پا برهنه بدون عمامه، روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را بی عبا و عصا ، کجا بردید؟
قصه تکرار می شود یعنی:
باز هم در #مدینه عاشق نیست..
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیچکس با امام ، #صادق نیست...😭😭
#شهادت_امام_جعفر_صادق(ع)🥀
#بر_شیعیان_جهان_تسلیت_باد🏴
.
🔹#زندان_غیبت
🔸مَثَل ما شیعیان عصر #غیبت، مَثَل یک زندانی است که در زندان متولد شده و حقیقت زندان و معنای آزادی را لمس نکرده است
🔸و اگر به او بگویند دعا کن از این زندان نجات پیدا کنی، در خارج از زندان زندگی چنین و چنان است،
🔸او درک ملموسی از آزادی ندارد تا در پی آن به تلاش و تکاپو بیفتد، لذا دعاهای او نیز از اعماق قلب و با دلشکستگی و اضطرار نخواهد بود.
📚کتاب «گامی به سوی ظهور»، ص ١۴۶
کلام طلایی 🌱
#پارت258 همین که کنارش نشستم دستی به موهایم کشیدوزیرگوشم گفت: –دلم برات تنگ شده بود. عکس العملی از
#پارت259
آرش بیتوجه، مشغول خوردن هویج بستنیاش شد و من همچنان نگاهش میکردم. آرش خوب و مهربان بود، فقط مشکل اینجا بودکه باهمه مهربان بود و زیادی احساس مسئولیت درقبال زن برادرش داشت و گاهی هم بعضی مرزها را رعایت نمی کرد.
–خب، حالا همونطور که داری نگاهم می کنی از دلیل ناراحتیت هم بگو. نگاهم را از او گرفتم و به لیوانم دادم.
قاشق را برداشتم وشروع به هم زدن مایع نارنجی رنگ کردم.
–راحیل.
قاشقی ازبستنی در دهانم گذاشتم و نگاهش کردم. این بار او قاشقش را در محتویات نیم خوردهاش می چرخاند.
–می دونم این روزها حواسم بهت نبوده و تو واسه این ناراحتی ولی تو باید بهم حق بدی، مرگ کیارش واقعا برام سخته، به خصوص مسئولیتی که بعدش به عهدم گذاشته.
–چه مسئولیتی؟
–این که مواظب خانوادش باشم، برای بچش پدری کنم.
همین طور پشت هم قاشقهای بستنی را در دهانم میگذاشتم. انگار از درون آتش گرفته بودم و می خواستم خنک بشوم. "خدایا من الان چطوری بهش بفهمونم که مشکل من دقیقا همینه."
–چرا ساکتی راحیل؟ مگه نیومدیم حرف بزنیم. محتویات لیوان را سرکشیدم و گفتم:
–یه وقتهایی آدم نمیتونه حرف دلش روبزنه، دقیقا الان برای من مثل همون وقتهاست.
از آب میوه فروشی بیرون امدیم. آرش دستم راگرفت.
–حرف بزن راحیل راحت باش.
–یادته اون روز گفتی اگه من بخوام میریم یه جایی که هیچ کس نباشه؟
نگران نگاهم کرد.
–الان دلم میخواد بریم همونجا که گفتی.
دستم را رها کرد و نفس عمیقی کشید و دستهایش را در جیبش فرو کرد.
–دلت میاد راحیل؟ به فکر مامان نیستی؟ به فکر اون بچهایی که چیزی به دنیا امدنش نمونده نیستی؟ به فکر مژگان باش که به جز ما کسی رو نداره. چند وقت دیگه خانوادش میزارن میرن، اونوقت مامان و مژگان مردی توی خونه ندارن اگه من اون روز اونجوری گفتم چون از ناراحتی تو داشتم دق میکردم، ولی وقتی توخودت گفتی پس مادرت چی، دیدم تو حتی تو اون شرایط هم بهتر از من فکر میکنی و به فکر مادر من هستی. اونوقت من که پسرشم...
حرفش را بریدم.
