eitaa logo
کارام جانم می‌رود
754 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣4️⃣ من، دیویس، او و حلماسادات همه چیز شبیه همان ظهری بود که حلماسادات ناگهان به یک‌جا خیره شد. تندتند آب دهانش را قورت داد. لب‌هایش کبود شد و عق زد. بعد مثل یک مرغ مریض سرش روی گردنش کج شد و ناگهان خوابش برد. دکتر متوجه این مشکل جدید نشد. حرفش این بود که تا تشخیص پیدا نشود کاری هم نمی‌شود کرد. هر بار احوالش این‌طور می‌شد، به هم می‌ریختم و بی‌تابی می‌کردم. احسان کنارم بود و آرامم می‌کرد که چیزی نیست. این بار تنها بودم. شانه‌هایش را تکان دادم و پشت‌سرهم گفتم: «باز چی شد دخترم؟» قلبم مثل یک زندانی می‌دوید و محکم خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. گلویم سنگ شده بود و تنم سفت. به دوروبرم نگاه کردم. کتابخانه مثل یک آدم قدبلند روی سرم سایه انداخت. گوشی کنارم بود. به احسان زنگ زدم. در دسترس نبود. تنهایی با همه وجود رویم خیمه زد و من سِر شدم. شاید توی آخرین دویدن‌ها، قلبم ضربه‌مغزی شد یا توانست فرار کند. دختر هفت‌ساله‌ام روی دستم بی‌حال خوابیده بود و من هیچ حسی نداشتم. انگار تمام حس‌هایم در حرکتی اعتراضی از من قهر کردند. دستم را از تن به خواب‌رفته‌اش برداشتم. خودم را روی زمین به عقب کشیدم تا به پشتی برسم. حوراسادات آن‌طرف‌تر با صدای خرخر دماغش خواب بود. یاد دیویس افتادم. شخصیت فیلم ویرانی. زنش که مُرد عزاداری نکرد. احساس ناراحتی نداشت و حتی یک قطره اشک نریخت. به دکتر گفت احساس بی‌حسی دارد. طوری که انگار بخشی از قلبش از بین رفته. من هم احتمالاً بخشی از قلبم را از دست‌داده بودم که در آن لحظه شبیه بقیه مادرها شیون نکردم. سرم را چرخاندم. مداد اتودم وسط کتاب رنجین‌کمان را قاچ داده بود. برداشتمش. می‌خواستم حواسم را پرت کنم. اسم کتاب به حالم می‌خورد. شاید توانست کاری برای قلبم کند. یا برش گرداند یا آن تکه را بسازد. کتاب رسید به روایت «دل‌قرص». بازش کردم. داستان دو انسان ساده‌دل بود که به همدیگر علاقمند شده‌اند. خط آخر کتاب، صفحه بعد بود. ورق زدم و خواندمش. آن جمله دوازده کلمه‌ای تکانم داد. کاری که هزاران جمله قبلش نکرده بودند. کتاب را بستم. دور و برم را نگاه کردم. کتابخانه را، دختران از حال رفته‌ام، گل‌های تشنه، لباس‌های تپه شده و زیرانداز صبحانه که هنوز روی فرش آشپزخانه جامانده بود. بعد انگار کسی یک سنگ بزرگ را توی تشت آبی بیندازد، گریه از من بیرون ریخت. بلندبلند گریه کردم و گفتم: «آخه من خیلی دوستش دارم خدا. با من اینجوری نکن.» نمی‌دانم داشتم قلبم را می‌ساختم یا بخش‌های دیگرش را از بین می‌بردم. فقط می‌دانم همه چیز داشت دوباره تکرار می‌شد. درست کنار کتابخانه. تنها فرقش این بود که این بار وقتی به کتابخانه نگاه کردم، پرچم ایران و فلسطین را دو طرف کتیبه "این خانه عزادار حسین است" آویزان کرده‌ام. یک قاب مربع‌شکل ساخته‌ام که عکس او با لیوان چایی کنار کتاب ردپاها و یک جوانه پتوس در وسطش قرار دارد. مربعم یک ضلع کم داشت. چشمم افتاد به رنجین‌کمان. پایین‌تر بود؛ اما اشکالی نداشت. مربع من و قابی که ساخته بودم را کامل می‌کرد. این کتابی بود که به‌خاطر همان یک روایت به صدها نفر هدیه‌اش داده بودم. هرچه به او زل زدم باز گریه‌ام نگرفت. از ده اسفند به بعد انگار در من بتن ریخته بودند. تا این‌که توی گوشی‌ام تابوت منقوش به اسم او وارد شد. همیشه عادت داشت با دست‌هایش پرده‌ها را کنار بزند. عاشورای پارسال حتی بدون عصا وارد شد. حالا این تابوت اصلاً به او نمی‌آمد. تابوتش افتاد وسط قلبم و گریه از من بیرون