eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
دقت کردید وقتی مهمون میاد آشغالای ریزِ روی فرش چقدر گُنده میشن و به چشم میان؟! اصلا بعضیاشون میان جلو سلام علیک می‌کنن!😂😂
زندگی اونقدری طولانی نیست که برای شاد بودن منتظر تموم شدن سختی ها باشیم... ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
شب جمعه است.... یک جرعه زیارت از حرم می طلبم هیما🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
« 🌸🎉» ای‌ڪہ‌موسی‌الرضارا‌خواهری درسما‌وڪهڪشان‌ها‌اختری باب‌حاجات‌تمام‌شیعیـان درمیان‌شهر‌قــم‌تو‌گوهـــرۍ.. 🌸¦↫
کلام طلایی 🌱
#پارت268 بعد از خوردن شام. با صدای پیامک گوشی‌ام از روی کانتر برش داشتم و به خیال این که آرش است ب
مادر جدی گفت: – فکرت خیلی به هم ریخته، زیادی از چیزهای اضافی پرش کردی. باید خونه تکونی کنی و اضافه‌ها رو دور بریزی. اینجوری اونقدر پر میشه که آسیب می‌بینی. این فکر که تو و آرش برید یه گوشه زندگی کنید رو از سرت بیرون کن. تو خودت میتونی از مادرت دست بکشی که اون بکشه؟ که اگرم این کار رو کنه به انسانیتش شک کن. مادر اشاره‌ایی به سرم کرد و گفت: –همه چی به اینجا بستگی داره، پا روی دل گذاشتن یه اصطلاحه...دل یه تیکه گوشته، همه چی توی ذهنته، باید با فکرت کنار بیای. توی یه کتابی خوندم، "فکرچیزیست که هر روز متولد می شود." هرچقدر به چیزی فکرکنی به همون اندازه داخلش فرو میری و بیرون امدن ازش برات سخت تره. کاش و اگر و اما مشکلی رو حل نمیکنه. –آخه گاهی نمیشه، آدم می‌دونه نبایدفکرکنه، مشکل اینجاست که فکر از آدم اجازه نمی‌گیره، خودش وارد مغزت میشه. –چون در مغزت رو دروازه کردی. –مامان من هر روز با فکر این که زندگیم چی میشه از خواب پامیشم. اونوقت شما میگید در مغزم رو ببندم. –ببین راحیل زندگی تو راهش مثل روز روشنه. اگه میخوای رشد کنی با آرش ازدواج کن، ولی اگه میخوای به آرامش برسی فراموشش کن. –آخه رشد به چه قیمتی؟ –گرونه راحیل. به خصوص برای تو قیمتش خیلی بالاست. برای به دست آوردنش شاید خیلی چیزارو باید از دست بدی. ممکنم هست نیمه‌ی راه کم بیاری و این خیلی بدتره. پس اول باید خودت رو بشناسی. با امدن اسرا حرف مادر نصفه ماند. اسرا با موهای بهم ریخته کنار مادر نشست و روبه من گفت: –جلستون تموم نشد؟ یه ساعته منتظرم بیای بیرون، با مامان کاردارم. –وا! تو که خواستی بخوابی. –می خواستم بخوابم ولی مگه فکر و خیال دانشگاه میزاره. مادر پرسید: –هنوز تصمیم نگرفتی میخوای بری یا می‌خوای یه سال دیگه درس بخونی؟ شب بخیر گفتم و از اتاق بیرون آمدم. روی تختم درازکشیدم و به حرفهای مادر فکر کردم. مادر درست می‌گفت، اول باید خودم را بشناسم. نگاهی به گوشی‌ام انداختم. آرش پیام داده بود: –بیداری بهت زنگ بزنم؟ جواب ندادم. دوباره نوشت: –چرا می خونی جواب نمیدی؟ راحیل دلم تنگ شده می‌خوام صدات روبشنوم. نمی خواستم جواب بدهم، ولی این حرفش عصبانیم کرد و نوشتم: –بعد چهار روز بالاخره دلت تنگ شد؟ –راحیل باورکن گرفتاربودم، مژگان حالش یه کم بد بود. مدام باید با مامان به بچه سر میزدیم. اخه هنوز مرخصش نکردن. مامانم واسه همین تو این مدت اذیت شد و حالش خوب نیست. همش تو رفت و آمدیم. –مژگان چشه؟ –دکتر میگه افسردس. ‌‌برای پس فردا هم که مراسمه چهلم هست دست تنهام، باید همه چی رو هماهنگ کنم، باورکن وقت آزادم فقط همون صبح هاست که بهت پیام میدم. دلم برایش سوخت، شاید او هم حق داشت. دلم نیامد بد اخلاقی کنم شاید این روزها دیگر هیچ وقت تکرار نشود. برایش نوشتم: –میشه فردا زنگ بزنی الان دیگه دیروقته. –باشه. راحیل این روزا خیلی بهم سخت می گذره تنها چیزی که بهم انرژی میده یاد توئه. صبحها که بهت پیام میدم برای تمام روز انرژی می گیرم. راستی واسه مراسم از صبح میام دنبالت. –نه آرش، آدرس مسجد رو بده خودم با سعیده میام. اعصاب خونتون امدن رو ندارم. –مگه مامانت اینا نمی‌خوان بیان. –فکر نمی کنم. –چرا؟ –حالا بعدا بهت می‌گم. چند دقیقه بعد آدرس مسجد را برایم فرستاد. بعد هم نوشت برای دیدنت لحظه شماری می‌کنم. نخواستم حال مادر آرش را یا بچه را بپرسم، یه جورهایی از دست مادر آرش هم دلخور بودم. برای رسیدن به خواسته‌اش خواسته‌ی پسرش را ندید می‌گرفت. روز مراسم وقتی رسیدیم مسجد با مادر آرش روبوسی کردم. خیلی سر سنگین برخورد کرد. مژگان کمی آن طرفتر با خواهرش در حال پچ پچ بودند. همین که خواستم بروم با مژگان هم روبوسی کنم مادر بابک غافلگیرم کرد و محکم بغلم کرد و احوالم را پرسید. مرا به زور پیش خودش نشاند و شروع کرد به حرف زدن. سعیده هم امدکنارم نشست. چنددقیقه‌ایی نگذشته بود که سعیده کنار گوشم گفت، جاریت بد نگاهت می کنه ها. بلندشدم رفتم بامژگان هم روبوسی کردم و قدم نورسیده را تبریک گفتم. خیلی سرد جواب داد. همان لحظه فاطمه هم از راه رسید. ازدیدنش خوشحال شدم. اینبار فاطمه چادرنداشت یک مانتوی بلند پوشیده بود با شالی که خیلی خوب روی سرش بسته بود.
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
آدمی باش که وقتی میگن خدا یکی مثل خودتو بهت بده راحت بتونی بگی الهی آمین ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟪 را سوار بر کشتی نوح ببینید... فرارسیدن میلاد حضرت معصومه(س)، و بر شما مبادک باشه😍🌸🌸 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شما هم با رای دادن سوار کشتی نوح بشید
7.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزتون مبارک چشم و چراغای خونه😍😍😍😍😍😍😍😍😍
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کیفیت نماز یکشنبه های ماه ذی القعده