کلام طلایی 🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت252 پدر که به خانه آمد مادر حرفی در مورد ح
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت253
وارد اتاق کارم که شدم هنوز در را کامل نبسته بودم که دیدم ولدی خودش را داخل اتاق انداخت و زحمت بستن در را کشید.
بعد با خوشحالی بشگنی زد و گفت:
–اگه میدونستم یه لوبیا پلو پختن اینجوری بختت رو باز میکنه همون روز اول بهت میگفتم بپزی که ...
–هیس، چی میگی تو؟ کی به تو گفت؟
پشت چشمی برایم نازک کرد.
–خیلی این بلعمی رو دست کم گرفتیا، مگه قبلا واسه اسرائیلیا جاسوسی نمیکرد، دیگه فهمیدن یه قرار خواستگاری که براش کاری نداره. اونم با تابلو بازیهایی که شماها در میارید.
چشمهایم را گشاد کردم.
–واسه کیا جاسوسی میکرده؟
دستش را در هوا تکان داد.
–توام که، تا بیای بگیری من چی میگم...
بابا مگه واسه شوهرش و پریناز جاسوسی نمیکرده، خب اونا رو هم بخوای تهش رو دربیاری، آخرش میرسی به موساد و این حرفها دیگه...
هاج و واج نگاهش کردم و نجوا کردم.
–بدبخت بلعمی فقط یه کم خالهزنک بازی درآورده بابا، شد جاسوس موساد؟ اگه اون اینقدر حرفهایی بود زندگی خودش رو...
همان موقع بلعمی هم وارد اتاق شد و رو به من گفت:
–مبارک باشه، بزارید سال شوهر من تموم بشه بعد جشن بگیریدا.
چشمهای من دوباره گرد شد. رو به ولدی گفتم:
–یا خدا، این دیگه چی میگه؟
بعد رو به بلعمی ادامه دادم:
–این حرفها چیه واسه خودت میبافی؟
بلعمی روی صندلی نشست.
–میبافم چیه؟ دیروز سر میز ناهار آقای چگنی خودش گفت کار واجب داره، من از نگاهش فهمیدم منظورش چیه؟ حالا مگه چیه؟ انشاالله خوشبخت بشید. من که نمیتونم جشنتون بیام عزا دارم.
من هم به طرف صندلیام رفتم و رویش نشستم و سرم را بالا گرفتم.
–خدایا اینا چقدر دلشون خوشه، خبر ندارن مامانم اصلا موافق نیست.
بلعمی چشم و ابرویی برای ولدی بالا انداخت و گفت:
–حال کردی چطوری مجبور به اعتراف شد. دیدی نقشمون جواب داد.
ولدی گفت:
–این که تابلو بود فقط دیر و زود داشت. بلعمی پشت چشمی برایش نازک کرد و رو به من گفت:
– حالا مامانت چرا ناراضیه؟
ولدی چشمهایش را تا مرز از حدقه درآمدن گشاد کرد.
–چی؟ مامانت موافق نیست؟ میخواد ترشی اُسوه بندازه؟ یا کسی بهتر از آقا رو تو آب نمک خوابونده؟
شانهایی بالا انداختم.
–چه میدونم، شاید هر دو.
ولدی دستش را دراز کرد و گفت:
–شماره نَنَت رو بده خودم راضیش میکنم. بعد با خودش نجوا کرد.
–پسر به خاطر این خودش رو زده ناقص کرده، همه جوره پاش وایساده، اونوقت...
من نمیدونم دیگه آدم چه انتظاری از دامادش داره که آقای چگنی نداره.
خوشگل، تحصیلکرده، شغل خوب، آقا، دیگه چی میخواد، فکر کرده دختر خودش چی داره حالا...
بلعمی نگذاشت ادامه بدهد.
–ولدی جان بزار پدر و مادرش هر چی میگن گوش کنه، مادرش که بدش رو نمیخواد. میخوای اونم مثل من...
ولدی تیز نگاهش کرد.
–بلعمی جان شوهر تو کجا، آقا کجا، ببین چی رو با چی مقایسه میکنی، آخه واسه همه یه نسخه نمیپیچن که...
ولدی جوری متعصبانه حرف میزد انگار راستین پسرش است.
مستاصل ولدی را نگاه کردم.
–منم حرفهات رو قبول دارم، اما چیکار کنم؟
ولدی تاملی کرد و برای دلداری دادن من لحن مهربانتری به خودش گرفت.
