eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
ڪاش می شد لحظه ها را پس گرفت عشق های بی صدا را پس گرفت يا ورق زد ڪودڪی را باز هم روزهای با صفا را پس گرفت روے بودن يا نبودن خط ڪشيد لطف بی حدّ خدا را پس گرفت بار ديگر يك غزل را كوك ڪرد قصه هاے آشنا را پس گرفت انتهاے عشق را ول ڪرد و رفت ابتداے ماجرا را پس گرفت پرسه زد در ڪوچہ ی ديروزها باز آن حال و هوا را پس گرفت
کلام طلایی 🌱
#پارت143 با ترس به گوشی نگاه کردم. ــ بگیر دیگه نترس نمی خورتت. با صدای لرزانی گفتم: – الوو ــ س
" چطور حرف های سوگند و دوستش را باور می‌کردم. اگر حرفهای سوگند را برای آرش تعریف کنم، یعنی عشقش را باور نکردم، یعنی به او اعتماد ندارم. من نمی توانم اینقدر سنگ‌دل باشم." بعد از این که یک جعبه‌ی کوچک منبت کاری شده هم برایم خرید، پیشنهاد داد برویم قدم بزنیم. داخل پارک بازویش را به طرفم گرفت و من با تمام وجود چنگش زدم و برای لحظه ایی سرم را به بازویش تکیه دادم. دستهایش را داخل جیبش گذاشت و نگاه مهربانش را روی صورتم گرداند. آنقدر عشق در نگاهش بود که شرمنده شدم از فکرهای بدی که حتی یک لحظه در موردش کردم. "این چشم ها چطور می تواند به کسی غیر ازمن عشق بورزد. هیچ وقت باور نمی‌کنم حتی اگر راست باشد. " برای مدت طولانی در سکوت فقط قدم زدیم. درذهنم با خودم حرف می زدم. به نیمکتی رسیدیم که آرش پرسید: – بشینیم؟ ــ آره. کنار هم روی نیمکت نشستیم. آرش دوباره به من خیره شد. هر دفعه نگاهم می کرد قلبم ضربان می گرفت. ــ راحیل. ــ جان نگاهش را به روبرو پرت کرد. –چیزی شده؟ – منظورت چیه؟ ــ آخه همش تو فکری. یک لحظه هول شدم و سرم را پایین انداختم. باید چیزی می گفتم که دروغ نباشد، برای همین گفتم: –چیز مهمی نیست. آرنج هایش را روی پاهایش گذاشت و دستهایش را به هم گره زد. – حتما خیلی مهمه که اینقدر فکرت رو مشغول کرده، سر کلاسم اصلا حواست به درس نبود. خدایا چه بگویم. صاف نشست و با دستش گوشه‌ی روسری‌ام را صاف کرد. – سوگند حرف ناراحت کننده‌ایی بهت زد؟ نگاهم را پایین انداختم. حرفی نزدم. ــ راحیلم، من رو نگاه کن. نگاهش کردم. نگاهش تلفیقی از مهرو عتاب بود. ــ به من مربوط میشه؟ نتوانستم به نگاهم ادامه بدهم. با صدای بالاتری گفت: – نگام کن. با چشم های پایین گفتم: – میشه راه بریم؟ بی معطلی بلند شد و دست به جیب ایستاد. هم قدم شدیم. زمزمه وار با خودش گفت: – پس به من مربوط میشه... وقتی دوباره سکوتم را دید ادامه داد: –باشه نگو، اما اگه یادت باشه خودت گفتی اگه مشکلی پیش امد با آرامش با هم حرف بزنیم. با تردید گفتم: –الان که مشکلی پیش نیومده. ایستاد و به چشم هایم زل زد. از نگاهش گریزان بودم. به دور دست نگاه کردم و گفتم: –اگه خودم نتونستم حلش کنم، چشم، اول به تو میگم. وقتی به خانه‌ی مادر شوهرم رسیدیم. برای تعویض لباس به اتاق آرش رفتم. مژگان روی تخت آرش خوابیده بود. با حرص بیرون امدم. هم زمان آرش هم می خواست وارد اتاقش شود و لباس عوض کند. سعی کردم خونسرد باشم. – لطفا نرو، مژگان اونجا خوابیده، لباسش مناسب نیست. برگشت و به طرف سالن رفتیم و گفت: – پس لباس هام رو برام میاری؟ خواستم به طرف اتاق بروم که مادرش گفت: – این مسخره بازیها چیه آرش، برو خودت بردار دیگه. آرش رفت کنار مادرش و با آرامش گفت: – بهش بگید دفعه‌ی بعد تو اتاق شما بخوابه. دونفر آدم رو اینجا علاف خودش کرده. مادرش چشم غره‌ایی رفت. –چه می دونست شماها اینقدر زود میایید. خب شما برید تو اتاق من. آرش با حرص می خواست حرفی بزند که دخالت کردم. –آرش جان بیا بریم من لباس‌هات رو برات میارم. موقع رفتن به طرف اتاق، می‌شنیدم که مادر شوهرم زیر لب غر‌غر می‌کند.
