eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برای هر بار که یک کیسه آشغال بندازه تو سطل زباله دولت هلند ازش ۱یورو ۳۶ سنت میگیره تازه ذوقم میکنه، جمهوری اسلامی سالی یکبار ۱دلار ازش هزینه عوارض پسماند میگرفت بد بود!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اشکال نداره بابا، عوضش بیحجابی، خب چیزی نخور که آشغالم درنیاد پولم ندی، می‌ارزه به بیحجابی، اینجوری تناسب اندامم داری خود به خود لاغر میشی، هزینه باشگاهم نمیدی
سبک زندگی سالم...
17.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 ❇️ راهکار به خانم‌هایی که می‌خواهند برای همسرشان عزیز شوند...💞
همیشه مراقب بودم؛ اما امروز بیش از هر زمان به این مسأله حساس شده‌ام. رفتم در فروشگاهی در خرما بخرم که دیدم تولیدش... همه کسانی که آرمان رهایی فلسطین از چنگال ظلم و جنایت رژیم جعلی اسرائیل را در سر می‌پروراندیم فهمیدیم حتی نوشابه‌ای که یک عمر خوردیم سودش به جیب همین اسرائیل می‌رود. حالا که داستان هر روز شفاف‌تر می‌شود معلوم می‌شود اسرائیل چگونه زنده است. دیگر محصول برند و معروفی نیست که بشناسیم و بفهمیم توسط این سیستم خریداری شده و سودش به او می‌رسد... باورش سخت است که حواسمان نبوده و به تعبیری ۲ درصد مردم جهان حکومت بر ۹۸ درصد آن را به ظلم و جنایت و تعدی و تجاوز به دست گرفته‌اند.... آرمان مردم آزاده جهان دیگر محدود به فلسطین نیست که برای آزاد شدن خود و کشورهای خود از چنگال و تار نامرئی این عنکبوت حریص پیر می‌جنگند... پیوند برخی سایت های هلندی که به این مسأله می‌پردازد در ادامه می‌آید... 🇵🇸🇱🇧 ✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشت‌های یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران
گذشته ها نگذشته اند؛ گذشته ها همه پیش روی ما هستند؛ گذشته همان آینده است.؛ پس گذشته ات را آنگونه بگذران که زیباترین آینده ات را بسازی... هیما🌱
و برایت عشق آرزو می کنم، در زمانی که آسمان لبریز باران است. نها🌱
تا زمانی که رفتار ما و تصمیم‌های ما به کسی آسیبی نمیزند ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن‌ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند...
حکایت از کاسبی پرسیدند: چگونه دراین کوچه پرت و بی عابرکسب روزی میکنی؟! گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هرسوراخی که باشم پیدامیکند چگونه فرشته روزیش مراگم میکند.
اولین باری که سختی دنیا را چشیدم به او اطمینان دادم که تا آخرش هستم حال مانده ام که چرا آنقدَر پاپیچم می شود هیما🌱
کلام طلایی 🌱
#پارت85 یک هفته ایی از تعطیلات گذشته بود و من منتظر بودم راحیل خبر بدهد، ولی او اصلا عین خیالش نبود
خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. من هم ادامه دادم: – باور کن من آدم بدی نیستم، من فقط عاشق دختری شدم که از من خیلی پاک تره...بد جور غرورم را زیر پا گذاشته بودم ولی باید تمام سعی‌ام را می کردم که قانعش کنم، شاید این آخرین فرصتم باشد. از این که دیگر با ضمیر جمع صحبت نمی کردم راضی تر بودم. نگاهم را به صورتش دوختم که به نظرم مثل ماه می درخشید و ادامه دادم: –من عاشق همین پاکی و نجابتت شدم... شاید خدا خواست و با تو بودن باعث خیلی اتفاقهای خوب توی زندگیم شد. می دونم که خوب نیستم میدونم که...