eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
12.5هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
36 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  حضرت مادر
7.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴✨در فاطمیه برای ظهور امام زمان(عج) برنامه ریزی و کار کنیم... 💌هدف فاطمیه همین... وصل شدن به امام زمان(عج) 🌱
سلام مهربونا شبتون بخیر از فردا پارت گذاری تغییر میکنه صبح پارت سراب و شب گذر از طوفان ارسال میشه🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20210812-WA0021.mp3
1.22M
دعای‌ عهد با صدای‌ دلنشین‌ استاد فرهمند🌿" اللهم ارنۍ الطلعھ الرشیده و الغره الحمیده . . خدایا آن جمال با رشادت و پیشانی ستودھ را به من بنمایان🌼. + عھدۍتازھ‌کنیم^^؟ @karbala_ya_hosein
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨ ✨🌘 سراب🕳 پنجره رو بستم نگاه از حیاط برداشتم آهی کشیدم و پرده رو مرتب کردم با قدم های سست به سمت تخت رفتم خدایا چرا هر لحظه استرسم بیشتر میشه زودتر برم خونه خانم جون شاید حالم بهتره بشه‌، اگر دیر تر برم احتمال داره از رفتن پشیمون بشم، اول به صدرا زنگ بزنم بعد برم با بیقراری بلند شدم و دور خودم چرخیدم نگاهی به کل اتاق انداختم کجاست کلافه نوچی کردم ای بابا همین جا گذاشته بودمش چند لحظه ای چشم هام رو بستم و تمرکز کردم یادم اومد ک آخرین بار رو میز آرایش گذاشتم به سرعت سمت چپ اتاق که میز قرار داشت چشم چرخوندم و بالاخره گوشی رو دیدم سریع شماره صدرا رو گرفتم _سلام یکی یه دونه بابا _سلام داداش میدونی من حوصله ندارم چرا سر به سرم میزاری _ته تغاری جان من جدی میگم ولی قبول نمیکنی دیگه مشکل خودته ،رسیدی خونه خانم جون؟ نفسم رو محکم بیرون فرستادم _توی کدوم منطق به کسی که یه خواهر و دوتا برادر داره میگن یکی یدونه؟ نه هنوز نرفتم زنگ زدم باهات حرف بزنم بعد برم خنده صدا داری کرد _منطق خانواده حاج علی کلافه اسمش رو صدا زدم _عه جانم چرا میزنی _میدونی حالم بده ،استرس دارم ،تمرکز ندارم بعد داری شوخی میکنی حرفم رو قطع کرد با لحن محکمی گفت _عزیزدلم داری خودت رو الکی عذاب میدی استرس دارم تمرکز ندارم این چه حرفی میزنی این همه خواستگار داشتی پسر حاج فتاح هم یکی مثل بقیه یه نه میگی میرن چرا انقد شلوغ میکنی گوشی رو توی دستم جابجا کردم و چشم هام رو باحرص بستم _داداش من کدوم خواستگار من اندازه آقا مازیار پیرزاده کَنه بود ؟دیگه چطوری باید رفتار کنم متوجه بشن جوابم منفی ها؟شده کابوس شب و روز زندگی من، بابا هم گیر داده تو بگو این پسره مشکلش چیه من خود جواب رد میدم _خب راست میگه دیگه هرچی میگیم حرف بزن میگی فعلا نمیتونم بگم حرف بزن تموم همه چی تموم بشه قال قضیه کنده بشه بره _بدون مدرک هر حرفی بزنم هیچ کدوم قبول نمیکنید بابا که بعد شنیدن حرف هام میگه برو استغفار کن به بچه مردم تهمت نزن شما ها هم هیچ کدوم قبول نمیکنید منم فعلا هیچ مدرکی برای ثابت کردن حرف هام ندارن لحن صداش نگران و کنجکاو شد _صنم مگه تو چی از مازیار میدونی که باید مدرک داشته باشی حرف بزنی ؟ _گفتم که فعلا نمیتونم بگم پس خواهشأ داداش اصرار نکن ،الانم زنگ زدم بگم چمدونم آماده س فقط اومدی خونه تا قبل از رسیدن بابا برام بیارش که برات دردسر نشه _مطمئنی اینطوری شرایط رو سخت تر نمیکنی ؟با مامان حرف زدی راضی بری خونه خانم جون؟ _در حال حاضر هیچ راه دیگه ای بجز رفتن ندارم ،مامانم راضی میکنم بعد میرم _باشه عزیزم پس رسیدی بهم خبر بده _چشم خدا حافظ _مراقب خودت باش خدانگهدار نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت‌اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨ ✨🌘 #قسمت‌اول سراب🕳 پنجره رو بستم نگاه از حیاط برداشتم آهی کشیدم و پرده رو
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 چمدون رو کنار تخت گذاشتم و نفسم رو محکم بیرون فرستادم نگاه گذری به کل اتاق انداختم بخاطر خانواده آقا فتاح چه گیری افتادم که مجبورم چند روزی از خونه و خانواده م فاصله بگیرم خداکنه حاج بابا بتونه یه کاری کنه قضیه این خواستگاری منتفی بشه. نگاه از چمدونم برداشتم هرچی لازم داشتم رو جمع کردم اگرم چیزی یادم رفته باشه میگم به صدرا برام بیاره تا حاج بابا برنگشته خونه برم با خانم جون حرف بزنم که حاج بابا برگشت نگران نشه چرا قهر کردم،تحمل دوری از مامان و بابا برام سخته ولی راهی برام نمونده خدا کنه مامان مانع بیرون رفتنم نشه بدون اینکه دلخوری پیش بیاد بزاره برم، نفس عمیقی کشیدم و چادرم رو روی سرم مرتب کردم و از پله ها پایین رفتم _مامان ؟ ملاقه به دست از آشپزخونه بیرون اومد نگاهی به سر تا پام انداخت و نوچی کرد _کجا بسلامتی؟ روبروش وایساد و صورتش رو بوسیدم و خودم رو مظلوم کردم _مامان جون دورت بگردم من که دیشب بهتون گفتم فردا میرم خونه حاج بابا خواهش میکنم نه نیار کلافه به چشم هام خیره شد _صنم این راهش نیست بابات بیاد خونه ببینه نیستی ناراحت و عصبانی میشه نمیفهمم این همه مقاومتت برای سرنگرفتن این خواستگاری چیه ،چند ماه میگم اگر چیزی میدونی بهم بگو که با بابات حرف بزنم خودش به خانواده حاج فتاح جواب رد بده ولی حرف نمیزنی بچه مردم هم الکی میخوای رد کنی ،خوشت ازش نمیاد باشه قبوله امشب که خواستید حرف بزنید یه طوری حرف بزن که پسرشون بیخیال بشه دیگه این بحث هم برای همیشه تموم بشه وسط حرف زدن مامان دستش رو گرفتم و لبخندی زدم _قربونتون برم خودتون خوب میدونید خانواده آقا فتاح دست بردار نیستن وقتی اومدن من پنج دقیقه هم کنارجمع ننشستم وقتی به اصرار شما و داداش بخاطر ناراحت نشدن بابا اومدم خونه شون بجز سلام و خدانگهدار یه کلمه باهاشون حرف نزدم باید متوجه میشدن که من به این وصلت راضی نیستم بیخیال بشن ولی بازم پیگیر خواستگاری اومدن شدن وقتی بابا رسید بهش بگید رفتم جزوه فائزه تحویلش بدم، برسم خونه حاج بابا به خانم جون میگم زنگ بزنه بابا بگه اونجا هستم اون وقت مهمونی امشب تعطیل میشه شاید حاج بابا هم قبول کرد با بابا حرف بزنه برای همیشه از این خواستگاری منصرفش کنه _این فکرای بچگانه ت به هیچ جا نمیرسه فقط باعث دلخوری بابات میشی نگاه ملتمسم رو به چشم هاش دوختم _مامان جونم چند ماه دارید میگید صبر کن همه چی درست میشه کم مونده من رو بزارید سر سفره عقد ،خواهش میکنم بزارید کاری که میخوام انجام بدم اگر نتیجه نداد اون وقت هرچی شما بگید میگم چشم ،باشه؟