eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.6هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت140 رادیو را دم گوشم می گیرم که سخنگو می گوید: _دو مجلس شوراي ملي
🐚🌸 🌸 باهم هم قدم به داخل بازار وارد می شویم. هر فروشنده ای سعی دارد با نشان دادن لباس ها و اجناس خودش مردم را به خرید تشویق کند. در این میان کم نیستند بچه ها و پیرمرد و پیرزن های دستفروش که با التماس به چشمانت زل می زنند و می‌خواهند چیزی ازشان بخری. لباس خوب و مناسب پیدا نمی کنم و یک پارچه نخی میگیرم که آبی است. کمی هم پارچه سفید میخرم تا خودم مانتو بدوزم. از مغازه‌ی بیرون می آیم و میان چهره ها نگاه می دوانم. مرتضی را پیدا نمی کنم. ناگهان چشمم به چهره‌ی خندانش می افتد که بشقاب لبو را به دست دارد و به طرفم می آید. باهم گوشه ای از این دریای پر هیاهو می نشینیم. تکه ای به سمتم می گیرد و بعد از کمی فوت کردن می گوید:«بگیر. فکر کنم داغ نباشه.» لبخند پهنی به لب هایم می آید. ماهی قرمز و سبزه می خریم و به خانه‌ی ‌بی‌صفا برمی گردیم. صبح مشغول پهن کردن سفره‌ عید می شویم. سبز و تنگ ماهی را من می آورم، مرتضی سیب را می آورد؛ در حالی که نصفش را خورده! بی‌صفا هم آیینه و شمعدان را بالای سفره می گذارد. چشم غره ای به مرتضی می روم و بلند می شوم تا سیب دیگری بیاورم. واقعا سر در نمی آورم چرا پسرها و مردها ناخنک زدن را خیلی دوست دارند؟ شاید از حرص خوردن ما خوشحال می شوند؟ با همان لباس های قدیمی اما تمیزم کنار مرتضی و بی‌صفا می نشینم و هر کدام در دل از خدا چیزی می طلبیم اما یک دعا مشترک هم داریم. ما از خدا می خواهیم روزی فرا رسد که درخت انقلاب مان به ثمر بشیند و با خون شهیدان آبیاری شود. با صدای رادیو که آغاز سال ۵۵ را اعلام می کند همگی خوشحال می شویم. بی‌صفا گونه هایم را غرق بوسه می کند و برایم دعا می کند. به مرتضی دست می دهم و با نگاه به خنده نشسته ام همه چیز را لو می دهم. بی‌صفا قرآن را برمی دارد و می گوید: _خب نوبتی هم که باشه نوبت عیدیه. مرتضی سرش را پایین می اندازد و با شرمساری تمام می گوید:«عیدی لازم نیست، ما همینجوری مدیون تون هستیم. » بی‌صفا تای ابرویش را بالا می دهد و لب میزند:« تو جا نوه منی. چطور بت عیدی ندم؟ حالا بعد این همه سال یه عیدنوروز تنها نیستم. میخوام عیدی بدم.» وقتی حرف های بی‌صفا را که با غم تنهایی آلوده است می شنویم، دیگر حرفی نداریم. بی‌صفا از لای قرآن پنج ریالی به ما می دهد و می گوید: _ایشالا پیش هم خوشبخت شید. ایشالا غم تو زندگیاتون نبینید. دستم را روی زانواش می گذارم و با شکوفه لبخند می گویم: _لطف دارین بی‌صفا. ان شاالله، از دعای شما. بی‌صفا چادرش را سر می کند و بدون این که به ما بگوید کجا می رود، از خانه خارج می شود. با ماهی که مرتضی خریده، قصد دارم ماهی پلو درست کنم. مرتضی کنارم ایستاده تا به اصطلاح یاد بگیرد. برایش توضیح میدهم که چطور ماهی را پوست بگیرد و پولک هایش را جدا کند. بعد چاقو را از دستم می گیرد و سرِ ماهی را جلو صورتم می گیرد. با دیدن دندان های تیز و چشمان باباقوری ماهی جیغ می زنم. یکهو از ماهی از دستش سر می خورد و کف آشپزخانه ولو می شود. تمام سرش خورد می شود و دهانش به طرفی می افتد. با برخورد بوی ماهی به صورتم عوق می زنم و به حیاط می روم. لب باغچه می نشینم و فقط عوق میزنم. دست و صورتم را با آب حوض می شویم. مرتضی با خاک انداز ماهی را جمع کرده و از من می پرسد:«حالت خوبه؟» سرم را تکان می دهد که یعنی بله. برنج ها را توی آب‌های قولان قابلمه می گذارم تا دانه هایش باز شود. مرتضی هم مثل پسری مظلوم فقط نگاهم می کند و می گوید: _آشپزی چه سخته! اینو قاطی کن، بزار جوش بیاد. نه نریزی که وا میشه. روغن باید داغ باشه! کی یادش میمونه؟ صدای خنده ام به در و دیوار می پاشد و لب می زنم: _ولی یه کار آرامش بخشه، با آشپزی غمامو فراموش میکنم. _عه! اگه اینطوره به ما هم یاد بده. شاید ما هم بتونیم فراموش کنیم. خم می شود و الکی می گویم:«چشم علاحضرت، دیگه چی؟» سرم را بالا می آورد و توی چشمانم زل می زند:«دیگه هیچی.» ظهر که می شود بی‌صفا هم از راه می رسد. دستش را می گیرم و از پله ها بالا می آییم، انگار بوی ماهی مشامش را به بازی گرفته و می پرسد: _چی کردی دختر؟باریکلا! سفره‌ی رنگینی پهن می کنم. غذاها با روح و روانم بازی می کنند چه برسد به بقیه. بی‌صفا اول برای من و مرتضی می کشد و بعد خودش می خورد‌. بی‌صفا برای این که کمک در پخت و پز را جبران کند، خودش ظرف ها را می شوید. به اتاق می روم که می بینم مرتضی ضبط را روشن کرده و از روی نوار چیز هایی می نویسد. _چیکار میکنی؟ دستش را بالا می آورد که یعنی صبر کنم. دستم را به چانه ام می گیرم که چند دقیقه بعد خودش به حرف می آید. _خب، شما چی گفتی؟ :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
* اینجا مجلس کاناداست* ببینید نماینده مجلس کانادا که یک زن است چگونه مردانه وبا شجاعت تمام *چقدر زیبا امام حسین(ع) و اربعین* را معرفی میکنه الله اکبر☝️ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹امام علی علیه السلام می فرماید: ✏اگر بردبار نیستی،خود را بردبار وانمود کن، زیرا کمتر کسی است که شیوه ی گروهی را پیش بگیرد و دیر یا زود خوی آنان را نپذیرد. 📚نهج البلاغه .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_95 مامان که انتظار شنیدن این حرفو از من نداشت ،، حسابی جاخورد و
_لیلی با صدای سروصدایی که کل خونه رو برداشته بود وحشت زده از خواب پریدم ،،، کش و قوسی به بدن کوفتم دادم و نگامو به اطراف دادم ... صدای پارمیدا از توی اتاق خوابش میومد انگار داشت با یه نفر دعوا میکرد ،،، از روی کاناپه بلند شدم و رفتم سمت اتاقش .... در اتاقش نیمه باز بود ،، در رو کامل باز کردم و رفتم داخل ،، پارمیدا عصبی وسط اتاقش وایساده بود و با اخمی که توی صورتش نشسته بود تند تند با کسی که پشت خط بود حرف میزد ......چند قدمی رو جلو رفتم و با اشاره سر ازش پرسیدم که کیه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و بدون توجه به حضور من به حرف زدنش ادامه داد ،،،، نمیدونم اون کسی که پشت خط بود چی بهش گفت که نگای عصبی پارمیدا سمت من کشیده شد و بعدش چشای پارمیدا پراشک شدن و بابغضی که توی صداش بود لب زد -- انگشتر بدل بوده ؟؟؟؟؟ با شنیدن این حرفش لب پایینیمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم که پارمیدا با صدای لرزونی گفت -- باشه ..‌‌. باشه انگشتر بدل بوده ماشین که هست ؟؟؟؟ اون که هنوز توی پارکینگه و سوئیچشم دست خودمه مکثی کرد و بعدش عصبی تر از قبل ادامه داد -- تازه این اولشه ،،، میکشونمت دادگاه و بدبختت میکنم اینو گفت و سریع گوشی رو ازگوشش فاصله داد و قطعش کرد ،،، بعدش چند قدمی رو که فاصله داشتیم رو پر کرد و اومد سمتم و با عصبانیت زد رو شونم‌ و هلم داد عقب و گفت -- به چه حقی به من صدقه دادی ؟؟؟؟ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_96 _لیلی با صدای سروصدایی که کل خونه رو برداشته بود وحشت زده از
