کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت141 باهم هم قدم به داخل بازار وارد می شویم. هر فروشنده ای سعی دار
🐚🌸
🌸
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت142
_چیکار میکردی؟
_از روی نوار، حرفای آیت الله خمینی رو مینوشتم. برای اعلامیه به درد میخوره.
آهانی می گویم. توی صورتم دقیق می شود که گمان می کنم عیبی توی صورتم هست.
دستی به موها و چهره ام می کشم و لب میزنم:" چیزه... یه چیزی میخوام برات بخونم."
گوش هایم را تیز می کنم تا ببینم چه چیزی می خواهد بگوید.
با تکان دادن سرم به او می فهمانم بگوید.
سرش را پایین می اندازد و لپ هایش لاله گون می شود.
_اگر دستانم را بشکنند با اشک چشمانم
اگر چشمانم را کور کنند با نفسهایم
اگر نفسم را ببرند با قلبم
و اگر قلبم را پاره پاره کنند با خون جگرم خواهم نوشت:«دوستت دارم!»
با چشمان از کاسه درآمده نگاهش می کنم. خجالت رنگ و روی صورتش را عوض کرده، بار اولم است که دوستت دارم را بدون پیچ و خم های اضافی از دهانش می شنوم.
مردمک چشمم زیر شیشه شادیِ اشک می لرزید. از پشت پردهی حیا توجه اش را به خودم می خوانم. چشمانم را می بندم و متقابلاً می گویم:
_ یاد ندارم خیلی ادبی بهت بگم پس..دوستت دارم!
با برخورد لبانش به هم، باران عشق بر دلم می بارد. تمام جملاتش را از دفتر چشمانش می خوانم.
از جا بلند می شود و به طرفی می رود، دستش را پشتش قایم کرده و با کنجکاوی می پرسم:
_چی داری پشتت؟
شانه بالا می اندازد و نگاه شیطنت آمیزی می گوید:
_حدس بزن!
_نکنه نوار یا اعلامیه جدیده؟
نچ نچی می کند و می گوید حدس بعدی.
لبانم را جمع می کنم و سرم را می خارانم. خیلی که مغزم را می چلانم، می گویم:
_کتابه؟
جعبه ای را جلویم می گیرد و با خنده می گوید:« تو نتونستی یه کفشو حدس بزنی؟ همه چی شده نوار و اعلامیه و کتاب!»
همزمان با او خنده بر لبانم نقش می بندد و لب می زنم:
_خب چیکار کنم؟
_هیچی، بیا این جعبه رو بگیر.
دستم را به طرفش دراز می کنم و جعبه را از دستانش می گیرم.
درش را کنار می زنم، کفش ورنی ست، از همانی که قبلاً برایم خریده بود. همان هایی که یک بار هم پایم نکرده بودم و برای عید گذاشته بودم.
انگار قسمت نبود پایم شوند، در عوض این ها خوشگل تر و شیک تر از آنها هستند! با ذوق تشکر می کنم و می گویم:
_بازم که زحمت کشیدی! ممنون.
چون می دانم بیکار شده و اوضاع مالی خوبی ندارد، کمی ناراحت هم می شوم.
به روی خودم نمی آورم تا به غرورش لطمه نخورد.
زیر چشمی نگاهم می کند و می گوید:
_میدونستم اونا رو نپوشیدی، گفتم یکی دیگه شو برات بخرم. خوشت میاد؟
_آره! تو سلیقه ات خیلی خوبه!
_اگه سلیقم خوب نبود که خانومی مثل شما رو انتخاب نمی کردم. تازه میدونستم چه جواهری هستی که اون همه اصرار کردم. تا لب مرگم رفتما! یادته؟
پوزخندی توی کاسه اش می گذارم و می گویم:« آره! در سلیقهی شما که شکی نیست اما باید بگم وظیفت بود اصرار کنی! نه پس! با یه پیشنهاد ساده توقع داری جوابم بگیری؟ »
_راست میگن زنها پرو ان ها!
پشت چشمی برایش نازک می کنم و می گویم:« پس چی؟ پروی شوهرشونن!»
با صدای در هول می شویم و سریع با همان کفش های نو ام در را باز می کنم.
