و او آخرین بازمانده بود.آخرین بازمانده از آدمیزادهای کهنی که اکنون فقط جای زخمی از بالهای آنها در ما مانده است.
آدم یعنی،شکننده،موجوداتی ضعیف که داغ دروغ بر زبانشان جاری است و از درون تهی از جادو،نیرو و یا هیچ قدرتی هستند.
آنها طعمهی خاک و موجوداتش بودند.تنها پناه آنان آسمان بود.زمانی که بالهایشان را میگشوند،با پروانهها میرقصیدند و با باد میخندیدند،نقطهای بود که زندگی آنان مانند نسیم،کوتاه اما شاد بود.
ولی موجودات دیگر،تحمل لبان خندان که تمام توجه را جلب میکرد نداشتند.
بالاخره روز بالآویز فرا رسید. روزی که قرار بود تمام پریان برای تشویق انسانان جمع شوند اما نه برای تشویق آنها در نقشهای بینظیری که در آسمان خلق میکردند.تشویق برای قربانی شدن.
قربانی ها بال های کوچکی بودند که برای دیده شدن بیشتر سرزمین پریان در سرآسر سرزمین به طناب آویزان شدند.
و آنگاه دیگر امید،مانند همیشه ساز آزادی را نمینواخت و باد راهنمایشان،شمع خوشحالی را در زندگی آدمیزادان خاموش کرد.
شبانگاه تنها یک ستاره برق زد نه تنها یک ستاره،برق پروازی،آسمان را آرام شکافت اما همه به زمین میاندیشیدند و هیچکس نظارهگر آخرین آرزو نبود، نظارهگر آخرین بازمانده.
#داستاننویس
~سازمان حفاظت از هیولاهای گمگشته
https://daigo.ir/secret/61972836731 وزغ نامه رسونمون🐸 -نامه هاتون رو ببندید به پاش (جاهای دور هم نف
بیاین کتابهای مورد علاقه تون رو بگید😭
~سازمان حفاظت از هیولاهای گمگشته
اهم https://abzarek.ir/service-p/msg/4085539 اون وزغ اصلیه (دایگو) مریضه این وزغه رو موقتی آوردیم ✨
مثل اینکه وزغها نامهها رو بد آوردن جوهر پخش شده(نمیتونم پیام هاتون رو بخونم)اینجا کتابهای مورد علاقه تون رو بگید😔✨
وایاییی بچه ها سلیقه هاتون خیلی خوبه😭
خوشحال شدم کتاب های مورد علاقه تون رو فهمیدم
هدایت شده از شماره "۱"
پری ستاره رو به ماه کرد و مانند هر شب در دل آرزو کرد:《امیدوارم بالاخره بتونم زمین رو ببینم.》
اما امشب با دیگر شبها فرق داشت، امشب ماه آرروی او را برآورده کرد و پری ستاره را تا شب بعدی به زمین فرستاد. پری ستاره هم خوشحال خوشحال بود چون بر روی زمین پا گذاشته بود و میتوانست انسانها را از نزدیک ببیند. او پس از آنکه همه جا را گشت به برج نجوم رفت تا آسمان را از زاویهای دیگر ببیند. اما بعدش در دل آرزک میکرد کاش نمیرفت. آخر او عاشق یک منجم شد و نمیدانست حالا باید چگونه از زمین دل بکند.
شاید باید تمام شبها را تا انتهای دنیا، به ماه دعا میکرد.
برای کاروان ستارهای
از طرف شماره "۱"
~سازمان حفاظت از هیولاهای گمگشته
پری ستاره رو به ماه کرد و مانند هر شب در دل آرزو کرد:《امیدوارم بالاخره بتونم زمین رو ببینم.》 اما امش
مرسیی ویدارر خیلیی قشنگ بود😭✨
(من راضی،عمو منجم مهم نیست،خدا راضی، خاله ماه هم ایشالا راضی میکنیم😔)
تاریکی با نوری از راه رسیده بود که تنها چهرهی زمین را روشن میکرد نه نیت پلیدی که در اعماق آن ریشه دوانده بود.
شب بخیر 🌙