eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت45 چشم به گوشی‌ام دوختم و در دلم شروع به شم
🍀🍀🍀🌸🍀🍀🍀🌸🍀🍀🍀🌸🍀🍀🍀🌸 🕰 با شنیدن حرفهایم کامران از در بیرون رفت. صدای تلفن روی میز باعث شد ، فوری گوشی را بردارم. منشی گفت: –آقا، پری ناز خانم پشت خط هستن. خواستم بگویم وقت ندارم. ولی گفتم: –وصل کن. همین که تلفن وصل شد ادامه حرفهایش را از همانجا که موبایلم را قطع کرده بودم بدون سلام شروع کرد. –من و باش که می‌خواستم کمکت کنم. اگه من حسابدار اونجا بشم حقوقی ازت نمیخوام ولی... چشم‌هایم را بستم. –حالا بعدا با هم حرف میزنیم الان جلسه دارم. –آره میدونم، من رو انداختی بیرون که با اون دختره‌ی زبون نفهم جلسه بزاری آره، حتما امده زیرآب من رو بزنه، از نبود من سو استفاده... گوشی را قطع کردم و زمزمه وار گفتم: –اصلا حرف حالیش نیست، فقط مثل نوار ضبط شده حرف میزنه. این تند تند حرف زدنش دیوانه‌ام می‌کرد. در اتاق را باز کردم و با تشر به منشی گفتم: –خانم هیچ تلفنی رو وصل نکنید. منشی درحال حرف زدن با تلفن بود. از شخص پشت خط پرسید: –چرا قطع شد؟ بعد رو به من گفت: –پری‌ناز خانم هستن. جدی‌گفتم: –گفتم هیچ تلفنی. منشی مستاسل گفت: –آخه اصرار دارن، میگن کار واجب دارن. به طرف میز رفتم و گوشی را از دست منشی گرفتم. –چطوری تو این چند ثانیه که قطع شد فوری دوباره زنگ زدی؟ کار واجبت رو زود بگو. سکوت کوتاهی کرد و بعد با گریه گفت: –واقعا که راستین فکر نمی‌کردم اینقدر سنگدل باشی، تو چرا اینجوری شدی؟ دیگه ناراحتیام برات اهمیتی نداره. این زود گریه‌کردنهایش باعث میشد اصلا کوتاه نیایم. صدایم را کمی بالا بردم. –کار واجبت رو بگو. –میخوای زود از دست من خلاص بشی که بری با اون دختره جلسه بزاری؟ –دقیقا، دوباره شروع کرد با گریه به غر زدن. حرفهایش برایم تکراری بود. هر دفعه که از هم دلخور می‌شدیم دقیقا همین حرفها را میزد. دیگر از شنیدن این حرفها حالم به هم می‌خورد. گوشی را قطع کردم و رو به منشی که هاج و واج نگاهم می‌کرد گفتم: –هیچ تلفنی رو وصل نکن بخصوص پری‌ناز. حتی اگه گفت داره میمیره. بیچاره خانم بلعمی فقط مات مانده بود. حتی نتوانست جوابی بدهد. نزدیک اتاق که شدم یاد چیزی افتادم. برگشتم و روی میز خم شدم و در حالی که دندانهایم را روی هم می‌ساییدم گفتم: –دفعه‌ی آخرتم باشه آمار کارهای من رو یا شرکت رو به پری‌ناز میدیا، یک بار دیگه ببینم یا بشنوم اخراج میشی. تفهیم شد؟ با تکان‌های شدید سرش اعلام فهم کرد. وارد اتاق که شدم. دیدم اُسوه همانجا ایستاده. پشت میز خودم رفتم و بدون این که نگاهش کنم گفتم: –شما هم برید بچسبید به کارتون و مطمئن باشید هیچ مشکلی نیست. تکان نخورد همانجا ایستاده بود. سرم را بلند کردم. سر‌ به زیر گفت: –آقای چگینی همین که تکلیف این حسابها و چک برگشتیها مشخص شد من از اینجا میرم. اگه فعلا می‌مونم فقط به خاطر اینه که به همه ثابت بشه این چیزا ربطی به من نداره. پوفی کردم. –اونا که فکر می‌کنن به شما ربط داره هدفشون چیز دیگس. مهم من هستم که اینطور فکر نمی‌کنم. تحت تاثیر حرفهای دیگران قرار نگیرید. سرش را تکان داد و رفت. با روشن و خاموش شدن گوشی‌ام دوباره اسم پری‌ناز روی گوشی‌ام ظاهر شد. وقتی جواب ندادم دوباره و چند‌باره زنگ زد. همین که مایوس شد شروع به پیام دادن کرد. هنوز پیام اول را نخوانده بودم که پیام بعدی‌ا‌ش آمد. دقیقا انگار یک قانون خاصی برای خودش موقع قهر داشت که تمام این کارها را پشت سر هم باید انجام می‌داد. جالب اینجا بود که حرفهایش هم شبیهه حرفهای دفعات قبل بود. همه تکراری و شبیه به هم. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت45 در همان حال زنگ خونه به صدا در اومد، بلند شدم و به سمت آیفون رفتم، به تصوی