بیصفا نگاهی به قد و قواره ام می اندازد و می گوید:
_با کفش تو خونه دور میزنی؟
نگاهم به طرف کفش ها سُر می خورد و با دستپاچگی و لبخند مصنوعی می گویم:
_نه! از بازار گرفتیم، گفتم ببینم خوبه یا نه.
بعد هم سریع درشان می آورم و میندازمشان یک گوشه. بیصفا با خندهی پنهانی می گوید:
_خو اشکال نداره مادر، من یه توک پا میرم خونه بلقیس خانوم. کلیدم دستمه!
سری تکان می دهم و با نگاهم بدرقه اش می کنم.
سرم را به عقب برمی گردانم، مرتضی را می بینم که کف اتاق از خنده ریسه می رود. با اخم غلیظی نگاهش می کنم و به او می توپم:
_به چی میخندی؟
صورتش از قرمزی عین لبو شده و نمی تواند حرف بزند.
به سختی نفس می کشد و کمی بعد بریده بریده لب می زند:
_هی... هیچی! بی... بیصفا رو دیدی؟
جوابش را با ابروهای درهم ام می دهم که ادامه می دهد:
_هیچی دیگه... صورتاتون جالب بود.
چشم غره را هم به اخم هایم اضافه می کنم که خنده اش را قطع می کند.
مثل پسر بچه ای مظلوم نگاهم می کند و زیر لب می گوید می رود بیرون.
از توی کیفش قوطی رنگش بیرون زده، جلو می پرم و می گویم:
_قوطی رنگت داره میوفته.
دستش را داخل کیفش می برد و تشکر می کند. از خودم می پرسم رنگ برای چه؟ درون خودم به نتیجه ای نمی رسم که خودش می گوید:
_با چند نفر میریم روی در و دیوار چیز و میز می نویسیم. لازم میشه.
_مثلا چی؟
دهانش را به گوش هایم می رساند و خیلی آرام می گوید:«مثلا شعار انقلابی، مرگ بر شاه و درود بر خمینی!»
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت142 _چیکار میکردی؟ _از روی نوار، حرفای آیت الله خمینی رو مینوشتم.
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت143
_ولی اینا که خیلی خطرناکه! تازه تا رنگ کنین طول میکشه. اگه کسی شما رو ببینه چی؟
_نترس! چند نفر هستن که کشیک میدن.
ترس را درونم خفه می کنم تا بر من مسلط نشود.
هنوز به رفتن هایش عادت نکرده ام، هر بار که پایش را بیرون می گذارد احتمال دارد دیگر برنگردد و این ترسِ برنگشتن چیزی نیست که بتوانم با آن سر کنم.
خانه سوت و کور می شود، چیزی نیست که خودم را سرگرم کنم.
توی اتاق ها می گردم که چشمم به چرخ خیاطی قراضهی گوشهی اتاق می خورد.
چرخ را جلو می کشم و به قیاقهی از رنگ و رو رفته اش نگاه می کنم.
بعید می دانم بتوانم با او کاری کنم!
دو شاخه اش را توی پریز کهنه روی دیوار می زنم.
صدای خِرخِر اش توی خانه می پیچد و گوش هایم را آزار می دهد.
سریع از توی پریز بیرونش می کشم و خانه در دریای هموار سکوت غرق می شود.
چند باری امتحانش می کنم تا مطمئن شوم خوب کار می کند، پارچه ها را می آورم و کف اتاق پهن می کنم.
صابون را از توی حمام برمی دارم و طرح دلخواهی رویش می کشم.
با قیچی برش می دهم و هر تکه را زیر چرخ می گذارم.
گاهی چرخ گیر می کند و اعصابم را بهم می ریزد ولی گاه خیلی خوب کار می کند.
صدای در که بلند می شود مثل فنر از جا می پرم و پشت پنجره می ایستم.
بیصفا چادرش را توی هوا می ترکاند و لنگان لنگان به طرف خانه می آید.
از خودم خجالت می کشم که بی اجازه به چرخ خیاطی دست زده ام! انگار گناه بزرگی مرتکب شده ام!
بیصفا آه و ناله کنان وارد می شود و کنار پشتی می نشیند. به زانو اش تشر می زند و با او دعوا می کند.
روغن های پایش را می آورم و پایش را چرب می کند.