–واسه همین گفتم گاهی نمیشه حرف زد و فقط دو راه داری یا ببینی وبسوزی یا فراموش کنی.
وارد یک فضای سبز شدیم که یک آب نما وسطش داشت و دورش نیمکت بود.
–منظورت رو نمیفهمم.
–اگه فریدون از شرطش کوتا نیومد چی؟
بامِنو مِن گفت، اتفاقا امروز مامان درمورد این موضوع باهام حرف زد، البته اون نظرخودش رو گفت، منم فقط گوش کردم.
نگاهش کردم.
–چه نظری؟ سرش را پایین انداخت وکمی این پا و آن پا کرد.
–مامان به من گفت، میتونی بامژگان محرم بشید ولی سر زندگی خودت باشی، یعنی ما زندگی خودمون رو داشته باشیم، کاری به اونا نداشته باشیم. فقط برای این که این رفت و آمدها راحت تر باشه.
شکستم...ریختم...احساس کردم قلبم ازضربان افتاد و خون در بدنم منجمد شد، احساس سرما کردم، ولی نخواستم جلوی آرش ضعف نشان بدهم. خودم را به نیمکتی که آنجا بود رساندم و نشستم.
به این فکر کردم که تازه هفتم کیارش است مادرش اینطور راحت حرف میزند. مادرم چقدر درست شناخته بودشان.
–البته من قبول نکردم، بهش گفتم فعلا که فریدون بیخیال شده.
میدانستم مادرش بالاخره کاری را که گفته انجام میدهد.
با حرص گفتم:
–اون موقع که کیارش زنده بود و با مژگان نامحرم بودید، رفتارش اونجوری بود. وای به حال وقتی که به هم محرمم بشید و مژگانم از عزا دربیاد.
آرش اخمی کرد.
–از تو بعیده اینجوری در مورد دیگران حرف بزنی. الانم بهتره با هم خوش باشیم و این حرفهای ناراحت کننده رو نزنیم. بعد گوشیاش را درآورد و عکسهایی که باهم داشتیم را نشانم داد.
–بیشتر شبها نگاهشون میکنم راحیل. توی همشون لبخندداری.
وقتی مثل الان دلم برای لبخندت تنگ میشه این عکسها رو نگاه میکنم.
سعی کردم به خودم مسلط باشم و چند نفس عمیق کشیدم. گوشیاش را کنار گذاشت و از جیبش یک جعبهی کوچک درآورد.
–اینم سورپرایزی که گفتم.
–این چیه؟
–یادته اون روز که امدیم واسه خرید تو رفتی واسه نماز و منم رفتم یه جایی که دیر امدم.
–خب؟
–رفتم این روبرات سفارش دادم که روزی که عقد میشیم بهت بدم، ولی حالا که اینجوری شد و عقدمون عقب افتاد، دلم خواست زودتر بهت بدم. بعد از چهلم کیارشم یه عقد محضری میگیریم.
11.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سری فیلم های طنز «دیدی» رو یادتونه؟
فکر میکردید تو همچین ویدیویی دوباره ببینیدش؟
🔴 این انگشتان کوچک با ژنرالها چکار داشت؟
کلام طلایی 🌱
#پارت259 آرش بیتوجه، مشغول خوردن هویج بستنیاش شد و من همچنان نگاهش میکردم. آرش خوب و مهربان بود
#پارت260
جعبه را باز کردم و زنجیری که داخلش بود را در دستم گرفتم. یک آویز قلب از آن آویزان بود که حرف اول اسم من و خودش به انگلیسی سمت راست و چپ قلب حک شده بود. دو طرف قلب حلقه های ریزی بودکه زنجیر از آن رد شده بود. وسط قلب هم خط عمیقی بود که انگار از هرقلب یک تکه به هم وصل شده بود و یک قلب کامل را تشکیل داده بود. یک طرف قلب طلای زرد و طرف دیگرش طلا سفید بود.
آنقدر خلاقانه و ظریف کارشده بود که لبخند روی لبم امد و نگاهش کردم.