–البته این که مادر بد آدم رو نمیخواد که درسته، ولی...آخه...خب...میگم از یکی کمک بگیر که از مادرم بهتره، خودت رو که بهش بسپاری دیگه خیالت راحته که سنگم از آسمون بباره خودش درستش میکنه. مطئن باش اون جوری هم که اون بخواد همون صلاحته دیگه نباید اصرار کنی و شاکی باشی.
تا خواستم حرفی بزنم تقهایی به در خورد و راستین در را باز کرد و همانجا ایستاد و با تعجب به ما نگاه کرد و بعد گفت:
–نگران شدم دیدم کسی نیست. اتفاقی افتاده که همتون اینجا جلسه گرفتین؟
ولدی با لبخند گفت:
–نه آقا، من امدم بابت لوبیا پلو دیروز از اُسوه تشکر کنم. شنیدم خیلی هم شما خوشتون امده. لبم را به دندان گرفتم.
"ولدی برو ادامه نده"
راستین رو به من لبخند زد و گفت:
–من اصلا لوبیا پلو دوست ندارم. ولی از دیروز دیگه عاشقش شدم.
ولدی دستش را به صورتش زد و گفت:
–عه چرا تا حالا نگفته بودید آقا؟
بلعمی چشمکی به ولدی زد و گفت:
–از این به بعد خواستس لوبیا پلو درست کنی بده اُسوه جون بپزه دیگه حله،
راستین قیافهی جدی به خودش گرفت:
–شماها نمیخواهید برید سر کارتون؟
با رفتنشان نفس راحتی کشیدم. چون میترسیدم حرفی بزنند که دوباره خجالت بکشم.
راستین جلو آمد و روی صندلی نشست و گفت:
–اینا چرا اینجوری بودن؟
شانهایی بالا انداختم.
–چی بگم والا. بعد سیستم را روشن کردم.
سکوت راستین باعث شد نگاهش کنم.
نگاهمان که به هم گره خورد پرسید:
–پدر و مادرت موافقت نکردن؟
نگاهم را به یقهی لباسش دادم.
–آقاجان قراره با مامانم صحبت کنه.
آهی کشید و گفت:
–مادرت به مادرم گفته یه خواستگار دیگهام...
حرفش را بریدم.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت253 وارد اتاق کارم که شدم هنوز در را کامل
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت254
راستین جلو آمد و روی صندلی نشست و گفت:
–اینا چرا اینجوری بودن؟
شانهایی بالا انداختم و سیستم را روشن کردم.
سکوت راستین باعث شد نگاهش کنم.
نگاهمان که به هم گره خورد پرسید:
–پدر و مادرت موافقت نکردن؟
نگاهم را به یقهی لباسش دادم.
–آقاجان قراره با مامانم صحبت کنه.
آهی کشید و گفت:
–مادرت به مادرم گفته یه خواستگار دیگهام...
حرفش را بریدم.
–باور کنید من روحمم خبر نداشت. تازه امروز صبح فهمیدم.
سرش را به علامت تایید تکان داد و کاغذهایی که دستش بود را روی میز گذاشت و زیر لب گفت:
–لطفا اینارو وارد سیستم کن. بعد هم ایستاد و خواست عصایش را بردارد که...
دست دراز کردم و عصایش را گرفتم.
سوالی نگاهم کرد.
با مِن و مِن گفتم:
–مامانم... مشکلی با شما نداره، فقط همیشه با من مخالفه، کلا نمیدونم چرا نمیتونم درکش کنم. تا میام باهاش کنار بیام و مدارا کنم دوباره یه اتفاقی میوفته که رابطمون خراب میشه...
شاید فکر کنید دارم بدجنسی میکنم ولی به نظرم براش مهم نیست خواستگاره کیه، فقط میخواد چیزی من میخوام اتفاق نیفته. دوباره روی صندلی نشست و با تعجب نگاهم کرد.
–چرا؟
سرم را پایین انداختم.
–چون وقتی از دستم ناراحت میشه نمیتونه ببخشه و تا تلافی نکنه دلش خنک نمیشه.
–مگه چیکار کردی که از دستت ناراحته؟
–کلا که با هم نمیسازیم، اون روزم مادرتون عجله کرد و قبل از من بهش جریان خواستگاری رو گفت، اینه که بهش برخورد. فکر کرده ما واسه خودمون بریدیم و دوختیم.
نوچی کرد و گفت:
–تقصیر منه، اگه عجله نمیکردم اینجوری نمیشد.
بعد نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
–حالا این خواستگاره کی هست.
نگاهم را به میز دادم.
–نمیدونم، نپرسیدم.
–مادرمم دیروز از مادرت پرسیده جواب نداده، فکر کنم از همین حالا باید انتقام گرفتن رو شروع کنیم.
