کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 187 💜 مجبور شدم آن طور که می خواست رفتار کنم . بعد از خوردن چند تکه کیک
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 188 💜
همان موقع هم می دانستم که به هیچ وجه با چنین خواسته اي موافقت نخواهد کرد . با نگرانی در این فکر بودم که
حالا چه پیش می آید .
با دیدن ژینوس که به طرفم می آمد لبخند زدم . معلوم بود حسابی خسته شده است ، زیرا
تمام وقت به کمک شبنم و الهام مشغول پذیرایی از مهمانان بود
روي صندلی کنارم نشست و گفت : خب ،تعریف کن ، خوش می گذره
-اي ، یک جورایی می گذره دیگه ، تو هم حسابی خسته شدي
سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت : نه زیاد
- امیدوارم بتونم جبران کنم
- خودت رو لوس نکن ، پس دوست به چه دردي می خوره
ژینوس سرش را جلو آورد و آهسته زیر گوشم گفت : خواهر کیان چش شده اینقدر شاکیه ؟
- بره گم شه نکبت
- چی شد ، چی شد ؟ از الان داري عروس بازي در میاري
- نه بابا ، به خاطر اون نمی گم . یاد لباسش افتادم . خودت که بودي سر عقد چه جوري رنگ همه قرمز شد
-در عوض مادر شوهر خوبی داري ، خیلی هوات رو داره
-خدا کنه همیشه همین جوري باشه
ژینوس سر تکان داد و دستم را گرفت تا به حلقه ام نگاه کند
از اینکه فرصتی پیش آمده بود تا با او صحبت کنم خیلی خوشحال شدم ، زیرا خیلی وقت بود او را ندیده بودم و
دلم برایش خیلی تنگ شده بود . از او پرسیدم برنامه اش با احمد چه شد .
گفت جواب آزمایشاتشان آمده و
قرار است بعد از آمدن خانواده احمد به تهران عقد کنند .
ژینوس گفت مادر بزرگش به او پیشنهاد کرده احمد
را راضی کند تا بعد از عقد پیش او بمانند
- پیشنهاد خیلی خوبیه . چون هم مادربزرگت تنها نمی مونه و هم اینکه احتیاجی نیست براي زندگی به میانه
بري
ژینوس شانه اش را بالا انداخت و گفت:باید ببینم تظر احمد چیه ؟
این طور که او حرف می زد احساس کردم برایش فرقی ندارد تهران بماند و یا به شهرستان برود
با نزدیک شدن کتی به ما نظر هر دویمان به او جلب شد . کتی با لبخند از ژینوس عذر خواست که صحبتمان راقطع
کرده و بعد گفت:
البته من به ایشون گفتم که تا ساعت یک و نهایت دو برت می گردونیم .
نمی دانستم چه بگویم . کتی ادامه داد:
حتی گفتم اگه دوست دادشته باشن می توانند خودشون هم تشریف بیارند اما متاسفانه با هیچ کدام موافقت نکردند
با صدایی گرفته گفتم : نمی دونم چه کار باید بکنم . شما که بهتر می دونید من در این مورد اختیاري ندارم
-آخه این خیلی بد می شه . فکرشو کن جشن بدون عروس چه معنی میده کیان حسابی ناراحت می شه
با ناراحتی سرم را پایین انداختم ، زیرا حرفی براي گفتن نداشتم . کتی گفت:من می رم با برادرت صحبت کنم
شاید آقاي مهندس بتونه مادر رو راضی کنه .
می دانستم صحبت با حمید هم بی فایده است ، زیرا او روي حرف مادر حرف نمی آورد . کتی ما را ترك کرد
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✍امام سجاد عليه السلام فرمودند:
سه حالت و خصلت در هر يک از مؤمنين باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قيامت در سايه رحمت عرش الهی می باشد و از سختی ها و شدايد صحرای محشر در امان است
اول آن كه در كارگشائی و كمک به نيازمندان و درخواست كنندگان دريغ ننمايد.
دوم آن كه قبل از هر نوع حركتی بينديشد كه كاری را كه می خواهد انجام دهد يا هر سخنی را كه می خواهد بگويد آيا رضايت و خوشنودی خداوند در آن است يا مورد غضب و سخط او می باشد.
سوم قبل از عيب جوئی و بازگوئی عيب ديگران، سعی كند عيب های خود را برطرف نمايد.
