#هرروزیک_آیه
✨قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا
✨مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا
✨فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ
✨إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ ﴿۳۰﴾
✨به مردان با ايمان بگو ديده
✨فرو نهند و پاكدامنى ورزند
✨كه اين براى آنان پاكيزه تر است
✨زيرا خدا به آنچه مى كنند آگاه است (۳۰)
📚سوره مبارکه النور ، آیه ٣٠
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
راز آرامش
رها کردن ذهن از نگرانیهاست
چرا غمگین نشستی؟!
یادت نره،قدرتی بالاتر از همه وجود داره
که حواسش به همه چیز هست
پس بهتر نیس که همه چیزو به اون بسپاری و آروم باشی...؟ 😊
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
پیامبر اکرم (ص)میفرمایند :
كُلُّ ما أبصَرتَهُ بعَينِكَ و استَخلاهُ قَلبُكَ فاجعَلْهُ للّهِ فذلكَ تِجارَةُ الآخِرَةِ ؛ لأنَّ اللّهَ يقولُ: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ و ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» .
هر چه را كه با چشم خود ديدى و دلت آن را خواست، براى خدا قرار ده، كه اين است تجارت آخرت؛ زيرا خداى متعال مى فرمايد : «آنچه نزد شماست تمام مى شود و آنچه نزد خداست ماندنى است».
مكارم الأخلاق : ۲ / ۳۵۷ / ۲۶۶۰
#حدیث_روز
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
پنچ نفر سربازها با همدیگه درگیر شدید لفظی
وبحث و بی احترامی شد و هیچکدوم کوتاه نمیومدن .
جلورفتم گفتم:برید سرکارتون ،خجالت بکش، این چه طرز حرف زدنه ؟
یه باره شهیدحاج حسین ازدرب حسینیه اومد بیرون تا این صحنه را دید گفت:آقایون من یه سوال دارم هرکس جواب بده تشویقی میدمش .
سربازها صداشون قطع شد تک تک سلام کردن و احترام نظامی .
گفت آیه شریفه(ولاتنابزو بالالقاب....) کدوم سوره هست ومعنیش چیه!!!؟؟؟همه ساکت بودند،یکیشن گفت: ببخشید جناب سرهنگ، وزد زیرگریه، یکی دیگه به لهجه مشهدی گفت آهان مو مودونم فهمیدوم ،
معنی آیه را گفت، بقیه شروع کردند از همدیگه عذرخواهی و اینکه اشتباه کردیم، و منم حیرون که روش امر به معروف چقدر فرق داره و من کجا و اون کجا،
صدا زد دعام کنید ورفت، فرداش هم همشون را نفری دو روز مرخصی تشویقی داد،
سردار شهید مدافع حرم
"شهید حاج حسین رضایی"
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
در دل تنگم خموشی میکند انبار حرف
محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف
#فیض_کاشانی🤞🏿❤️
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت46 بعد از خوردن صبحانه، به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم. با عزیزجون و حاج بابا خد
#درتلاطمزندگی
#پارت47
با ضربهای که آرام به پهلوم زد، به طرفش برگشتم:
_ بابا گفتم بیخیالش شو.
_ آخه خیلی برام جالبه، ببینید رفتارش مثل پسرای دور و برش نیست. الان چند دقیقه هست که یواشکی نگاش میکنم ولی اصلا یکبار هم سر بلند نکرد به دخترای اطرافش نگاه بندازه.
مرضیه گفت: خب پسر نجیبیه!
با صدای آرش همگی به طرفش چرخیدیم:
_کی نجیبه، نکنه من رو میگید.
آرام خندید و گفت: تو چرا همه چی رو به خودت میگیری؟
آرش اخم نمایشی روی پیشونیش نشوند، صدایش رو نازک کرد و گفت:
_ وا...وا...وا، چرا نگیرم خواهر، توی نجابت من که شکی نیست.
همه با هم زدیم زیر خنده. به سمت فرزانه چرخیدم و گفتم:
_ بچه ها بریم، کلاس الان شروع میشه.
با موافقت بچهها به سمت کلاس راه افتادیم.
