eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
پارت 274 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ چی کار کنم اخه؟ بگو میخوام برم خونه دوستم من فقط یه دوست داشتم اونم
پارت 275 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ به خاطر زیبا کمکم نیومد ولی اون با یا تلفن با وجود اینکه فاصلمون زیاد بود سریع خودشو رسوند. ماشینمو برد درست کرد. به من محبت میکرد پوریا، با همون دستهای خالیش برای من چیزی کم نمیگذاشت. درسته ندار بود ولی معرفتش زیاد بود. امیر که پاپیچم شدو از ماجرا بو برد زندانیم کرده بود توی خونه، گوشیمم گرفته بود. اون برام گوشی اور و داد بهم. به خاطر من خطر کرد، به خاطر من کتک خورد، به خاطر من ضرر کرد.اما کم نیورد، یکبار هم منو بخاطر بلاهایی که مامان و امیر سرش می اوردند سرزنش نکرد تو یه نقطه دیدم من باعث دردسرشم. اومدم بکشم کنار هرکاری کردم نرفت. مکث کردم پوریا با صدای بغض الودش گفت بعد چی؟ اشک از چشمانم جاری شد و گفتم به خاطر خودش، برای اینکه از شر من راحت شه و بره به زندگیش برسه بهش گفتم تو به من نمیخوری، نه تحصیلات داری، نه پول داری ..... هق هق گریه امانم را برید و گفتم چهره اش اون لحظه که داشتم اون حرفها رو بهش میزدم از یادم نمیره. من داشتم خوردش میکردم ، اونی که بخاطر من اونهمه دردسر کشید فقط زل زده بود بهم و نگاهم میکرد. به من گفت باورم نمیشه این تویی که داری این حرفها رو به من میزنی. منم با بیرحمی بهش گفتم اره منم. من بهت میگم تو در شان و حد من نیستی برو یکی لنگه خودتو پیدا کن. چون بسش بود هرچی به خاطر من ازار دیده بود. پوریا با پشت دستش اشکهایش را پاک کرد وگفت جواب سوال من اینها که گفتی نبود. خیره به پوریا گفتم بگذار یه اعترافی برات کنم . من ..... اب دهانم را قورت دادم و گفتم من تورو ندیدم پوریا. یه موقعی تورو دیدم و خواستم که دستم بهت نرسید.... پوریا اخم کنجکاوانه ایی کرد و گفت یعنی چی؟ از ایران رفته بودی و زمزمه های این بود که منو بدن به مجید. بهت زنگ زدم بگم برگرد من پشیمونم ولی خطت خاموش بود. تو تمام شبکه ای اجتماعی هم افلاین بودی. پوریا که انگار بهت زده شده بود گفت چی میگی عاطفه؟ سر تایید تکان دادم و گفتم حتی به بابات هم زنگ زدم. چشمان پوریا گرد شدو گفت واقعا سرم را پایین انداختم و گفتم تمام حرفهایی که من به مرتضی زدم و بابات به من زد. و از من خواست دست از سر تو بردارم. به من گفت تو باعث شدی پسر من سکته کنه، به من گفت من و خانواده م دنبال پول و ثروت توهستیم. حتی گفت من از مجتمع سپیدار گذشتم و اونو دادم صدقه سر بچه م ، جونش و برداشتم و از دست شما نجاتش دادم. پوریا مشتی به فرمان زد و با اخم به راهش ادامه داد هر دو ساکت شدیم پوریا گفت چرا به دایی خسرو نگفتی من که با اون در ارتباط بودم. سری تکان دادم و گفتم من صحبتی با دایی خسرو ندارم که بخوام راجع به چنین چیزی باهاش حرف بزنم. بعد هم یه چشم بر هم زدن شد و دیدم تو خونه مجیدم. زندگی منو بابا خراب کرد. تو یه لحظه تصمیم گرفت منو شوهر بده و یک ساعت بعد منو صیغه مجید کرد و بعدشم گفت بردار ببرش، دشمنی مادر مجید هم از اونجا با من شروع شد. چپ و راست کنایه بار من میکرد که تو یه زن خراب بودی بابات از ترس ابروش تورو بسته به ریش پسر ساده من. مجید اوایل خیلی غیر قابل تحمل بود. لطف خدا و یکم تلاش من بهترش کرد. البته بعد از اینکه عقد شدیم خودش پشیمون شد که چرا اینقدر با عجله اینکارو کرده اما دیگه فایده ایی نداشت. ساکت شدم و به لرزش گوشی درون کیفم می اندیشیدم. پوریا ادامه داد الان که طلاق گرفتید، برنامه ت برای زندگیت چیه؟ سرم را بالا اوردم و گفتم من یدونه بچه دارم. خودمم نمیدونم درست ترین کار چیه؟ نگاه پوریا روی باربد افتاد و ادامه داد من هنوزم دوستت دارم عاطفه، برامم مهم نیست که یه بچه داری، بچه تو هم انگار بچه من. سکوت کردم. قلبم مثل گنجشک میتپید. پوریا ادامه داد اگر با من ازدواج کنی من حمایتت میکنم بچتم نگه میدارم ، اصلا هم نگران وکالتی که برای حضانت بچه ازت گرفتند نباش، برات وکیل میگیرم و ...... از شرایط حضانت بچه توسط مادر اینه که مادر ازدواج مجدد نکنه. من تمام اینهارو برات درست میکنم اخه پوریا تو مجید و نمیشناسی خیلی رو بچه حساسه ، خیلی هم لج بازه من مجید و میشناسم چند ساله همکار منه سر زن سابقش بخاطر ببتا بلاهایی میاورد که نگو و نپرس
18.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشکل ما با اسراییل چیه؟ چرا اسراییل دشمن ماست؟ چرا باید نابود بشه؟ اصن اگه مسلمون نباشیم؛ ایرانی‌ بودن کافیه که بفهمیم چرا اسراییل خطرناکه.
