دعایی که در زمان غیبت
امام زمان (عج)
باید هر روز خوانده شود :
اللهُمَّ عَرِّفنیِ نَفْسَکَ،
فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنی نَفْسَکَ لَمْ اَعرِفْ رَسُولَکَ،
اَللهُمَّ عَرِّفنی رَسُولَکَ،
فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی رَسُولَکَ لَمْ اَعرِّفْ حُجَّتَکَ،
اللهُمَّ عَرِّفنی حُجَّتکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَْم
تُعَرِّفنی حُجَّتکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینیِ .
دعای غریق
دعای تثبیت ایمان در آخر الزمان :
یا اَللَّهُ یا رَحْمن
یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ
ثَبِّتْ قَلْبِیِ عَلی دِینک
إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً.
غروب روزجمعس باوضوروبه قبله باایستین این دعارو3مرتبه بخونین اللهم عرفنی نفسک 👆ان شاءالله فرج نزدیکه💚🌹❤️
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✨✨✨🌹
✨✨🌹
✨🌹
#تلنگر
زمان مانند یک رودخانه است
هرگز نمی توانیم به یک آب دو بار دست بزنیم...
زیرا آن جریان آبی که از مقابل ما گذشت ، دیگر باز نمی گردد.
از هر لحظه ی زندگیمان لذت ببریم.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت153 از این که جواب سوالم را نمی شنوم
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت154
در زندان هم زندانیان از پا نمی نشستند و از این فرصت برای پرورش و جذب نیرو استفاده می کنند.
گاهی بین افراد چپی، راستی و مسلمان مباحثه ای می شود.
انقلابیونی که گرایش اسلامی دارند به فتوای مرجعیت جز به ضرورت با کسانی که عقاید ماکسیسم و غیر الهی دارند هم نشینی نمی کنند.
نرگس هم جز در چند مباحثه با آن ها هم کلام نمی شود.
وقتی که بند خلوت می شود آهسته برای بار آخر به ادرس نگاه می کنم.
در سلول یکی از اعضاست و باید زیر تخت از گوشهی گلیم کهنه آن را بیرون بیاورم.
کمی استرس دارم چون اگر پاسبانی مرا ببیند با توجه به حکمم اعدام روی شاخش است!
کسی در سلول نیست.
زیر تخت می روم و گاهی سرک می کشم که کسی نیاید.
با دیدن دو پا از دور ترس برم می دارد.
موقعی که میخواهم سر بلند کنم گوشهی تخت به سرم می خورد.
آخی زیر لب می گویم و با دیدن سکینه که آن هم از اعضاست به خودم بد و بیراه می گویم.
سکینه که از قصدم با خبر می شود می گوید:
_تو کارتو انجام بده من سرک می کشم.
قبول می کنم و دوباره سر در تخت می کنم.
گلیم را کنار می زنم و کتابی بی جلد به دستم می آید.
سکینه که می بیند کارم را انجام داده ام می رود.
کتاب را زیر لباس مخفی می کنم و زیر تشک تخت قایم می کنم.
یکهو با صدای نرگس زهره می ترکانم.
نرگس با دیدن رنگ و روی پریده ام ابرو خم می کند و می پرسد:
_حالت خوبه رویا؟
_آ...آره خوبم! چطور؟
_چطور؟ رنگ شده زردچوبه.
الکی لبخند می زنم و می گویم که خوبم.
با این که بو هایی برده اما پا پیچم نمی شود.
روی تختش می نشیند و صدایم می زند.
_جان؟
_تو حاج رسولی که گفتی برات چه شکلی بود؟
_یعنی چی که چه شکلی بود؟
_یعنی این که چرا هنوز تو فکرته؟ فکر میکنی چه باعث شده فراموشش نکنی؟
سوالش مرا به فکر می برد.
کمی در موردش با خود خلوت می کنم.
چهرهی محجوب و با حیای پیرمرد در روزنهی نور هنوز در ذهنم نقش بسته.
تا به حال به این فکر نکرده بودم.
واقعا حاج رسول چه کسی بود که دید مرا باز تر کرد؟
چرا هنوز حرف هایش به ذهنم می ریزد؟
جوابی برایش ندارم.
_واقعا نمیدونم. هنوز خودم تو فکرشم اما نمیدونم اون چی بود که توی وجود حاج رسول که من رو مجذوب خودش کرد!
نرگس برمی خیزد و نگاهش رو به رویم قرار می گیرد.
_ولی من فکر کنم بدونم اون چی بوده.
چشمانم چهارتا می شود و سریع می پرسم:" چی؟ چی بوده؟"
مکث کوتاهش مرا دیوانه می کند.
_ایمان... ایمان به خدا.
تو وقتی به اون بالایی وصل باشی اون خودش همه چیزو خوب جفتو جور می کنه.
شاید چیزیایی که نگم رو الان نتونی درکش کنی اما مطمئنم یه روز به حرف میرسی.
_ایمان؟ چطور خب؟
_تو وقتی رابطتت رو با خدا خوب کنی.