بعد از خوردن صبحانه، به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم. با عزیزجون و حاج بابا خداحافظی کردم، سوار ماشینم شدم و به طرف دانشگاه حرکت کردم. حاج بابا راست می‌گفت خیلی خیابونا شلوغ بود. به ساعتم نگاه کردم، خیلی دیر شده بود. فکر کنم به کلاس اولم نرسم، از این به بعد باید زودتر از خونه بیرون بیام. بعد از لحظاتی به دانشگاه رسیدم. ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و با سرعت به طرف کلاسم دویدم. به پشت درب کلاس که رسیدم، استاد در حال درس دادن بود. نفسی تازه کردم و چند ضربه به در زدم. با صدای بفرمائید استاد، وارد کلاس شدم. هنوز نفس نفس می‌زدم. همه‌ی بچه‌ها به سمتم برگشتند. سلامی به استاد دادم و سر به زیر گفتم: _ ببخشید استاد امروز دیر رسیدم، راستش توی ترافیک موندم. استاد که مرد جا افتاده‌ای بود از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و با صدای جدی گفت: _ دیگه تکرار نشه. با گفتن چشمی فوری سر جایم نشستم. زیر چشمی نگاهی به فرزانه، آرام و مرضیه انداختم. سخت در حال نوشتن مطالبی که استاد روی تخته نوشته بود، بودند. منم بخاطر اینکه عقب نمونم تند تند شروع به نوشتن کردم. بعد از اتمام کلاس، وسایلم رو جمع کردم. مرضیه به سمتم اومد، سلام کرد و کنارم نشست. _ خب روژینا جون، چرا دیر اومدی؟ لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم: _ با ماشین خودم اومدم، توی ترافیک موندم. _ بارکلا... تازه خریدی؟ _ نه بابا، پدربزرگم برام خریده ولی چون گواهینامه‌ام آماده نبود، نمی‌نشستم. آرام و فرزانه هم به جمع‌ِمان اضافه شدند. آرام گفت: _بچه ها تا کلاس بعدی یک ساعت زمان داریم، می‌خواین بشینید اینجا؟ فرزانه با خنده گفت: _ نه بابا مگه دیوونه شدیم، بلند بشید بریم بیرون توی محوطه و سلف، یه چیزی هم بزنیم به بدن. با تعجب گفتم: چی بزنیم به بدن؟ هر سه پوقی زدن زیر خنده. توی محوطه ایستاده بودیم و درحال حرف زدن، که متوجه پسر آشنایی شدم که رو به روم ایستاده بود و مشغول حرف زدن با دو نفر دیگه بود. کمی دقیق‌تر نگاهش کردم، خیلی برام آشنا بود ولی یادم نمی‌اومد که کجا دیدمش. با صدای فرزانه به سمتش چرخیدم: _ هوی، کجا میخ شدی؟ بگو ما هم فیض ببریم. _ اون پسره خیلی برام آشناست. هر سه به سمتی که من اشاره کردم نگاهی انداختند. مرضیه بی‌تفاوت گفت: _ شاید از اقوامتون باشه. _ نه فکر نکنم. آرام خندید و گفت: خب پس زیاد فکر نکن. شونه‌ای بالا انداختم و ظاهرأ بی‌خیالش شدم، ولی حس کنجکاویه نمی‌گذاشت. هنوز زیر چشمی و دزدکی نگاهش می‌کردم. برام جالب بود، با وجود دخترای دور رو برش، اصلأ سر بلند نمی‌کرد. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت45 سعیده پرسید: –کدوم بیمارستانه؟ ــ نمیدونم. ــ خب از دوستات بپرس. ــ شماره دوستش سعید رو ک
