18.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌❌ شام غریبان #امام_حسن_عسکری (ع) یا #جشن_بیعت ⁉️⁉️
🌀 چرا دارید به جای عزاداری ، #جشن_بیعت انجام می دهید ⁉️
🔰چرا چنین کاری را برای امام سجاد (ع) در غروب روز #عاشورا نمی کنید ⁉️
👈 مگر #امام_زمان (عج) شاه است که از لفظ تاج گذاری برای ایشان استفاده می کنید ⁉️⁉️
🎤 با پاسخ #استاد_احسان_عبادی از اساتید مهدویت
❌❌ جریان #حجتیه و #شیرازی به شدت مخالف #جشن_بیعت هستند ، این کلیپ پاسخی به ادعاهای پوچ آنهاست
👌 #نشر_حداکثری
#عید_بیعت
انقلابی باید قوی شود💪
💠 امر خدا چیست؟
امام حسن عسکری علیهالسلام فرمودند:
«لَيْسَتِ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصِّيَامِ وَ الصَّلَاةِ وَ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ كَثْرَةُ التَّفَكُّرِ فِي أَمْرِاللَّهِ».[1]
🔹«امر الله» معانی مختلفی دارد، در فهمیدن معنی «امر» هم باید یک قدری تتبع کرد همان حداقل مقداری که معنی امر برایمان آشکار شد در آن #تفکر کرد، به این ترتیب ممکن است راه باز شود و مراتب بعدی معنی امر برایمان آشکار شود و زمینههای جدید برای تفکر فراهم شود.
🔹اینکه خدا عالم را خلق کرده است این ظاهر #امر خداست. هر چیزی یک ظاهری دارد، یک باطنی. #دنیا ظاهر یک چیزی است به اسم #آخرت و آخرت باطن یک چیزی است به اسم دنیا.
#امر_خدا یک ظاهری دارد که آن همین ظاهر خلقت است، ابر، باد، مه، خورشید، فلک، ما و شما، گل و گیاه و حیوان و در و دیوار و اینها امر خداست. میشود نشست در اینها تفکر کرد، نه یک ساعت در همه اینها؛ بلکه میتوان یکی از اینها را انتخاب کرد و مدت زیادی درباره آن #فکر کرد به یک نتیجهای رسید، بعد یکی دیگر.
🔹خود آدم هم یکی از این مخلوقات خداست که میشود متعلق این تامل و تفکر قرار بگیرد. ما هر کاری میکنیم برای خودمان میکنیم پس ما خودمان خیلی مهم هستیم حالا که ما خودمان خیلی مهم هستیم درباره این حقیقت مهم نباید فکر کرد؟
[1]. بحارالأنوار، ج۷۵، ص۳۷۳.
کلام طلایی 🌱
پارت 235 عشق بیرنگ 🌸❤️🌸❤️ ولی چن روز پیش ها با امیر رفته بودند سر ساختمان اومدند جفتشون بو میدادند
پارت 236
عشق بیرنگ 🌸❤️🌸❤️
عالیه حال و هوامون هم عوض میشه.
سر میز صبحانه نشستم . مجید چایش را خورد نگاهی به ساعت انداخت و گفت
خواب موندم یکم دیرم شد.
بد میشه برات دیر برسی
نه بد که نمیشه، ولی چون با من تصویه کردند پیش خودشون فکر میکنند پولو گرفتم و رفتم .
صدای زنگ موبایلش بلند شد. ان را از روی اپن برداشت و سرگرم صحبت شد، امان از این حالت تهوع های اول صبح وارد سرویس شدم و دست و رویم راشستم. از اشپزخانه خارج شدم مجید گوشی اش را قطع کرد و با ناامیدی روی میز انداخت. کنجکاو شدم و گفتم
چی شد؟
هیچی با پیمان کاری من موافقت نکردند .
کمی ناراحت شدم و گفتم
چرا؟
میگه تو رزومه کاری شما ساخت خانه و مسکنه نه راه سازی.
سرم را پایین انداختم و وارد اشپزخانه شدم.دلم برای مجید میسوخت. الان حتما با خودش میگوید عجب قدم نحسی دلشت عاطفه، به محض ورودش تمام درها به رویم بسته شد.