جوشن صغیر .mp3
21.6M
صوت جوشن صغیر ، ضبط شده با دور تند مدت: ۲۲ دقیقه ┄┅═✧❁❁•••❁❁✧═┅ در خواص و فضایل این دعا طبق برخی نقل ها چنین آمده که دعای جوشن صغیر از دعاهای عالیة المضامین و سریع الاجابة برای دفع دشمن و مکروهات است و حرزی است برای دفع آفات و شکری است برای جلب مواهب الهی. در کتاب “دائره المعارف تشیع”، جلد 7، صفحه 524 چنین آمده که: «خواندن این دعا در دفع دشمن و محفوظ ماندن از بلاها مؤثر است». بخوانیم برای رفع شر اسرائیل غاصب و پیروزی جنبش حماس و فلسطینی‌های مظلوم
مثلث ظهور.mp3
5.92M
🔈 این 7 دقیقه رو بدون هیچ گرایشی گوش دهید
کلام طلایی 🌱
پارت 275 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ به خاطر زیبا کمکم نیومد ولی اون با یا تلفن با وجود اینکه فاصلمون زیاد بو
در مورد خودش و خانواده باباش حرف میزد. امیر بهش گفته کارهای اقامت منو توی انگلیس .....
کلام طلایی 🌱
پارت 275 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ به خاطر زیبا کمکم نیومد ولی اون با یا تلفن با وجود اینکه فاصلمون زیاد بو
پارت 276 عشق بیرنگ ❤️❤️❤️ پوریا اهی کشید و گفت میخوای چیکار کنی؟ برنامه ت برای اینده چیه؟ در پی سکوت من ادامه داد من اینقدر دوستت دارم که اگر تو بخوای با مجید باشی حاضرم کمکت هم بکنم دیگه الان زندگی من طوری شده که زیاد خواست من توش نقشی نداره، من الان مادر بچه اییم که هر لحظه ممکنه ازم بگیرنش. اخه نمیتونن اینکارو کنن هر بچه زیر هفت سالی باید پیش مادرش باشه با کدوم پشتوانه پافشاری کنم و نگهش دارم؟ به امید بابام بمونم؟ نه، به امید خدا بمون و رو کمک من حساب کن پوریا من اگر ازدواج کنم حق حضانتم باطل میشه. اگر ازدواج نکنم جایی برای نگه داری از بچه م ندارم. پوریا مکث کرد انگار داشت در ذهنش حرفهایش را اماده میکرد. مدتی بعد گفت اگر تو بخوای من جوری کمکت میکنم که غیر خودمون دو نفر هیچکس متوجه نشه. مجید بارها و بارها به من گفته دوست نداره هیچ جای زندگی من اسمی از تو باشه. پوریا گوشه لبش را گزید وگفت نمیدونم چی باید بگم. فکری کردم و گفتم امیر باهات حرفی درباره من نزده؟ نه. سپس فکری کرد و گفت الان پیش مامان بودم. زنگ زد گفت کارت دارم کجایی من گفتم پیش مامانم گفت بعدا میگم عذاب وجدان داشتم. نباید با احساس پوریا بازی میکردم. امکان داشت اگر امیر ماجرای رفتن من از ایران را مطرح میکرد در پوریا حس امیدی برای بدست اوردن من ایجاد میشد. دلم را به دریا زدم و گفتم یه چیزی بهت بگم؟ نگاهی به من انداخت و گفت جانم بگو قسم بخور به روح مادرت که بین خودمون میمونه. پوریا متعجب به من نگاه کرد و گفت قسم میخورم. من میخوام برگردم با مجید زندگی کنم. اما مخفیانه. چطوری؟ این یه راز بین من و مجیده که الان دارم بتو میگم. من میخوام به بهانه اینکه دارم از ایران میرم. برم با مجید زندگی کنم. اخه چطوری؟ به امیر گفتم میخوام از ایران برم طاقت دوری از بچمو ندارم. امیر گفت با تو صحبت میکنه کارهای اقامت منو تو انگلیس ردیف کنه و من برم پیش دختر عمه تو. اما در واقع من میخوام به این بهانه برم پیش مجید زندگی کنم. پوریا مبهوت به من خیره ماند و گفت اگر بفهمن چی عاطفه؟ از کجا میخوان بفهمن؟ در سکوت به من خیره ماندو مدتی بعد گفت بالاخره یه تماس تصویری چیزی ازت بگیرن میفهمن که تو ایرانی. تو اگر کمکم کنی ، من اونها رو خودم ودرست میکنم. مقابل خانه امیر متوقف شد دست به دستگیره در بردم و گفتم بعد باهات حرف میزنم. فقط خواهش میکنم در این باره چیزی به کسی نگو باشه، خیالت راحت از ماشین پیاده شدم. تلفنم یکدم میلرزید زنگ خانه امیر رازدم امیر در را گشود و وارد شدم با زیبا سلام و احوالپرسی کردم باربد را به اغوش او سپردم و به سرویس رفتم گوشی م را در اوردم و ارتباط را وصل نمودم و گفتم مجید چرا اینقدر زنگ میزنی؟ با فریاد گفت معلوم هست چه غلطی داری میکنی تو؟ هیس ، یه پنج دقیقه صبر کن الان میام بیرون باهم حرف میزنیم. صدای نفس های عصبی مجید قلبم را لرزاند ارتباط را قطع کردم و از سرویس خارج شدم. زیبا سر گرم بازی با باربد بود‌. نزدیک او رفتم و گفتم ببخشید من میخوام جایی برم. بچتو من نگه میدارم. برو زود بیا نه اخه زحمتت میشه چی زحمتی؟ الان که خوابه بیدار شد شیرشم میدم. مستاصل ماندم ، از واکنش مجید میترسیدم. لبخندتلخی زدم و گفتم قراره فردا از من بگیرنش، میخوام همش پیش خودم باشه زیبا با ناراحتی گفت باشه، عزیزم هرطور راحتی باربد را در اغوش گرفتم امیر سوییچش را بدستم دادو گفت با ماشین برو نه ، پیاده راحت ترم الان دیگه شبه، یا با ماشین برو یا اصلا نرو سوییچ را از امیر گرفتم و از خانه خارج شدم سوار بر اتومبیل امیر از خیابانشان که خارج شدم مجید را در کنار خودم دیدم. صورتش از عصبانیت کبود شده بود. به من اشاره کرد ماشین را پارک نمودم ، باربد را در اغوش گرفتم و سوار ماشینش شدم. به محض نشستن من با فریاد گفت چه غلطی داری میکنی عاطفه؟ تو ماشین پوریا چی میخوای؟ نگاه مضطربی به او انداختم و گفتم مامانم نگذاشت تنها بیام بیرون. به من گفت دیر وقته نرو پوریا گفت من میرسونمش . پوریا غلط کرد با تو .دیر وقت بود نمیومدی خوب. واجب نشده بود که نگاهی به مجید انداختم چشمانم پر از اشک شد و به روبرو خیره ماندم. مجید ادامه داد چی ضر میزد از خونتون تا اینجا سرم را به علامت نه بالا دادم و گفتم هیچی چنگی به شال من زد ان را از زیر گلویم گرفت سر مرا محکم به طرف خودش گرداند و با خشم گفت جواب منو بده ها عاطفه، منو سگ نکن. اشک از چشمانم جاری شد و گفتم ول کن شالمو مجید من را رها کرد وگفتم دور بزن منو پیش ماشین امیر پیاده کن، من اشتباه کردم اومدم تورو دیدم. تو غلط بیجا کردی که سوار ماشین پوریا شدی مجید من مجبور شدم میفهمی؟ چی میگفت تو راه بهت؟
بیمارستان معمدانی دیگر زخمی ندارد. دیگر هیچ کسی در بیمارستان رنج نمی‌کشد. همه راحت شدند. امید غریبان تنها کجایی😭😭😭😭 اللهم عجل لولیک الفرج😭😭😭😭😭
خدایا خودت صاحبمون رو برسون
دلها خون گشت از این همه ظلم، مضطر شدیم و پریشان احوال... امشب بغضی سنگین گلوی دنیا را می‌فشارد... به سفارش آیت الله جاودان برای ختم «ده هزار امن یجیب» دست به دعا برمی‌داریم و امن یجیب می‌خوانیم این تنها کاری است که اکنون از دست ما برمی‌آید... یا الله ... اللهم عجل لولیک الفرج همراهان گرامی برای شرکت در این ختم پر برکت لطفا از طریق لینک زیر اقدام بفرمایید : http://khatmesalawat.ir/100489
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این یک است ... و بر خلاف تصور ساده‌اندیشان، یک تفکر رایج و عمومی نزد صهیونیست‌هاست
6.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید ... جو بایدن، رییس‌جمهور آمریکا می‌گوید، واضح و شفاف ... 👈 اگر «اسرائیل» وجود نداشت، آمریکا باید آن را می‌ساخت! اسرائیل بزرگ‌ترین قدرت آمریکا در خاورمیانه است ...