eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
🌊 من و شمع و گل و این خانه امشب ردیف بی تو بودن را شمردیم تمام جان من رفت و بدونت دقایق را به خاموشی سپردیم 🖋 ❄️
انجام شد فرمانده
🌊 جان و دلم ساکن‌است زآنکه دل و جانم اوست... 🖋 ❄️
کلام طلایی 🌱
#پارت228 آرش خیاری پوست کند. بعد با چشم‌هایش دنبال نمکدان گشت. وقتی پیدایش نکرد، بلند شد رفت که از
سر میز شام مژگان مدام با تیکه وکنایه حرف میزد، شاید او هم آنقدر از این تغییر ناگهانی شوهرش حیرت زده شده بود که اینطور احساساتش را بروز میداد. بعداز شام با آرش به کنارساحل رفتیم تا قدم بزنیم. –راحیل. –هوم. اخم شیرینی کرد و دستم را گرفت وبوسید. –راحیل. تعجب زده نگاهش کردم. –بله. دوباره دستم را بوسید. راحیل. منظورش را فهمیدم. –جانم. اخم هایش را باز کرد و لبخند زد. –توراست می گفتی. –چی رو؟ –با صبر همه چی درست میشه. باورت میشه این همون کیارش باشه؟ اصلا از قبلش هم مهربون ترشده. –فقط کاش با مژگانم رابطشون خوب بشه. –اگه اونم توی رفتارش یه کم تغییر بده درست میشه. بعد از کمی قدم زدن روی صندلیهایی که ازبعد از ظهر کنارساحل آرش وکیارش گذاشته بودند نشستیم و هر دو به دریا زل زدیم. صدای موجها و رفت و برگشت صدا باعث شد فکرم را رها کنم، این رفت و برگشت. تکرار وتکرار...سیاهی و سیاهی...دوباره رسیدم وسط دریا، فقط دریا بود و من، نگاهی به اطرافم انداختم. آب دریا مثل روغن شده بود براق، ولی سیاه. سرم را بلند کردم و با ترس به آسمان نگاه کردم. فقط تاریکی، پس ستاره ها، چشم چرخاندم نبودند، هیچ نوری نبود. من از ساحل خیلی دور بودم آنقدر که دیگر دیده نمیشد. تنها، وسط این همه آب. خدایا، من چقدر کوچکم، خدایا حفظم کن. خودم را مثل مورچه‌ایی دیدم داخل یک بشگه‌ی سیاه نفت. سرم را به اطراف چرخاندم و این همه سیاهی و تنهایی قلبم را لرزاند. خدایا پس توکجایی؟ تنهایی خیلی ترسناکه. وَخدایی که همین نزدیکیست. –راحیل. نتوانستم حرفی بزنم، هنوز هیجان داشتم. احساس ضعف پیدا کردم. انگار از سفری طولانی و سخت برگشتم. فقط سرم را به طرف آرش چرخاندم. روی صندلی نشسته بود و دستهایش را پشت سرش قلاب کرده بود. –از این که فردا میریم، حس خوبی ندارم. ضربان قلبم آرامتر شد. بر خودم مسلط شدم و پرسیدم: –چرا؟ –نمی دونم، کاش میشد فردا نریم. دلم شور میزنه. نمیشه که آرش. آخر ترمه امتحان داریم. –آره خب. –نگران چی هستی؟ –من خودم رو با تو خوشبخت‌ترین آدم می دونم، ناراحتیم فقط رفتار کیارش بود، حالا که اونم درست شده دیگه غصه‌ایی ندارم. می‌ترسم این خوشیم به‌هم بخوره. –خدا خیلی بزرگه آرش.
8.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ژنرال بازنشسته اسرائیلی: می‌گویند ایران تهدید می‌کند اما کاری انجام نمی‌دهد، دست از این حرف ها بردارید، ما ظرفیت نابود شدن داریم، ایرانی‌ها وحشتناک شده‌اند و باید به جای وراجی کاری کنیم...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 هیچکس فکرشو نمیکرد ایران اینطوری واکنش گسترده موشکی نشون بده وقتی مجری اینترنشنال اینطوری حرف میزنه یعنی تو شوکه، احتمالا یکم بگذره به حالت کارخانه برگردن
کلام طلایی 🌱
#پارت229 سر میز شام مژگان مدام با تیکه وکنایه حرف میزد، شاید او هم آنقدر از این تغییر ناگهانی شوهرش
. چشم هایم را که بازکردم آرش نبود و آفتاب هم کارخودش را شروع کرده بود. فوری تخت را مرتب کردم و پایین رفتم. مادر آرش در آشپزخانه بود. به طرفش رفتم، هم زمان کیارش هم با نان تازه و خریدهایی که برای صبحانه کرده بود وارد شد. به هر دو سلام کردم. کیارش با لبخند خریدهایش را روی کانتر آشپزخانه گذاشت و گفت: –نمی دونستم چی دوست داری راحیل خانم، واسه همین هرچیزی که به فکرم رسید که میشه صبحونه خورد رو خریدم. متعجب نگاهی به خریدهایش انداختم. از تخم‌مرغ و سرشیر گرفته تا کره و پنیر و مربا و حلورده. –دستتون درد نکنه داداش، چقدر خودتون رو به زحمت انداختید. تو این دو روز خیلی شرمندم کردید. –این حرفها چیه، اصلا