قرائتی_فرازی_از_صحیفه_و_شخصیت_01.mp3
4.09M
🌹 فرازی از صحیفه و شخصیت امام سجاد(ع)
👌 #سخنرانی بسیار شنیدنی
🎙 حجت الاسلام #قرائتی
🌹 فرازی از صحیفه و شخصیت امام سجاد(ع)
👌 #سخنرانی بسیار شنیدنی
🎙 حجت الاسلام #قرائتی
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💕 #مهدی_جان 💕
🌼خودت گفتے وعده در بهاراسٺ
🌼بهار آمد دلم در انتـــظار اسٺ
🌼بهار هرڪسے عید اسٺ ونوروز
🌼بهار عاشقان دیدار یــــاراسٺ
سلام آقا🌼
با آمدنت ک
بهار ما دلخواه اسٺ🌼
#اى_آرزوے_جانم
#از_ما_سلام_بادت
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج💙
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 194 💜 بعد از این جریان فقط یک بار که آن هم مشخص بود با اصرار کتی صورت
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 195 💜
خوب که دقت کردم دیدم مبلهای
داخل هال را عوض کرده اند. خواستم همان جا بنشینم که کتی اجازه نداد و مرا به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.
براي اولین بار اتاق پذیرایی منزل را که در قسمتی مجزا بود از نزدیک دیدم. همه چیز در حد ممتاز و برجسته بود.
پرده ها و رویه مبلها از یک جنس بود و دکوراسیون مجلل آنجا چشم را خیره میکرد. ویترین
بزرگ و شیکی داخل اتاق پذیرایی بود که یک قسمت آن پر از شیشه هاي مختلف بودکه بعضی از آنها
پر و بعضی خالی بودند. با خودم فکر کردم خدا کند چشم حمید به چنین دکور منفوري نیفتد و از ته دل خدا را
شکر کردم که حسام آن شب کشیک بود،
هر چند که بعید می دانم اگر کشیک هم نداشت می آمد
بعد از صرف چاي کتی ما را تنها گذاشت.کیان داخل مبل راحتی فرورفته بود و با چشمانی نیمه بسته و متفکر به من
چشم دوخته بود . بلوز یقه هفت چسبانی به رنگ قرمز همراه شلواري مشکی به تن داشتم . موهایم را دور شانه هایم
رها کرده بودم، زیرا کیان این طور دوست داشت
نگاه عمیقش خون را در رگهایم به گردش انداخته بود. حس می کردم از گرما تب کرده ام. براي اینکه حرفی
زده باشم گفتم: خونه قشنگی دارید
بی مقدمه از جا بلند شد و دستش را به طرفم گرفت و گفت: بلند شو بریم بالا رو بهت نشون بدم
دستم را داخل دستانش گذاشتم و از جایم بلند شدم. کتی با ظرف میوه به طرف اتاق پذیرایی آمد. وقتی دید
سرپا هستیم گفت: بچه ها کجا؟ میوه آوردم کیان از داخل ظرف سیبی برداشت و بعد به کتی گفت: این براي
هردومون بسه . و در حالی که دست مرا می
فشرد گفت: من و الهه می ریم به اتاق من، وقتی مهمونا اومدند ما رو صدا کن
کتی با لبخند گفت: باشه عزیزم، برو
به اتفاق به طبقه بالا رفتیم. آنجا هم مانند طبقه پایین خیلی قشنگ درست شده بود.
پس از گذشتن از پله هاي
مارپیچی که به طبقه بالا می رسید هال کوچک و زیبایی قرار داشت که مبلمان قشنگی با سلیقه چیده شده بود در
گوشه اي از آن شومینه اي بود که به خاطر متعادل بودن هواي منزل خاموش بود. از ان قسمت بیش از هر جاي
دیگر خوشم آمد. کیان هم چنان که دستم را داخل پنجه هایش می فشرد مرا به سمت اتاق خودش که در قسمت
غربی هال و آخرین اتاق بود هدایت کرد.
چند قدم به در اتاقش مانده بود که ایستاد وگفت: الهه در رو باز کن
از اینکه خودش این کار را نمی کرد تعجب کردم و به دنبال دلیلی براي آن بودم وقتی دید مردد هستم بازوانم
را گرفت و مرا به طرف در چرخاند و به آرامی به جلو هولم داد.