–چقدرقشنگه، طرحش رو خودت دادی؟
–خوشحالم که خوشت امد. من بهش گفتم یه قلب بسازه و حرفها رو روش حکاکی کنه، بعد اون چند مدل بهم نشون داد منم از این خوشم امد. الانم که توی آب میوه فروشی تنهات گذاشتم رفتم که این رو تحویل بگیرم. طلا فروشه داشت مغازش رو میبست. به زور قبول کرد که الان سفارشم رو بهم بده.
قلب طلایی را کف دستم گرفتم.
– چه خوش سلیقه.
حرف اول اسم من روی طلای زرد حک شده. اینم خودت گفتی؟
–آره، چون قلب تو طلاییه.
زنجیر را داخل جعبهاش برگرداندم و جعبه را داخل کیفم گذاشتم.
–دستت دردنکنه، واقعا غافلگیرم کردی. منم نگهش می دارم همون روز عقدمدن گردنم میندازم.
–واسه روز عقد میخوام ست گوشوارش رو بگم برات بسازه.
–چه خلاقانه.
–حالا کجاش رو دیدی، روز عقدمون یه سورپرایز دیگه هم برات دارم. به وقتش میبینی.
آرش دستم را گرفت و بلندم کرد و دوباره هم قدم شدیم. دستهایش گرم بودند و خیلی زود این گرما به کل بدنم منتقل شد.
–راحیل مامانت منظورش چی بود گفت حرفهاتونم بزنید.
–خب راستش، مامان میگه اگه بخوای با مژگان محرم بشی اجازه نمیده ما باهم ازدواج کنیم. نوچی کرد.
–اولا که این موضوع درحدحرفه و من هنوز حرفی نزدم.
دوما به فرضم که این اتفاق بیفته فقط برای اینه که...
اخمی کردم و نگذاشتم ادامه بدهد وگفتم:
–تو رو خدا بس کن آرش، جلوی من دیگه از این حرفها نزن.
باتعجب نگاهم کرد.
–هنوز که اتفاقی نیوفتاده، چرا اینجوری میکنی؟
–بالاخره میوفته، آرش بزار یه چیزی بگم از الان خیالت رو راحت کنم. من طاقت دیدن حرف زدن تو و مژگان رو هم ندارم چه برسه به این که محرم بشید.
اگه من رو میخوای مژگان باید از زندگیت حذف بشه. اگه اون حذف بشه، خانوادشم حذف میشن. نمیخوام هیچ کدومشون رو ببینم.
آرش هاج و واج فقط نگاهم کرد. به طرف نیمکتی که کمی آن طرفتر بود هدایتم کرد.
دوباره نشستم. یاد فریدون و حرفهایش افتادم. ترس تمام وجودم را گرفت.
صورتم را با دستهایم پوشاندم و اشکهایم سرازیر شد.
–راحیل تو چت شده، چرا یهو حرف خانوادش رو زدی؟ اونا که بالاخره میرن اونور نیستن. راحیل تو رو خدا گریه نکن.
اینجا نگاهمون می کنن.
به زور خودم را کنترل کردم و بلند شدم.
–آرش من رو برسون خونه.
اخم هایش در هم بود، بلند شد و به طرف ماشین راه افتادیم.
بینمان سکوت بود و هر کدام در افکارخودمان غرق بودیم که گوشیاش زنگ خورد.
صدای مژگان از پشت خط، میآمد. زیرچشمی نگاهی به من انداخت وصدای گوشیاش را کم کرد. با این کارش عصبیتر شدم.
انگار مژگان و مادر آرش میخواستند شام بخورند و اصرار داشتند که ما هم زودتر برویم آنجا.
آرش گفت:
–حالا ببینم چی میشه.
گوشی را که قطع کرد با همان اخم بدون این که نگاهم کند گفت:
–مژگان اصرار داشت بریم اونجا.
سکوت کردم.
–راحیل من خودم به اندازهی کافی توی فشار هستم تو دیگه اذیتم نکن.