چشمهایم را باز و بسته کردم و گفتم:
–آره، منم دیروز با مامانم خوب حرف نزدم. ولی خیلی سخته، جدیدا احتیاجم به دمکرده گلگاوزبان زیاد شده.
راستین خندید و گفت:
–بخصوص که شرایط تو خیلی سختر از منه. من از وقتی برگشتم همه باهام مهربون شدن، بخصوص مامانم. حالا کی میخوان تلافی کنن خدا میدونه.
بعد از رفتن راستین به امیرمحسن زنگ زدم و معرف این خواستگار ناشناس را پرسیدم. گفت که عمه معرفی کرده، پسر یکی از دوستان شوهرش است. تازه از خارج آمده و دنبال یک دختر چشم و گوش بسته بوده، اقا حمید هم مرا معرفی کرده.
من نمیدانم پسر دوست شوهر عمهی من دقیقا حالا باید از خارج بیاید. پس این همه سال کدام قبرستانی بوده، بعد حالا این حمید آقا از کجا چشم و گوش بستهی مرا دیده است. وقتی این حرفها را به امیرمحسن گفتم خندید و گفت:
–منظورش با وقار و متینه دیگه،
–اگه دختر متین میخواد خودش چرا رفته خارج؟ خب میموند همینجا زن میگرفت و...
امیرمحسن حرفم را برید.
–واسه درس خوندن رفته بوده، اصلا زنگ بزن به عمه همه رو بپرس دیگه. منم زیاد اطلاعات ندارم.
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✅بی نیازی مردم در زمان ظهور
✍پیامبر اکرم (ص) : مهدی (عج) ثروت را میان آنان به فراوانے می بخشد و کسیکه در صدد صدقه دادن باشد، اموالے را به مردم میدهد و میگوید: "من نیاز ندارم"
مردم دنبال کسی میگردند ڪه از آنها هدیه اے بپذیرد اما پیدا نمی کند که آن را بپذیرد، زیرا همه مردم از فضل خدا بی نیاز میشوند.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌱🌱
🔹امام صادق(ع): در طلب معاش خود كاهلى نكنيد كه پدران ما براى آن مىدويدند و آن را جستجو مىكردند
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌱🌱
🔹پیامبر اکرم(ص): محكمترين و قوىترين شما كسى است كه هر گاه خشنود شود، خشنودىاش او را به گناه و باطل نكشاند و هرگاه خشمگين شود، خشمش او را از سخن حق، بيرون نبرد و هر گاه به قدرت رسيد آنچه برايش حق نيست، دست نزند.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
( لعنت به کار دستپاچه) :
این مثل را میآورند تا به کسی که کاری را معطل میکند و به شوخی طعنه بزند .
آوردهاند که ...
بچهای تازه بدنیا آمده بود و در خانه گهواره نداشتند . پدر بچه رفت به نجار سر گذر سفارش کرد یک گهواره برایش بسازد ، نجار قبول کرد و چند روز گذشت و مشتری چند بار آمد و رفت و یک روز اعتراض کرد که بابا اگر نمیخواهی بسازی ، بگو بروم جای دیگر سفارش بدهم . نجار گفت : چرا میسازم ولی رسمش این است که برای کار سفارشی ، قدری بیعانه میدهند که ما بدانیم این گهواره حتماً مشتری دارد . مشتری قدری پول به رسم بیعانه به او داد و قرار شد سه روز دیگر گهواره حاضر باشد . چند روز گذشت و چون بیعانه داده بود به جای دیگر هم مراجعت نمیکرد ، گاهی میآمد و میپرسید آماده شد ؟ نجار میگفت : همین فردا و پس فردا تمام میشود . مشتری میرفت و چند روز دیگر میآمد کار تمام نشده بود . در خانه کم کم با نبودن گهواره عادت کرده بودند و بچه بزرگ شد ولی چون پدر بیعانه داده بود ، برای اینکه بیعانه از میان نرود گاهی سراغ گهواره را میگرفت ،کم کم از بس که طول کشید موضوع فراموش شد و آن بچه بزرگ شد ده ساله و بیست ساله شد و بعد زن گرفت و خودش بچه دار شد . وقتی بچه تازه متولد شد بازهم گهواره در خانه نبود . مادربزرگ به پسرش گفت : راستی حالا که گهواره لازم دارید خوب است بروی پیش آن نجار و آن گهواره را که چند سال پیش بیعانه داده بودیم بگیری که هم بیعانه نقد شود و هم گهواره به کار بیاید . پسر رفت از نجار گهواره را مطالبه کرد .