🌺 (ص) اگر آسمان ها و زمين در برابر بنده‌اى سر به هم آورند و آن بنده تقواى خدا پيشه كند، حتماً خداوند از ميان آن دو، شكاف و راه خروجى برايش قرار خواهد داد. لَو أنّ السَّماواتِ و الأرضَ كانَتا رَتقا على عَبدٍ ثُمّ اتَّقَى اللّهَ، لَجَعَلَ اللّهُ لَهُ مِنهُما فَرَجا و مَخرَجا بحارالانوار جلد۸ صفحه۲۵۸
کلام طلایی 🌱
#پارت144 " چطور حرف های سوگند و دوستش را باور می‌کردم. اگر حرفهای سوگند را برای آرش تعریف کنم، یعن
تخت مادر شوهرم دونفره بود، با پرده ی سورمه‌ایی رنگ و فرش هم رنگش، تقریبا همه چیز با هم ست شده بود. آرش عصبی لباس هایی که برایش آوردم را روی تخت گذاشت و خودش هم کنارشان نشست. گوشی‌اش زنگ خورد. چند دقیقه ایی با دوستش سعید صحبت کرد. پشت به او جلوی آینه ایستاده بودم و موهایم را برس می کشیدم، ولی تمام حواسم پیش آرش بود و از آینه نگاهش می‌کردم. تلفنش که تمام شد بلند شد و کنارم ایستاد. ــ ببخش که هر دفعه میای اینجا اعصابت به هم می ریزه. –مهم نیست. تو که تقصیری نداری. نگاهش آنقدر گرم بود که احساس گرما کردم. سرش را داخل موهایم کرد و نفس عمیقی کشید. – کاش میشد از بوی موهات سفارش می دادم عطر می ساختند. –می خوای ببافمشون؟ لبخند زدم. –مگه بلدی؟ ــ نمی دونم یادم مونده یانه. بچه که بودم موهای مامانم بلند بود. البته خیلی کوتاهتر از موهای تو. بافتنشون برام سرگرمی بود. مامانم خودش بهم یاد داده بود. یه جورایی دیدن موهات و بافتنش برام نوستالژی داره. روی تخت نشستم. –باشه بباف. مژگان بیدار شده بود و صدایش از سالن می‌آمد که با مادرشوهرم حرف می زد. چنددقیقه بعد تقه‌ایی به در خورد و مژگان آرش را صدا کرد. من هراسون گفتم: – نیاد داخل... آرش خیلی خونسرد همونطور که سعی می کرد به بهترین شکل بافت موهایم را انجام بدهد گفت: –اتفاقا می خوام بیاد. ــ وای نه آرش، اینجوری زشته. بی تفاوت به حرف من بلند گفت: –مژگان خانم بیا داخل دستم بنده. مژگان بلافاصله در را باز کرد و با دیدن صحنه‌ی روبرویش یکه خورد و چند لحظه سکوت کرد. من هم که رنگ به رنگ می شدم. در دلم برای آرش خط و نشان می کشیدم. با صدای ضعیفی سلام کردم. جواب کشدار همراه با تردیدی داد و دوباره به ما خیره شد. آرش با همان خونسردی گفت: –کاری داشتی؟ مژگان بالاخره به خودش امد و لبخند زد و رو به آرش گفت: – پس از این کارا هم بلدی؟ – آدم واسه همسرش بلدم نباشه یاد می گیره. بعد رو به من گفت پایینش رو با چی ببندم؟ دستم را دراز کردم و با خجالت گفتم: – بده به من، خودم می بندم. مژگان تابی به گردنش داد. – خوش به حال همسرتون...بعد رو به من گفت: –خیلی خوش شانسی ها راحیل جون. با لبخند جوابش را دادم و او هم رو به آرش ادامه داد: –خواستم بگم اگه می خوای بری اتاقت، من بیدار شدم. آرش اخمی کرد و چیزی نگفت. من همانطور که دستم برای پیدا کردن کش مو داخل کیفم بود گفتم: – ممنون مژگان جان. بعد از این که در را بست و رفت، نگاهی به آرش انداختم، با همان اخم اشاره ایی به موهایم کرد. –خوب بافتم؟ اشاره کردم به ابروهایش. – فعلا که اونارو خوب بافتی...