دلم برایش ضعف رفت و ناخودآگاه لبخندی بر لبم نشست. چشم هایش از سقف سر خوردند و درعمق چشم هایم افتادند. برای چند ثانیه بی حرکت ماند و مات من شد. سرش بانداژ بود. با کمک دستهایش تقریبا نشست، ولی چشم هایش قفل چشم هایم شده بودند. اولین کسی که باهزارزحمت این قفل رابازکردمن بودم. سلام دادم و گلهارا روی کمد کنارتختش گذاشتم. مریض تخت کناری اش خواب بود. آنقدر ذوق زده شده بود که ترجیح دادم یک قدم عقب تر بروم و بعدسلام بدهم و حالش را بپرسم. بالاخره خودش را جمع و جور کردو جواب سلامم را دادو تشکر کرد. نگاهش را به گلها انداخت. –چرا زحمت کشیدید، شما خودتون گلستونید، همین امدنتون برام یه دنیا می ارزه. همانطور که سرم پایین بود گفتم: –قابلی نداره. دستهایش را به هم گره زدو نگاهشان کرد. – وقتی همراه بچه ها نبودید، غم عالم ریخت توی دلم، با خودم فکر کردم یعنی من حتی در حد یه احوالپرسی چند دقیقه ایی هم براتون ارزش نداشتم؟ خیلی حالم گرفته شد. خیلی از حرف های بچه ها رو اصلا نمی شنیدم. نگاهم راروی صورتش چرخاندم و گفتم: –وظیفه خودم دونستم که حالتون رو بپرسم. لبخند زد. –وظیفه چیه شما لطف کردید، واقعا ممنونم که امدید. تصادف که کردم، آرزو کردم اگه قراره بمیرم قبلش شمارو یه بار دیگه ببینم. بی محلی اون روزتون این بلا روسرم آورد. از حرفهایش قلبم ضربان گرفت .نگاه سنگینش این ضربان را به تپش تبدیل کرد. اصلا دلم نمی خواست بینمان سکوت جولان دهد. چون حالم بدتر میشد. نگاهش کردم و گوش سکوت راپیچاندم. –با بچه ها نیومدم چون هم معذب بودم، هم به نظرم کار درستی نبود. با دختر خالم امدم. الانم دم در وایساده که اگه همراهتون امد خبرم کنه. بعد آهی کشیدم و ادامه دادم: –دیگه نباید کسی ما رو با هم ببینه، به نفع هر دومونه. از این که حالتون بهتره، خدارو شکر می کنم. یه کم بیشتر مواظب ... حرفم را برید. –چرا اینقدردر مورد من سخت می گیرید؟ کاش منم با دختر خالتون تصادف می کردم و شما پرستارم می شدید. از حرفش سرخ شدم، ولی به روی خودم نیاوردم. – با اجازتون من برم. نگاهش رابه چشمهایم کوک کرد. این چشم هاحرفها برای گفتن داشت. نمی دانم ازسنگینی نگاهش بود یا استرس‌، احساس کردم یخ شده ام زیرآفتاب داغ وهرلحظه بیشترآب می شوم وچیزی از من باقی نمی ماند. به زمین چشم دوختم و عزم رفتن کردم. با شنیدن صدایش ایستادم. – کاش خودت می آمدی نه با آرزوی من. این بارنگاهش غم داشت، نه غم رفتن، غم برای همیشه نبودن. حال من هم بهتر از او نبود. چشم هایم پر شد، برای سرریز نشدنش زیر لب گفتم: –خدا حافظ و دور شدم. کنار سعیده که رسیدم گفت: –وایسا منم برم یه احوالی بپرسم ازش زود میام. ــ نه سعیده نیازی نیست. اخم هایش را در هم کشید. –زشته بابا. ــ پس من میرم پیش ماشین توام زود بیا. تازه متوجه ی حال بدم شد.با غمی که در چشم هایش دوید گفت: – راحیل با خودت اینجوری نکن. کنار ماشین ایستادم، بلافاصله سعیده امد. پرسیدم: –چی شد پس؟ –حالش خیلی گرفته بود. همین که پشت فرمان جای گرفت گفت: –راحیل دلم براش کباب شد. با نگرانی پرسیدم: – چرا؟ ــ به تختش که نزدیک شدم دیدم گل تو رو گرفته دستش و زل زده بهش و اشک رو گونه هاشه. دیگه جلوتر نرفتم و از همون جا برگشتم. با گفتن این حرف اشکش از گونه اش سر خورد و روی دستش افتاد. بعد سرش راروی فرمان گذاشت و هق زد. ✍