با دقت نگاه می کنم و با شرمساری می گویم:
_بیصفا؟ من به چرخ خیاطی توی اون اتاق دست زدم، چیکار کنم؟
بیصفا مشغول ماساژ دادن پایش است و بیخیال می گوید:
_خب خیاطی کن! می خوای چی بگم؟
خوشحال می شوم و می پرسم:« یعنی از دستم ناراحت نیستین؟ من بی اجازه بر داشتم؟»
_آهن قراضس! به چی درد میخورد؟ کار خوبی کردی عزیزجون.
غنچه لبانم از هم می شکوفد و بوسه ای به گونه هایش تقدیم می کنم.
ادامهی کار خیاطی را در دست می گیرم، واقعا به خود کفایی رسیده ام! تا سال پیش هیچ کدام از کارهایی که الان یاد دارم و انجام می دهم را یاد نداشتهام.
شاید اگر پارسال به من می گفتند تو سال دیگر چنین و چنان می شوی می خندیدم و باور نمی کردم.
هوا رو به گرمی می رود هر چند که باز سرما پاورچین پاورچین خودش را شب ها به بسترمان می کشاند.
شام را روی تختِ وسط حیاط نی خوریم. با این که باد خنکی می وزد اما ما قصد تسلیم شدن نداریم.
مرتضی از وقتی آمده توی خودش فرو رفته و جز سلام و ممنون چیزی به من نگفته.
بیصفا هم متوجه کم صحبتی او می شود و می پرسد:
_چطور شده مادرجون؟ چرا حرف نمیزنی؟
همان طور که با بشقاب پیش رویش ور می رود، گیج می گوید:
_چیزی نیست، فکر کنم از خستگیه.
بعد هم به سختی ادامهی غذایش را می خورد و زود می رود.
من و بیصفا هم چند قدمی با نگاهمان او را همراهی می کنیم.
هم دلخور هستم و هم نگران... چرا مرتضی مرا محرم اسرار خود نمی داند؟ چرا همش حرف هایش را توی خودش نی ریزد؟
بیصفا به خوبی تمام سوالاتم را در نگاهم می خواند و نصیحتم می کند:
_ریحانه! مادر! زیاد پا پیچش نشی ها. این مردا هر وقت این ریختی میشن یعنی نیاز به تنهایی دارن. بعد که خلوتش تموم شه خودش میاد همه چی و کف دستت میزاره. غصه نخوری ها!
دستم را تکان می دهم و با لبخند مصنوعی می گویم:«نه بابا، این چه حرفیه. حواسم هس.»
_ قربون دخترچیز فهم.
با این که توی دلم انگار رخت می شویند، سکوت می کنم.
لباس آبی و بلندی که برای خودم دوختم را به او نشان می دهم و می گویم:
_امروز پاش نشستم تا تموم شد. قشنگه؟
طعم لبخندش فرق داشت و انگار او هم الکی می خندد و می گوید:
_آره خیلی قشنگه. مبارکت باشه.
لباس را تا می کنم و توی ساک می گذارم.
گوشهای خودم را با دفترم سرگرم می کنم به هوای این که بخواهد لب باز کند و چیزی بگوید.
اما زهی خیال باطل! حرف نزد که هیچ صدای نفس هاش هم دیگر به گوشم نمی رسید.
هر چه صبر می کنم و لب می چینم تا چیزی نگویم، نمیشود! آخر کاسهی صبرم پر می شود و می پرسم:
_چیزی شده مرتضی؟ چرا اینقدر تو خودتی؟
انگار صدایم را نمی شنود. به عکس آیت الله خمینی زل زده و لام تا کام چیزی نمی گوید.
صدایم را بالاتر می برم و می پرسم:
_کجایی؟ میفهمی چی میگم؟
سرش را به طرفم می چرخاند و در عالم گیج و منگی دست و پا می زند.
