کلام طلایی 🌱
#پارت350 *آرش* راحیل ازدواج کرده بود، آن هم با مردی که آینه ی خودش بود. باید باور میکردم.
#پارت351
نمیدانم شاید فریدون هم قربانی پدر و مادر بی مسئولیتش شده است. به گفته ی مژگان از بچگی پدرو مادرش به خاطر مسافرتها و رفت وآمدهای زیاد وقتی برای رسیدگی به بچههایشان نمیگذاشتند و چون فریدون بچهی شروشیطونی بوده است، با پرستارهایش نمی ساخته ومدام باهم درگیر بوده اند.
همین موضوع باعث می شودکه یک پرستار مرد برایش بگیرند. همان موقع هم مادرفریدون برای دوهفته به مسافرت خارج از کشور می رود.
پرستار از همان اول با فریدون آبشان در یک جوی نمی رفته و هر دفعه به یک بهانه او را تنبیه می کرده است.
حتی چند بار به دور از چشم دیگران فریدون را مورد آزار و اذیت قرار داده است.
این کشمکش و تنبیها از فریدون یک بچه ی عصبی و انتفام جو می سازد.
که البته به گفته ی مژگان آن پرستار هم بعداز مدت کوتاهی باشکایتهای مکرر فریدون اخراج می شود.
مادر از وقتی این حرفها را از مژگان شنیده بود، تا مرا تنها گیر می آورد مدام میگفت اگر تو سارنا و مادرش رو ول میکردی کی میخواست مواظبشون باشه، بعد تشکر میکرد.
یک روز در جواب تشکرش گفتم:
–مامان باید از راحیل تشکر کنید، چون اگه اون اصرار می کرد زندگی جدایی داشته باشیم من قدرت این که به خواستش تن ندم رو نداشتم.
سرش را به علامت مثبت تکان داد.
–اگه تو این بچه رو ول می کردی ومی رفتی دنبال زندگیت، خدا می دونه تو اون خانواده و با اون داداش و خانواده بیمسئولیت مژگان چه بلایی سرشون می آمد.
بالاخره مژگانم مادرشه می تونستیم بچه رو بهش ندیم؟
وقتی سکوتم را دید، به جان راحیل هم دعا کرد و گفت:
–خدا خیرش بده، خدا رو شکر که درکش بالا بود و از این دخترهایی نبود که موقعیت رو درک نمی کنن و مثل کنه میچسبن. ان شاالله هرجا هست خوشبخت بشه.
پوزخندی زدم.
وقتی پوزخند مرا دید، ادامه داد:
–می دونم مادر بهت سخت گذشت، توام خیلی گذشت کردی، ولی چیکار میشه کرد سرنوشت این طور بوده. من تا آخر عمرمدیون شما دوتا هستم. راستش اوایل ازش خوشم نمی آمد. ولی کمکم که رفتارهاش رو دیدم فهمیدم انسانیت ربط زیادی به پوشش و دین و مذهب نداره. قبلا فکر میکردم اونا که مثل راحیل هستن، کارهاشون از روی اجبار و برای جلب توجهه و هی واسه ماها جانماز آب می،کشن. چون واقعا یه نفر رو میشناختم که چادری بود ولی خیلی بداخلاق و بی فرهنگ و کلا اهل جانماز آب کشیدن بود.
راحیل جای بچهی من بود ولی رفتارهاش خیلی بزرگ منشانه بود. اون خیلی خوب بود، من متوجه میشدم ولی نمیخواستم به روم بیارم.
دلخور نگاهش کردم.
–مامان، فکر کنم راحیل برای ما زیادی بود. ما قدرش رو ندونستیم. این خوبیهایی که شما از راحیل میگید شاید برای ما خیلی خاص باشه ولی برای اون یه رفتار معمولی بود. با خودم گفتم "راحیل کار خاصی نمیکرد، فقط از عقلش درست استفاده میکرد. اون مثل ما نبود. همش دنبال این بود که از زندگیش سود ببره، اصلا به زیان فکر نمیکرد. درست برعکس ما."
مادر با تاسف گفت:
–اون اوایل نامزدیتون چند بار از خدا خواستم که یه جوری بینتون بهم بخوره و عروسمون نشه.
با چشم های از حدقه درآمده نگاهش کردم.
–آخه چرا مامان؟
بغض کرد.
–چون زیادی خوب بود، پیشش کم می آوردم و احساس عذاب وجدان داشتم.