📚بحارالأنوار، ج۷۵، ص۱۴۱
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 188 💜 همان موقع هم می دانستم که به هیچ وجه با چنین خواسته اي موافقت نخ
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 189 💜
ژینوس سرش را جلو آورد و گفت:جریان چیه؟
-می خواهند مرا به خانه شان ببرند چون مهمون دعوت کردن
- خب چرا مهموناشون رو همین جا دعوت نکردند
- نمی دونم شاید به خاطر نبودن جا .
شاید هم به همون دلیلی که خواهر کیان قیافه گرفته بود
ژینوس نفس عمیقی کشید و سکوت کرد . در سکوت او هزاران معنی نهفته بود. بدون اینکه به او نگاه کنم می
توانستم حدس بزنم به اوضاع قمر در عقربی که در پیرامون من در جریان است فکر می کند
ساعتی بعد تمامی مهمانان به خانه هاي خود رفتند و فقط تعدادي از افراد نزدیک مانده بودند . زن عمو و عمه
نیز آماده بودند تا عمو بیاید و آنان نیز بروند .
من همچنان با لباس عروس این طرف و آنطرف می گشتم و
منتظر بودم هر چه زودتر تکلیفم مشخص شود تا بتوانم لباس عروس را از تنم در بیاورم .
چند لحظه بعد کتی
وارد منزل شد و به من گفت : الهه جون کاري نداري ؟
من دیگه باید برم فهمیدم
صحبت با حمید هم بی فایده بوده است . بدون اینکه در این مورد چیزي بپرسم گفتم
پس کیان کجاست ؟
کتی با حالتی سر در گم جواب داد:
راستش کیان وقتی فهمید قرار نیست تو همراه ما بیایی یک کمی دلخور شد بعد هم رفت
-رفت ؟کجا؟
-رفت خونه . البته نمی خواد ناراحت بشی . یک کم تنها باشه حالش سر جاش میاد
کتی رفت و من ناراحت و افسرده به اتاق عقد برگشتم و روي صندلی نشستم.سفره عقد بدون تغییر پهن بود و
من خودم را در آیینه بزرگ وسط آن می دیدم . احساس پوچی شدیدي می کردم . کیان حتی از من خداحافظی هم
نکرده بود و این نشانه آن بود که بیش از حد عصبانی بوده است .
در این فکر بودم که چه اشکالی داشت مادر اجازه
می داد همراه او بروم و آخر شب برگردم . به یاد خودروي گل زده کیان افتادم و دلم برایش خیلی سوخت.
با ورود الهام به اتاق سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم . الهام با دیدن من گفت:الهه اینجایی؟
با حالی گرفته گفتم : قرار بود جاي دیگه اي باشم ؟
-همه مهمونا رفتند ، فقط عمه و عمو موندن که مادر می خواد براي شام نگه شون داره . تو هم بلند
شو لباست رو در بیار . الان دیگه مردها میان خونه
آن لحظه از عالم و آدم شاکی بودم و حرف الهام بیشتر حرصم را درآورد . به او گفتم خوب شد گفتی وگرنه با
همین لباس می اومدم جلوي فک و فامیلای عزیزتون .
الهام بدون اینکه چیزي بگوید نگاهم کرد و اتاق را ترك کرد . شاید می دانست آن لحظه به حدي ناراحتم که
اگر کلمه اي بگوید ممکن است دق و دلی ام را سر او خالی کنم
پس از رفتن او ژینوس آمد تا از من خداحافظی کند خیلی به او اصرار کردم بماند، ولی قبول نکرد و گفت که
مادربزرگش تنهاست و زودتر باید برگردد.
خیلی دلم می خواست بماند تا با او صحبت کنم و خودم را خالی کنم
ژینوس فهمید ناراحتم . در حالی که مرا می بوسید گفت:الهه بعد بهت زنگ می زنم . تو هم ناراحت
نباش .
در هر مراسمی از این حرف و حدیثها پیش میاد . همه چیز درست می شه ،فقط باید صبر داشته باشی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 189 💜 ژینوس سرش را جلو آورد و گفت:جریان چیه؟ -می خواهند مرا به خانه
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 190 💜
سرم را تکان دادم و از او به خاطر حضورش تشکرکردم . ژِینوس رفت و من تنها شدم
بعد از رفتن او الهام را صدا کردم تا برایم لباسی بیاورد . او بلوز و دامنی برایم آورد و من لباس سفید عروس را
از تنم بیرون آوردم . وقتی می خواستم اتاق را ترك کنم بار دیگر به سفره عقدم نگاه کردم و آهی کشیدم
آن شب عمو و عمه با بچه هایشان براي شام ماندند . حوصله هیچ کس را نداشتم چه رسد به اینکه بخواهم از
مهمانان پذیرایی کنم .
