eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
پرسش و نکته ای قابل تأمل توسط علامه جعفری: 🔸 «اگر موسیقی آن چنان که عاشقان دلباخته اش می گویند حقیقتاً روح انسانی را تصفیه می کند، چرا با شیوع موسیقی در شرق و غرب، دوران بیماری های روانی و فساد اخلاقی به حدی است که گفتگو درباره ی آن باعث شرمساری است؟ 🔸 ما نمی دانیم که اگر انسان ها به این اندازه به موسیقی اشتغال نمی ورزیدند و با خود واقعیات روبرو می گشتند، چه اندازه راه ترقی و اعتلا را می پیمودند.» پ.ن: 🔺 به نظر شما اگر موسیقی، بر خلاف اوضاع کنونی اش در دنیا ترویج نشده بود، وضعیت اخلاق بشر چگونه بود؟ 🔺 واقعا هزاران فستیوال موسیقی با جمعیت های میلیونی که سالانه در دنیا برگزار می شود، چه سهمی در بهبود اخلاق بشریت داشته و دارد؟ 🔺 با چه دلیل قانع کننده ای باید موسیقی را در کشور خودمان(ایران شیعی)، ترویج کنیم؟ [تصاویر مربوط به چند فستیوال بزرگ موسیقی در دنیا است] ✅ مسأله «ترویج موسیقی» را جدی بگیریم. ✍ محمد صالح مشفقی پور ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدایی واسه منم سواله چرا؟
تفاوت دارد اینکه مرد میدان عمل باشی و یا مانند بعضی ها، فقط اهل دغل باشی تفاوت دارد اینکه درد مردم مشکلت باشد و یا ذهنت فقط درگیر ریش خوشکلت باشد تفاوت دارد اینکه دوستانت باصفا باشند و یا دور و برت «خنّاس های آشنا» باشند تفاوت دارد اینکه اتّکایت بر خدا باشد و یا اندیشه ات تنها رضای کدخدا باشد تفاوت دارد اینکه منطقت خودباوری باشد و یا وابسته ی مطلق به امضای کری باشد تفاوت دارد اینکه خادمی بی ادعا باشی و یا پُر چانه ای آکنده از باد هوا باشی تفاوت دارد اینکه از خدا لبخند میخواهی و یا شبهای ساحل های اسکاتلند میخواهی تفاوت دارد اینکه با فقیران همنشین گردی و یا با دیدن بی همنشینان خشمگین گردی تفاوت دارد اینکه در کنار کارگر باشی و یا از داخل شاسی بلندت دیده ور باشی تفاوت دارد اینکه تا کمر در گِل، زمان سیل و یا ویلای قشمت باشی و میگو نمایی میل تفاوت دارد اینکه رسم لابی را براندازی و یا ایل و تبارت را مدیران کلان سازی تفاوت دارد اینکه منتقد را محترم دانی و یا با جمله های تلخ، از او رو‌ بگردانی تفاوت دارد اینکه راهکارت باشد ارزشمند و یا تا آب خوردن را به برجامت دهی پیوند تفاوت دارد اینکه جمعه هم باشی سر کارت و یا هر روز، با تأخیر آیی دفتر کارت تفاوت دارد آری، این کجا و آن کجا، مردم! که‌ این‌ در‌ غیرتش‌ غرقست‌ و آن‌ در‌ عشرت‌ خود گم (طائف) http://eitaa.com/joinchat/1537867798Cb4afe113b7
کلام طلایی 🌱
تفاوت دارد اینکه مرد میدان عمل باشی و یا مانند بعضی ها، فقط اهل دغل باشی تفاوت دارد اینکه درد مردم
👏👏👏👏 اگر مردم این تفاوتها رو متوجه بشن و درست رای بدن خیلی از مشکلات خودشون حل میشه... رئیسی جمهور شهیدمون به همه ثابت کرد فرق داره به کی رای بدی، فرق داره...