زحمتی نبود. باصدای سلام مژگان هر دو به طرفش برگشتیم و جواب دادیم. مژگان نگاه عصبی به خریدها کرد و گفت: –کیارش جان چیز دیگه‌ایی توی مغازه نبود که بخری، راحیل دوست داشته باشه. این همه خرید رو کجا بزاریم خورده که نمیشه، ماهم که داریم میریم. از خجالت سرم را بلند نکردم و به طرف حیاط رفتم. شاید هم مژگان حق داشت که ناراحت بشود. ولی اینطور کوبیدن شوهرش پیش دیگران اوضاع را خیلی خرابتر می‌کند. آرش در حیاط میز و صندلیها را سر جایش می‌گذاشت. بادیدنم به طرفم امد و سلام کرد و گفت: –راحیل آب یه کم بالا امده و قلبه روشسته برده بیا بریم ببین. وقتی باهم رفتیم آنجا دیدم حرف اسم آرش کامل شسته شده، ولی اول حرف اسم من هنوز هست، البته یه کم شسته شده بود ولی کامل خوانده میشد. باصدای پای کیارش برگشتم به عقب. نشاط چند دقیقه پیش را نداشت. آخرین صندلی را برداشت که ببرد. آرش فوری خودش را به او رساند و گفت: –مگه من مردم خان داداش، بده من خودم می برم. –زنده باشی. بعداز رفتن آرش دست به جیب امد کنارم ایستاد و نفس عمیقی کشید و بی مقدمه گفت: –می خوام یه قولی بهم بدی راحیل خانم. باتعجب نگاهش کردم. –چه قولی؟ –سرش را پایین انداخت. –هیچ وقت از حرفهای مژگان ناراحت نشی، براش مثل یه دوست باشی وکمکش کنی. اون احتیاج به کمک و حمایت داره، زودبهم میریزه، من زیاد نمی تونم کمکش کنم، چون زود خسته میشم، گاهی فکر می کنم خودمم نیاز به کمک دارم، ولی تو و آرش می تونید. بخصوص تو. توی همین مدت کم، دیدم که چقدر آرش عوض شده. می دونم توقع زیادیه، ولی درحقم خواهری کن. "خدایا این چشه؟ این همون کیارشه بااون همه ادعا وتکبر، الان داره از من خواهش می کنه؟"
🔹وقتی به شاهچراغ حمله شد، گفتند: جای گشت ارشاد، امنیت مردم رو تامین کنید. 🔹ولی وقتی تروریستها را دستگیر کردند، هشتگ نه به اعدام راه انداختند. 🔹اسرائیل، نطنز و اصفهان را زد و شهیدان شهریاری و احمدی روشن را ترور کرد، گفتند: دیدید روسیه اس۳۰۰ نداد. 🔹 غزه اسرائیل را با طوفان الاقصی زد، نوشتند: خون رو با خون جواب نمیدن. 🔹 طالبان، پنجشیر را تصرف کرد: غوغا راه انداختند که : حکومت، حاضر به دفاع از مظلومان افغانی نیست! 🔹اما از مظلومین فلسطین که دفاع شد، گفتند: نه غزه، نه لبنان! 🔹تحریم که شدیم، تحلیل کردند که : به خاطر دشمنی تان با آمریکا است. 🔹 اما وقتی امریکا از برجام خارج شد: نوشتند :به خاطر حمله شما به سفارت عربستان بود! 🔹 پولها که آزاد شد، گفتند: همه رو دادید فلسطین! 🔹 با عربستان جنگ دیپلماتیک داشتیم، فریاد زدند: دیپلماسی بلد نیستید. 🔹با عربستان ارتباط برقرار کردیم، ناگهان گفتند: چی شد از شعارهای انقلاب عقب نشینی کردید؟! 🔹هیاتها رونق گرفت، نوشتند: عزا بسه مردم نیاز به شادی دارند. 🔹جشن شادی چند کیلومتری غدیر برگزار شد، گفتند: امارات ماهواره فرستاده هوا شما ایستگاه صلواتی می زنید. 🔹ماهواره فرستادیم هوا، ناجوانمردانه گفتند: وقتی مردم تو اجاره خونه مانده‌اند، ماهواره چه فایده داره! 🔹با چین قرارداد ساخت مسکن و با روسیه قرارداد همکاری بلند مدت نوشتیم، تحلیل نوشتند که:کشور رو فروختید به چین و روسیه. 🔹روسیه اسلحه از ما خرید: گفتند در جنگ اوکراین دخالت کردید! 🔹اعلام بی طرفی کردیم: گفتند از اسرائیل ترسیدید. 🔹اسرائیل رو بزنیم: مقصر مائیم،چون چوب کردیم لانه زنبور. 🔹نزنیم میگن: ایران ترسید. 🔹خلاصه ما هر کاری بکنیم زیر سئوالیم. چون نوکران کدخدا شبانه روز مشغول کارند 🔹واقعاَ عمروعاص باید در کلاس درس این ها شاگردی کنه ✅ جامعه به شدت نیازمند تبیین و آگاه سازی است.
✍امام على عليه السلام: با نفْس خود جهاد كن و از او حساب كِش، همچنان كه شريك از شريكش حساب مى كِشد، و حقوق خداوند را از او مطالبه كن، همچنان كه طرف دعوا، حقوق خود را از ديگرى مطالبه مى كند 📚 غررالحكم حدیث4762
🌊 می‌شود جهان را در آغوش کشید هر صبح که عشق از زیباییِ خورشید گونه‌ی رُخت جان می گیرد... 🖋 ❄️
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....