ریخت. گوشی را بغل کردم. بلندبلند اشک شدم و گفتم: «آخه من خیلی دوستشون داشتم خدا. چرا با ما اینجوری کردی؟» رادیو از اسپیکر خواند: «باید برخاست، دنیا با آن‌ها و مولا با ماست، این پیچ تاریخی، طاقت‌فرساست، باطل خواهد رفت و حق پابرجاست.» این بار هم نمی‌دانم بخشی از قلبم را از دست دادم یا ساختمش. فقط می‌دانم دیویس توی آن فیلم همه چیز را خراب کرد تا دوباره قلبش، احساس را از قبل بهتر درک کند. بعد دست، سر زانو زدم و بلند شدم. باید به گل‌ها آب می‌دادم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 7️⃣4️⃣ نمی‌خواهم مصلا بروم لقمه توی دهانم سنگ می‌شود. بغض گلویم را محکم فشار می‌دهد و نمی‌گذارد لقمه پایین برود. نگاهم روی تصویر تابوت‌های زینت داده شده با پرچم ایران مات مانده. عمامۀ سیاه و چفیه روی تابوت تاکید می‌کند که آقا این‌بار قرار نیست غافلگیرانه از پس پرده بیرون بیاید. قرار نیست لنز دوربین‌ها قامت پیرمردی تنومند را شکار کنند. قرار نیست با شعار « ای پسر فاطمه منتظریم، منتظر» آقا بدون عصا، راست‌قامت با لبخندی نشسته روی لب‌های سرخش از در طوسی‌رنگ بیرون بیاید. نمی‌خواهم بروم مصلا. نمی‌خواهم فیلم‌های آن‌جا را ببینم. این‌جوری باز هم می‌توانم منتظر بمانم. بازهم می‌توانم بگویم آقا هست. به امور کشور می‌رسد. این‌جوری می‌توانم به گول زدن خودم ادامه بدهم. با هر بدبختی لقمۀ سفت‌شده را قورت می‌دهم. سرم را پایین می‌اندازم. متکثر شده‌ام. یک زهرا دم در خانه نشسته و می‌خواهد برود مصلا. زهرایی بغ‌کرده یک گوشه و افتاده روی دندۀ لج. امان از زهرایی که با بغض وسط‌شان مانده. بچه‌ها با هر تصویر آقا نگاه‌شان می‌چرخد روی من. چانه‌ام به سینه نزدیک‌تر می‌شود. موبایلم را روشن می‌کنم. گالری‌ام پر شده از عکس و فیلم‌های آقا. می‌توانم تا وقتی آقا برمی‌گردد با همین‌ها سر کنم. صدای باید برخاست از مصلا بلند است. پرچم‌های سرخ انتقام یالثارات‌الخامنه‌ای توی هوا تکان می‌خورند. دوست دارم مثل صبح بروم زیر پتو و همۀ حقایق را با خودم به عالم خواب ببرم. صدای آقا پخش می‌شود توی خانه: «ما عزاداریم؛ این به معنی افسردگی و یه گوشه نشستن و ماتم نیست. جنس عزای ما همچون جنس عزای سیدالشهدا زنده و زنده کننده‌ست.» می‌دانم اگر نروم توی مرحلۀ انکار باقی می‌مانم. باید خودم را بین سیل جمعیت بیندازم. از نزدیک آن جعبۀ سه رنگ را ببینم. هی آقا را صدا بزنم و هی جوابش را نشنوم. مدام چشم بچرخانم تا ببینمش و هی تیرم به سنگ بخورد. به سر و سینه زدن‌ها را لمس کنم. فقط این‌طوری باور می‌کنم آن یار نظر‌کرده به سفر رفته. از سر سفره بلند می‌شوم. سنگینم‌. انگار به تک‌تک اعضای بدنم وزنه وصل است. خودم را می‌کشانم تا مبل و رویش ولو می‌شوم. پیام بچه‌ها را باز می‌کنم. رفته‌اند مصلا. از حال و هوای آن‌جا نوشته‌اند. از حس‌ غم و خشم و بی‌پناهی و یقین به بودن آقا و صاحب‌عزا یابن‌الحسن. من داغدارترم یا پسر فاطمه؟! من آقا را شناختم و به حرف‌هایش‌ بیشتر گوش داده‌ام یا سید مجتبی؟! به کتاب‌های پخش و پلای روی میز خیره می‌شوم. به دفتر باز و نیمه‌نوشته و خودکار آبی رویش نگاه می‌کنم. به قرآن منتظرم زل می‌زنم. جنس عزایم اصلا شبیه چیزی نیست که آقا گفته. تلاشم کم است. باید خودم را به آخرین دیدار برسانم. دوربین از تصویر بزرگ آویزان از پشت‌بام مصلا کلوز‌آپ می‌گیرد. چشم‌هایم همه اشک می‌شود. شاید آقا آن‌جا منتظر من هم باشد تا دستش را روی سرم بکشد. تا آرامم کند، تا بفهماندم این‌ها همه سختی‌های یک مسیر دشوار به سمت قلّه‌ست. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