مجید با لبخند گفت
لابد یه مصلحتی تو نشدنش هست. خدا بزرگه یه کار دیگه انجام میدم. البته امیر یکی از دوستاشو تو ساوه بهم معرفی کرده راه دور خیلی اذیتم میکنه. اگر گزینه بهتری پیدا نشه میرم همون ساوه این یکی نزدیک دوسال طول میکشه. اگر مجبور شدم و قبول کردم کلا خونه و زندگیمون رو دو سال میبریم ساوه.
مکثی کردو ادامه داد
تو که مشکلی نداری؟
نه، من هرجا تو بگی میام.
دوهفته گذشت پنج شنبه صبح بود . به دستور مجید بیتا را برای تحویل به مادرش اماده کردم. متین جلوی در امد. روی زمین نشستم. دست نوازشی روی صورت بیتا کشیدم و گفتم
مواظب خودت باش
بیتا دو دستی به صورت من چسبید مرا محکم بوسید و گفت
دوستت دارم عاطفه جون
متین دست بیتا را گرفت و خانه مان را ترک کرد من هم برای چکاب بارداری م به سونوگرافی رفتم. بیتاب بودم که زودتر بفهمم کودک در درونم چیست. روی تخت دراز کشیدم پزشک سونوگرافی خانم خوش رویی بود گاید را روی شکم من گرداند و گفت
مامان خوشگل یکم به خودت برسی بد نیست ها
لبخندی زدم و خانم دکتر ادامه داد
فعلا یه اقا پسر شیطون و ریزه میزه س.
لبخندی زدم و گفتم
پسره؟
بله. یه پسر شیطون.
باشنیدن صدای قلبش ناخواسته اشک از گوشه چشمم جاری شد. سریع ان را پاک کردم. دکتر خندیدو گفت
خوش به حال این نی نی که مامانش اینهمه دوسش داره.
لحظه ایی از اینکه میخواستم او را سقط کنم بدنم لرزید و استغفار کردم.
از مطب خارج شدم و شماره مجید را گرفتم لحظاتی گذشت از پاسخ دادن او ناامید شده بودم.
گوشی را وصل کرد از بین اندوهی از صدا گفت
جانم
مجید الان سونوگرافی بودم.
خوب، چی گفت؟
پسره
مجید خندیدو گفت
اسمشو با اجازه تو میخوام بزارم باربد.
خندیدم و گفتم
باربد ، خیلی هم قشنگه
خبر خوبی بهم دادی یه کادو خوشگل برات میگیرم.
مرسی عزیزم.
مواظب خودت و پسرمون باش من باید برم سرکارم.
تلفن را قطع کردم و به سمت خانه حرکت کردم.
همین که وارد خانه شدم. با صدای امیر لبخندی زدم و برگشتم
امیر از ماشینش پیاده شدو گفت
سلام ادم فروش.
خندیدم و دست او را بهدگرمی فشردم و گفتم
من هر کاری میکنم بخاطر خودته، دوست دارم به برادرم افتخار کنم اینکه تو بهترین باشی باعث سرافرازی منه.
بریم تو کارت دارم.
وارد خانه شدیم امیر روی کاناپه نشست و گفت
الان پیش پوریا بودم. از اختلاف مجید و بابا و مامانش گفتم. همه رو براش تعریف کردم.
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم
چرا گفتی؟
دیوونه اونها زندگیتو از هم میپاشونن، پوریا گفت به عاطفه بگو خاطرت برای من خیلی عزیزه ، من حاضرم به جای مجید هزینه کنم هیچ کس هم هیچی متوجه نشه.