کلام طلایی 🌱
#پارت294 و به داخل ساختمان رفت و گفت: –چیه ماتت برده، بیا دیگه دستم افتاد. از در آپارتمان که داخل
از اتاق بیرون رفتم. مادر و اسرا روی مبل نشسته بودند و انگار گوششان در اتاق بود. حرفهای سعیده را شنیده بودند. تا مرا دیدند دلسوزانه نگاهم کردند. رو به مادر گفتم: –می خوام این سبد گل رو به یه جایی هدیه بدم، کجا خوبه؟ مادر با تعجب نگاهش را بین من و سبدگل چرخاند و مکثی کرد و گفت: –خب، ببرید مزار اون شهدای گمنامی که دو سه هفته پیش با هم رفته بودیم. همان شهدای گمنامی را میگفت که یک بار هم با آرش رفته بودم. نگاهی به سعیده که به دنبالم امده بود انداختم. آرام شده بود. شرمنده گفت: –خودم میبرمت. مادر لبخند زد. –آفرین دختر وزنه بردار من. بهترین کار رو می‌کنی. سعیده و اسرا گنگ به من و مادر نگاه کردند. فقط من منظور مادر را از گفتن وزنه بردار می‌فهمیدم. سعیده و اسرا به اتاق رفتند من هم به دنبالشان. دنبال جوراب‌هایم میگشتم که دیدم سعیده با حرص کاغذی را که پاره کرده بود را با ناخن‌هایش ریز ریز می‌کند. رو به اسرا گفت: –اون مژگان بدجنس باید تقاص پس بده ولی داره راحت زندگیش رو می‌کنه. گفتم: –تقاص از این بزرگتر که مادر شوهرش بهش اعتماد نداره و مدام مثل بچه‌ها مواظبشه، یا این که این شوهرشم اخلاقش مثل قبلیه. سعیده با تعجب پرسید: –یعنی چی؟ –آخه مژگان فکر می‌کرد اگه شوهرش عوض بشه همه چی درست میشه، در حالی که باید اخلاق خودش رو درست کنه. من مطمئنم آرش اون رفتاری که با من داشت رو هیچ وقت با مژگان نخواهد داشت و این بزرگترین زجر برای یه زنه. البته من نمیخوام اونا زجر بکشن، ولی خود کرده را تدبیر نیست. آدما چوب بی‌عقلی خودشون رو می‌خورن. سوارماشین شدیم، باهن و هن سبد را پشت ماشین گذاشتم. سعیده لج کرده بود و کمک نمی کرد. همین که راه افتادیم پرسید: –این قضیه عددسیصدوخرده اییه چیه؟ صدایش هنوز غم داشت. حالش بد بود. شانه ایی بالا انداختم. –خوندی که تعداد صدفهاست، بعد برایش به طور خلاصه و کلی قضیه را تعریف کردم. جوری که به دور از احساس باشد. ولی باز سعیده بغض کرد. –خب حالا چرا به تعداد اونا گل فرستاده؟ –چه میدونم، ول کن دیگه. باهمان بغضش گفت: –باچهار تا گل مثلا میخواد خودش رو راحت کنه؟ یا میخواد بگه حتی روز عقدمم به یاد توام؟ بغضش را فرو داد. –حالا که دارم فکرمی کنم می بینم خوب شد این وصلت اتفاق نیوفتاد. اینا با این خود خواهی‌هاشون یه عمر میخواستن تو رو عذاب بدن. واقعا هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست. اون آرش بی‌عرضه هر روز می‌خواست سرهمین شُل بازیهاش یه جوری حرصت بده، اصلا توکلا به اونا نمی‌خوردی. نفسم را بیرون دادم. –ولی به نظر من اگر از اول آرش حریم‌ها رو با مژگان رعایت می‌کرد مهرش به دل مژگان نمی‌رفت و... نتوانستم بقیه‌ی حرفم را بزنم. بعد زمزمه کردم. –اسلام یه چیزی می‌دونه میگه دیگه. سعیده دیگر حرفی نزد. ماشین را نزدیک مزارها پارک کرد و خودش دورتر ایستاد. سبد را روی مزارها گذاشتم و همانجا نشستم و دعا خواندم. پیر مردی که مسئول رسیدگی به حسینیه بود جلو آمد و پرسید: –خانم، گل رو ببرم داخل، اینجا باد و بارون خرابش میکنه. بلند شدم و گفتم: –هر جور صلاح میدونید. به خانه که رسیدیم سعیده وسایلش را جمع کرد و قصد رفتن کرد. وقتی از او خواستم بماند گفت: –نمی‌تونم بمونم. با بغض حرف میزد شاید دنبال جایی بود که خالی‌اش کند. خواست از مادر خداحافظی کند که مادر دستش را گرفت و گفت: –میدونم حالت خوب نیست. برای همین فردا برو. بمون با هم حرف بزنیم.