بهاره و افشین تازه عقد کرده بودند و این طور که زن عمو به مادر گفته بود قرار بود بعد
از ساخته شدن خانه افشین با هم ازدواج کنند . اوایل که بهاره به خانه مان می آمد خیلی کمک می کرد ، اما این بار
دست به سیاه و سفید هم نزد .
کنار افشین نشسته بود و با او هرهر و کرکر راه انداخته بود بدون اینکه از حضور
آقامسعود و حمید و حسام خجالت بکشد .
دیدن لوس بازیهاي بهاره ، عزیزم عزیزم کردنهاي افشین و
شام خوردنشان در یک بشقاب حسابی حرصم را در آورده بود . به خصوص که زن عمو با کنجکاویهاي نفرت
آورش می خواست سر در بیاورد که چرا کیان آن شب براي شام منزل ما نمانده است .
آن شب به حدي خسته بودم
که آرزو کردم
.هر چه زودتر مهمانان منزل راترك کنند تا من به اتاقم بروم و بخوابم
بعد از صرف شام به کمک الهام و ارمغان سفره را جمع کردیم. الهام یک سینی چاي ریخت و به من داد تا براي
مهمانان ببرم. وقتی به اتاقم رفتم به جز افشین و عم و زن عمو کسی نبود. صداي عمو و حمید از راهرو می آمد.
بهاره و ارمغان هم به طبقه بالا رفته بودند تا براي رفتن حاضر شوند. چاي را دور گرداندم. وقتی سینی را جلوي
افشین گرفتم سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد.
از او چشم برداشتم و منتظر شدم تا چایش را بردارد. سپس
سینی چاي را وسط اتاق گذاشتم. همان لحظه به طور اتفاقی چشمم به افشین افتاد و متوجه شدم به من خیره شده
است.
با اخم چشم از او برداشتم و دیگر به او نگاه نکردم. با اینکه از بهاره خوشم نمی آمد ، ولی دلم برایش سوخت.
با خودم فکر کردم چنین مردي که با داشتن نامزد هنوز هم به دیگري چشم داشته باشد به درد لای جرز می خورد
پس از رفتن مهمانان به کمک الهام ظرفها را شستم. پس از رفتن او و آقا مسعود به اتاقم رفتم تا بخوابم.به
محض اینکه سرم روي بالش قرار گرفت نفهمیدم کی خوابم برد
روز بعد هر چه منتظر شدم کیان با من تماس نگرفت. چندبار خواستم پیش قدم شوم و خودم با او تماس
بگیرم، اما این کار را نکردم. کم کم داشتم ناامید می شدم که ساعت پنج بعد از ظهر تلفن به صدا در آمد. هم
زمان با مادر از جا بلند شدم تا تلفن را جواب بدهم. با دیدن مادر خودم را کنار کشیدم تا او گوشی را بردارد،
ولی او مکثی کرد و گفت: خودت جواب بده، شاید اون پسره باشه
از طرز صحبت مادر خیلی حرصم گرفت،
حتی نمی خواست نام کیان را به زبان بیاورد و او را با لفظ پسره خطاب
می کرد در حالی که به شوهر الهام کمتر از آقا نمی گفت. با اخم ناراحتی ام را نشان دادم و گوشی را برداشتم.
حدس مادر درست بود، کیان پشت خط بود. با شنیدن صدایش دلم گرم شد و از دلشوره اي که از صبح تا آن
لحظه با من بود خلاص شدم. با حضور مادر که نشان می داد سرش به کارش گرم است. نمی توانستم هیجانم را بروز
دهم. می دانستم شش دانگ حواس مادر به مکالمه ما می باشد. برخلاف تلاطم قلبم با صدایی آرام به کیان سلام
کردم. صدایش گرفته بود و معلوم بود هنوز از بابت شب گذشته ناراحت است.
خیلی مختصر و کوتاه با هم صحبت
کردیم و کیان گفت آماده باشم بیاید تا بیرون برویم. سکوت کردم و نمی دانستم چه بگویم
کیان گفت: تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
🌸خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد
ظهور مهدی زهرا بهارمان باشد...
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....