خدا که خالق این بشر و عالمه میدونه چطور رابطهی تو رو با آدمای این دنیا درست کنه.
این حرف از جنس حرف های حاج رسول است.
طعم خوشی دارد.
حس خوب یک تکیه گاه... یکی که تا ابد همراهت می آید، اما من هنوز خودم را لایق این تکیه گاه نمیدانم شاید هم شک دارم.
هر چه هست مانعی است بین من و او!
آن روز یاد کتاب را فراموش می کنم.
فردا با بی حوصلگی کتاب را باز می کنم و در خلوت می خوانم.
همان حرف هاست... از همان جنس هایی که تا به حال مثل میخ با مغالطه و تکرار در ذهنت می کوبند.
مجبورم بخوانم چون نباید اعضا بوی از شکم ببرند.
اگر شک کنند همان ترس ها بر من غالب می شود.
روزهای زندان گر چه طعم آزادی ندارد اما در کنار نرگس روحم آزادانه بر فراز جهان پرواز می کند.
تشنهی حقیقت باری بر کنار رودی جاری نشسته و لذت می برد.
نرگس متوجه کتاب خواندن های یواشکی ام شده اما به رویم نمی آورد.
روزی که بعد از هواخوری به سلول ما را برمی گرداند سمیرا چشم و ابرو نشانم می دهد که پیش شان بروم.
برخلاف میلم مجبور به شرکت در جلسه هایشان هستم.
در هر جلسه هم مجبورم با چشم و بله اعتماد شان را جلب کنم.
آن ها به عنوان یک چیریک روی من خیلی حساب باز کرده اند.
سازمان به راحتی اعضایش را رها نمی کنند. علاوه بر جذب به اعضا هم می رسد و شست و شوی مغزی شان می دهد.
روزهای زمستان را از پشت شیشه های زندان به تماشا می نشینم.
بارش برف مرا به یاد پیمان می اندازد و با خود می گویم یعنی الان لباس گرمی پوشیده؟ سرما نخورد!
بعد هم به دانه های برفی حسودی می کنم که بر شانه اش سر می گذارند.
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
براے ارتباط با نویسنده👇🏻
@bent_zhra
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمانڪابوسࢪویایے #قسمت154 در زندان هم زندانیان از پا نمی نشس
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃💛🍃
💛🍃💛🍃
💛🍃
🍃
#رمانڪابوسࢪویایے
#قسمت155
هر گاه از میکروفن اسامی افرادی را که ملاقاتی دارند را می گویند قلبم می شکند.
چقدر دوست دارم در این روزها برای لحظات اندکی چشمم مهمان ترش رویی پیمان شود.
او باری دیگر اخم کند و من آب روی اتشش شوم.
دلم برای پری تنگ شده و به آخرین دیدارمان که برای ماه ها پیش است فکر می کنم.
در همین فکرها هستم که نرگس را در حال نماز می بینم.
هر گاه او نماز می خواند من زیر چشمی نگاهش می کنم.
قنوت های باصفایی دارد...
خشوعی که چشمانش را نم دار می کند غبطه مرا برمی انگیزد.
در حال تماشای او هستم که سکینه کنارم می نشیند.
متوجه آمدنش نشسته ام.
با دیدن من صورتش شکلی دیگر می شود.
دست روی شانه ام می گذارد و می گوید:
_سمیرا گفت که بهت بگم الان بری پیشش.
به زور نگاهم را از نرگس می گیرم و به سکینه می گویم:" الان؟"
_آره، همین حالا.
باشه ای می گویم و پشت سرش از سلول خارج می شوم.
مثل همیشه دور سمیرا را چند نفری گرفته اند.
با دیدن من آن ها را دست به سر می کند.
لبخندی می زند و اشاره می کند جلو بروم.
از روی اکراه لب هایم را می کشم.
دستش را جلو می آورد و سلام می دهد.
با سر انگشتانم دستش را می گیرم.
انگار زیادی از این حرکتم خوشش نمی آید.
_کارم داشتین؟
لبخندش پر رنگ تر می شود.
_کار که... نه! خواستم یه توصیهی خواهرانه ای بهت داشته باشم.
_چی؟
_میگم یه چند وقتی رابطتتو با این دختره کم کن.
درست منظورش را نمی فهمم.
_کدوم دختره؟
_همین، همین نرگس!
صلاح نیست باهاش گفتو گو داشته باشی.
_هم سلولیمه! چطور باهاش حرف نزنم؟
لبخند های مرموزانه اش حالم را بد می کند.
_حرف درمورد مسائل سیاسی و دینی. بقیهی حرفها که اشکالی نداره.
از سلب آزادی ام در کنج زندان متنفر ام!
دوست ندارم کسی به من امر و نهی کند.
نرگس مرحم هفته هایی است که اگر نبود من حتما خودم را باخته بودم.
دوست ندارم حرف زدن با او را از دست بدهم!
اما از طرفی نه گفتن باعث می شود آن ها گمان بدی به من داشته باشند پس به اجبار سر تکان می دهم و می پذیرم.
