eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_94 _پارمیس روی صندلی میز مطالعه ام نشسته بودم و زل زده بودم به ک
مامان که انتظار شنیدن این حرفو از من نداشت ،، حسابی جاخورد و هین بلندی کشید و گفت -- وای خدا عقلشو هم از دست داد از رو صندلی میزم بلند شدم و رفتم سمت مامان و مقابلش روی زمین نشستم و دستمو رو پاهاش گذاشتم و گفتم -- مامان باور کن ،،،، بخدا راستشو میگم لیلی نمرده .... اون برا اینکه از دست بابا و عمو فرار کنه و زندگیشو نجات بده با کمک دوستاش این نقشه رو کشیده که همه فکر کنن مرده مامان شوکه شده بود .... با ناباوری دستشو جلوی دهنش گذاشت و لب زد -- ببینم تو مطمئتی ؟؟؟ تند تند سرمو به معنی آره تکون دادم و گفتم -- به پارمیدام گفتم مامان سرشو از ترس تکون داد و با صدای آرومی لب زد -- اگه بابات بفهمه دختره بیچاره رو به پلیس تحویل میده با اخم نگاهی به صورت وحشت زده مامان انداختم و گفتم -- مامان خانم لیلی هم میتونه از بابا به جرم اینکه اونو مجبور به ازدواج کرده شکایت کنه مامان با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت -- خکبه خوبه نمیخواد حالا برا من بلبل زبونی کنی سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد و گفت -- ببینم به فرهاد که چیزی نگفتی ؟؟؟ سرمو بالا برم و نگامو به صورت مامان دادم و گفتم -- نه ،،، میخوای بهش بگم ؟؟؟ مامان سرتاسفی برام تکون داد و گفت -- معلومه که نه -- باشه -- پارمیس تو دیگه توی این قضیه دخالت نمیکنی و به کسی چیزی نمیگی سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم که مامان گفت -- مگه زبون نداری ؟؟؟؟ کلافه لب زدم -- چشم فهمیدم مامان سری از روی رضایت تکون داد و بعدش بلند شد و از اتاقم زد بیرون ،،، منم روی تخت دراز کشیدم و دوباره رفتم توی فکر خدا آخر و عاقبت این ماجرا رو ختم به خیر کنه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....