میدونستم از چی عصبی و دلخوره بخاطر همین سکوت کردم و چیزی نگفتم که دوباره هلم داد عقب و با صدای که سعی در کنترلش داشت گفت -- چرا ساکت شدی ؟؟؟؟ جوامو بده دیگه -- میشه آروم باشی تابرات ت....... پارمیدا با شنیدن حرفم عصبی شد و مثل انبار باروت منفجر شد و با صدای بلندی گفت -- صداتو ببر و از خونه من گمشو برو بیرون نگامو به اطراف دادم و لب زدم -- پارمیدا تو الان عصبانی اگه میشه آ..... ولی صدای فریادش باعث شد ادامه حرفمو بخورم -- بهت میگم خفه شو ،، گمشو برو از خونه من بیرون ..... پولتو هم بهت پس میدم‌ حرفاش هرکسی رو عصبی میکرد ولی من سرجام خشکم زده بود و انگار پاهامو قفل کرده بودن و نمیتونستم قدم از قدم بردارم ..... من خودمو مقصر میدونستم نباید همچین کاری میکردم ،، خب حق داشت به غرورش برخورده بود ... پارمیدا که دید تکونی نمیخورم دستشو دور بازوم حلقه کرد و منو به سمت درِ واحد کشوند ،،،، هنوز به درِ واحد نرسیده بودیم که به خودم اومدم و دستشو پس زدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم -- ولم کن ... خودم میرم کیفمو از روی چوب لباسی ورودی برداشتم و از خونه اش زدم بیرون ،،،، اصلا حال خودمو نمیفهمیدم از طرفی از طرز برخورد پارمیدا عصبی بودم و ازطرفیم خودمو مقصر میدونستم .... هنوز جلوی در واحدش وایساده بودم ..... برگشتم سمت درِواحد و با یادآوری رفتار چنددقیقه پیش پارمیدا برای یه لحظه کنترل خودمو از دست دادم و شروع کردم به بدوبیراه گفتن بهش -- دختره نکبت عوض تشکر کردنشه ،،، بد کردم که گفتم از گرسنگی نمیری ؟؟؟ حالا برامن آدم شدی و صدقه صدقه میکنی رومو از درِ واحدش گرفتم و پله هارو پایین رفتم و از آپارتمان زدم بیرون و سوار اولین تاکسی که وایساد شدم ... توی تاکسی دوباره همه حرفای پارمیدا به ذهنم هجوم آوردن و عصبیم کردن از شدت عصبانیت دندونامو روی هم فشار دادم و برای فرار از این افکار مزاحم سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشامو بستم .... نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای راننده تاکسی به خودم اومد و چشامو باز کردم و نگامو به اطراف دادم -- خانم رسیدیم تشکری کردم و بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
💠اميرالمؤمنين علی علیه السلام: 🧐اندیشیدن درباره نعمت‌های خدا، چه نیکو عبادتی است. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت141 باهم هم قدم به داخل بازار وارد می شویم. هر فروشنده ای سعی دار
🐚🌸 🌸 _چیکار میکردی؟ _از روی نوار، حرفای آیت الله خمینی رو مینوشتم. برای اعلامیه به درد میخوره. آهانی می گویم. توی صورتم دقیق می شود که گمان می کنم عیبی توی صورتم هست. دستی به موها و چهره ام می کشم و لب میزنم:" چیزه... یه چیزی میخوام برات بخونم." گوش هایم را تیز می کنم تا ببینم چه چیزی می خواهد بگوید. با تکان دادن سرم به او می فهمانم بگوید. سرش را پایین می اندازد و لپ هایش لاله گون می شود. _اگر دستانم را بشکنند با اشک چشمانم اگر چشمانم را کور کنند با نفسهایم اگر نفسم را ببرند با قلبم و اگر قلبم را پاره پاره کنند با خون جگرم خواهم نوشت:«دوستت دارم!» با چشمان از کاسه درآمده نگاهش می کنم. خجالت رنگ و روی صورتش را عوض کرده، بار اولم است که دوستت دارم را بدون پیچ و خم های اضافی از دهانش می شنوم. مردمک چشمم زیر شیشه شادیِ اشک می لرزید. از پشت پرده‌ی حیا توجه اش را به خودم می خوانم. چشمانم را می بندم و متقابلاً می گویم: _ یاد ندارم خیلی ادبی بهت بگم پس..