–مگه من چیکار کردم؟ با بغض گفت:
–آخرین لحظهی جون دادن کیارش من پیشش بودم، همش فکر زن و بچش بود، بچش رو به من سپرد، الان من به زنش بگم نمیخوام ببینمت؟ بگم راحیل گفته حتی باهات حرف هم نزنم چون حساسه؟ به خدا واسه خودت بد میشه، میگن...
حرفش را خورد و دوباره ادامه داد،
–راحیل مامان چه گناهی کرده که یه پسرش رو از دست داده یکی دیگم می خواد ولش کنه. اون دیگه نباید فشار روش باشه.
به سختی اشكهایش را که در چشمهایش اسیر کرده بود را پشت لبخند تلخش پنهان کرد و نگاهم کرد.
–اصلا همهی اینارو ول کن هر چی تو بگی، من طاقت ناراحتیت رو ندارم.
چه میگفتم، انگارمن فقط زیادی بودم. او که با زبان بی زبانی گفت، "همینه که هست."
#بهقلملیلافتحیپور
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
باحجاب شده و پدرشو اینطوری غافلگیر کرد.🥺😍
خوشبختی بالاتر از اینم داریم؟
کلام طلایی 🌱
#پارت260 جعبه را باز کردم و زنجیری که داخلش بود را در دستم گرفتم. یک آویز قلب از آن آویزان بود که
#پارت261
فردای آن روز خبری از آرش نشد من هم زنگ نزدم. سوگند که تازه از موضوع خبر دار شده بود برای تسلیت گفتن به خانمان آمد. داخل اتاق نشسته بودیم و حرف میزدیم. اسرا که از اتاق بیرون رفت، سوگند پرسید:
–راحیل چرا اینقدر لاغر شدی؟
وقتی ماجراهایی که برایم پیش آمده بود را شنید با عصبانیت گفت:
–من از اول گفتم، این آرشه به دردت نمیخورهها. پس چی شد عشقی که ازش دم میزد.
–اونم گیر کرده.
–دارم بهت میگم راحیل تو با این خوشبخت نمیشی. اون جاری که تو داری دست از سر آرش برنمیداره. یه سریش به تمام معناست.
–یعنی به نظر تو این موضوع تقصیر آرشه؟
–بله که تقصیر اونه، اگه از اول بهش رو نمیداد الان اینجوری نمیشد. اون دوست دختر قبلیش سودابه هم میگفت.
با تعجب پرسیدم:
–چی میگفت؟
–میگفت دلیل این که به آرش علاقمند شده، چون بهش خیلی محبت میکرده. بعدها آرش گفته محبتم بیمنظور بوده، ولی آخه چه کاریه، واسه ما خرس مهربون شده.
والا دیگه، بره به ننش محبت کنه.
– البته حرفت درسته، من خودمم چند بار بهش تذکر دادم، ولی فایده نداره.
بعد از رفتن سوگند، به حرفهایش فکر میکردم که آرش پیام داد، فردا صبح میآید تا با مادر صحبت کند که تا چهلم کیارش دوباره صیغهی موقت بخوانیم، ولی من گفتم این کار بیفایدس ومادر از حرفش کوتاه نمیآید.
اما او فردای آن روز آمد و چند دقیقه ایی بامادر صحبت کرد، مادر هم خیلی محترمانه گفت که این اتفاق نیوفتد بهتر است. ولی آرش دوباره اصرارکرد، آن وقت بود که مادر پای دایی را وسط کشید و گفت این تصمیم دایی هم هست و نمیتواند حرف برادرش را ندید بگیرد.
وقتی آرش به کلی مایوس شد، از من خواست که حداقل امروز را که آخرین روز محرمیتمان است را باهم باشیم.
به اتاق رفتم تا آماده بشوم. دلم می خواست امروز قشنگ ترین مانتو و روسریام را بپوشم، ولی نمیشد، به احترام آرش باید مشگی می پوشیدم،
سرکی لای روسری های اسرا کشیدم ببینم روسری مشگی بهتری دارد که تنوع بدهم، ولی هرچه گشتم دیدم چیز دندون گیری نیست.