آهی کشیدم و گفتم:
–پس راسته که می گن دعای مادرها گیراست.
اشکش سرازیر شد.
–اشتباه کردم، کاش کیارشم بود و شما هم می رفتید سر خونه زندگیتون.
ربط این حرفش را با دعایی که برای جدایی من و راحیل کرده بود را نفهمیدم.
ولی به این فکر کردم که مگر خدا دعاهای اشتباهی را هم برآورده می کند؟
#بهقلملیلافتحیپور
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
پارت23
خیلی زود کارها انجام شد و شهره حمید را به آسایشگاه برد،سپس شرکت را هم دست معاون اقای محبی سپرد و با کاوه و شوکت در عرض یک هفته از کشور خارج شد..
فصل دوم*هفدهسال بعد*
داوطلبان کنکور با ذکر صلوات شروع کنید!
استرس تمام وجودمو گرفته بود با تندترین حالت ممکن سوالارو میخوندم و حل میکردم و تمام قوا دایرههای کوچیک رو پر میکردم،بعضی سوالارو بلد نبودم و استرسم هزار برابر میشد..
باورم نمیشد هرچی خوندم و تلاش کردم نتیجش به همین امتحان بنده،ولی با جون و دل سرجلسه تلاش میکردم و امید داشتم که اونی که میخوام بشه
زمان تمون شد و دفترچه اول رو گرفتن،ولی اصلا وقت کم نیاوردم تازه زمان هم اضافه اوردم و یدونه سوالی که مشکل داشتم حل کردم،دفترچه دوم هم به همین شکل تموم کردم و زمان ازمون به پایان رسید،خیلیها شاد و خندون از حوزه میرفتن بیرون،ی عده گریه میکردن و ناراحت بودن،بعضیاهم کاملا بیخیال بودن
_خانم شما چرا نمیری بیرون؟
_منتظرم دخترداییم بیاد
_چرا؟
_من نمیتونم راه برم..منتظرم صندلی چرخیم رو بیاره..
ادامه دارد...
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 پزشکیان از نگاه پزشکان/ اقدام خیانتباری که در دوره وزارت پزشکیان در نظام سلامت رخ داد
❓چرا پزشکان متخصص کار در بخش خصوصی را بر بیمارستان دولتی ترجیح میدهند؟
‼️ چگونه در کمتر از دو سال با افزایش ده برابری قیمت بیمارستانهای خصوصی، بسیاری از پزشکان حاذق بیمارستانهای دولتی را رها کردند؟
وقتی کسی در حیطه تخصصی خودش اینطوری خرابکاری کرده، در بقیه مسائل که میگه تخصصی ندارم و کارشناس باید نظر بده دیگه چه خواهد کرد؟
9.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ما با آقای #پزشکیان مواجه نیستیم؛
با یک جریان مدیریت اشرافی مواجهیم
که سالها کشور را قفل کرده بود
📌صحبت تکاندهنده مهدی عسگری،
نماینده دوره یازدهم مجلس،
درباره افتضاح دولت روحانی
در حوزههای مسکن، پالایشگاه، نیروگاه و...
✍نباید بگذاریم فاجعه روحانی، تَکرار شود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا باز رای ندید پزشکیان بیاد روی کار ببینم اوضاع مردم بهتر میشه.
50.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکترظهرهوند،کاروتمامکرد.
🆘 اینها نمیگذارند جلیلی رئیس جمهور بشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجبورن جلیلی رو تخریب کنن که خودشون بیان بالا،چون جلیلی بیاد خیلی چیزها رو رو میکنه و کسی دیگه نمیتونه مفت خوری کنه،
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💢مغالطه ای که ادعا شد ۴۱ ساله جواب داده نشده
🔹در ۱۰ ثانیه توسط دکتر جلیلی جواب داده شد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی به این روحانی بگه تو که ۸ سال دولت دستت بود هنوزم نمیدونی چه واسه مردم خوبه چی بد پس دوباره چیمیخوای پاشدی امدی؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
باشه آقا بنزینو گرون کن، ولمون کن
همش بنزین بنزین
کدوم ماشین تو صد کیلومتر 120 لیتر بنزین مصرف میکنه؟
😱نخریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پزشگیان میخواد بنزین رو گرون کنه ببین چطوری خودروی داخل رو میکوبه. اونوقت مردم اصلا توان مالی دارن ماشین خارجی بخرن؟
9.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌واقعا فراموش کردی؟!!❌
بعد این کلیپ تصمیم بگیر که به پزشکیان رأی بدی یا نه...