سرش را بالا آورد و حرفم را برید: – خواهش می کنم اینجوری نگید، بعد به چشم هایم نگاهی انداخت. پرده اشکی که چشم هایش را گرفته بود را با پلک زدن کنار زد. – چیزی که می خوام بگم فقط نظر خودمه نمی دونم خانواده ام با این ازدواج موافق باشند یا نه، اگر شما قول بدید سنجشتون توی زندگی دین باشه من حرفی ندارم. از حرفش مبهوت نگاهش کردم. بعد از چند ثانیه سکوت به خودم امدم وبا مِنو مِن گفتم: یعنی...الا ...ن شما بله رو گفتید؟ زل زد به چشم هایم، این بار بدونه این که پلک بزند، پرده‌ی اشکش پاره شد و چکید روی صورتش.. نمی دانستم برای این حالش باید ناراحت باشم، یا برای جوابی که شنیده‌ام خوشحال. اشک هایش باعث شد غم تمام وجودم را بگیرد. بی اختیار دستم را دراز کردم تا اشکهایش را پاک کنم. فوری سرش را عقب کشید. یک لحظه فکر کردم شاید چون دوستانه تر و راحت تر حرف زدم ناراحت شده. ــ معذرت می خوام، طاقت دیدن گریه ات رو ندارم. من باعثشم؟ سرش را به علامت منفی به طرفین تکان داد: –اگه اجازه بدید من دیگه برم. با تعجب نگاهش کردم. – کجا؟ با این حال؟ سرش را پایین انداخت. – من حالم خوبه؟ نگران شده بودم، یعنی از این که جواب مثبت داده ناراحته... بلندشد که برود. گوشه‌ی چادرش را گرفتم و کشیدم. – خواهش می کنم بشینید و سوالم رو جواب بدید. من خودم می‌رسونمتون. نگاه متعجبی به من انداخت و خیلی با تردید نشست و گفت: –بپرسید. –گریه برای اینه که جواب مثبت بهم دادید؟ به این زودی پشیمون شدید؟ اشک هایش را پاک کرد. – نه مربوط به شما نیست... اگه شرطم رو انجام بدید انشاالله که هیچ وقت پشیمون نمیشم. ــ شرطتون رو با تمام وجود قبول می کنم. پشیمون نمیشید خیالتون راحت. نفسم را به یک باره بیرون دادم و آرام گفتم: –آخر هفته می تونیم بیاییم برای خواستگاری؟ ــ باید با مادرم صحبت کنم، بهتون خبر میدم. ــ لطفا مثل این دفعه از انتظار دقم ندید. نگاهش را به گوشه ی چادرش که هنوز در مشتم بود سُر داد. –دیگه بقیه اش رو باید مادرم تصمیم بگیره. حالا می تونم برم؟ چادر مشت شده در دستم را به لبهایم نزدیک کردم وچشم هایم را بستم وبوسیدمش و گفتم: – با هم می‌ریم. خواست مخالفت کند که گفتم: –حرف دارم باهاتون، توی ماشین حرف می زنیم. در ماشین را برایش باز کردم و تعظیم کوچکی کردم و با دستم اشاره کردم و گفتم: – بفرمایید بانو... سرخ شد و سرش را پایین انداخت و سوار شد. احساس کردم هیجان دارد، چون مدام یا گوشی‌اش را نگاه می کرد، یا با بند کیفش بازی می‌کرد. صدایم را صاف کردم. – هنوز نمی خواهید بگید، چی شد یهو؟ چرا ناراحت شدید؟ آهی کشید. – چیزی نیست. ــ یعنی شما واسه هیچی، اونجور اشک ریختید؟ ــ نه، راستش یه چیزی بود بین من و خدا... میشه نگم؟ شاید بعدا بهتون گفتم، ولی الان نمی تونم. ــ دیدن اشکتون، باعث شد ذوقی که واسه رضایتتون بود رو، یادم بره. ــ جواب قطعی وقتیه که مادرم موافق باشه، نظر ایشون نظر منه. – ایشونم قبول میکنن. دلم روشنه. با صدای زنگ گوشی‌اش، موبایل را از کیفش درآورد و جواب داد. مادرش بود. نگران شده بود. وقتی خیلی راحت گفت با آقای سمیعی رفته بودیم صحبت کنیم شاخ هایم درامد. بعد از این که گوشی را قطع کرد، گفتم: چقدر خوبه که با مادرتون اینقدر راحت هستید. – مگه میشه با بهترین مادر روی زمین، راحت نبود. بعد آهی کشید و ادامه داد: –مادرم جوونیش رو به پای من و خواهرم گذاشت. برای ما همیشه مثل یه دوست بود و هست. – پس خدارو شکر که مادر خانم، خوبی دارم. دوباره رنگ به رنگ شد. – تا خدا چی بخواد. وقتی رسیدیم نزدیک کوچه، گفت: –لطفا همینجا نگه دارید تا پیاده شم. گفتم: –میشه زودتر خبر بدید و کمی هم به فکر قلب من باشید. زمزمه کرد. –باید صبور باشیم.
پارت جا مانده ی دیشب ❤️