سمیرا لبخندش پر رنگ می شود.
مرا در اغوش می کشد و می گوید:
_اینا به صلاحته! بعضیا مهرهی مار دارن.
حرف هاشون بدجور آدمو کور و کر میکنه.
من نمیتوانم اسمش را مهرهی مار بگذارم اما موافق این هستم که حرف های افرادی چون حاج رسول و نرگس زود به دل می نشیند.
وقت ملاقات که می شود هر کس با شنیدن اسمش ذوق زده می شود.
همگی نفس در سینه هایشان حبس شده.
با گفتن اسم کبری، نرگس با خوشحالی به او نگاه می کند.
کبری دستان گرم نرگس را رها می کند و با شنیدن جمله اش می رود.
لبخندی که برای کبری به لب نشانده ام همه اش تبدیل به حسرت می شود و کنج قلبم فرو می رود.
آهی می کشم و به طرف تختم به راه می افتم.
صدایی از بلندگو پخش می شود که می گوید:" رویا..."
اتفاقی رویا اش را می شنوم و به فامیل دقت نمی کنم.
به گمان اشتباه شنیده ام که نرگس با خوشحالی به طرف می دود و می گوید:
_تو رو صدا زدن رویا!
باورم نمی شود.
_منو؟ وَ... ولی منکه...!
نرگس دستش را جلوی دهانم می گیرد و لب می زند:
_هیس... برو ببین کی اومده!
چشم دلت روشن عزیزم.
به زور لبخند می زنم و با گیجی که دارم به طرفی می روم که همه می روند.
یک سالن طولانی است با عرض کم. شیشه ای میان آزادی و بند فاصله گذاشته است.
به چهره ها نگاه می کنم تا دو چشم زیبا و عاشق ببینم.
چشمانی که هفته ها از دیدنش محروم ماندم!
با همهی این ها پاهایم با دیدن چهره ای از حرکت می ایستد.
همانطور که سر جایم ایستاده ام به او زل می زنم.
با چشمان بارانی اش من را نگاه می کند.
قدم از قدم نمی توانم بردارم اما آن لحظه به جان کندن دستم را به طرف تلفن می برم.
او هم دست به تلفن می برد.
خیلی وقت است که او را ندیده ام.
کم کم چهره اش در نظرم محو شدنی بود.
صورت سفیدش با کلاه صورتی ملیح او را زیباتر نشان می دهد.
نمیدانم چه جمله ای بگویم و او با بغض می نالد:
_رویا...
آب دهانم را قورت می دهم.
سینه ام از نفسی فراخ می شود و می پرسم:
_سیما؟
پلک روی هم می فشارد که یعنی بله!
نگاهش به حال و روزم رنگ ترحم دارد.
از این که او را در اینجا می بینم تعجب می کنم.
چطور او را راه داده اند برایم جای سوال است!
#اینستاگرام:Instagram.com/aye_novel
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
براے ارتباط با نویسنده👇🏻
@bent_zhra
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
حجاب شما از خون ماکه در جبهه می ریزد برای دشمن کوبنده تر است.
"شهیدمحمدمحمودی"
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
⚠️هشدار امام صادق(ع) به بخیلان(افراد خسیس)
قَالَ (ع) ... مَا مِنْ عَبْدٍ يَبْخَلُ بِنَفَقَةٍ يُنْفِقُهَا فِيمَا يُرْضِي اللَّهُ إِلَّا ابْتُلِيَ بِأَنْ يُنْفِقَ أَضْعَافَهَا فِيمَا أَسْخَطَ اللَّهَ.
هر بنده ای كه از انفاق مال در آنجا كه خدا راضى است، بخل كند، به صرف کردن چند برابر آن، در جايى كه خدا ناراضى است، دچار گردد.
📙تحف العقول عن آل الرسول (ص)، ص: ۲۹۳
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
بسی گفتند:
دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم،
که این زهر است،
اما نوشداروست!
#فریدون_مشیری
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
ده قانون شهید سیدمجتبی علمدار
#قانون_نهم
سيد، وقتي مداحي مي کرد، يک سنگيني و وقار خاصي داشت و در ازاي مداحي، پول هم نگرفت؛ مي گفت: اگر در ازاي مداحي کردنم پول بگيرم، چطوري فرداي قيامت مي توانم بگويم براي شما خواندم ؟!مي گويند : خواندي ، پا داشش را گرفتي ! من اصلا ائمه را با پول مقايسه نمي کنم !
يکي از بچه ها تعريف مي کرد ، مي گفت : مشهد که بوديم ، سيد داخل حرم شروع به مداحي کرد ، بعد پيرمرد گفت : از نظر شرعي تکليف مي کنم !بايد بگيريد !سيد پول را گرفت بعد آورد و انداخت توي ضريح امام رضا عليه السلام همه ي کارهاي سيد صلواتي بود.
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌷 امیرالمومنین امام علی عليه السلام:
هركس خود را در راه اصلاح نفس خویش، در رنج افكند، به سعادت دست پیدا خواهد کرد.
📗غررالحكم حدیث ۸۲۴۶
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....