#نشر_حداکثری_دهید
کلام طلایی 🌱
#پارت351 نمیدانم شاید فریدون هم قربانی پدر و مادر بی مسئولیتش شده است. به گفته ی مژگان از بچگی
#پارت352
روی سجاده نشسته بودم و به حرفهای مادر فکر می کردم.
چرا وقتی یک نفر افکارش، رفتارش و حرفهایش با بقیه فرق دارد طرد می شود. چرا دیگران نمی توانند تحملش کنند. راحیل که به کسی بدی نکرد. شاید خوبی نزدیکانمان این اجازه را به ما نمیدهد که با وجدان راحت اشتباهاتمان را ادامه دهیم. آن درد وجدان گاهی باعث عصبانیت میشود. اصلا چرا راه دور بروم خودم بهتر از هر کس میدانم که گاهی چقدر از حرفهای راحیل عصبانی میشدم، در حالی که میدانستم درست میگوید. چرا همیشه کسی که حرفهای عاقلانه میرند طرد میشود.
راحیل کمکم معانی همه چیز را برایم تغییر داد و چه تغییر زیبایی.
سرم را روی مهر گذاشتم.
خدایا من به تقدیر ایمان پیدا کرده ام، اینجا تشخیص خوب و بد از هم سخت شده، مثل تمام دورانهای تاریخ. من درحال تجربه ی تکرار تاریخ هستم. چطور این همه سال گم شده بودم که خودم هم نفهمیدم، چرا آن سالها چیزی برایم غریب نبود؟
کاش راحیل زودتر از این پیدایم می کرد و مرا به خودم پس میداد.
باصدای زنگ گوشی مژگان، سراز مهر برداشتم.
مژگان وارد اتاق شد و متاسف نگاهم کرد.
فوری گوشیاش را از روی تخت برداشت وتماس را متصل کرد و از اتاق بیرون رفت.
سجاده راجمع کردم و لباسهایم راپوشیدم و به طرف سالن رفتم.
مادر که تازه سارنا را از حمام آورده بود درحال پوشاندن لباسهایش بود.
–مامان یه چیزی برای خوردن داریم؟ میخوام برم سرکار.
–آره مامان، ناهارحاضره، دستم بنده مژگان رو صدابزن بیاد میزو بچینه. فکر کنم رفت تو اتاق.
پشت در اتاق که رسیدم صدایش راشنیدم که بادلخوری با کسی که پشت خط بود درد و دل می کرد.
–آره بابا، دلم خوش بود گفتم اون دیگه ازدواج کرد. من راحت شدم. ولی اشتباه کردم. نمی دونم این راحیل چه بلایی سرش آورده کلا یه آرش دیگه شده.
...
–فکرکن، تا آخر عمر باید با یکی که اصلا فکرش به من نمی خوره زندگی کنم.
...
–دوسش دارم، ولی نمی تونم بعضی حرفهاش رو هم قبول کنم. محبتهاش اونجوری که من دیده بودم نیست.
تک سرفه ایی کردم و وارد اتاق شدم.
مژگان با دیدنم فوری با فرد پشت خط خداحافظی کرد و پرسید:
–کاری داشتی؟
به گوشی دستش اشاره کردم و پرسیدم:
–کی بود؟
–دوستم بود.
روی تخت کنارش نشستم.
–میشه بگی رفتار من چه عیبی داره که تو رو ناراحت میکنه ومجبوری تحملم کنی.
بامِن ومِن گفت:
–هیچ عیبی.
جدی نگاهش کردم.
–حرفهات رو شنیدم، لطفا اگه حرفی داری به خودم بگو، تا دوتایی حلش کنیم.
سرش را پایین انداخت وگفت:
–خب، از این که رفتارات تغییر کرده ناراحتم.
مثلا چرا مهمونی الی اینا نیومدی؟
–اون که مهمونی نبود. جایی که زن ومرد در هم گره می خورن رو بهش میگن پارتی، تازه اونم از نوع خفنش. توام دیگه اجازه نداری بری. اون دفعه هم به اصرار مامان اجازه دادم. چون خودشم همراهت امد.
لبهایش را بیرون داد.
–خب حالا هر چی. تو که خودت قبلا...
فریاد زدم:
–مگه قرار نشدکه دیگه حرفی از گذشته نزنی؟ گذشته مُرد مژگان.
