کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_94 _پارمیس روی صندلی میز مطالعه ام نشسته بودم و زل زده بودم به ک
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_95
مامان که انتظار شنیدن این حرفو از من نداشت ،، حسابی جاخورد و هین بلندی کشید و گفت
-- وای خدا عقلشو هم از دست داد
از رو صندلی میزم بلند شدم و رفتم سمت مامان و مقابلش روی زمین نشستم و دستمو رو پاهاش گذاشتم و گفتم
-- مامان باور کن ،،،، بخدا راستشو میگم لیلی نمرده .... اون برا اینکه از دست بابا و عمو فرار کنه و زندگیشو نجات بده با کمک دوستاش این نقشه رو کشیده که همه فکر کنن مرده
مامان شوکه شده بود .... با ناباوری دستشو جلوی دهنش گذاشت و لب زد
-- ببینم تو مطمئتی ؟؟؟
تند تند سرمو به معنی آره تکون دادم و گفتم
-- به پارمیدام گفتم
مامان سرشو از ترس تکون داد و با صدای آرومی لب زد
-- اگه بابات بفهمه دختره بیچاره رو به پلیس تحویل میده
با اخم نگاهی به صورت وحشت زده مامان انداختم و گفتم
-- مامان خانم لیلی هم میتونه از بابا به جرم اینکه اونو مجبور به ازدواج کرده شکایت کنه
مامان با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت
-- خکبه خوبه نمیخواد حالا برا من بلبل زبونی کنی
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد و گفت
-- ببینم به فرهاد که چیزی نگفتی ؟؟؟
سرمو بالا برم و نگامو به صورت مامان دادم و گفتم
-- نه ،،، میخوای بهش بگم ؟؟؟
مامان سرتاسفی برام تکون داد و گفت
-- معلومه که نه
-- باشه
-- پارمیس تو دیگه توی این قضیه دخالت نمیکنی و به کسی چیزی نمیگی
سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم که مامان گفت
-- مگه زبون نداری ؟؟؟؟
کلافه لب زدم
-- چشم فهمیدم
مامان سری از روی رضایت تکون داد و بعدش بلند شد و از اتاقم زد بیرون ،،، منم روی تخت دراز کشیدم و دوباره رفتم توی فکر
خدا آخر و عاقبت این ماجرا رو ختم به خیر کنه
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....