اونم بعد کشتن مجید به همه چی شک کرد. به تقی، به ایدئولوژی و حتی سازمان! گاهی اوقات اون منو متقاعد می کرد اما من... _خدا حفظش کنه. رفته تو دهن شیر! بحث را عوض می کند و می گوید: _خب! امروز بریم بیرون؟ _کجا؟ _تو کجا دوست داری؟ لاله زار؟ چاله میدون؟ دربند؟ می دانم به شوخی می گوید. وضعیت اسفناکی توی این محلات پیچیده، چه کاباره هایی که برای گمراهی جوان ها نساخته اند! ویشگونش می گیرم و با تلخی لب می زنم: _چشمم روشن! پقی می زند زیر خنده، دستانش را به عنوان تسلیم بالا می آورد و می گوید: _خب چیکار کنم؟ رفته تو عُرف! _توی شرع که نرفته! _ای بابا یه بستنی بودا! خواستم بخاطر شغل جدیدم بهت شیرینی بدم. راستی! چاپخونه دو خیابون اون طرف تره! کاری داشتی میتونی صدام کنی. ابرویم را بالا می دهم و همانطور که میوه می چینم، می گویم: _چه خوب! راستی من امشب باید برم امامزاده صالح. میخوام حمیده رو ببینم. _بیا! خودت برنامه چیدیا! باز نگی این مرتضی یه شیرینی بهمون نداد. دلم نمی آید دستش را رد کنم و می پذیرم. سریع حاضر می شوم و مانتویی که تازه دوخته ام را می پوشم. جلوی مرتضی می ایستم و می پرسم: _چطوره؟ کمی نگاهم می کند و سر تکان می دهد. _عالی! خیاط شدیا! تو که یاد داری بیا برای منم یه چیزی بدوز. _عه! مردونه با زنونه فرق داره. پارچه تو خراب کردم چی؟ مکث می کند و با خنده می گوید:« خسارت میدی دیگه!» پشت چشمی نازک می کنم و جوابش را می دهم:«بفرما! خواستیم ثواب کنیم کباب شدیم.» _من خرابم کنی بازم میپوشم. تازه تو شهرم می چرخم، روشم می نویسم خانوم دوز! اینجوری بقیه حساب کار دستشون میاد که پول خیاط بدن. مشتی به بازویش می زنم و می گویم: _آی آقا! امروز خیلی خوشمزه بازی در میاری ها! بپا یکهو بی مزه نشی. دستی به موهایش می کشد و درسم را می خواند. مظلومیت را چاشنی نگاهش می کند و لب می زند: _اوه اوه! نه ماهرو جان. سبد و زیرانداز را برمی دارد و از خانه خارج می شویم. توی کوچه برو و بیایی شده، دم در خانه‌ی یکی از همسایه ها چهارطاق باز است و خانم ها به آن سمت می روند. به ماشین نگاه می کنم، شده پیکان قرمز! با تعجب می پرسم: _این چیه دیگه؟ فلوکس کو؟ _بشین بگمت. تا می نشینم برایم شروع می کند از احتیاط گفتن. بخاطر این که ماشین مدت زیادی دستش بوده و شاید سازمان ردی از طریق ماشین بگیرد آن را فروخته. پیکان هم به زور راه می رود. یک جوری ناز می کند که انگار ما باید کولش کنیم و او سوار ما شود! توی پارکی زیرانداز را پهن می کنیم. صدای خنده های بچه ها و مرد بادکنک فروش گوشمان را پر کرده. استکان و فلاسک را می آورد و چای می ریزم. گنجشک ها قایم باشک بازی می کنند و از این شاخه به آن شاخه می پرند. گاهی روزنه های نور مهمان ما می شوند و برایمان روشنایی هدیه می آورند. چای را می نوشیم و مرتضی می رود تا به قولش که بستنی است عمل کند. گاهی فروردین، نسیمی را تحفه می کند و طراوتی به ما می بخشد. سیب پوست می گیرم و نگاهم به بچه هایی است که از سر و کول هم بالا می روند و دوست دارند زودتر از سرسره پایین بیایند. مرتضی بستنی به دست کنارم می نشیند و می گوید: _بفرما! اینم بستنی مخصوص خانمای هنرمند و مهربون. سیب را به دستش می دهم و تشکر می کنم. قاشق بستنی را به دهانم نزدیک می کنم و یاد روزی می افتم که آقاجان دست من و محمد را گرفت و به فالوده فروشی احمدآباد برد. بار اولم بود که فالوده می خوردم اما محمد چند باری خورده بود و برایم کلاس می گذاشت. آقاجان چشم و ابرویی نشان محمد داد که دلم خنک شد! چشمه‌ی چشمانم جوشیدن می گیرد و قاشق را به سر جایش برمی گردانم. مرتضی با دیدن اشک و بغض کهنه ام می پرسد: _دوست نداری؟ لبخند می زنم و می گویم: _نه دوست دارم. می داند دلیل غم و اندوهم چیست ولی باز می پرسد: _پس چرا نمیخوری؟ بخور! دیگه ازین شانسا نداری. بعد سرش را نزدیک صورتم می آورد و می گوید: _شاید دیدی همین روزا منم بردن، اونوقت حسرت بستنی رو میخوری! خودش می خندد اما با اخم من می فهمد شوخی زشته کرده! بستنی را هرطور شده می خورم. از مرتضی می خواهم به امامزاده برویم. چیزی به غروب نمانده که راه می افتیم. توی صحن دنبال حمیده می گردم اما پیدایش نمی کنم. اذان را که می دهند دیگر فرصتی برای یافتنش ندارم و به صف می پیوندم. نماز اول را می خوانم که می بینم حمیده نفس زنان وارد می شود. :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)