_چی؟ چیزی گفتی؟
_میگم چرا تو خودتی؟ چرا چیزی نمیگی؟
_چی بگم؟
_سه ساعته به اون عکس زل زدی و شامتو ول کردی که بعد چی بگم؟
خب اون چیزیو بگو که توی گلوت گیر کرده. من نباید بدونم؟
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_97 میدونستم از چی عصبی و دلخوره بخاطر همین سکوت کردم و چیزی نگفت
#پارت_98
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
همین که داشتم میرفتم سمت در صدای زنگ گوشیم بلند شد ،،، وایسادم و گوشیو از داخل کیفم در آوردم با دیدن اسم آنیسا استرس بدی تو کل وجودم افتاد ... تماسو وصل کردم و جواب دادم -- الو سلام
-- سلام خوبی ؟؟؟
-- خوبم ممنون
مکثی کردم و قبل اینکه آنیسا حرفی بزنه گفتم
-- خوب شد که زنگ زدی باهات یه کار واجب دارم
-- بگو عزیزم
یکم باخوردم ور رفتم و بالاخره حرفی که تودلم بود رو به زبون آوردم
-- منو و الناز میریم خونه ی ما تو هم بیا
انیسا با لحن پیروزمندانه ای گفت
-- پس بالاخره تصمیم درستو گرفتی
-- آره ،،، دیگه ازاین قایم موشک بازی خسته شدم
-- باشه میام
خداحافظی کردیم و گوشیو قطع کردم و چند قدم باقی مدنده تا خونه النازو طی کردم و دستمو بردم سمت آیفن و شاسی زنگ رو فشار دادم بعد از یه مدت صدای الناز به گوشم خورد
-- کیه ؟؟
با بی حالی لب زدم
-- منم ،، لباساتو بپوش و بیا پایین
الناز با لحن متعجبی گفت
-- براچی !!؟؟
اصلا حوصله توضیح دادن پشت آیفون رو نداشتم کلافه گفتم
-- بیا پایین تا برات توضیح بدم
-- نه نمیتونم آخه السا تنها میمونه
تموم التماسمو توی صدام ریختم و گفتم
-- توروخدا ضروریه سریع برمیگردیم
-- باشه الان میام
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#پارت_98 #رمان_طوفان_پر_از_آرامش همین که داشتم میرفتم سمت در صدای زنگ گوشیم بلند شد ،،، وایسادم
#پارت_99
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
الناز خیلی معطلم نذاشت و زود اومد پایین ،،، بعد اینکه بهش گفتم قراره بریم پیش پدرم موافقت کرد و رفتیم سوارتاکسی شدیم ولی همین که سوار شدیم الناز شروع کرد به وراجی کردن و رفت روی مخم
-- یعنی تو الان مطمئنی ؟؟؟ یعنی بابات چه عکس العملی نشون میده ؟؟ بیچاره سکته دوم رو میزنه ؟؟
کلافه نفسمو بیرون دادم و گفتم
-- وای الناز یه استراحت به فکت بده عزیزم
الناز ناراحت روشو ازم گرفت و گفت
-- باشه من فقط به خاطر خودت گفتم ،، اصن دیگه حرف نمیزنم
یه مدت ساکت موند اما دوباره شروع کرد
-- راستی پارمیدا خوبه ؟؟؟ بازممیری پیشش ؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
-- قضیه انگشتر رو فهمید
الناز هین بلندی کشیدم و گفت
-- از کجا فهمید
-- شوهر بی خاصیتش بهش گفت
-- وای حالا پارمیدا چیکار کرد ؟؟؟
با بی خیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم
-- هیچی ،، از خونه انداختم بیرون وگفت پولو برمیگردونه به حسابم
الناز اخمی کردم و با لحن چندشی گفت
-- اَه اَه چقدر پرروئه ،،، این عوض تشکر کردنشه
جوابی بهش ندادم و چند دقیقه ای هردو ساکت بودیم که با چیزی که به ذهنم رسید نگامو به الناز دادم و لب زدم
-- الناز جونم میشه یه کاری برام بکنی ؟؟؟
الناز با تعجب نگاهی بهم انداخت و بعدش ابرویی بالا انداخت و گفت
-- خدا به خیر بگذرونه
-- چرا ؟؟؟
-- آخه گفتی الناز جونم
یکی به بازوش زدم و با لحن عصبی گفتم
-- مسخره
-- اوی دردم اومد
-- حقته
روشو ازم گرفت و زیر لب پررویی نثارم کرد که با لحن آرومی گفتم
-- بگم ؟؟؟؟
-- باشه بگو تا ببینم
-- وا این حرفت ینی چی ؟؟
-- خب باید فکر کنم ،، شاید نتونم انجامش بدم
-- میتونی
-- باشه حرفتو بزن
-- میشه به فرهاد مسیج بزنی و درمورد پارمیدا بهش بگی
الناز با شنیدن این حرفم دهنش از تعجب وا موند و چند ثانیه بعد که به خودش اومد تند تند سرشو تکون داد و گفت
-- امکان نداره
ناامید لب زدم
-- چرا ؟؟
-- چون این مسئله خونوادگیه و به ما هیچ ربطی نداره
با التماس نگاش کردم و گفتم
-- توروخدا وضیعتش افتضاحه خودت که میدونی
ابرویی بالا انداخت و گفت
-- نچ
-- به خاطر پچه اش
-- کدوم بچه نکنه.....