حرف امیر به من برخورد و گفتم
شماها نمیخواهید دست از سر پوریا بردارید؟
میخواد کمکتون کنه
لازم نکرده. من به کمک کسی نیاز ندارم. من شوهر کردم اونم وظیفشه مشکل زندگیمونو حل کنه
تو در جریان نیستی که ضرر و زیانی که پای اون قرار داد ذکر شده مبلغش چقدر سنگینه
اب دهانم را قورت دادم و گفتم
چقدره؟
امیر برخاست و گفت
ده میلیارد
چشمانم از تعجب بیرون زدو گفتم
ده میلیارد؟
بله، این بند و خود مجید به قرار داد اضافه کرد. چون بابا وسط مجتمع سپیدار جا زد و سلیمی سکته کرد مرد ، ترسید اینجا هم جا بزنه به خیال خودش دلشت کار خودشونو محکم میکرد.
دستانم را لای سرم گرفتم
امیر دو عدد چای ریخت و اورد نشست و ادامه داد
پوریا اینکارو میکنه. کسی هم متوجه نمیشه
به هیچ عنوان غرورم اجازه نمیداد چنین پیشنهادی را بپذیرم. سرم را به علامت نه بالا دادم و گفتم
مجید اگر منو طلاق بده مامانش دست از سرم برمیداره؟
اونها همین و میخوان. تو خبر داری الان مهناز یک هفته است که طبقه بالای خونه مادر شوهرت زندگی میکنه؟
نگاهی به امیر انداختم و گفتم
مامانش که میگفت اون زن جوونه، من دوتا پسر مجرد دارم.
امیر با کلافگی گفت
مامانش گه زیادی خورده که این حرف و زده. یک هفته است که اونجاست. اگر به زیبا راپورت نمیدی،
کلام طلایی 🌱
پارت 236 عشق بیرنگ 🌸❤️🌸❤️ عالیه حال و هوامون هم عوض میشه. سر میز صبحانه نشستم . مجید چایش را خورد
پارت 237
.عشق بی رنگ❤️❤️❤️
پریشب داشتم با سعید مشروب میخوردم تو حیاطشون. خودم دیدمش.
اهی کشیدم و گفتم
سعیدم از این غلط ها میکنه؟
اره، جون اون بچه ت نری به زیبا بگی ها
هدف مهناز از اینکارها چیه؟
مجید و دوست داره. خیلی هم دوسش داره. بعد طلاقشون من شاهد بودم که چقدر سر راه مجید میومد و التماس میکرد که من غلط کردم بیا برگردیم سر زندگیمون. مجید چون از اول اونو نمیخواست و با اصرار مادرش انتخابش کرده بود. باهم خیلی هم اختلاف داشتند قبول نمیکرد خودمنو چند بار واسطه کرد اینقدر با مجید صحبت کردم که به خاطر بچه ت برگرد سر زندگیت. مجید میگفت میترسم دوباره باهاش زندگی کنم بزنمش بمیره.
بمیره؟
اره بابا اونو اینقدر میزد. وقتی گفت میخواد تورو بگیره علتش که من هی دست میچرخوندمش چون رفتارش و با مهناز دیده بودم میترسیدم با تو هم اینکارها رو کنه
خداییش با من خیلی محترم برخورد میکنه. حالا بگذریم که .....
زندگیه دیگه به هرحال ، خودمونو یادت نیست چقدر دعوا میکردیم.
حرصی شدم و گفتم
یادته چقدر منو اذیت میکردی؟
خندیدو گفت
حقت بود. یادته سر گوشیم چقدر منو چزوندی ؟
خندیدم و گفتم
خداییش تاحالا اونطوری قایم کردن و دیده بودی؟
امیر پوفی کردو گفت
اینها رو ولش کن پوریا رو بچسب
پوریا رو کلا فراموش کن،خیلی برای من زشته از اون کمک بخوام
میخوای به مجید بگم
انگار که اتش گرفته باشم. رو به امیر گفتم
خواهش میکنم اینکارو نکن. به غرورش بر میخوره، فکر کن الان زندگیشو یکی نجات بده که قبلا عاشق من بوده. براشم کلی درد و دل کرده از من.
