eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
و امّا حقّ فرزندت اين است كه بدانى او از توست و با خوب و بدش در دنيا، منتسب به توست و بى گمان، تو درباره آنچه بر عهده ات است: خوب تربيت كردن او و او را به سوى خداوند عزّوجلّ راهنمايى كردن و به فرمان بردارى از او(خداوند) يارى كردن، مسئولى. پس در كار او، همانند كسى عمل كن كه مى داند براى نيكى كردن به او پاداش مى گيرد و بر بدى كردن به او مجازات مى شود. 📚 الخصال صفحه ۵۶۸ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
از پنجره روزگار به درخت عمر که می نگرم خوش تر از یاد خداوند ثمری نیست و من یتوکل علی الله فهو حسبه هر که به خدا توکل کند او را بس است .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
خدايا پناهم باش تا مظلوم روزگار نباشم ياورم باش تا محتاج روزگار نباشم همدمم باش تا تنهاي روزگار نباشم رهايم مكن تا اسير دست روزگار نباشم و خدايم باش تا بنده اين روزگار نباشم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
خلاصه بحث پشت پرده کرونا- حجت الاسلام مهدوی ارفع.mp3
4.71M
🔊پشت پرده کرونا 🗣 کثیفی که پشت قضیه کرونا هستند؟!! ♨️علت کشته های موج دوم کرونا چیست؟!! 🎙حجت الاسلام مهدوی ارفع☝️☝️ ♻️بسیار عالی و بصیرت افزا... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
سفره ے دل است .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمان‌ڪابوس‌ࢪویایے #قسمت151 هر چه می گذرد صدایم بالا تر می رود
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 آن یکی که چاق است لبخندش رنگ طعنه می گوید: _کبری جون نمیدونه اینجا چه خبره! قوانینو بهش یادآوری کنیم؟ بدون توجه به دبدبه و کبکبه شان بالشت زیر سرم می گذارم. بعد هم دراز می کشم و پلک روی هم می گذارم. داد کبری بلند می شود که: _پاشو زنیکه! اونجا جای منه. باز به یه تازه وارد سخت نگرفتیم این شد. آن زن دیگر که نه چاق است و نه لاغر با ابرو های درهم رفته داد می زند: _مگه کبری جون نمیگه پاشو؟ به یاد نصیحت رئیس زندان می افتم. با این که به پر و پای کسی نپیچیده ام اما حوصله دعوا ندارم. برمی خیزم. صدای از پشت سرشان به گوشم می رسد که می گوید: _کبری خانم زشته! یکم خجالت بکش. چی میخوای ازین بنده خدا؟ کبری برمی گردد و با دیدن زنی دست به سینه می گذارد. لحن با ادب او مرا متعجب می کند. میخواهم بدانم این کیست که کبری اینگونه از او حساب می برد. زنی با چادر گل گلی و زمینه‌ی آبی آن ها را کنار می زند. لبخندی به لب می نشاند و می گوید: _شما بیا روی تخت من بخواب. مشکلی نیست. بزار این بنده خدا راحت باشه. کبری از خجالت رنگ شده عین گوجه فرنگی! لب می گزد و با شرم می گوید: _این چه حرفیه نرگس خانم. شما تاج سر مایی. ما سگ کی باشیم که با شما در بیوفتیم. نیازی نیست! ما روی تخت خودمون راحتیم. به چهره‌ی نرگس نگاه می کنم. چشمانی گرد و مشکی، ابروهای پرپشت و مرتب. روسری اش را به پشت سرش گره زده و خال های سفید و صورتی اش چشم را می نوازد. در واقع چهره‌ی زیبا و دلنشینی دارد. باور نمی کنم کبری از چنین کسی حرف شنوی داشته باشد! کبری و دوستانش دست از پا دراز تر از سلول خارج می شوند. نرگس چادرش را به میخ آویزان می کند و لیوان آب را پر می کند و به سمتم می آید. نمیدانم چرا احساس می کنم سال هاست او را می شناسم. بی اختیار از جا بلند می شود و به پایین می آیم. شخصیتش برایم جالب و قابل احترام است‌. با وقار و متانت خاصی لبخند می زند و محبت را در میان مان تزریق می کند. لیوان را مقابلم می گیرد و لب می زند: _ببخشید این کبری خانم ما هر چند وقتی گرد و خاک میکنه. البته تو دلش چیزی نیست. فقط سر تکان می دهم و بخاطر آب تشکر می کنم. _اسم من نرگسه اسم شما چیه؟ لب هایم را بهم می زنم و می گویم:" رو... رویا!" _به به عجب اسم قشنگی. مثل اسمت رویایی هستی دختر! از تمجیدش سرخ می شوم. دستش را به شانه ام می گذارد. _رویا جان تخت من پایین شماست. اگه بالا راحت نیستی میتونی جای منم باشی. هر چه پیش می رود بیشتر به شخصیت چون دریا اش پی می برم. قلب پاک از پس گفتارش پیداست. _نه! ممنون. من راحتم. _خلاصه که تعارف نکنی. دوباره نه می گویم و لبخند می زنم. بعد از نوشیدن آب با اصرار لیوانم را می گیرد و خودش می شوید. کنجکاوم بدانم چنین فردی را به چه جرمی می توانند زندانی کنند؟ آخر این منش چه کاری میتواند بکند؟ به چه کسب میتواند ضرر برساند؟ اما خجالت می کشم نرسیده سین جین اش کنم. به بالا می روم و زیر چشمی نرگس را می پایم. روی زمین نشسته و با نخ و سوزن دکمه‌ی لباسی را می دوزد. کسی جز من و او در سلول نیست. بهترین فرصت اش کمی با او گپ بزنم. در این چند روز آرزویم حرف زدن با کسی شده. جز در و دیوار چیزی ندیده ام! پس فرصت را غنیمت می شمارم و از تخت پایین می آیم. نرگس با دیدن من در کنار خودش لبخند می زند. به حرکات دستانش نگاه می کنم. سکوت بین مان گواه از دل پر حرفم است. ابتدا او نخ کلام را به دست می گیرد: _دوختن یاد داری؟ من در ذهن به دنبال کلمه ای می گردم تا بتوانم سوالاتم را از او بپرسم اما سوال نرگس مرا بهم می ریزد. _ن... نه! _میخوای یادت بدم؟ روم نمی شود بحث را باز کنم و می ترسم چیزی نگویم گفت و گویمان تمام شود پس به اجبار سر تکان می دهم و می گویم: _آره، میخوام یاد بگیرم. او مشغول می شود. به حرکات نخ و سوزن خیره شده ام اما ذهنم جای دیگری است. بعد از تمام شدن با تبسم برمی گردد و می گوید: _یاد گرفتی؟ مدام سر تکان می دهم و الکی می گویم بله! در حال فکر کردن هستم که می بینم سکوتم خیلی سنگین شده. دوباره نرگس سکوت را می شکند و می پرسد: _چیزی شده گلم؟ _آ...! چیزی که نه. به خود جرئت می دهم و دل به دریا سوالم را می پرسم: _شما خیلی باوقار و مهربون هستین. همین که کبری خانم از شما حساب می بره واقعا منو شگفت زده کرد! میشه بپرسم شُ... شما چرا اینجایین؟ نگاهم نمی کند اما آهسته می خندد. _شما لطف داری. من لایق تعریف هات نیستم. کبری جان هم مثل شما لطف داره. :Instagram.com/aye_novel 🚫 (آیه) براے ارتباط با نویسنده👇🏻 @bent_zhra .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمان‌ڪابوس‌ࢪویایے #قسمت152 آن یکی که چاق است لبخندش رنگ طعنه
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 از این که جواب سوالم را نمی شنوم وا می روم. آب دهانم را قورت می دهم. بعد از کلی مِن مِن کردن می گویم:" من که فکر میکنم شما رو اشتباه گرفتن. مگه با این شخصیت مهربون میشه کاری کرده باشین؟" این بار نگاهم می کند. عمیق در چشمانم فرو می رود.‌ _اشتباه که نه ولی ناحق چرا! لحن و جنس حرف هایش مرا یاد حاج رسول می اندازد. انگار که کشف بزرگی کرده باشم با شادی می گویم: _شما از انقلابیون هستین؟ به آهستگی می گوید بله! کم مانده از شادی بال در آورم. نمی دانم چرا هر چه پیش می روم به این بیشتر پی می برم که خدای حاج رسول مرا همراهی می کند. بعد از حاج رسول کسی که سخنانش هم جنس اوست سر راهم قرار داده. لبخندی می زنم. او چیزی از من نمی پرسد اما دلم میخواهد برایش بگویم: _من از اعضای سازمان هستم. _اها... اگه خواستی پی رفقات رو بگیری اونا دو سلول بعد ما هستن. سری تکان می دهم و تشکر می کنم. سر بحث را باز می کنم و اتفاقات پیش آمده را می گویم. نرگس خوب گوش می کنند گاه با نچ نچ کردن واکنش نشان می دهد. بعد از حاج رسول برایش می گویم. از خوبی ها و کمالاتش... از چیز هایی که به من گفته. نرگس هم حرف هایش را