و از تعجب زیادی که کرده بود ادامه حرفشو خورد ،،، سرمو تکون دادم وگفتم
-- آره ،، حالا مسیج بزن
الناز که دید نمیتونه حریف اصرار های من بشه با دودلی گوشیو از داخل کیفش در آورد و شروع کرد به تایپ کردن
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✅ یکی از مهمترین و پرثواب ترین دعاهایی که بعد هر نماز میخوانند، همین دعاست
👌 حتما بخوانید از این به بعد
💠حضرت رسول صلى الله علیه وآله فرموده هر که خواهد که خدا او را در قیامت بر اعمال بد او مطلّع نگرداند و دیوان گناهان او نگشاید باید که بعد از هر نماز این دعا را بخواند:
💠 متن عربی در عکس
متن ترجمه 👇
بار خدایا مسلماً آمرزش تو امیدوار کننده تر از کار من است و مسلّماً رحمت تو وسیع تر از گناه من است.
خدایا اگر گناهم پیش تو بزرگ است، ولى عفو تو بزرگ تر از گناه من است! بارخدایا اگر من شایسته ی رسیدن
رحمتت نیستم، ولى رحمت تو شایستگى رسیدن و فراگرفتن مرا دارد؛ زیرا که رحمت تو همه ی موجودات را فراگرفته! به (امید)
اى ارحم الراحمین!
💠 منبع : مفاتیح الجنان
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت143 _ولی اینا که خیلی خطرناکه! تازه تا رنگ کنین طول میکشه. اگه
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت144
دستی به ته ریشش می زند و می گوید:
_چیز خاصی نیست. نگران نباش!
کفرم درآمده! علناً بگوید به تو چه و مرا راحت کند! با این حرف ها که بیشتر اذیت می شوم.
دندان هایم را بهم می سایم و لب می زنم:
_آره، خب بگو نمیخوای بهم بگی، تا اینقدر نپرسم!
چهرهاش عوض می شود و با جدیت می گوید:
_این چه حرفیه؟ من مگه چیز پنهونی دارم باهات؟ نمیدونم چطور بهت بگم...
_راحت! راحت بگو!
تردید عجیبی توی چشمانش موج می زند و بعد از لب گزیدن می گوید:
_یه جایی پیدا کردم که بریم.
چهرهی خندان بیصفا از جلوی ذهنم رد می شود. زن بیچاره چقدر به وجود ما عادت کرده.
چند هفته ای به این خانهی قدیمی عادت کرده ام. یادم می رود نباید به جایی عادت کنم.
با لحنی آغشته به ناراحتی می پرسد:
_تو به بیصفا میگی؟ برای خودشم بهتره که هرچی زودتر بریم.
سری تکان می دهم و حرفش را تایید می کنم. با اینکه برایم سخت است اما قبول می کنم.
_کی میریم؟
_فردا صبح.
_صبح؟؟ چه زود! چرا الان میگی؟
سرش را از روی برگهدفترش بالا می گیرد و می گوید:
_خب گفتم که زود بریم. تو نمیدونی ولی من که رفت و آمد دارم میفهمم چقدر اوضاع خرابه.
دیروز با یکی اعلامیه پخش میکنی فردا خبر دستگیری شو بهت میرسونن.
ته دلم از گفته هایش خالی می شود. با ترس به چهره اش نگاه می کنم و می گویم:
_تو نمیترسی؟ من میترسم ازین که دستگیرت کنن. میبینی که از داییم هنوز خبری نشده، شنیدم هر کیو بگیرن یواش سر به نیستش میکنن. مرتضی! من...