کلام طلایی 🌱
#پارت295 از اتاق بیرون رفتم. مادر و اسرا روی مبل نشسته بودند و انگار گوششان در اتاق بود. حرفهای سعی
بعد سعیده را در آغوشش کشید. سعیده بغضش ترکید و همانطور که اشک میریخت گفت: –اون از من که یک سال و نیم به زندگیش گند زدم و بیچاره مجبور شد بچه داری کنه، راحیل اصلا بلد نبود چطوری بچه رو بغل بگیره، مجبور شد خیلی چیزا یاد بگیره. خیلی اذیت شد. اینم از نامزدش که انگار نه انگار که بدبختش کرده، واسه خودش داره زندگی می‌کنه و براش گل می‌فرسته. خودشون کم اذیتش میکنن فک و فامیلاشونم از اون ور، اون فریدون که الهی بمیره، مدام تنش رو میلرزونه، بیچاره همه جا باید با بادیگارد بره، اصلا اگه این کمیل نبود کدوم مردی تو فامیل از کار و زندگیش میزد و مواظب راحیل میشد؟ دایی؟ یا بابای من؟ خاله راحیل چه گناهی کرده، چرا باید همش... مادر حرفش را برید. –چرا فکر می‌کنی همه‌ی اینا تقصیره آرشه؟ فکر کردی راحیل نمی‌تونست راحت‌تر زندگی کنه، در مورد نگهداری از ریحانه نمی‌تونست بی‌خیال باشه؟ بگه اصلا به من چه؟ فوقش خالم و خانوادش میوفتن تو قرض و قوله، یا اگه نشد سعیده یه مدت میره زندان. خودش رو انداخت جلو چون تو رو دوست داشت، چون خانوادش براش مهم بودن. واسه دوست داشتن باید هزینه کنی، باید زحمت بکشی، باید ثابت کنی، خشک و خالی میشه؟ اگر آرشم از راحیل گذشت فقط به خاطر خانوادش بود، به خاطر قلب مادرش، به خاطر بچه‌ی برادرش، و آرامش روح برادرش مجبور شد. با این حال اگه راحیل می‌خواست می‌تونست جلوش رو بگیره، می‌تونست نسبت به همه بی تفاوت باشه و آرش رو وادار کنه از خانوادش دست برداره، این گذشت و جدایی نشونه‌ی علاقس. اینا بدبختی راحیل نیست، در اوج عشق و علاقه گذشتن نشونه‌ی خوشبختیه، راحیل قبل از این که مادر آرش بیاد و التماس کنه تصمیمش رو برای جدایی گرفته بود، ولی شک کرد که نکنه جلوی ظلم فریدون ایستادگی نکرده، امدن مادر آرش و التماس‌هاش مطمئنش کرد که اشتباه نکرده. من مطمئنم الان راحیل اونقدر که از ناراحتی تو ناراحته از مشکلاتی که براش پیش امده ناراحت نیست. شماها مثل خواهرید. این روزا باید کمکش کنی تا از این سختیها عبور کنه. سعیده لطفا از این که فقط نوک دماغت رو ببینی دست بردار. بلند شدم و وارد اتاق شدم و روی تختم دراز کشیدم. پشت پلکهایم داغ بودند. نفهمیدم چطور خوابم برد. صدای اسرا بیدارم کرد. –مامان توی خواب ناله می کنه و حرف میزنه. دست خنک مادر را روی پیشانی‌ام احساس کردم. –تب کرده، هذیون میگه. چشم هایم را باز کردم. –خوبی دخترم؟ –سردمه مامان. مادر همانطور که ازاتاق بیرون می رفت گفت: –بچه‌ها چندتا پتو روش بکشید تا من بیام. هوا تاریک شده بود. سعیده دو تا پتو رویم کشید و کنار تختم نشست و از زیر پتو دستم را گرفت و سرش را پایین انداخت. –راحیل، رفتار امروزم خوب نبود، ببخش که ناراحتت کردم. –از سرما می‌لرزیدم. خم شد و لپم را بوسید. ازخودم جدایش کردم. –مریض میشی. سعیده دوباره بغض کرد. –آخه چرا تب کردی؟ چرا اینطوری شدی؟ بازم داری میلرزی که. دوباره پتو بیارم؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم. سعیده رو به اسرا گفت: –یه پتو دیگه بیار. اسرا فوری برایم پتوی دیگری آورد. مادر با لیوان معجونی وارد اتاق شد. به سعیده نگاهی انداخت. با مهربانی گفت: –چیز مهمی نیست. نگران نباش. سعیده از اتاق بیرون رفت. بعد خوردن محتویات لیوان دوباره دراز کشیدم. مادر رویم را پوشاند و به سعیده که لباس پوشیده وارد اتاق شد نگاه کرد. سعیده همانطور که شالش را مرتب می‌کرد گفت: –مامان میخواد بیاد دیدن راحیل، میرم بیارمش.