اون شب جریان سامان و ستاره رو برای عزیز تعریف کردم. عزیز هم قول داد کمکشون کنه و عمه محبوبه رو راضی به این وصلت بکنه.
شب بعد از شام، با صدای زنگ خونه به سمت آیفون رفتم. عمه راحله به همراه شوهر و بچههاش بودند. بعد از احوال پرسی با عمه اینا، برای کمک به عزیز به آشپزخونه رفتم.
_ عزیز جون شما برو بشین، خودم چای و میوه میارم.
_ قوربون دخترم برم، پس مادر جون کاری داشتی صدام بزن.
_ چشم عزیز جون
بعد از رفتن عزیز، تند تند چای رو درست کردم، میوهها رو از توی یخچال بیرون آوردم و توی سینک ظرفشویی ریختم تا بشورم. با صدای زهره به طرفش برگشتم.
_ کمک نمیخوای؟
با لبخند به صورتش نگاه کردم:
_ ممنون، چرا اگه زحمتی نیست.
اومد جلو و بدون معطلی شروع به شستن میوهها کرد. بعد از شستن میوهها و خشک کردنشون، توی ظرف چید. در حال ریختن چای توی فنجانها بودم که متوجه نگاه سنگین زهره روی خودم شدم. به طرفش برگشتم که با هم چشم تو چشم شدیم. زهره که معلوم بود غافلگیر شده، با دستپاچگی گفت:
_ چیزی شده؟
_ نه اگه میوهها آماده شده که ببریم.
زهره نفس راحتی کشید که از دید من دور نموند، بعد با لبخند گفت:
_ آره آماده هست، بریم.
به پذیرایی رفتیم و کنار بقیه نشستیم. فکرم به خاطر رفتار عجیب زهره درگیر شده بود که احساس کردم کسی در کنارم نشست. با لبخند به طرفش برگشتم که با زهره رو به رو شدم.
_ روژینا خوبی؟
_ممنون، آره خوبم.
_با دَرسا چکار میکنی؟
_ عالیه، فعلا که خوب پیش رفته.
کمی مِن مِن کرد و گفت: راستش میخواستم یه چیزی از تو بپرسم.
با تعجب به چشماش نگاه کردم و گفتم: خب بپرس!
کمی تُن صداش رو پائینتر آورد و گفت:
_ شاهین با تو صحبتی نکرده؟
تعجبم بیشتر شد و گفتم: مثلا در مورد چی؟
کمی دستپاچه شد و گفت:
_ هیچی... یعنی هر چیزی و یا پیشنهادی؟
_ نه... باید صحبت میکرد؟
_ خب چه جوری بگم... گفتم شاید... مثلا گفته باشه بیای توی شرکت، با ما کار کنی.
خندیدم و گفتم: نه، ولی من که از کارهای شما سر در نمیارم.
یه لبخند مصنوعی روی لبش ظاهر شد و گفت: نه کلا گفتم.
بعد بدون گفتن کلمهی دیگهای، بلند شد و کنار حاج بابا نشست. اون شب حسابی فکرم درگیر رفتار عجیب زهره شده بود. نمیتونستم درک کنم که منظورش از اون حرفها چی بود.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#درتلاطمزندگی #پارت47 با ضربهای که آرام به پهلوم زد، به طرفش برگشتم: _ بابا گفتم بیخیالش شو.
#درتلاطمزندگی
#پارت48
صبح کلاس نداشتم. بعد از صبحانه عزیز از من خواست که برای بله برون نازنین زهرا بریم بیرون خرید کنیم. منم چون خیلی خرید کردن رو دوست دارم با کمال میل قبول کردم.
توی مرکز خرید با عزیز قدم میزدیم که متوجه شاهین مقابل یه مغازه لباس فروشی شدم.
_ عزیز اون شاهینِ؟
_ آره مادر جون.
شاهین هم تا ما رو دید با لبخند پهنی به طرف ما اومد. بعد از سلام و احوالپرسی، عزیز صورت شاهین رو بوسید و گفت:
_ مادر خیلی منتظر شدی؟
با تعجب به عزیز نگاه کردم، که با صدای شاهین به طرفش برگشتم:
_ نه خیلی، منم تازه اومدم.