نگاهم نمدار می شود و کاسهی بغضم می ترکد. دلم نمی خواهد دلش را بلرزانم و مانع مبارزه اش شوم اما دست خودم نیست!
صورتش را به طرفی کرده و نگاهم نمی کند. به خودم نهیب میزنم که من هم یک مجاهد هستم پس نباید در راه خدا از چیزی بترسم جز خشم خودش.
من باید همراه او در این مسیر باشم نه رفیق نیمه راه!
من مگر دنبال شوهر بودم که با او ازدواج کردم؟ مگر یادم رفته که هم پا می خواستم که از مبارزه نترسد؟
حالا که هم عقیده ام هستیم پس چرا ته دلش را بلرزانم؟
بلند می شوم و کنارش می نشینم. با این که هنوز دلم آرام نگرفته به او می گویم:
_مرتضی! ببخش منو. من نباید اون حرفا رو میزدم، باید خوشبین باشیم تازه هر چی هم خدا بخواد همون میشه.
اگه... اگه دلتو لرزوندم معذرت میخوام ولی بدون تا آخر این راه باهاتم. تو خوشی و ناخوشی!
چهره اش را رو به من می کند و با لبخندش ترس را از خانه دلم می تکاند.
_میدونم... تو ثابت کردی که همراهمی ولی خب واقعیت همینه. مگه نگفتی این انقلاب نیاز به خون داره تا تثبیتش کنه؟ من تازه حقیقتو فهمیدم و خیلی مونده جبرانِ اشتباهاتم رو بکنم.
من تازه به چشمهی پاکی رسیدم و خیلی تشنمه! روح من تشنه اس و آب حقیقت میخوام.
شدم مثل تو که وقتی سخنرانی گوش میدی حواس و روحتو به اون می بازی. تا حالا چند باری دیدمتو فقط نگاه کردم.
این امید واقعی و ایمان رو هیچ کس توی سازمان به ما نمیده! اونا برای مردن به ما امید میدن در حالی که آیت الله خمینی برای مردن ما رو نمیخواد! اون امید فردا رو بهمون میده... یه امید که اگه همه مون پشت هم باشیم خیلی زود بهس می رسیم. چی ازین بهتر؟
انگار گل امید او هر روز بیشتر و بیشتر رشد می کند.
از حرف هایش من جان می گیرم و با انرژی تمام حرف هایش را تایید می کنم.
دفترم را برمی دارم که با ذوق می گوید:
_میشه یه نگاهی بهش بندازم؟ خیلی دوست دارم ببینم چی نوشتی.
چون بعضی خاطره ها خصوصی ست و در حقیقت راز دلم را گفته ام از جمله ماجرای انگشتر، زیاد راضی نیستم ولی می گویم:
_باشه ولی بهت میگم کجا رو بخونی.
خیلی خوشحال می شود. دفتر را به دستش می دهم و آهسته و تک تک کلمات را از نگاهش می گذراند.
زیر چشمی نگاهش می کنم تا عکس العملش را ببینم.
_ببخشید که به قلم تو نمیرسه!
_اتفاقا قلمتو چون خالصه و هیچ آموزشی نداره از لحاظ ادبی بهتره. یعنی.... چطور بگم؟ خاص خودته! یه فرمول نیست که مثل بقیه بشه.
چند صفحه ای میخواند و به دستم می دهد. کلی تشویقم می کند و می گوید کار خوبی می کنم.
مثل هر شب تشک ها را جلوی پنجره می گذارم تا از تماشای ماه محروم نشویم.
صبح در حالی که سعی دارم به بیصفا ماجرا را بگویم اما نمی شود!
یا من دلش را ندارم یا وقتی جرئتش را پیدا می کنم نمی شود!
سر سفره می نشینیم. همان طور که چایم را هم می زنم، نگاهم به بیصفاست.
متوجه نگاه سنگینم می شود و می گوید:
_چیزی میخوای بگی؟
_نه... یعنی چیزه.
_خب بگو دختر!.
کمی از چای را می خورم و نیم نگاهی هم به مرتضی می اندازم.