پس میخوای چیکار کنی؟
صبر میکنم ببینم چی میشه. خدا بزرگه
الان اون پوریای بدبخت مادر مرده داره به زمین و زمان میزنه که یه راهی پیدا کنه به تو کمک کنه اونوقت تو داری ناز میکنی؟
ببین امیر جان ، من یه ملاک ها و ارزش هایی برای خودم دارم، راضی م بمیرم اما از اون کمک نگیرم. اصلا من به همین دلیل با اون ازدواج نکردم. چون اگر با اون وصلت میکردیم میشد گره گشای مالی هممون. دلیلشم بارها و بارها به خودش گفتم. حالا خود من برای نجات زندگیم بیام اون کاری که دیگران و ازش منع میکردم انجام بدم.
بابا تو چقدر سخت میگیری عاطفه، قرض میده دیگه
نمیخوام.
اصلا بهش میگم سهم مجید و بخره
مجید گفت طرفین قرارداد باید شریک جایگزین و تایید کنند. که مادر مجید چون لج کرده پوریا رو تایید نمیکنه.
لزومی نداره که همه بدونن. فقط منو تو و مجید و پوریا بدونیم ، پوریا پول بریزه به حساب مجید واونم کارو ادامه بده اخر کار سهم پوریا رو جدا کنه
محکم و قاطع گفتم
نه ، خواهشی که ازت دارم به مجید این حرفها رو نزن، غرور شوهر منو نشکون
پس میخوای چیکار کنی؟
به جای توکل به پوریا، بخدا توکل میکنم. شاید خدا چیز بهتری برای من در نظر گرفته.
به حالت تمسخر گفت
بنده مخلص خدا شدی؟ بشین دست دست کن تا مادر شوهرت مجبورت کنه طلاقتو بگیری و با یه بچه برگردی خونه بابا، منم که دیگه تو اون خونه نیستم هواتو داشته باشم، مامان و بابا بیچاره ت میکنن.
شاید رفتن این مسیر سخت و دردناک جزیی از سرنوشت منه، حتما حکمتی از جانب خدا توش هست.
حالا تو به جای درس خداشناسی این پیشنهاد و به مجید بده.
من عمرأ شخصیت شوهرمو با این حرف خورد نمیکنم. مجید و میشناسم و با اخلاقیاتش اشنام. اون خودشم قبول نمیکنه
من از جانب خودم بهش میگم
من که میگم نگو، اما اگر خواستی بگی بگو عاطفه در جریان نیست. جلوی من خوردش نکن.
امیر چایش را خورد و گفت
اگر طلاقت داد چی؟
خیره به امیر سکوت کردم. امیر ادامه داد
به بابا و واکنشش فکر کردی؟ بابا میگه اشکالی نداره اگر مجید مهنازو دوباره بگیره ولی اشکال داره اگر عاطفه طلاق بگیره.
بابا چاره ایی جز پذیرش من نداره، من بچشم دورم که نمیتونه بندازه
همین دیگه تو به اینها فکر میکنی اما به بچه ت فکر نمیکنی، تورو نمیتونه بیرون کنه اما بچتو که میتونه خونه راه نده ، بهت بگه اگر میخوای برگردی برو بچشو بنداز جلوشو و بیا . اونوقت چی؟
اونوقت هم خدا بزرگه، یه کاریش میکنم
امیر فکری کردو گفت
صلاح و مصلحت خویش خسروان دانند. من باید برم. این پیشنهادم تلفنی به مجید میگم شاید اون قبول کرد.
هر جور خودت میدونی.
امیر منزل مارا ترک کرد و مرا در انبوهی از ابهام تنها گذاشت دو ساعت بعد وسوسه شدم و شماره امیر را گرفتم.
پ
امیر گفت
جانم
چی شد با مجید صحبت کردی؟
اره، اون از تو بدتره، مخالفت کرد کلی هم درر وری نثارم کرد که چرا به پوریا مشکل منو گفتی.
میدونستم این حرف و میزنه
من نمیدونم شما دوتا چرا اینقدر مغرورید
تو خودت دوست داری یه مشکلی و از زندگیت معشقوقه سابق زیبا لطف کنه و حل کنه؟
امیر مکثی کردو گفت
چی بگم والا
تلفن را قطع کردم و به وجود شوهرم افتخار کردم. به قول مجید شاید مجبورشیم شش هفت ماه از هم جدا بشیم این خیلی شرافتش از اینکه بخواهیم از پوریا کمک بگیریم بیشتره.
