eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 🔹امام محمدباقر (ع): سخن نیک را از گوینده آن برگیرید، اگر چه به آن عمل نكند. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🌸🍃🌸🍃 وقتی فرزندتان کاراشتباهی انجام میدهد، به اوبگویید؛ ✅بخاطرراستگویی اش، 🙏درمجازات اوتخفیف قائل میشوید به اویاددهیدکه ✅ راستگویی درهرحال، بهتر ازدروغگویی است، حتی اگرعواقبی درپی داشته باشد. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
🅾 یادمون باشه تصویر زندگیمون، همون چیزیه که با قلم افکارمون ترسیم می‌کنیم. اگر نقصی توی تصویر زندگیمون می‌بینیم، بهتره با پاک کنی از جنس انرژی و اندیشه مثبت اون رو پاک کنیم و مجددا" با قلم افکارمون شروع به طراحی و رفع اون نقص کنیم ❌یادمون باشه که بزرگترین مسائل رو آدم‌ها خودشون با طرز فکر و دیدشون نسبت به دنیای اطراف می‌سازن. پس بهتره عدسی و لنز دوربین فکرمون رو با دستمالی از جنس محبت و عاطفه و عشق و بخشش، پاک کنیم تا عکس زندگیمون شفافتر و زیباتر بیفته... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
( ﭘﯿﺎﺯ ﺗﺎ ﭼﻐﻨﺪﺭ ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ ) : ﻣﯿ‌ﮕﻮﯾﻨﺪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻗﺪﯾﻢ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﻫﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ می‌کرد . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﻪﻫﻤﺴﺮﺵﮔﻔﺖ: ‏ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﻫﺪﯾﻪﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺒﺮﻡ. ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺎﻩ ﺩﺭﻋﻮﺽ ﭼﯿﺰ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪای در ﺷﺎُﻥ ﻭﻣﻘﺎﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺒﺨﺸﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﻢ ﻭ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺁﻥ ﺯﻧﺪگی‌ماﻥ ﻋﻮﺽ ﺷﻮﺩ‏. ﻫﻤﺴﺮﺵﮐﻪ ﭼﻐﻨﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ. ﮔﻔﺖ :‏ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭼﻐﻨﺪﺭ ﺑﺒﺮ ! ‏ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮐﺮﺩ و ﮔﻔﺖ:‏ﻧﻪ! ﭘﯿﺎﺯ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺧﺎﺻﯿﺘﺶ ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.‏ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﮐﯿﺴﻪﺍﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﺩﺳﺘﭽﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺮﺩ. ﺍﺯ ﺑﺪ ﺣﺎﺩﺛﻪ، ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺑﺪﺍﺧﻼﻗﯽ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ" ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﯿﺎﺯ ﻫﺪﯾﻪ ﺁﻭﺭﺩﻩ، ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭘﯿﺎﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﯾﮑﯽﯾﮑﯽ ﺑﺮﺳﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺑﮑﻮﺑﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺿﺮﺑﺎﺕ ﭘﯽﺩﺭﭘﯽ ﭘﯿﺎﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﺮﺵ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ می‌گفت :‏ ﭼﻐﻨﺪﺭ ﺗﺎ ﭘﯿﺎﺯ، ﺷﮑﺮﺧﺪﺍ !! ‏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﯿﺪ، ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﮔﻔﺖ: ﺷﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﭼﻐﻨﺪﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩﻡ! ﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩ خنده‌اش گرفت و کیسه‌اﯼ ﺯﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﻫﺪ! ﻭﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﻋﺒﺎﺭﺕ ( ﭘﯿﺎﺯ ﺗﺎ ﭼﻐﻨﺪﺭ ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ ) ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮد ﺑﺪﺗﺮﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻢ باشد به کارمیرود..‌. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
واعظی بر منبر میگفت هر كه نام آدم و حوا نوشته در خانه آويزد، شيطان بدان خانه درنيايد. رندی از پای منبر برخاست و گفت: ای شیخ، شيطان در بهشت در جوار خداوند به نزد ايشان رفت و آنها را بفريفت، چگونه میشود كه در خانه ما از اسم ايشان پرهيز كند؟ عبید زاکانی .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
⭕️ زیاد خوردن نفخ می‌آورد و دستگاه را ضعیف می‌کند. ✅ البته اگر از گیاه نعناع، آویشن و زنیان وگلسرخ را همراه ماست بخورید به آن کمک می‌کند و مشکلاتش را کمتر می کند. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