در حال زندگی کن.
حرصی شد و گفت:
–اون دیگه تموم شد، ازدواج کرد، چرا به زندگیت برنمی گردی؟ اگه گذشته مُرده، پس چرا راحیل برای تو نمرده؟
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم.
–من الان دقیقا دارم زندگی می کنم مژگان. اونم دنبال زندگی خودشه و خوشبخته،اون از اولشم برای من زیادی بود، من نفهمیدم. مکثی کردم. بلند شدم و به کتابی که هر دفعه میومداز کتابخانه بالای تخت برمیداشت و میخواند خیره شدم.
–انگار اون وظیفه داشت بیاد ولی نمونه.
ناله کرد:
–آرش چرا از زندگیت لذت نمیبری؟
حرفش مرا به فکر انداخت. مگر چطور زندگی می کنم که مژگان احساس می کند لذتی از زندگیام نمیبرم.
–مژگان باورکن من الان آرامش دارم. نمی دونم تو چرا اینجوری فکر می کنی، من الان برای خودم دارم زندگی می کنم، نه مثل ڱدشتهها برای دیگران.
اگر واقعا این زندگی برات مهمه، قبول کن که من همین هستم.
نگاهم کرد و گفت:
–اگه خودت اینجوری دوست داری من که حرفی ندارم، بالاخره برای توجیح نرفتنت به مهمونی الی باید یه چیزی بهش می گفتم دیگه، باور کن آرش من خودمم تمایلی ندارم اون جور جاها برم.
بخصوص که اونجا همش باید مدام مواظب نگاه بقیه به تو باشم. اصلا آرامش ندارم.
ولی چیکار کنم یه جورایی مجبورم، اگه رفت و آمد نکنیم میگن، اجتماعی نیستن و ...هزارتا برچسب دیگه.
#بهقلملیلافتحیپور
کلام طلایی 🌱
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁 💛💐{طنین عشق}💐💛
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁
💛💐{طنین عشق}💐💛
پارت24
تقریبا همه دانشآموزا رفتن و من تنها توی سالن بودم،نگاهم به صندلیهای خالی بود که هرکدوم سرنوشت ی آدم رو رقم زدهبود!
نگاهم به ساعت بود،یکساعت از پایان آزمون گذشتهبود و مهدیس هنوز نیومده بود،خوابم گرفته بود،خستگی کنکور و امتحانات هنوز توی تنم بود و در لخطه تصمیم گرفتم همونجا بخوابم
مهدیس_رویا...رویا؟پاشو دختر شرمندم بخدا
_سلام..اومدی؟
_شرمنده بخدا،دانشگاه بودم به کل یادم رفت شرمنده بخدا،بیا اینم صندلیت
با کمک مهدیس روی صندلی نشستم،دستم رو روی دسته صندلی گذاشتم و از سالن رفتم بیرون،جلوی در ماشین دایی محمد که رسیدم دوباره با کمک مهدیس سوار ماشین شدم و به سمت خونه عزیزجون رفتیم
مهدیس_خب خانم دکتر کنکور چطوری بود؟
_بد نبود،خوب دادم تقریبا
_انشاءلله نتیجه تلاشهات رو ببینی،حالا بریم خونه عزیزجون ی خبر خوب میخوان بت بدن؟
با خوشحالی گفتم_مامان بابا برگشتن؟
مهدیس متاثر شد و نگاهم کرد_نه عزیزم ی چیز دیگه..
شادیم کور شد و با خودم گفتم وقتی درمورد مامان بابا نیست،دیگه چه اهمیتی داره...
ادامه دارد...
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
11.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا خداااااا
اعتراف از این واضح تر....
مردم و کشور باید به نقطه جوش می رسیدن!!!
*لطفا لطفا لطفا این کلیپ رو در تمام شبکه های اجتماعی ای که دارید، خصوصا خارجی ها مانند واتساپ و تلگرام و اینستاگرام برای همه، خصوصا کسانی که می خوان به پزشکیان رای بدن بفرستید.
کسی که هم روحانی از او دفاع کرده و هم جمعی از وزرای خطرناک روحانی رو در اطراف خودش جمع کرده!
حتما تاکید کنید که این مصاحبه با شبکه وهابی کلمه انجام شده!!"
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♨️جوون ایرانی، به هوش باش
📌نتیجه اعتماد به غربزدهها...
#دولت_سوم_روحانی