به ناچار دستم را روي دستگیره گذاشتم آن را
چرخاندم . با باز شدن در اتاق صحنه شگفت انگیزي روبه رو شدم. اولین چیزي که نظرم را جلب کرد شاخه
هاي رزي بود که دو طرف در ورودي جاده اي درست کرده بود که انتهاي آن به تخت کیان ختم می شد. روي
تخت جعبه اي کادو پیچ شده به چشم می خورد. براي داخل شدن به اتاق مدتی مکث کردم تا این صحنه را به
خوبی به خاطر بسپارم.
آن لحظه در نهایت خوشبختی بودم و دنیا را زیر پاي خودم داشتم. خواستم به طرف
کیان برگردم که نگذاشت و در حالی که مرا به طرف جلو هدایت میکرد اهسته و آمرانه گفت:برو جلو
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 195 💜 خوب که دقت کردم دیدم مبلهای داخل هال را عوض کرده اند. خواستم هم
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 196 💜
در همین وقت نگاهم به دیوار بالای سر او خیره ماند.روي دیوار پوستر بود،.نگاهم را زیر انداختم احساس کردم تمام ذوق و شوقی که از دیدن غنچه هاي گل داشتم
چون حبابی ترکید و از بین رفت
نمیخواستم متوجه شود چقدر حالم گرفته شده است .بهمین خاطر بدون اینکه
نگاهی به او بیندازم گفتم:گلهارو جمعشون کنم؟
-براي چی؟
-جاي گل تو گلدونه حیفه بره زیر پا
-منم براي این اینها رو گرفتم که به قدمهات بوسه بزنند
به کیان نگاه کردم و ناخودآگاه چشمم به عکس بالای سر او افتاد.با نفرت چشم از عکس گرفتم و قدمی بطرف
در رفتم تا شاخه هاي گل را جمع کنم.کیان کناري ایستاد و درحالیکه دستانش را به سینه زده بود با دقت مرا
زیر نظرداشت گلها را جمع کردم و روي میز آینه داري که کنار تختش بود گذاشتم.
همچنان بلاتکلیف کنار میز
ایستاده بودم و چشمم به دسته گلها خیره مانده بود.در همان حال فکر میکردم نباید نسبت به این موضوع
حساسیت به خرج بدهم .ولی دست خودم نبود .احساس میکردم با وجود آن عکس در اتاق خوابش
بمن خیانت کرده است.
در این وقت حضور او را کنار خودم احساس کردم.کیان دستش را دور کمرم قالب کرد و مرا از پشت در
آغوش گرفت.نفس عمیقی کشیدم و خودم را قانع کردم نباید بگذارم بخاطر موضوعی بی اهمیت زندگی ام را از
همین ابتدا دچار خدشه شود کیان را از آینه میدیدم که صورتش را داخل موهایم فرو برده بود و با صداي آرامی
میگفت الهه دوستت دارم
براي اینکه خودم را از دستش رها کنم دستم را روي قالب دستانش گذاشتم و همانطور که آنرا باز میکردم
گفتم:کیان؟میشه یه سوال بکنم؟
سرش را بالا کرد و از آینه بمن نگاه کرد خودم را از دستش رها کردم و درحالیکه بطرف تختش میرفتم گفتم
: این کادو مال منه .سرش را تکان داد و بار دیگر پرسیدم:میتونم بازش کنم؟
باز هم سرش را تکان داد روي تخت نشستم و کادو را برداشتم .کیان کنارم روي تخت نشست و گفت:این کادو
یک چیزه مخصوصه و باز کردن آن یک شرط داره
به چشمانش نگاه کردم تا حرفش تمام شود کیان گفت:شرطش اینه که امشب اینجا بمونی
با تعجب نگاهش کردم و ناخودآگاه تکرار کردم:بمونم؟
سرش را تکان داد .سرم را خم کردم و گفتم:کیان!تو که میدونی من چه شرایطی دارم؟
احساس کردم حالت نگاهش عوض شد ولی با همان لحن گفت:عزیزم مثل اینکه تو هم نمیخواهی بفهمی که من و تو
دیگه زن و شوهریم
متوجه منظورش شدم و با استیصال گفتم:چرا من خوب میفهمم.ولی بزار همه چیز طبق روال خودش پیش بره
ازت خواهش میکنم نزار همه چیز خراب بشه
نیشخندي زد و در حالیکه از جا بلند میشد گفت:چی از اولش درست بوده که حالا بخواد خراب بشه .
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
28.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ تحلیل بسیار دقیق #امید_دانا از سخنرانی دکتر #سعید_محمد
🔵 ان شاالله در آینده بیشتر متوجه خواهیم شد چرا سعید محمد؟؟؟؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....