کلام طلایی 🌱
پارت 237 .عشق بی رنگ❤️❤️❤️ پریشب داشتم با سعید مشروب میخوردم تو حیاطشون. خودم دیدمش. اهی کشیدم و
پارت 238
عشق بیرنگ❤️❤️❤️
حرف امیر ته دلم را میلرزاند " بابا تو رو شاید قبول کنه ، ولی بچتو قبول نمیکنه"
خودم را به بیخیالی زدم مجید برای ان موقع هم تدبیری می اندیشد.
صدای زنگ ایفن رشته افکارم ذا پاره کرد.
مانیتور ایفن را نگاه کردم با دیدن سربازی پشت در مضطرب شدم.
تیز لباس پوشیدم و جلوی در رفتم. در را گشودم وگفتم
بله
سلام، منزل اقای محققی ؟
بله بفرمایید
مجید محققی؟
بله درسته
شما همسرشون هستید؟
بله چیزی شده؟
از دادسرا براشون احضاریه اوردم. لطفا اینجا رو امضا کنید
با دست لرزان احضاریه را امضا کردم و تحویل گرفتم.
وارد خانه شدم، حرصی و عصبی به سراغ تلفن رفتم و شماره بابا را گرفتم
لحظاتی بعد گفت
بله
سلام بابا
سلام .
از دادگاه برای شوهرم احضاریه اومده
خودش اینو خواست ، مگه من رفتم شکایت کردم؟ خودش به امیر گفته اینکارو بکن
شما تو دادگاه میخوای برعلیه مجید شهادت بدی
تو دخالت به اینکارها نکن ، بشین سر زندگیت
برعلیه مجید حرف زدن یعنی طلاق دادن من
اسم طلاق و به دهنت نیار
مادرشوهرم گفته تنها در صورتی که من طلاق بگیرم کوتاه میاد
این حرفهای مفت و از خودت در نیار که منو خام کنی ، اون فقط دنبال اینه که بالای سر بیتا مادر باشه.....
بابا به خدا دروغ میگه به خود من گفت .....
عاطفه اعصاب منو بهم نریز بابا، بشین سر زندگیت کسی قصد طلاق تو رو نداره
شمابخاطر حفظ زندگی من تو دادگاه تایید کن که مجید هم هزینه کرده؟
کدوم هزینه؟ مگه روزی که زمین کشاورزی و به مفت خریدند تغییر کاربریشم با رانت خواری گرفتن پای من به احتساب مفت خریشون حساب کردند که حالا من اینکارو کنم؟ مجید واسه سهم ساختش رو جیب مادرش حساب کرده بود مادرشم شرط گذاشته براش که زن اولش و برگردونه بالاسرش بچه ش، من اگر بگم مجید هم هزینه کرده باید دست کنم تو جیبم بحث یه قرون و دوزارم نیست که بگم ایراد نداره
مجید که میگه چیزی از تخت جمشید نمیخواد سهمش مال شما چرا قبول نمیکنی؟
قبول نمیکنم چون لج کردم. به مجید بخاطر حرفی که سر پروژه سپیدار به تو گفت ،به تو هم لج کردم بخاطر تمام حرص هایی که به من دادی . اگر الان به اندازه کافی چزیدی قطع کن به کارم برسم.
خداحافظی کردم و گوشی را قطع کردم.
شب شد ساعت هفت بود،هنوز مجید بازنگشته بود.
تلفن را برداشتم و شماره ش را گرفتم لحظاتی بعد تند و عصبی گفت
بله
از لحن او جا خوردم و گفتم
کجایی مجید؟
کار دارم. زنگ نزن.
سپس ارتباط را قطع کرد هاج و واج به گوشی نگاه کردم و ان را سرجایش نهادم. کل وجودم کن فیکون شد،دلم هزار راه رفت. تمام افکار منفی به یکباره به ذهنم هجوم اوردند.
تلفن را برداشتم و شماره امیر را گرفتم. لحظاتی بعد امیر گفت
جانم داداش
از لحن او فهمیدم مجید کنار اواست. ارام گفتم
پیش توإ
داداش من بهت زنگ میزنم ، الان با شوهر خواهرم بحثم شده.
