eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
همی گردم به گرد هر نمی‌یابم نشان جایی 🤞🏿❤️ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁🍂🍁 🍁هرطور بود گذشت مثل برق مثل باد مثل عمر که هیچوقت جدی اش نگرفتیم🍂 مثل تمام روزهایی که در راهند تابستان را می گویم🍁 در آخرین نفسهای شهریور دعا کنیم🙏 پاییز هیچ دلی را به تاراج نبرد🍁 الهی آمین 🙏 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت44 فرزانه گفت: بچه‌ها تا کلاس بعدی نیم ساعتی وقت داریم، میاین بریم سلف یه چیزی
در همان حال زنگ خونه به صدا در اومد، بلند شدم و به سمت آیفون رفتم، به تصویر آقای پشت در نگاهی کردم، ناشناس بود. آیفون رو برداشتم. _ کیه؟ _ خانم روژینا کاظمی؟ _ بله خودم هستم. _ لطفأ با یه کارت شناسایی بیاین، گواهینامه خودتون رو تحویل بگیرید. با خوشحالی گفتم: وای... چشم...چشم اومدم. حاج بابا با لبخندی پشت سرم ایستاده بود. _ کیه دخترم؟ _ گواهینامه‌ام اومده، میرم بگیرم. شالی از روی چوب لباسی برداشتم و سرم کردم. قبلا عزیز جون، گفته بود که هر وقت میرم دم در خونه باید حجاب سر کنم. با خوشحالی بیرون رفتم و بعد از امضاء دفتر پستچی، گواهینامه‌ام رو تحویل گرفتم. برگشتم داخل آشپزخونه و با سر و صدا گفتم: _ وای دیگه می‌تونم رانندگی کنم، بقول حاج بابا خدایا شکرت. حاجی خندید و گفت: آفرین دخترم، بیا اینجا بشین. با دست به کنارش اشاره کرد. کنار حاج بابا نشستم و به گواهینامه‌ام نگاه کردم. عزیز نگاه مهربونی به من انداخت و گفت: _ خب حالا بخور، غذات یخ کرد. _ چشم عزیز با ولع تمام غذام رو خوردم، انگار اشتهام باز شده بود. بعد از ناهار به کمک عزیز، میز رو جمع کردم و ظرف‌ها رو شستم. با سه تا چایی به پذیرایی رفتم و کنار عزیز نشستم. حاج بابا چاییش رو زود سر کشید و گفت؛ من برم کمی استراحت کنم، بعد به سمت اتاق مشترکشون با عزیز رفت. رو به عزیز گفتم: _ خب عزیز تعریف کن. عزیز لبخندی زد وگفت: _ باشه مادر میگم. بعد هم شروع به تعریف تمام اتفاقات شب قبل کرد. خیلی با حال بود، تا حالا مراسم خواستگاری ندیده بودم، الان شنیدنش هم، برای من جذاب بود. آخر حرفش هم گفت؛ ده روز دیگه مراسم بله برون و نامزدیه. با هیجان گفتم: بله برون دیگه چیه؟ عزیز بلند خندید و گفت: خودت میای می‌بینی. بعد از جایش بلند شد و گفت: _ مادر، منم برم استراحت کنم. می‌خواست سینی چای رو برداره که گفتم؛ _ نه عزیز، شما برو من خودم میبرمش. بعد از رفتن عزیز، سینی رو توی آشپزخونه گذاشتم و به طرف اتاقم رفتم. تمام فکرم حالا شده بود مراسم بله برون. *** امروز اولین روزی بود که می‌خواستم با ماشین خودم برم. خیلی ذوق زده بودم. صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم و بعد از خشک کردنم، لباس پوشیدم و به آشپزخونه رفتم. عزیز تنها توی آشپزخونه مشغول آماده کردن وسایل صبحانه بود. _ سلام عزیز _ سلام به روی ماهت دخترم. امروز زود بیدار شدی؟ خندیدم و گفتم: از ذوق اینکه امروز با ماشین خودم می‌خوام برم دانشگاه، زود بیدار شدم. بلند خندید و گفت: باشه مادر بیا بشین الان حاجی هم می‌رسه. چند لحظه بعد، حاج‌بابا با نون بربری دو رو کنجد داغ توی دستش وارد شد. سلام کردم، نون رو از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم. حاج‌بابا با لبخند به صورتم نگاه کرد و گفت: _ امروز با ماشین خودت میری دانشگاه؟ _ بله حاج بابا، نمی‌دونی چقدر خوشحالم. حاجی خندید و گفت: _ پس مراقب باشی، اول صبح خیابونا خیلی شلوغه. سرم رو کج کردم و با ناز گفتم: _ چشم بابایی. بلند خندید و سری تکان داد. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطم‌زندگی #پارت45 در همان حال زنگ خونه به صدا در اومد، بلند شدم و به سمت آیفون رفتم، به تصوی