همان روسری مشگی خودم را که تازه خریده بودم را روی سرم تنظیم میکردم که آرش در آستانهی در ظاهر شد.
–این رو سرت نکن راحیل. رنگی بپوش، میخواستم یه مانتو و روسری ست برات بخرم، ولی بعد فکر کردم، چون تو هر مدل مانتویی رو نمیپوشی به سلیقهی خودت باشه بهتره. دیگهام مشگی نپوش.
–نه، میخوام تاچهلم بپوشم.
جلو آمد و روسری را از سرم برداشت.
–اگه به خاطر منه، من دوست ندارم، اگه به خاطر کیارشه، با پوشیدن مشگی اون دیگه زنده نمیشه.
–خب پس خودت چرا پوشیدی؟ آهی کشید و روی تخت نشست.
–کسی مستحقتر ازمن نیست برای مشگی پوشیدن، چون بامرگ کیارش همه ی اتفاقهای بد داره توی زندگیم میوفته. بعد سرش را بین دستهایش گرفت.
–توی خونه مامان خودم یه چیزی میگه، اینجا مامان تو یه چیزی، امروز مامانت گفت واسه عقد دائم شرطهایی داره.
نمیدونم تاحالا اینجوری شدی یانه، گاهی بین چندتا کاردرست گیر می کنی، که با انجام دادن هرکدومش اون یکی کار اشتباه میشه.
تو راست میگفتی زندگی گاهی مثل یه معماست که همش توی ذهنت باید دنبال راه حلش باشی.
بعد زمزمه وار ادامه داد:
–مثل بازیهای کامپیوتری که گاهی برای رسیدن به یکی از راهها تمام امتیازاتت رو از دست میدی. آخرشم ممکنه گیم آور بشی.
کنارش نشستم.
–با غصه خوردن که راهی پیدا نمیشه.
–تو بگو چیکار کنم، گیرکردم، نه می تونم به مژگان بگم بره پی زندگیش با اون وضعش، نه می تونم حرف مامانم رو ندید بگیرم. میدونم چندوقت دیگه اصرارهاش هم بیشتر میشه. جدیدا هم حرفهای جدیدی میزنه، می دونمم که به حرفش توجه نکنم آخرش از حرص و غصه یه بلایی سرش میاد.
توام که کلا میگی من با مژگان حرفم میزنم طاقت نداری...خب تو بگو چیکارکنم.
واقعا راهی به ذهنم نمی رسید جز یک راه، ولی جرات گفتنش را نداشتم، برای چنددقیقه سکوت کردیم.
آرش برای عوض کردن جو پرسید:
–چرا گردنت ننداختیش؟
–چی رو؟
هدیت رو. بی حوصله گفتم:
–هنوز توی کیفمه.
کیفم را که گذاشته بودم روی میز کنار تخت برداشت و آویز را درآورد.
–خودم برات میندازم.
گردن بند را به گردنم انداخت، آهی کشید و چشمهایش را روی صورتم چرخاند و بعد سُرشان داد روی موهایم. کلیپس را از موهایم باز کرد. موهایم پخش شد روی تخت. سرش را لای موهایم فرو کرد و نفس عمیقی کشید. برای لحظهایی دستش را دورکمرم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند و گفت:
–فقط با تو برام همه چی حل شدنیه، بعد شروع به بافتن موهایم کرد و زیرلب بارها و بارها این شعر را زمزمه کرد.
"شب این سر گیسوی ندارد که تو داری
آغوش گل این بوی ندارد که تو داری"
10 چيز که مانع 10 مشکل ديگر میشوند:
١. غرور، مانع يادگيري
٢. تعصب، مانع نوآورى
٣. کم رويي، مانع پيشرفت
٤. ترس، مانع ايستادگی
٥. تخيل، مانع واقع بيني
٦. بدبيني، مانع شادي
٧. خودشيفتگي، مانع معاشرت
٨. شکايت، مانع تلاشگری
٩. خودبزرگ بيني، مانع محبوبيت
١٠. عادت کردن، مانع تغيير
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💞ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞
🥺 نگو کسی آخــر دنیا رو ندیده