دوستت دارم! با برخورد لبانش به هم، باران عشق بر دلم می بارد. تمام جملاتش را از دفتر چشمانش می خوانم. از جا بلند می شود و به طرفی می رود، دستش را پشتش قایم کرده و با کنجکاوی می پرسم: _چی داری پشتت؟ شانه بالا می اندازد و نگاه شیطنت آمیزی می گوید: _حدس بزن! _نکنه نوار یا اعلامیه جدیده؟ نچ نچی می کند و می گوید حدس بعدی. لبانم را جمع می کنم و سرم را می خارانم. خیلی که مغزم را می چلانم، می گویم: _کتابه؟ جعبه ای را جلویم می گیرد و با خنده می گوید:« تو نتونستی یه کفشو حدس بزنی؟ همه چی شده نوار و اعلامیه و کتاب!» همزمان با او خنده بر لبانم نقش می بندد و لب می زنم: _خب چیکار کنم؟ _هیچی، بیا این جعبه رو بگیر. دستم را به طرفش دراز می کنم و جعبه را از دستانش می گیرم. درش را کنار می زنم، کفش ورنی ست، از همانی که قبلاً برایم خریده بود. همان هایی که یک بار هم پایم نکرده بودم و برای عید گذاشته بودم. انگار قسمت نبود پایم شوند، در عوض این ها خوشگل تر و شیک تر از آنها هستند! با ذوق تشکر می کنم و می گویم: _بازم که زحمت کشیدی! ممنون. چون می دانم بیکار شده و اوضاع مالی خوبی ندارد، کمی ناراحت هم می شوم. به روی خودم نمی آورم تا به غرورش لطمه نخورد. زیر چشمی نگاهم می کند و می گوید: _میدونستم اونا رو نپوشیدی، گفتم یکی دیگه شو برات بخرم. خوشت میاد؟ _آره! تو سلیقه ات خیلی خوبه! _اگه سلیقم خوب نبود که خانومی مثل شما رو انتخاب نمی کردم. تازه میدونستم چه جواهری هستی که اون همه اصرار کردم. تا لب مرگم رفتما! یادته؟ پوزخندی توی کاسه اش می گذارم و می گویم:« آره! در سلیقه‌ی شما که شکی نیست اما باید بگم وظیفت بود اصرار کنی! نه پس! با یه پیشنهاد ساده توقع داری جوابم بگیری؟ » _راست میگن زنها پرو ان ها! پشت چشمی برایش نازک می کنم و می گویم:« پس چی؟ پروی شوهرشونن!» با صدای در هول می شویم و سریع با همان کفش های نو ام در را باز می کنم. بی‌صفا نگاهی به قد و قواره ام می اندازد و می گوید: _با کفش تو خونه دور میزنی؟ نگاهم به طرف کفش ها سُر می خورد و با دستپاچگی و لبخند مصنوعی می گویم: _نه! از بازار گرفتیم، گفتم ببینم خوبه یا نه. بعد هم سریع درشان می آورم و میندازمشان یک گوشه. بی‌صفا با خنده‌ی پنهانی می گوید: _خو اشکال نداره مادر، من یه توک پا میرم خونه بلقیس خانوم. کلیدم دستمه! سری تکان می دهم و با نگاهم بدرقه اش می کنم. سرم را به عقب برمی گردانم، مرتضی را می بینم که کف اتاق از خنده ریسه می رود. با اخم غلیظی نگاهش می کنم و به او می توپم: _به چی میخندی؟ صورتش از قرمزی عین لبو شده و نمی تواند حرف بزند. به سختی نفس می کشد و کمی بعد بریده بریده لب می زند: _هی... هیچی! بی... بی‌صفا رو دیدی؟ جوابش را با ابروهای درهم ام می دهم که ادامه می دهد: _هیچی دیگه... صورتاتون جالب بود. چشم غره را هم به اخم هایم اضافه می کنم که خنده اش را قطع می کند. مثل پسر بچه ای مظلوم نگاهم می کند و زیر لب می گوید می رود بیرون. از توی کیفش قوطی رنگش بیرون زده، جلو می پرم و می گویم: _قوطی رنگت داره میوفته. دستش را داخل کیفش می برد و تشکر می کند. از خودم می پرسم رنگ برای چه؟ درون خودم به نتیجه ای نمی رسم که خودش می گوید: _با چند نفر میریم روی در و دیوار چیز و میز می نویسیم. لازم میشه. _مثلا چی؟ دهانش را به گوش هایم می رساند و خیلی آرام می گوید:«مثلا شعار انقلابی، مرگ بر شاه و درود بر خمینی!» :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
کلام طلایی 🌱
🐚🌸 🌸 #رمان_خاطرات_یک_مجاهد #قسمت142 _چیکار میکردی؟ _از روی نوار، حرفای آیت الله خمینی رو مینوشتم.