بعد از خوردن صبحانه، به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم. با عزیزجون و حاج بابا خداحافظی کردم، سوار ماشینم شدم و به طرف دانشگاه حرکت کردم. حاج بابا راست می‌گفت خیلی خیابونا شلوغ بود. به ساعتم نگاه کردم، خیلی دیر شده بود. فکر کنم به کلاس اولم نرسم، از این به بعد باید زودتر از خونه بیرون بیام. بعد از لحظاتی به دانشگاه رسیدم. ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و با سرعت به طرف کلاسم دویدم. به پشت درب کلاس که رسیدم، استاد در حال درس دادن بود. نفسی تازه کردم و چند ضربه به در زدم. با صدای بفرمائید استاد، وارد کلاس شدم. هنوز نفس نفس می‌زدم. همه‌ی بچه‌ها به سمتم برگشتند. سلامی به استاد دادم و سر به زیر گفتم: _ ببخشید استاد امروز دیر رسیدم، راستش توی ترافیک موندم. استاد که مرد جا افتاده‌ای بود از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و با صدای جدی گفت: _ دیگه تکرار نشه. با گفتن چشمی فوری سر جایم نشستم. زیر چشمی نگاهی به فرزانه، آرام و مرضیه انداختم. سخت در حال نوشتن مطالبی که استاد روی تخته نوشته بود، بودند. منم بخاطر اینکه عقب نمونم تند تند شروع به نوشتن کردم. بعد از اتمام کلاس، وسایلم رو جمع کردم. مرضیه به سمتم اومد، سلام کرد و کنارم نشست. _ خب روژینا جون، چرا دیر اومدی؟ لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم: _ با ماشین خودم اومدم، توی ترافیک موندم. _ بارکلا... تازه خریدی؟ _ نه بابا، پدربزرگم برام خریده ولی چون گواهینامه‌ام آماده نبود، نمی‌نشستم. آرام و فرزانه هم به جمع‌ِمان اضافه شدند. آرام گفت: _بچه ها تا کلاس بعدی یک ساعت زمان داریم، می‌خواین بشینید اینجا؟ فرزانه با خنده گفت: _ نه بابا مگه دیوونه شدیم، بلند بشید بریم بیرون توی محوطه و سلف، یه چیزی هم بزنیم به بدن. با تعجب گفتم: چی بزنیم به بدن؟ هر سه پوقی زدن زیر خنده. توی محوطه ایستاده بودیم و درحال حرف زدن، که متوجه پسر آشنایی شدم که رو به روم ایستاده بود و مشغول حرف زدن با دو نفر دیگه بود. کمی دقیق‌تر نگاهش کردم، خیلی برام آشنا بود ولی یادم نمی‌اومد که کجا دیدمش. با صدای فرزانه به سمتش چرخیدم: _ هوی، کجا میخ شدی؟ بگو ما هم فیض ببریم. _ اون پسره خیلی برام آشناست. هر سه به سمتی که من اشاره کردم نگاهی انداختند. مرضیه بی‌تفاوت گفت: _ شاید از اقوامتون باشه. _ نه فکر نکنم. آرام خندید و گفت: خب پس زیاد فکر نکن. شونه‌ای بالا انداختم و ظاهرأ بی‌خیالش شدم، ولی حس کنجکاویه نمی‌گذاشت. هنوز زیر چشمی و دزدکی نگاهش می‌کردم. برام جالب بود، با وجود دخترای دور رو برش، اصلأ سر بلند نمی‌کرد. ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🍃🌷سلام صبحتون بخیر 🍃🌷ان شاءالله 🍃🌷قلبتون لبریزاز مهربانی 🍃🌷وجودتون 🍃🌷سرشاراز سلامتی 🍃🌷زندگی تون 🍃🌷پراز عشق و محبت 🍃🌷وعاقبت بخیر 🍃🌷باشید و خوشبخت 🍃🌷روزتون زیبا و در پناه خدا .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🌱🌱 🔹امام علی(ع): راستگو بودن و پرهیز نمودن از دروغ زیباترین اخلاق و بهترین ادب است. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
مردى از اهل «رى» با امام هادى عليه السلام ديدار كرد و امام از او پرسيد كجا بودى؟ گفت: در زيارت امام حسين عليه السلام. حضرت به او فرمودند: آگاه باش! اگر قبر حضرت عبدالعظيم را كه پيش شماست زيارت مى كردى، همچون كسى بودى كه حسين بن على(عليه السلام) را زيارت كرده است. (بحارالانوار ج۹۹ ص۲۶۸) .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
همراهی با علیه‌السلام دوری از ☑️امام صادق عليه‌السلام: هركس سوره را در هر بخواند: 1⃣خداوند او را دوست مى‌دارد و محبوب همه مردم می‌گرداند 2⃣و هرگز در دنيا گرفتار و درماندگى نگردد 3⃣و مبتلا به هيچ آفتى از آفات دنيا نخواهد شد 4⃣و از خواهد بود اين سوره ويژه است و كسى در آن شريک نيست 📚ثواب الاعمال ج1ص144 .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....