آخر سر دل به دریا می زنم و می گویم:
_بیصفا ما باید ازین جا بریم.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
♥️👣 👣 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت144 دستی به ته ریشش می زند و می گوید: _چیز خاصی نیست. نگران نباش
♥️👣
👣
#رمان_خاطرات_یک_مجاهد
#قسمت145
همانطور که لقمهی پنیر در دستش است به من می گوید:« خب بی سلامتی. کجا میرین؟ جا پیدا کردین؟»
توپ را به طرف مرتضی پاس می دهم که لب می زند:
_با اجازهی شما یه اتاقی هست.
_خو اگه جاتون امن هس که به سلامت، اگرم واسهی من میرین که بیخود!
از رک و صلاحت بیصفا تعجب نمی کنیم او عادت دارد اینگونه نگرانی اش را ابراز کند!
مرتضی این بار لب به سخن می گشاید:
_نه خداروشکر جای امنیه. ازتون ممنون که این مدت کلی هوامونو داشتین.
دیگر نگاهش را از ما دریغ می کند، شاید هم از تنهایی می ترسد و نمی خواهد باری دیگر بیکس شود.
لقمه را به زور به دهان می گذارد و لب می زند:
_خو اگه جاتون اَمنه که برید مادر. خدا به همراهمتون...
بغض در گلویم سنگینی می کند و به سختی لقمه ام را قورت می دهم.
بعد از جمع کردن سفره، آستین هایم را بالا می زنم تا ظرف ها را بشویم اما بیصفا مانع می شود.
می گوید مشغول کارهای خودم شود و این کار را به او بسپرم.
وسایل زیادی نداشتیم. با همان دوساکی که آماده بودیم باید برمی گشتیم.
بیصفا کلی خوراکی توی سبد برایم می چیند و ناهار سردستی هم بین شان می گذارد.
مرتضی دو تشک و پتو از بیصفا می گیرد و پشت ماشین می گذارد.
شبنم اشک بر روی مژه هایمان می غلتد و دوباره وقت خداحافظی فرا رسیده.
بیصفا را در آغوش می کشم و می گویم:
_شاید دیگه همو نبینیم، ازتون ممنونم! حلالم کنین.
قطرات اشک بر روی چین و چروک های صورتش می نشینند و با غمی که در صدایش نهفته، می گوید:
_حلالی! ایشالا بازم همو بیبینیم. خدا پشت و پناهتون باشه.
ایشالا غم تو زیندگیاتون نبینید. شما حلالم کنین اگه حرفی یا کاری کردم.
مرتضی از در صندوق عقب را می بندد و رو به روی بیصفا می ایستد و می گوید:
_ما که جز خوبی چیزی ندیدیم. اگه همو ندیدیم حلال کنین.
طاقتم تمام می شود و خودم را در آغوش بیصفا پرت می کنم.
عطر محبتش را در شیشهی دلم می ریزم و درش را محکم می بندم تا یادش از خاطرم نرود.
سوار ماشین می شوم و بیصفا در را می بندد، مرتضی هم می نشیند و سوئیچ را می چرخاند. خِرخِر ماشین تازیانه وار خودش را به پردهی گوشم می رساند.
بیصفا کاسهی آب را پشت سرمان می ریزد و با دندانش چادرش را می گیرد بعد هم برایمان دست تکان می دهد.
برایش دست تکان می دهم که پیچ کوچه با بی رحمی مرا از او جدا می کند.
شیشهی بغض در گلویم شکست و اشک هایم باریدن گرفت.
همه اش به این فکر می کنم که شاید هرگز باری دیگر او را نبینم و دست مهربانی اش را بر سرم حس نکنم.
مرتضی هم بدجور توی خودش غرق شده و جلاد سکوت را بر پیکر روحم می فرستد.
حواسم به کوچه و خیابان ها نیست و نمیفهمم کجا می رویم.
دلم میخواهد یک بار دیگر خانهی دایی را ببینم اما خیلی وقت است که از آن خیابان عبور کرده ایم.
آسمان هم همرنگ حال دلم می شود.
سپاهیان ابر های سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند وصدای شمشیر های آن ها چون رعد، سینهی آسمان را می شکافد.
در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر شهر و مردم می بارد.
شیشه را پایین می کشم و دستم را بیرون می برم.
قطرات مرواریدگونهی باران روی دستم می غلتد و مرا نوازش می دهند.