(ع): ‌ ⚠ هان! آنگاه که به کارهای زشت شتاب می آرید، به یاد آورید (مرگ را! و) درهم کوبنده ی لذت ها، تیره کننده ها، و قطع کننده ی آرزوها را! 📛 ‌ (بحار، ج ۹۸، ص ۲۹۳) .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ اول رمان عبور از سیم‌خار‌دار نفس 👇👇👇 https://eitaa.com/kalametalaei/17 اول رمان باد برمی‌خیزد👇👇👇 https://eitaa.com/kalametalaei/5971 پارت اول رمان "عبور زمان بیدارت می‌کند" https://eitaa.com/kalametalaei/10026
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌼سلام صبح بخــــیر 🌺آخرین دوشنبه خرداد ماهتون 🥀پر از مهر و محبت 💐و سرشار از بهترین ها 🌸امروز از خدا 🌻برای تک تکون اینگونه 🌷آرزو کردم الهی 🌼همه چیزتون عالی باشه 🌺حالتون عالی 🌸روزتون عالی 🌻لحظه هاتون عالی 🌷حس تون عالی واز 💐همه مهمتر 🥀زندگیتون عالی باشه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند🕰 #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت242 بدترین خبری بود که شنیدم. یعنی چه گوشی‌
🕰 آب دهانم را قورت دادم و گفتم: –نورا خانم به همسر برادرم گفتن. پوزخندی زد و به طرف میزش برگشت و دوباره زمزمه ‌کرد. –معنی عشق رو هم فهمیدیم. بیچاره رفیق من تو این زمینه کلا شانس نداشت. از حرفش خوشم نیامد به غرورم برخورد. تیز نگاهش کردم. –منظورتون چیه؟ باز زمزمه کرد. –هیچی. برای تلافی کردن حرفش ترجیح دادم به جوابش اهمیتی ندهم و روی حرف خودم تاکید کنم. در را نیمه باز کردم و گفتم: –به هر حال من تا آخر هفته از اینجا میرم. در آخرین لحظه که از اتاق خارج میشدم دیدم که با چشم‌های از حدقه درآمده نگاهم می‌کند. بی‌تفاوت به اتاقم برگشتم. برای هزارمین بار با ناامیدی گوشی‌ام را چک کردم. خبری نبود. چرا من اینقدر ساده بودم. چرا خودم را گول میزنم اگر او می‌خواست تا حالا پیام می‌داد. یا حتی زنگ میزد. خواستم گوشی را روی میز پرت کنم. ولی یادم افتاد که این گوشی امانت است. بیشتر حرصم درآمد. با عصبانیت سیم‌کارت را از گوشی درآوردم. باید به صاحبش برمی‌گرداندم. اصلا من به گوشی چه نیازی دارم. به خاطر راستین این گوشی را از آقارضا امانت گرفتم، حالا دیگر چه نیازی دارم. حالا که دیگر نه پری‌نازی وجود دارد نه راستینی که منتظر زنگ زدنش باشم. سیم کارتم را داخل کیفم انداختم و گوشی را برداشتم. با تقه‌ایی که به در اتاق آقا رضا زدم وارد شدم. درحال حرف زدن با تلفن بود. به محض دیدن من حرفش را تمام کرد و گوشی را سرجایش گذاشت. جلو رفتم. مقابل میزش ایستادم. گوشی را روی میزش گذاشتم. –دستتون درد نکنه، دیگه بهش نیازی ندارم. –مگه گوشی خریدید؟ –نه، یه گوشی ساده هست، همون کافیه، بعد دندانم را روی هم فشار دادم و ادامه دادم: –دیگه نه کسی میخواد فیلمی برام بفرسته، نه کسی تصویری بهم زنگ بزنه. بعدشم آخر هفته میرم دیگه نمی‌بینمتون، بهتره که زودتر بهتون برگردونم. گوشی را به طرفم سُر داد. –من لازمش ندارم. دیگه نمی‌خواد بهم برگردونید. من از اولم به قصد پس گرفتن بهتون ندادم. دوباره گوشی را به طرفش سُر دادم. –ممنون. گفتم که منم نیازی بهش ندارم. بعد هم به طرف در خروجی راه افتادم. کاملا معلوم بود که آقارضا از دستم حرص می‌خورد. در اتاق را که بستم. دیدم بلعمی در حال گریه کردن است. جلو رفتم و پرسیدم: –چی شده؟ با گوشه‌ی شالش اشکش را پاک کرد و سرش را بالا آورد. ولدی با لیوان آبی از آبدارخانه بیرون آمد و غر زد: –من نمی‌دونم آخه اون شوهر...بعد صورتش را جمع کرد و ادامه داد: –آخه دل‌تنگی داره، دلت میخواد بری تو جهنم بهش سر بزنی؟ بلعمی لیوان آب را گرفت و چپ چپ نگاهش کرد. –حالا تو از کجا می‌دونی اون تو جهنمه؟ ولدی دست به کمر شد. –چون یه جو عقل تو سرش نبود. عاقلا به جهنم نمیرن. بلعمی لیوان آب را بدون این که بخورد به حالت قهر روی میز گذاشت. –خدا مهربونه، می‌بخشه. –اون که آره، ولی خدا عقلم داده، خب منم مهربونم وقتی به بچه‌ی دوسالم بگم چاقو جیزه دست نزن یا قابلمه خورشت داغه دست بهش نزن، بعد اون بره دست بکنه تو قابلمه‌ی در حال جوش بسوزه از مهربونی من چیزی کم و کسر میشه؟ بلعمی با تعجب فقط نگاهش می‌کرد. خود ولدی دوباره جواب داد. –از مهربونی من چیزی کم نمیشه ولی اون بچه باید سوزش و درد دست سوختش رو تحمل کنه تا کامل خوب بشه. حالا اگه بفهمه که کارش اشتباه بوده و دنبال درمان دستش باشه منم کمکش می‌کنم چون مادرش هستم و مهربونم. ولی اگه دوباره بره دستش رو بکنه تو قابلمه چیکار می‌تونم بکنم جز این که یه وقتهایی یه جا حبسش کنم و اجازه ندم به کارهای احمقانش ادامه بده، به عقلش شک می‌کنم دیگه. بعد نگاهش را روی صورتم نگه داشت و گفت: –تو چرا قیافت اینجوریه؟ انگار کتک خوردی. آهی کشیدم و گفتم: –آخه این بی‌عقلی‌هایی که گفتی، همه رو درگیر میکنه، کاش فقط اون بچه به خودش آسیب میزد. منظورم کل خانواده، گاهی هم اطرافیان. آخه دیگران چه گناهی کردن؟ ... .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....