همین یه بار _من تا حالا دروغ نگفتم از این به بعد هم نمیگم بابات زنگ بزنه یا بیاد خونه میگم رفتی خونه خانم جون اون وقت دیگه خودت میدونی و بابات. لبم رو پایین کشیدم _عه مامان مگه گفتم دروغ بگو ،بجان شما اول میخوام برم پیش فائزه بعد میرم پیش خانم جون اینا ،بزارید حاج بابا برسه خونه بعد به بابا بگید. باشه؟ سرش رو کلافه تکون داد _باشه رسیدی زنگ بزن _چشم نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت‌اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54928 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌دوم سراب🕳 چمدون رو کنار تخت گذاشتم و نفسم رو محکم بیرون فرستادم نگاه گذری
سراب🕳 گوشیم رو روی سکوت گذاشتم دسته کیفم رو روی چادرم مرتب کردم با قدم های بلند از کوچه بیرون رفتم تا رسیدن به سر خیابون از استرس اینکه بابا یهویی برگرده و ببینه بدون ماشین از خونه بیرون اومدم چند باری پشت سرم رو نگاه کردم سرعت برداشتن قدم هام رو بیشتر کردم به طرف ایستگاه تاکسی رفتم در ماشینی که نوبتش بود رو باز کردم رو به راننده که کنار ماشینش ایستاده بود گفتم _سلام‌خسته نباشید حرکت کنید هزینه دربست رو حساب میکنم آقای مسنی که صاحب تاکسی بود با لحن محترمانه ای گفت _سلام ممنون،دخترم اول بگید ببینم کجا میرید شاید اون مسیر نرم کرایه هم قابلتون نداره برای این همه عجله کردن از خودم خجالت کشیدم دستم رو از روی دستگیر برداشتم و آدرس رو گفتم آقای راننده سرش رو تکون داد _بشیند داخل ماشین میرم هر لحظه که از خونه دورتر میشدم دلشوره و اضطرابم بیشتر از قبل میشد اگر بابا برگرده خونه ببینه خبری از مهمونی امشب نیست از دستم ناراحت و دلخور میشه بدون شک سریع حرکت میکنه بیاد خونه خانم جون ،خداکنه قبل از اینکه بابا بخواد بیاد حاج بابا خونه باشه اون وقت با طرفداری خانم وجون و حاج بابا امکان داره دیگه بهم گیر نده چرا خوشم از خانواده آقا فتاح نمیاد و جواب رد بده همه چی بخیر بگذره نگاهم رو به بیرون دادم و چند لحظه چشم هام رو بستم شایدم مامان و داداش اینا با بابا صحبت کنن راضی بشه و خونه آقاجون نیاد که اگر نیاد حتما بهم زنگ میزنه و دوباره میگه دلیل مخالف بودنم رو بگم که اینطوری باز برمیگردیم سر خونه اول ‌که فرقی به حال من نمیکنه ،اصلا از کجا معلوم تا الان بهم زنگ نزده چشم هام رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم و زیپ کیفم رو باز کردم گوشیم رو برداشتم با دیدن تماس های بی پاسخ دستپاچه شدم و آروم انگشتم رو روی صفحه کشیدم دیدن اسم زهرا کمی از استرسم رو کم کرد آب دهنم رو قورت دادم و شماره ش رو گرفتم بعد از خوردن چند بوق صدای دلخورش پخش شد _سلام چرا جواب نمیدی _سلام ببخشید گوشیم روی سکوت بود نشنیدم _هنوز نیومدی؟ _کجا بیام ؟ متعجب گفت _صنم حواست کجاست؟مگه قرار نبود بیایی دانشگاه جزوه ها رو بیاری دستم رو بلند کردم آروم به پیشونیم زدم وای چرا یادم رفت ،جزوه ها رو هم داخل چمدون گذاشتم صدای صنم گفتنش بلند شد گوشی رو توی دستم جابجا کردم _ببخشید زهرا اصلا حواسم نبود امروز باید می اومدم دانشگاه ، الانم دارم میرم خونه خانم جون امشب بهت خبر میدم که فردا صبح میتونم بیام دانشگاه یا نه اگر بیام جزوه ها رو میارم با لحن نگرانی توی حرفم پرید _میخوای کلاس های فردا رو نیایی؟چرا چی شده ؟ _بزار برسم بهت زنگ میزنم ، بابت امروزم ببخشید تو رو خدا شرمنده همه تون شدم _اشکالی نداره ،منتظر زنگت هستم یادت نره _باشه عزیزم کاری نداری؟ _اگر تا یه ساعت دیگه زنگ نزدی خودم بهت زنگ میزنم خدا حافظ _باشه اینطورم خوبه خدانگهدار گوشی رو توی کیفم انداختم سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشم هام رو بستم سراب🕳 بالاخره رسیدم زنگ خونه رو زدم صدای زیبا خانم باز پخش شد _کیه؟ _باز کنید منم در رو بستم از حیاط بزرگ خونه حاج بابا رد شدم و سمت پله ها رفتم زیبا خانم مثل همیشه دم در به استقبالم اومد _سلام صنم جان خوش اومدی ،نسیبه خانم منتظرتون هستن احتمالا مامان به خانم جون زنگ زده گفته دارم میام خونه شون چادرم رو روی شونه هام انداختم نفس عمیقی کشیدیم لبخندی زدم به زیبا خانم دست دادم _سلام حاج بابا خونه ست؟ _نه عزیزم صبح با داییت رفتن بازار سرم رو تکون دادم وارد سالن شدم با صدای بلند خانم جون صدا زدم نگاهم رو توی خونه چرخوندم و دنبالش گشتم _مامان نسیبه عصا به دست از پشت پنجره بیرون اومد و پرده رو مرتب کرد نگاه مهربونش به چشم هام داد به شوخی گفت _اولا سلام علیک بعدشم چه خبر شده امروز شدم مامان نسیبه باید بگم خدا بخیر کنه یا خیره؟ دستش هاش برام باز کرد آروم خندیدم با قدم های بلند جلو رفتم و خودم رو توی آغوشش انداختم _ببخشید سلام دست نوازشش رو روی سرم کشید و پیشونیم رو بوسید به مبل کنار پنجرت اشاره کرد _بریم بشینیم بگم زیبا میز بچینه صبحانه بخوری چادرم رو روی دستم انداختم _ممنون خانم جون صبحانه خوردم سمت مبل ها رفت همینطور که راه میرفت گفت _باشه مادر پس برو لباس هات رو عوض کن بیا برام تعریف کن ببینم چی شده اینطوری بی خبر و بدون مرکب اومدی _مامان بهتون زنگ زد؟ روی مبل نشست و عصا رو کنارش گذاشت _آره چند بار زنگ زد نگران شده بود چرا دیر رسیدی هرچی پرسیدم چی شده؟گفت صبر کنید صنم برسه بهتون میگم تا لباس هاتو عوض میکنی من یه زنگ بهش بزنم بگم رسیدی خیالش راحت بشه _صبرکنید الان خودم زنگ میزنم تلفن سیار روی میز عسلی رو برداشت و دستش رو رو به بالا تکون داد _نه خودم زنگ میزنم بعد تلفن میدم باهات حرف بزنه