سپس خندیدو گفت
عصبیه دعا کن نکشه منو .
تلفن را قطع کردم، امیر کار خودش را کرده بود. چقدر به او سفارش کردم که اینکار را نکند.
ساعت نه شب بود که در باز شد و مجید وارد خانه شد. به پای او برخاستم و گفتم
سلام.
نگاه چپ چپی به من انداخت و پاسخم را نداد . کیفش را گوشه ایی انداخت . و خواست به سرویس برود که احضاریه روی اپن را دید. ان را باز کرد خواند و گفت
این دیگه کی اومد؟
ارام گفتم
صبح
چرا زنگ نزدی بگی؟
فکری کردم وگفتم
نخواستم شادی جنسیت بچمون و خراب کنم. گفتم شب میای میبینی دیگه.
نگاهی به من انداخت و گفت
إ..... بلدی شادی خراب نکنی نمیفهمی من صدقه خور پسر خاله ت نیستم؟
چشمانم گرد شدو گفتم
چی؟
رو چه حساب رفتی به امیر گفتی من مجید و راضی میکنم قبول کنه که پوریا سهم شراکت اونو بپردازه...
صدایش را بالا بردو گفت
چه فکری راجع به من کردی عاطفه؟ فکر کردی من اینقدر بی همه چیزم؟
بغض راه گلویم را بست اشک از چشمانم جاری شدو گفتم
اول بپرس ببین بین من و امیر چه صحبت هایی ردو بدل شده بعد اینجوری با من صحبت کن.
با کلافگی گفت
فکرکردی با دوتا قطره اشک من خر میشم؟ حاضرم هر بلایی که قراره سرم بیاد ولی تن به این بی غیرتی نمیدم.
من به امیر گفتم این حرف و به مجید نزن، من خودمم راضی به این کار نیستم، اون خودش اصرار کرد که میخواد این پیشنهاد و به تو بده، حتی من بهش گفتم اگر به مجید گفتی هم وانمود کن که من نمیدونم.
اون داداش بی غیرتت فکر کرده منم مثل خودش هیچی ندارم که الان برم دستمو جلوی پوریا دراز کنم.
تو حق نداری به امیر بی احترامی کنی
یک گام به سمت من امد چهره ش رنگ تهدید گرفت و گفت
چرا حق ندارم؟
مادرت همه بلا داره سر ما میاره هیچ کاری نمیکنی حالا امیر هم یه پیشنهاد داده
امیر خیلی گه خورده که چنین پیشنهادی داده
کلام طلایی 🌱
پارت 237 .عشق بی رنگ❤️❤️❤️ پریشب داشتم با سعید مشروب میخوردم تو حیاطشون. خودم دیدمش. اهی کشیدم و
دوست داری قبول کن دوست داری قبول نکن ولی حق بی احترامی نداری .
سرکوفت مامان منو سرم نزن،اگر مامان من داره بلا سر من میاره بابای تو هم کوتاهی نمیاد
.😍سلام وقتتون بخیر 🥰
اگر میخوای رمان پرهیجان عشق بیرنگ رو یکباره بخوانی و هر روز منتظر پارت گذاری نباشی . میتونی با پرداخت مبلغ ۴۰۰۰۰ تومان لینک کانال اصلی رو بگیری 🌹
💫رمان کامل اونجا هست و پارت گذاری نداریم.
💫درکانال اصلی تبلیغ و تبادل نداریم.
💫لطفا فیش واریزی رو همون روز ارسال کنید در غیر اینصورت شرمنده م
۶۳۹۳۴۶۱۰۳۱۷۱۸۵۵۰
فریده علی کرم.
بعد از واریز عکس فیش و نام رمان رو به پی وی نویسنده ارسال کنید . بلافاصله لینک رو دریافت میکنید. 🌹
@fafaom
در کانال اصلی رمان تمام شده .
لطفا از ارسال فیش جعلی خود داری کنید. چون تا پیامک بانک نیاد نویسنده لینک نمیده