کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_95 مامان که انتظار شنیدن این حرفو از من نداشت ،، حسابی جاخورد و
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_96
_لیلی
با صدای سروصدایی که کل خونه رو برداشته بود وحشت زده از خواب پریدم ،،، کش و قوسی به بدن کوفتم دادم و نگامو به اطراف دادم ... صدای پارمیدا از توی اتاق خوابش میومد انگار داشت با یه نفر دعوا میکرد ،،، از روی کاناپه بلند شدم و رفتم سمت اتاقش .... در اتاقش نیمه باز بود ،، در رو کامل باز کردم و رفتم داخل ،، پارمیدا عصبی وسط اتاقش وایساده بود و با اخمی که توی صورتش نشسته بود تند تند با کسی که پشت خط بود حرف میزد ......چند قدمی رو جلو رفتم و با اشاره سر ازش پرسیدم که کیه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و بدون توجه به حضور من به حرف زدنش ادامه داد ،،،، نمیدونم اون کسی که پشت خط بود چی بهش گفت که نگای عصبی پارمیدا سمت من کشیده شد و بعدش چشای پارمیدا پراشک شدن و بابغضی که توی صداش بود لب زد
-- انگشتر بدل بوده ؟؟؟؟؟
با شنیدن این حرفش لب پایینیمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم که پارمیدا با صدای لرزونی گفت
-- باشه ... باشه انگشتر بدل بوده ماشین که هست ؟؟؟؟ اون که هنوز توی پارکینگه و سوئیچشم دست خودمه
مکثی کرد و بعدش عصبی تر از قبل ادامه داد
-- تازه این اولشه ،،، میکشونمت دادگاه و بدبختت میکنم
اینو گفت و سریع گوشی رو ازگوشش فاصله داد و قطعش کرد ،،، بعدش چند قدمی رو که فاصله داشتیم رو پر کرد و اومد سمتم و با عصبانیت زد رو شونم و هلم داد عقب و گفت
-- به چه حقی به من صدقه دادی ؟؟؟؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....