بازشون کن که اصلا بهت نمیاد. لبخند زد. –آخه بعضی وقتها رو مخه، گرچه می دونم بیشتر از من رو مخ توئه، چون من عادت دارم به این کارهاش. آهی کشیدم. –فکر نکنم من بتونم عادت کنم. بلند شد لباسهایش را از روی تخت برداشت. –بهت حق میدم. من میرم تو اتاقم لباس عوض کنم، چند دقیقه دیگه توام بیا. بعد خم شد و موهایم را بوسید. – نگفتی چطور بافتم؟ ــ خوبه، فقط کمی شل بافتی. دفعه ی بعد محکم تر بباف. همانطور که می رفت گفت: –حتما. گیره‌ی سنگ کاری شده‌ی مو را که امروز آرش همراه گیره های روسری برایم خریده بود را به موهایم زدم. مانتو‌ام را درآوردم و بلوز آستین کوتاهم را مرتب کردم و وسایلم را برداشتم و پیش آرش رفتم. آرش با لباس‌هایی که پوشیده بود جذابتر شده بود. با دیدنم نگاه خریدارانه‌ایی به من انداخت و نزدیکم شد. پیشانی‌اش را به پیشا‌نی‌ام چسباند و گفت: "اگر دل می بری جانا،روا باشد که دلداری،میان دلبران الحق،به دل بردن سزاواری" اخمی نمایشی کردم. –میان دلبران؟ بلند خندید. –دل داری دیگه، بعد سرم را برای لحظه‌ایی به سینه‌اش فشار داد. تا توانستم سواستفاده کردم و تمام عطر تنش را استنشاق کردم دلم می خواست برای همیشه سرم روی سینه اش باشد. من را از خودش جدا کرد و صورتم را با دستهایش قاب کرد. خیره شد به چشم هایم، همان لحظه بود که قدر وقت را بیشتر فهمیدم. "چطور می توانم حرف های سوگند را باور کنم، وقتی هیچ لحظه ایی از زندگی‌ام شبیهه این لحظات نبوده است."
رای میدهم چون...
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
. در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت r .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
در تماشای تو قانع نشوم من به دو چشم همه چشمان جهان گو به سرم بشتابند ‌‌ ‎‌‌‌‎🟢🟢
#ب باید شعری تازه گفت.. آهنگی تازه نواخت... باید در چوبی این باغ‌ها را.. که در رویاهایمان شکل گرفته‌اند..؛ رو به شهر باز کرد.. باید همه چیز را از نو ساخت..! هیچ بادی... لانه‌ی پرندگان را.. دوباره سر جایش نمی‌گذارد...! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اون بالایی حواسش بهت هست تو فقط زندگی کن
کلام طلایی 🌱
#پارت145 تخت مادر شوهرم دونفره بود، با پرده ی سورمه‌ایی رنگ و فرش هم رنگش، تقریبا همه چیز با هم ست
دلم می خواست دوباره سرم را روی سینه اش بگذارم. انگار از چشم هایم فکرم را خواند. چون دستهایش را از دوطرف دور کمرم حلقه کرد و مرا در آغوشش کشید. صورتش را روی سرم گذاشت و با لبهایش موهایم را نوازش کرد. با شنیدن صدای اذان زیر گوشم زمزمه کرد خدارو شکر که تو هستی. بعد من را از خودش جدا کرد نگاهی به بازویم انداخت و گفت: – بلوز آستین بلند نداری؟ جلوی کیارش اینجوری؟ شام میاد اینجاها. لبخندی زدم و قند در دلم آب شد برای غیرتش، آرش و این حرف ها. پس راسته که میگن عشق باعث میشه رگ غیرت آقایون برجسته بشه. از کیفم ساق دستم را آوردم و گفتم: –اینا آستین هامه. من میرم وضو بگیرم. ــ منم برم یه سجاده از مامان برات بگیرم. مژگان با دیدن ما، رو به آرش گفت: – چه عجب، خوب شد من از اتاق امدم بیرونا. مژگان سارافن قهوه ایی پوشیده بود، بدونه زیر سارافنی، با ساپورت هم رنگش. شرمنده از حرفش به طرف سرویس رفتم، آرش هم با لبخند گفت: – لطفا از این به بعد توی اتاق مامان استراحت کن. لحظه‌ی آخر که می خواستم در را ببندم شنیدم که مژگان با خنده گفت: – بالشت تو بوی ادکلن میده، بوش رو دوست دارم، خواب آوره. در را بستم و از حرفش شوکه شدم. دلم نمی‌خواست حساس باشم ولی این حسادت بد جور سرکش شده بود. با آب سرد وضو گرفتم تا آرام شوم. از سرویس بیرون امدم و به طرف آشپزخانه رفتم. مادر آرش می خواست سالاد درست کند. جلو رفتم. – مامان جان بزارید سالاد رو من درست کنم، الان نماز می خونم و میام. ــ دستت درد نکنه راحیل جان خودم درست می کنم. مژگان اشاره ایی به موهایم کرد و رو به مادر آرش گفت: –مامان آرش بافته ها. مادر آرش لبخند زد. –حتما یاد بچگیاش افتاده، نگاه چقدرهم شل بافته، اون موقع ها هم موهای من رو همین طور می‌بافت. مژگان معترضانه گفت: –پس چرا کیارش از این کارا بلد نیست؟ ــ کیارش از همون بچگی هم با آرش فرق داشت، اصلا توخونه بند نمیشد. وارد اتاق که شدم دیدم آرش سجاده را برایم پهن کرده و خودش هم پایین تخت نشسته و غرق فکر است. بعد از خواندن نماز، کنارش نشستم. سرم را به خودش چسباند. –راحیل. ــ جانم. ــ برام دعا می کنی. ــ برای چی؟ ــ برای این که خوب باشم. ــ تو خوبی آرش جان. پوزخندی زد. –اگه من خوبم پس تو چی هستی؟ –یه بنده‌ی حسود و خود‌خواه که خیلی به خدا بدهکاره، یه بنده‌ که بندگی نمی‌کنه. آهی کشید. ــ باز تو رفتی رو منبر عشقم؟ خوب بودن با بنده بودن چه فرقی داره؟ لبخند زدم. –بدون منبر رفتن نمیشه زندگی کرد آرش. یاد‌آوری مهم‌ترین اصل زندگیه. میدونی آرزوم چیه؟ –نه –توام گاهی بری رو منبر. –ولی من از منبر رفتن و این حرفها خوشم نمیاد. –به نظرم همه میرن رو منبر ولی هر کسی با روش خودش. فقط اسم منبر رو حذف می‌کنن، یه اسم با کلاس روش میزارن. مثلا همین چند دقیقه‌‌ی پیش مگه به من تذکر ندادی که آستینم کوتاهه؟ خندید. –شاید دارم نذرم رو ادا می‌کنم. –چه نذری؟ کمی مِن و مِن کرد. –نمی‌خواستم مجانی بهت بگما، ولی میگم. با خدا عهد کردم اگر ما به هم رسیدیم، مسائلی که برای تو مهمه برای من هم مهم باشه. –چه نذر عجیبی! –فکر کردی فقط خودت مهریه‌ی عجیب تعیین می‌کنی. حالا جواب سوالم رو بده. –آخه تو میگی دعا کنم خوب باشی، به نظرم خوب بودن راحته. مثلا یه آمریکایی هم که خدارو قبول نداره میتونه خوب باشه. مهربون باشه. مودب باشه، به فقرا کمک کنه. مثل خیلی از آدمهای بزرگ و مشهور اروپایی و آمریکایی و حتی صهیونیستی. ولی بنده بودن خیلی سخته. چون هر کاری میکنی باید برای خدا باشه نه برای نشون دادن خودت به دیگران. حتی گاهی این بنده بودن ممکنه گاهی در ظاهر به ضررت باشه. من که خودم این وسط حیرونم نه اینم، نه اون. دستم را در دستش گرفت. –گاهی خودت رو خیلی اذیت می کنی. ــ نه بابا، چه اذیتی...فعلا که دارم از زندگیم لذت می‌برم. بلند شد و دستم را هم با خودش کشید. –خب خانم از رو منبر تشریف بیارید پایین تا بریم.