کم کم باران شدید می شود و آستین لباسم به طور کامل خیس می شود.
مرتضی با صدایش مرا از فکر بیرون می کشد و می گوید:
_پنجره رو ببند. مریض میشیا!
دستم را داخل می آورم و شیشه را بالا می کشم.
طولی نمی کشد که ماشین متوقف می شود و مرتضی می گوید:
_رسیدیم.
به دور و برم نگاهی می اندازم. یک کوچهی تنگ که به زور ماشین رد می شود با خانه های آجری که آن را احاطه کرده اند.
مرتضی توی بریدگی پارک می کند و وسایلمان را برمی داریم. از عرض کوچه که رد می شوم نگاهم به سر کوچه می افتد.
کنار دکهی روزنامه فروشی یک تلفن عمومی است. خیلی خوشحال می شوم، دلم میخواهد با کسی صحبت کنم.
با خودم می گویم وسایل را بزارم و برگردم.
از در کوچک و فیروزه رنگ داخل می شوم. پردهی مندرس و قدیمی ای جلوی در نصب شده که حالم را بهم می زند.
پرده را کنار می زنم و با حیاطی پر از برگ و خاک رو به رو می شوم.
با این که حیاط کوچک است اما زیر لحاف برگ ها بزرگ بزرگ دیده می شود.
حوض مستطیل شکل وسط حیاط پر از آب گندیده است و رویش هم یک لایه کثیفی گرفته.
ایوان خانه هم کوچک است و دو پله ای می خورد.
کلید برق را می زنم اما برق روشن نمی شود.
پشت سر مرتضی وارد خانه می شوم. یک نشمین که با پنجره ای بزرگ مشرف به حیاط است.
اتاق و آشپزخانه هم کنار هم هستند و خانهی کوچکیست.
خانه آنقدر قدیمی است که از سر و رویش می بارد سال هاست رنگ آدم به خود ندیده.
کف نشیمن پر شده از کاغذ و کارتون بعلاوه کلی خاک.
کابیت های فلزی اش تمام خاک گرفته و چهرهی پریشانی دارد.
#اینستاگرام:Instagram.com/mobina.rfty
#کپےبههیچوجهجایزنیست🚫
#نویسندهمبینارفعتی(آیه)
کلام طلایی 🌱
#پارت_99 #رمان_طوفان_پر_از_آرامش الناز خیلی معطلم نذاشت و زود اومد پایین ،،، بعد اینکه بهش گف
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش
#پارت_100
بعد اینکه الناز مسیج رو ارسال کرد دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و توی سکوت بقیه مسیرو رو گذروندیم تا به خونه ی آشنایی که دلم براش تنگ شده بود رسیدیم ... پیاده شدیم و منتظر موندیم تا آنیسام بیاد و باهم بریم داخل .... یه مدت بعدش چشمم به ماشین آنیسا خورد و استرس وجودم چند برابر شد ودست و پامو به طور کامل گم کردم ..... آنیسا ماشینو پارک کرد و به سمتون اومد بعد از سلام علیک کوتاهی که داشتیم الناز گفت
-- خب آنیساهم اومد بریم
قبل اینکه من چیزی بگم آنیسا گفت
-- نه بهتره که لیلی اینجا بمونه تا ما مقدمه چینی کنیم بعد
النازم با حرکت سرش حرف آنیسا رو تایید کرد و بعدش رفتن بالا منم کنار یه دیوار سنگی منتظر موندم حدود نیم ساعت گذشت ولی خبری ازشون ،،، چرا انقدر دیر کردن ،،، صدای باز شدن در خونه تو گوشم پیچید با دیدن قیافه بابام سکته رو زدم .... بدنم به خاطر استرس زیادی که داشتم سرد بود و این سرما رو توی کل وجودم حس میکردم ،،، از ترس یه قدم عقب رفتم خوردم به دیواری که پشت سرم بود توی دلم به خودم تشری زدم که آروم باش بالاخره باید با این واقعیت روبه رو میشدی ،،، چشامو بستم و یه نفس عمیقی کشیدم چشامو که باز کردم بابامو روبه روم دیدم منتظر بودم تا بغلم کنه اما یه سیلی محکم خوابوند زیرگوشم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....