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 وقتی خانم جون بگه نه دیگه اصرار کردن فایده نداره سرم رو تکون دادم سمت اتاق رفتم لباسم رو آویزون کردم و از داخل کیفم گوشیم رو برداشتم شماره صدر رو گرفتم به محض اولین بوقی که خورد صدای نگرانش پخش شد _الو صنم کجایی تو؟ زبونم رو روی لبم که خشک شده بود کشیدم _سلام داداش چند دقیقه ای میشه رسیدم خونه حاج بابا ،چیزی شده ؟چرا کلافه ای؟ نفسش رو محکم بیرون فرستاد و زیر لب آروم گفت لااله الا الله _مگه تو به مامان نگفتی میخوای بری پیش فائزه دوستت، چرا نرفتی؟چرا گوشیت رو جواب نمیدی همه رو نگران کردی لبم رو به دندون گرفتم خیرسرم خواستم استرسم کمتر بشه با این جواب ندادنم چه وضعی درست شد شرمنده گفتم _ترافیک بود راننده از خیابون و راه میانبر اومد که زودتر برسم بازم به چراغ قرمز برمیخورد ،فائزه م خونه نبود گفت یکساعت دیگه بیا من هم حواسم نبود بگم نمیام گوشی رو روی سکوت بود فقط تماس زهرا دیدم یادم رفت بقیه پیام و تماس ها رو چک کنم کلافه وسط حرفم پرید _فعلا اینا رو بیخیال بابا فهمید خونه نیستی داره میاد خونه خانم جون برو با حاج بابا حرف بزن قبل از اینکه برسه راضیش کنه امشب رو اونجا باشی که مهمونی تموم بشه بعد برگردی خونه وای اگر بابا زودتر برسه بیچاره میشم حرفهای صدرا استرسم رو بیشتر کرد زبونم که خشک شده بود رو بزور تکون دادم _چرا به بابا خبر دادید خونه نیستم نوچی کرد نذاشت حرفم رو ادامه بدم _کسی به بابا خبر نداده،خودش فهمید خونه نیستی بعدأ حرف میزنیم فعلا برو با حاج بابا حرف بزن من هم بی خبر نزار دستم رو روی سرم گذاشتم و چشم هام رو بستم با حال زار و وا رفته گفتم _داداش حاج بابا خونه نیست ،بابا کی حرکت کرده؟ _ای بابا چند دقیقه ای میشه خوب بهش زنگ بزن بگو کار واجب داری اون وقت زنگ میزنه دایی یا آقا اسد میرن دنبالش میاد خونه اگر گفت دیر میرسه به خانم جون بگو‌، بابا روی حرفش حرف نمیزنه معطل نکن دیگه برو بغضی که یهویی مهمون گلوم شده بود رو قورت دادم _باشه دعاکن حاج بابا زودتر برسه خداحافظ _توکل بخدا ان شاءالله ،خدا نگهدار با هول و ولا از اتاق بیرون رفتم و سراسیمه خودم رو به مبل کنار خانم جون رسوندم و روبروش نشستم با دیدنم رنگ نگاه کردنش عوض شد به کسی که پشت خط بود بود گفت _نجمه مادر بهت زنگ میزنم خدا حافظی کرد و تلفن رو روی زانوش گذاشت و نگاهش بین چشم هام جابجا شد _چی شد مادر چرا یهویی رنگت پریده! چشم هام رو بستم سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی زیاد موفق نبودم چشم هام رو باز کردم با همون حال پریشونم نگاه پر از التماسم رو به چشماش دادم و گفتم _خانم جون میشه زنگ بزنید به حاج بابا بگید زودتر بیاد خونه قبل از اینکه بابام برسه خانم جون که هر لحظه از دیدن حالم دل نگران تر میشید دستام که یخ زده بود رو توی دستای گرمش گرفت _معلوم هست امروز چه خبره ،اون از مادرت که فقط پشت سر هم میگه نزار حاج علی صنم بیاره خونه این از تو که میگی بگو حاج بابا قبل رسیدن بابام بیاد حرف بزن ببینم چی شده ،مادر و دختر نگرانم کردید. نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت‌اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54928 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌پنجم سراب🕳 وقتی خانم جون بگه نه دیگه اصرار کردن فایده نداره سرم رو تکون دا