یارا،گیر افتاده ام در بیابانی که ندارد راه به سویی، دلی دارم غمین و خسته، آیا دست گیرم میشوی؟!..🥀 یکتا🍃
کلام طلایی 🌱
#پارت296 بعد سعیده را در آغوشش کشید. سعیده بغضش ترکید و همانطور که اشک میریخت گفت: –اون از من که ی
در عالم خواب صدای خاله را شنیدم که به سعیده می‌گفت: –تومثلا امدی اینجا حال این رو خوب کنی؟ حال اینو که خوب نکردی هیچ، حال خودتم خرابه که. دلم برای سعیده سوخت. دست خاله روی موهایم کشیده شد. –الهی خالت بمیره. چشم‌هاش گود افتاده، نه اسرا؟ صدای اسرا نیامد و خاله ادامه داد: –وا تو چرا غمباد گرفتی خاله؟ چشم‌هایم را باز کردم و با لبخند سلام کردم و تا خواستم بلند شوم خاله اجازه نداد و صورتم را بوسید. –بخواب عزیزم، راحت باش. حالت بهتره؟ – خوبم خاله. خاله بغضش را فرو داد. –انشاالله همیشه تنت سالم باشه. خاله که روی تختم نشسته بود بلندشد که برود. چشمش به کاغذهای ریز ریز شده ایی که شاهکار سعیده بود افتاد. –اسرا، سعیده، حالا یه روز راحیل مریضه‌ها وضع اتاق باید این باشه؟ پاشید پاشید با هم اینجا رو تمیز کنید. این روزها سعیده و اسرا تمیز‌ کاری اتاق را انجام می‌دادند. حالا این شماتتهای خاله باعث خنده‌ام شده بود. سعیده با چشم و ابرو برایم خط و نشان کشید. لبخند زدم. اسرا جارو به دست وارد اتاق شد و گفت: –بد نگذره، واقعا من چه گناهی کردم دختر کوچیکه این خونه شدم. سعیده فوری جارو را از دست اسرا گرفت. –بده خودم جارو می‌کنم. امشب آخرین شبه که اینجام، میخوام خاطره خوش براتون باقی بزارم. اسرا با ناراحتی گفت: –نه سعیده نرو. –ندیدی مامانم چی گفت، این مریضی راحیل همه چیز رو خراب کرد. فردا دوباره میام دیگه. بعد از چند دقیقه از جایم بلند شدم. سعیده جارو را به برق زد و رو به اسرا ادامه داد‌: –حالا که خیالش راحت شد همه‌ی کارا داره انجام میشه، حالش خوب شد. اسرا با دلسوزی گفت: –ول کن سعیده، من حاضرم همه‌ی‌ کارها رو انجام بدم، ولی راحیل حالش خوب باشه. با بی‌حالی گفتم: –یاد بگیر سعیده، نصف توئه کنار مادر و خاله نشستم. خاله بامزه گفت: –همچین اسرا و سعیده رو به کارکشیدم که نیم ساعت دیگه بری توی اتاقت شده دسته‌ی گل. سرم را به بازوی خاله چسباندم. –خاله هر وقت میای، خونه انرژی می گیره، زود زود بیا دیگه. –مثلا نماینده خودم رو فرستادم، امده اینجا اونقدر خورده خوابیده اضافه وزن پیداکرده. خندیدم. –همیشه همینجوره خاله، باید بالا سر نماینده‌ها بود وگرنه خدا رو بنده نیستن که...خاله خندید. رو به مادر گفتم: –مامان یه چیز مقوی بده بخورم، جون بگیرم. آخرشب می‌خوام درس بخونم. –مگه میخوای بری امتحان بدی؟ –آره، امتحان فردام زیاد سخت نیست. –آخه من به آقا کمیل زنگ زدم گفتم فردا نمیتونی بری دانشگاه. –خب الان یه پیام بهش میدم، میگم بیاد. –میخوای فردا رو حالا با آژانس برو، –نه مامان، حوصله عصبانیتش رو ندارم. اون به هیچ کس اعتماد نداره. حتی میخوام با سعیده برم، کلی سفارش میکنه و زنگ میزنه. نمی‌دونم اون فریدون چی بهش گفته که اینقدر نگرانه. خاله گفت: –میخوای سعیده بیاد دنبالت؟ –نه خاله، سعیده میخواد تا لنگ ظهر بخوابه بعدشم بره سرکار نمیخوام اذیت بشه، کمیل سر راهش من رو میرسونه و خودش میره سرکارش.
همه چشم‌ها به رفح دوخته شده است در حمله جنون‌آمیز رژیم صهیونیستی به چادر‌های آوارگان در غرب رفح افراد زیادی به شهادت رسیدند اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب کبری
🔰 علی صفایی حائری (رحمةالله‌علیه) : 🔹کسانی که به اندازه تمامی عمرشان آگاهی به دست آورده‌اند، ولی به اندازه یک لحظه هم گامی برنداشته‌اند، بدانند که همین آگاهی‌ها، اغلال و زنجیرهاشان می‌شود و آنها را خُرد و خسته می‌کند!
عزای عمومی تموم شد، ولی عزای خصوصیِ تو هنوز به دل خیلی‌هاست...... جبران نمی شوی حتی با گریه شدید.....