♥️👣 👣 _ولی اینا که خیلی خطرناکه! تازه تا رنگ کنین طول می‌کشه. اگه کسی شما رو ببینه چی؟ _نترس! چند نفر هستن که کشیک میدن. ترس را درونم خفه می کنم تا بر من مسلط نشود. هنوز به رفتن هایش عادت نکرده ام، هر بار که پایش را بیرون می گذارد احتمال دارد دیگر برنگردد و این ترسِ برنگشتن چیزی نیست که بتوانم با آن سر کنم. خانه سوت و کور می شود، چیزی نیست که خودم را سرگرم کنم. توی اتاق ها می گردم که چشمم به چرخ خیاطی قراضه‌ی گوشه‌ی اتاق می خورد. چرخ را جلو می کشم و به قیاقه‌ی از رنگ و رو رفته اش نگاه می کنم. بعید می دانم بتوانم با او کاری کنم! دو شاخه اش را توی پریز کهنه روی دیوار می زنم. صدای خِرخِر اش توی خانه می پیچد و گوش هایم را آزار می دهد. سریع از توی پریز بیرونش می کشم و خانه در دریای هموار سکوت غرق می شود. چند باری امتحانش می کنم تا مطمئن شوم خوب کار می کند، پارچه ها را می آورم و کف اتاق پهن می کنم. صابون را از توی حمام برمی دارم و طرح دلخواهی رویش می کشم. با قیچی برش می دهم و هر تکه را زیر چرخ می گذارم. گاهی چرخ گیر می کند و اعصابم را بهم می ریزد ولی گاه خیلی خوب کار می کند. صدای در که بلند می شود مثل فنر از جا می پرم و پشت پنجره می ایستم. بی‌صفا چادرش را توی هوا می ترکاند و لنگان لنگان به طرف خانه می آید. از خودم خجالت می کشم که بی اجازه به چرخ خیاطی دست زده ام! انگار گناه بزرگی مرتکب شده ام! بی‌صفا آه و ناله کنان وارد می شود و کنار پشتی می نشیند. به زانو اش تشر می زند و با او دعوا می کند. روغن های پایش را می آورم و پایش را چرب می کند. با دقت نگاه می کنم و با شرمساری می گویم: _بی‌صفا؟ من به چرخ خیاطی توی اون اتاق دست زدم، چیکار کنم؟ بی‌صفا مشغول ماساژ دادن پایش است و بیخیال می گوید: _خب خیاطی کن! می خوای چی بگم؟ خوشحال می شوم و می پرسم:« یعنی از دستم ناراحت نیستین؟ من بی اجازه بر داشتم؟» _آهن قراضس! به چی درد میخورد؟ کار خوبی کردی عزیزجون. غنچه لبانم از هم می شکوفد و بوسه ای به گونه هایش تقدیم می کنم. ادامه‌ی کار خیاطی را در دست می گیرم، واقعا به خود کفایی رسیده ام! تا سال پیش هیچ کدام از کارهایی که الان یاد دارم و انجام می دهم را یاد نداشته‌ام. شاید اگر پارسال به من می گفتند تو سال دیگر چنین و چنان می شوی می خندیدم و باور نمی کردم. هوا رو به گرمی می رود هر چند که باز سرما پاورچین پاورچین خودش را شب ها به بسترمان می کشاند. شام را روی تختِ وسط حیاط نی خوریم. با این که باد خنکی می وزد اما ما قصد تسلیم شدن نداریم. مرتضی از وقتی آمده توی خودش فرو رفته و جز سلام و ممنون چیزی به من نگفته. بی‌صفا هم متوجه کم صحبتی او می شود و می پرسد: _چطور شده مادرجون؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ همان طور که با بشقاب پیش رویش ور می رود، گیج می گوید: _چیزی نیست، فکر کنم از خستگیه. بعد هم به سختی ادامه‌‌ی غذایش را می خورد و زود می رود‌‌. من و بی‌صفا هم چند قدمی با نگاهمان او را همراهی می کنیم. هم دلخور هستم و هم نگران... چرا مرتضی مرا محرم اسرار خود نمی داند؟ چرا همش حرف هایش را توی خودش نی ریزد؟ بی‌صفا به خوبی تمام سوالاتم را در نگاهم می خواند و نصیحتم می کند: _ریحانه! مادر! زیاد پا پیچش نشی ها. این مردا هر وقت این ریختی میشن یعنی نیاز به تنهایی دارن. بعد که خلوتش تموم شه خودش میاد همه چی و کف دستت میزاره. غصه نخوری ها! دستم را تکان می دهم و با لبخند مصنوعی می گویم:«نه بابا، این چه حرفیه. حواسم هس.» _ قربون دخترچیز فهم. با این که توی دلم انگار رخت می شویند، سکوت می کنم. لباس آبی و بلندی که برای خودم دوختم را به او نشان می دهم و می گویم: _امروز پاش نشستم تا تموم شد. قشنگه؟ طعم لبخندش فرق داشت و انگار او هم الکی می خندد و می گوید: _آره خیلی قشنگه. مبارکت باشه. لباس را تا می کنم و توی ساک می گذارم. گوشه‌ای خودم را با دفترم سرگرم می کنم به هوای این که بخواهد لب باز کند و چیزی بگوید. اما زهی خیال باطل! حرف نزد که هیچ صدای نفس هاش هم دیگر به گوشم نمی رسید. هر چه صبر می کنم و لب می چینم تا چیزی نگویم، نمیشود! آخر کاسه‌ی صبرم پر می شود و می پرسم: _چیزی شده مرتضی؟ چرا اینقدر تو خودتی؟ انگار صدایم را نمی شنود. به عکس آیت الله خمینی زل زده و لام تا کام چیزی نمی گوید. صدایم را بالاتر می برم و می پرسم: _کجایی؟ میفهمی چی میگم؟ سرش را به طرفم می چرخاند و در عالم گیج و منگی دست و پا می زند. _چی؟ چیزی گفتی؟ _میگم چرا تو خودتی؟ چرا چیزی نمیگی؟ _چی بگم؟ _سه ساعته به اون عکس زل زدی و شامتو ول کردی که بعد چی بگم؟ خب اون چیزیو بگو که توی گلوت گیر کرده. من نباید بدونم؟ :Instagram.com/mobina.rfty 🚫 (آیه)
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
#رمان_طوفان_پر_از_آرامش #پارت_97 میدونستم از چی عصبی و دلخوره بخاطر همین سکوت کردم و چیزی نگفت
همین که داشتم میرفتم سمت در صدای زنگ گوشیم بلند شد ،،، وایسادم و گوشیو از داخل کیفم در آوردم با دیدن اسم آنیسا استرس بدی تو کل وجودم افتاد ... تماسو وصل کردم و جواب دادم -- الو سلام -- سلام خوبی ؟؟؟ -- خوبم ممنون مکثی کردم و قبل اینکه آنیسا حرفی بزنه گفتم -- خوب شد که زنگ زدی باهات یه کار واجب دارم -- بگو عزیزم یکم باخوردم ور رفتم و بالاخره حرفی که تودلم بود رو به زبون آوردم -- منو و الناز میریم خونه ی ما تو هم بیا انیسا با لحن پیروزمندانه ای گفت -- پس بالاخره تصمیم درستو گرفتی -- آره ،،، دیگه ازاین قایم موشک بازی خسته شدم -- باشه میام خداحافظی کردیم و گوشیو قطع کردم و چند قدم باقی مدنده تا خونه النازو طی کردم و دستمو بردم سمت آیفن و شاسی زنگ رو فشار دادم بعد از یه مدت صدای الناز به گوشم خورد -- کیه ؟؟ با بی حالی لب زدم -- منم ،، لباساتو بپوش و بیا پایین الناز با لحن متعجبی گفت -- براچی !!؟؟ اصلا حوصله توضیح دادن پشت آیفون رو نداشتم کلافه گفتم -- بیا پایین تا برات توضیح بدم -- نه نمیتونم آخه السا تنها میمونه تموم التماسمو توی صدام ریختم و گفتم -- توروخدا ضروریه سریع برمیگردیم -- باشه الان میام .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....