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 به کمک خانم جون از روی زمین بلند شدم روی مبل کناریش نشستم دستم رو روی دسته مبل گذاشتم توی ذهنم دنبال کلمات میگشتم نمی دونستم از کجا شروع کنم و چطوری توضیح بدم با صدای صنم گفتن معترض خانم جون سرم رو چرخوندم و نگاهم به چشم هاش گره خورد کلافه از حال روزم آهی کشیدم و گفتم _خانم جون بازم داستان همیشگی خانواده حاج فتاح آب دهنم رو پایین فرستادم و با لحن درمونده ای ادامه دادم _واقعا نمیدونم چکار کنم هرکسی دیگه ای این رفتار های من رو میدید متوجه میشد جوابم منفیه، به این وصلت راضی نیستم ولی خانواده پیرزاده یه طوری رفتار میکنن که انگار باهاشون سرد برخورد نشده ‌ ،به بابام هم میگم من خوشم از این پسره نمیاد میگه مگه میشه جون مردم الکی بدون هیچ دلیل و برهانی ردش کنم خدا رو خوش نمیاد روی مبل جابجا شدم و دستم رو روی دست خانم جون گذاشتم با نگاه پر از خواهشی گفتم _مامان نسیبه به بابا میگم خدا رو خوش میاد من اذیت بشم؟میگه من خیر و صلاحت رو میخوام میخوام مثل خواهر و برادرات خوشبخت بشی خانواده حاج فتاح مثل خودمون هستن ‌،ولی خانم جون بخدا بجون شما و حاج بابا قسم آقای مازیار پیرزاده زمین تا آسمون با پسرای ما فرق داره اصلا اون چیزی نیست که نشون میده خانم جون که تا الان با جون دل گوش به حرفام سپرده بود لب باز کرد با لحنی که سعی داشت آروم باشه گفت _صنم نزدیک یکسال داری بخاطر قضیه خواستگاریت میجنگی نه تنها خودت همه یه جورای وصل شدن به این موضوع ،مادر جان چرا دلیل اصلی که میگی این پسره با خانواده ش فرق داره نمیگی که هم خیال خودت راحت کنی هم بقیه رو ،دورت بگردم اینطوری فقط خودت رو آزار میدی بقیه هم با دیدن حالت آزرده خاطر میشن زبونم رو روی لبم کشیدم و کامل سمت خانم جون چرخیدم _خانم جون من اگر حرفی بزنم همه مخصوصا بابا میگید داری تهمت میزنی میخوای بچه مردم از جلو چشم ما بندازی... خانم جون نگاه شماتت باری بهم انداخت صدای یهوی استغفرالله گفتنش بلند شد سرش رو متاسف تکون داد _صنم مگه چی میخوای بگی که خودت داری میگی میشه تهمت زدن نگاه پر التماسم رو به چشم هاش دادم _بجون شما من الکی نمیخوام کسی رو خرابش کنم و تهمت بزنم ،فقط یه خواهشی ازتون دارم یه کاری کنید مهمونی امشب بهم بخوره شاید اینطوری به خانواده آقا فتاح بربخوره دیگه بیخیال بشن یا بابا آب پاکی بریزه رو دستشون بگه صنم به درد شما نمیخوره از روی مبل بلند شد و عصاش رو دستش گرفت و سمت پنجره بزرگ داخل سالن رفت و گفت _اولا نه خانواده حاج فتاح از بیخیال تو میشن نه بابات کسر و شان دخترش پایین میاره بگه به دردتون نمیخوره،پس الکی دل خودت رو خوش نکن ،من امشب نمیزارم حاج علی برت گردونه خونه اما بجای این قایم و موشک بازی ها یه فکر اساسی بکن یه جواب قانعه کننده بده که پرونده این خواستگاری بسته بشه نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت‌اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54928 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