_ مگه عزیز جون شما میدونستی شاهین میاد؟
_ آره مادر، صبح شاهین زنگ زد که بیاد خونمون، منم گفتم میخوایم بریم مرکز خرید، شاهینم گفت پس منم میام.
شاهین با اخمی همراه با شیطنت گفت: حالا اگه ناراحتی که من برم؟
_اوه نه، خیلی هم خوب کردی اومدی، بیشتر به ما خوش میگذره.
برق شادی رو توی چشمای شاهین به وضوح میتونستم ببینم. یک ساعتی با عزیز و شاهین توی پاساژ چرخیدیم که عزیز گفت:
_ بچه ها من یه کم خسته شدم، همین جا میشینم شما برید خرید کنید. بعد از ما جدا شد و روی اولین نیمکت خالی نشست. همراه با شاهین به طرف مغازهها راه افتادیم.
در حال نگاه کردن ویترین مغازهها بودم که متوجه شدم شاهین از کنارم به طرف پسر جوانی رفت و با اخم به پسر جوان گفت:
_ اَمری داشتید؟
پسر جوان که معلوم بود از حرف شاهین یکه خورده، گفت:
_نه عرضی نداشتم.
شاهین اخمش رو غلیظتر کرد و گفت:
_پس چشمات رو درویش کن.
پسره که انگار میخواست کم نیاره، تُن صداش رو بالا برد و گفت:
_اگه درویش نکنم چی میشه؟
قبل از اینکه شاهین حرفی بزنه، دوست همون پسر که تا اون لحظه نظاره گر شاخه شونه کشیدن شاهین و دوستش بود و کنارش ایستاده بود، دست دوستش رو گرفت و به کناری کشید و در همان حال گفت:
_ حمید دنبال دردسر میگردی بیا بریم.
بعد دستِ اون پسر رو که حالا فهمیدم اسمش حمید هست رو کشید و با خودش به سمت دیگهی پاساژ برد.
شاهین به سمت من برگشت و به صورت هاج و واج شدهی من که تا اون لحظه به اونها خیره شده بودم نگاه کرد. رنگ چهرهاش تغییر کرد و با لبخند به طرفم قدم برداشت.
_ چرا رنگت پریده؟
_ داشتی دعوا میکردی؟
خندید و گفت: نه، کمی شوخی میکردیم.
بعد من رو به سمت مغازه رو به رو هدایت کرد. بعد از اینکه نیم ساعتی توی مغازههای شلوغ پاساژ گشتیم بالاخره یه پیراهن ساده و بلند به رنگ آبی آسمانی توجهام رو جلب کرد. سر آستین و دور یقه و حاشیه پایین لباس با گلهایی به رنگ آبی و سفید تزئین شده بود.
بعد از پرو، لباس رو با شال ست هم رنگ گلهای لباس خریداری کردم و همراه با شاهین به طرف جایی که عزیز نشسته بود رفتیم. چون با ماشین خودم نیومده بودم، همراه عزیز سوار ماشین شاهین شدیم و به خونه برگشتیم.
بعد از پیاده شدن از ماشین، عزیز سرش رو از پنجره جلو داخل کرد و گفت:
_ شاهین مادر نمیای خونه؟
_ نه عزیز جون باید برم، کار دارم. فردا شب توی بله برون میبینمتون.
از شاهین تشکر کردم و با عزیز وارد خونه شدیم. دل توی دلم نبود که زودتر فردا بشه و مجلس بله برون رو ببینم. این دو روز کلاس نداشتم برای همین با خیال راحت کارهای عقب موندم رو انجام دادم و خودم رو برای بله برون آماده کردم.
#بهقلم_لیلارهسپار
#ادامهدارد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
مثل باران بهاری که نمیگوید کی
بی خبر در بزن و سرزده از راه برس
حسین_منزوی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
به خداتوکل کنید
آرامش به معنای آن نیست که صدایی نباشد
مشکلی وجود نداشته باشد،
یا کار سختی پیش رو نباشد!
آرامش یعنی در میان صدا، مشکل و کار سخت
دلی آرام وجود داشته باشد
و این آرامش، فقط با یادِ خدا و توکل بر خدا ممکن است.🙏🌹
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....