نجار گفت : خیلی گرفتار بودم و هنوز نتوانستم بسازم ، انشاء الله یک گهواره خوبی میسازم ، که خودتان بگوئید بارک الله . اوقات مرد تلخ شد و گفت : آخر کی میخواهی بسازی ؟ گهواره را برای من سفارش داده بودند که حالا بزرگ شده.ام و بچه دار شدهام ، هنوز هم امروز و فردا میکنی ؟ خلاصه خودت میدانی یا بیعانه را پس بده یا گهواره را تا فردا حاضر کن ، که اگر فردا بیایم و حاضر نباشد ، من میدانم که چه باید کرد ! نجار جواب داد : اصلاً میدانی چیست من اصلاً از کار دستپاچه خوشم نمیآید . حالا که شما اینقدر عجله دارید و بیست و دو سال است من را ناراحت کردهاید ، من آن بیعانه را به شما پس میدهم ، گهواره هم نمیسازم مرا بگو که میخواستم به شما خدمت کنم و لعنت به هر چه کار دستپاچه است . بفرمائید این هم بیعانهتان اگر خیلی عجله دارید بروید به یک نجار دیگر سفارش بدهید .
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
#پارت اول رمان عبور از سیمخاردار نفس
👇👇👇
https://eitaa.com/kalametalaei/17
#پارت اول رمان باد برمیخیزد👇👇👇
https://eitaa.com/kalametalaei/5971
پارت اول رمان
"عبور زمان بیدارت میکند"
https://eitaa.com/kalametalaei/10026
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
🦋مؤمنان تـنها کسانى هستند که هر
گاه نام خدا برده شود دل هایشان
از عظمت او لرزان شـــود و هرگاه
آیات خـ♡ـدا بر آنان تـلاوت شود
#ایـمانشان را مى افزاید و تنها بر پروردگارشان تــوکّل مى کنند.
آنان که نماز را برپا مى دارند و از
آنــچه به ایشان روزى داده ایم به
محرومان #انــفاق مى کنند.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
(نه شير شتر نه ديدار عرب):
خانوادهای ايلياتی و عرب در صحرايی چادر زده بودند و به چراندن گله خود مشغول بودند. يك شب مقداری شير شتر در كاسهای ريخته بودند و زير حصين گذاشته بودند. از قضا آن شب ماری كه همان نزديكیها روی گنجی خوابيده بود گذارش به زير حصين افتاد و شير توی كاسه را خورد و يك دانه اشرفی آورد و به جای آن گذاشت.
فردا كه خانواده ايلياتی از خواب بيدار شدند و اشرفی را در كاسه شير ديدند خوشحال شدند و شب ديگر هم در كاسه، شير شتر كردند و در همان محل شب پيش گذاشتند. باز هم مار آمد و شير را خورد و اشرفی به جای آن گذاشت و رفت.
اين عمل چند بار تكرار شد تا اينكه مرد عرب ايلياتی گفت: «خوبست كمين كنم و كسی را كه اشرفیها را میآورد بگيرم و تمام اشرفیهایش را صاحب بشوم» شب كه شد مرد عرب كمين كرد. نيمه شب ديد ماری به آنجا آمد مرد عرب تبر را انداخت كه مار را بكشد. تير به جای اينكه به سر مار بخورد دم مار را قطع كرد و مار دم كله فرار كرد. بعد از ساعتی كه مرد عرب به خواب رفت مار برگشت و پسر جوان او را نيش زد. ايلياتی عرب صبح كه بيدار شد ديد پسر جوانش مرده او را به خاك سپرد و از آن صحرا كوچ كرد.
بعد از مدتی قحطسالی شد. بيشتر گوسفندها و حيوانات مرد عرب مردند. مرد عرب با زنش مشورت كرد و عزم كرد كه برگردد به همان صحرايی كه مار برايشان اشرفی میآورد. به اين اميد كه شايد باز هم از همان اشرفیها برايشان بياورد.
القصه به همان صحرا برگشتند و مثل گذشته شير شتر را در كاسه ريختند و در انتظار نشستند. تا اينكه همان مار آمد ولی شير نخورد و گفت: «برو ای بيچاره عقلت بكن گم ـ تا ترا پسر ياد آيد مرا دم، نه شير شتر نه ديدار عرب».
دم کله : دم نصف شده یا لب پر شده
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
ایا میدونستید نونهای پاکتی یا همون نون ساندویچی ها از ارد ذرته 😔
بعدش ایا میدونید ۹۵ درصد ذرتهای ایران از امریکا میاد 😳
و حتما میدونید تماما تراریخته و شدیدا مضر هستند؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....