تایید کرد. او حاج رسول را نمی شناسد اما درست مثل او با من حرف می زند. انقدر حرف می زنیم و می زنیم که خبر می آید وقت ناهار است. توی سالن همگی به صف می ایستند. نرگس جلوی من ایستاده و وقتی نوبت مان می شود غذایمان را می گیریم. خیلی ها با دیدن نرگس اصرار دارند او کنارشان بنشیند. بالاخره دور یک میز می نشینیم. نرگس با بسم الله غذایش را شروع می کند. گاه میان غذا از او سوالی می پرسند و بحث داغ می شود. بعد از خوردن غذا چند نفر دورش را می گیرند. به محبوبیت او حسادت می کنم. واقعا که مرام و اخلاقی مثل نرگس ندیده بودم که همه شیفته اش باشند. از تخت بالا می روم و سر روی بالشت می گذارم‌. با صدایی برمی خیزم و دور و برم را نگاه می کنم. یک عده بند را شلوغ کرده اند و سربازها سعی در جدایی آن ها دارد. دنبال نرگس می گردم و او را میانجی معرکه می بینم. دو نفری که صدا بلند کرده بودند را می برند. بعد از چند روز بی خوابی و کابوس این اولین خوابی بود که به من چسبید اگر این اتفاق پیش نمی آمد. برای پانسمان دستم آن روز به دکتر زندان رفتم. دکتر از روند بهبود زخم می گوید. نرگس با دیدن زخم روی بازو ام دلسوزی می کند. گاه در دستان خودش اثراتی از سوختگی می بینم، از همان سوختگی هایی که روی دستان حاج رسول بود. با رد های هنوز کف پای نرگس دیده می شد که او سعی در مخفی کردن آن ها داشت. هر روز که پیش می رود من و نرگس بهم نزدیک تر می شویم. گه گاهی به سلول اعضای سازمان سر می زنم؛ اما به دلیل این که هیچ کدام شان برایم آشنا نیستند مراوده با آن ها را زیاد ترجیح نمی دهم. هر از گاهی یکی از خانم های آنجا به نام سمیرا که فردی اجتماعی است مرا دعوت می کند. دور هم جمع می شوند و از عقاید شان می گویند. یک بار به اصرارشان به سلولی می روم که دور هم جمع می شوند. این دورهمی ها سری است و گاه سه به سه و چند نفره برگزار می شود تا زندان بویی نبرد. کنار کوکب نشسته ام که سمیرا از پشت سرش کاغذی به دستم می دهد. _وقتی که رفتی بخونش! قبول می کنم. بعد از اتمام حرف ها به سلول خودمان برمی گردم. کاغذ را باز می کنم و نشانی در بند نوشته شده که کتابی مخفی است. من باید کتاب را بردارم و بخوانم. :Instagram.com/aye_novel 🚫 (آیه) براے ارتباط با نویسنده👇🏻 @bent_zhra .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کس به طریقی بالا می آید ! یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد یکی دستش را در جیب دیگری . دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد یکی هم پایش را بر روی تمام احساسات یا وجدانش در آخر کسی در جای خود نمی ماند همه بالا می روند مهم این است وقتی به آن بالا رسیدیم دریابیم چه‌چیزی به دست آوردیم روی چه چیزی پا گذاشته ایم و چه چیز را به چه قیمت از دست دادیم. ‌ ‎‌‌‌ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ "ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ" ﺍﺳﺖ! می‌توﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﺗﺮﯾﻦ ﺭنگ‌ها ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ؛ رنگی زندگی کن، نه سیاه و سفید ... ‌ ‎‌‌‌ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
⚠️هشدار امام صادق(ع) به بخیلان(افراد خسیس) قَالَ (ع‏) ... مَا مِنْ عَبْدٍ يَبْخَلُ بِنَفَقَةٍ يُنْفِقُهَا فِيمَا يُرْضِي اللَّهُ إِلَّا ابْتُلِيَ بِأَنْ يُنْفِقَ أَضْعَافَهَا فِيمَا أَسْخَطَ اللَّهَ. هر بنده ای كه از انفاق مال در آنجا كه خدا راضى است، بخل كند، به صرف کردن چند برابر آن، در جايى كه خدا ناراضى است، دچار گردد. 📙تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ص: ۲۹۳ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....