eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
┄✦۞✦‌‌✺‌﷽‌‌‌✺✦۞✦┄ ✨امام صادق علیه السلام می فرمایند: علم27 قسم است که تنها دو قسم آن تا زمان ظهور کشف می شود و 25 قسم دیگر هنگام ظهور مهدی علیه السلام آشکار می گردد.✨ بحار الأنوار، ج52، ص 336📚
1_206058050.mp3
7.88M
♥️صلے علیڪ یا حسن ابن علی♥️ سایہ رو سرمـــہ🍃 همہ باورمــہ🍃 +کۍگفتہ‌غریبۍخودݥ‌نوڪرٺم +حسݩ‌جاݧم🖤🥀 ➣🖤
13.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلیپ : سه گناهی که خداوند در مجازاتش تعجیل میکند 👤 📿 🏴°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄ ✨الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم✨ 🌹سلام بر همراهان عزیز 🌹 شهادت امام حسن مجتبی(ع)تسلیت باد 💫 جمعه 💫 ☀️۴ مهر ۱۳۹۹ شمسی 🌙۷ صفر ۱۴۴۲ هجری قمری 🌲۲۵ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
☀️ ☀️ 🔸قسمت٦٦ مگه خونش از خون امام حسين (ع) رنگين تره؟ بالاخره هم نميدونم چي بود كه دلش نرم شد. علي ديگه روي پايش بند نبود، ولي ناراحتي اش رو هم نمي تونست پنهان كنه. ناراحتي تنها گذاشتن آقا جون و خانجون يه طرف، ناراحتي تنها گذاشتن من هم يه طرف. البته اين رو خودش مي‌گفت و نمي دونست من با اين دل خودم چكار كردم تا هميشه خودم رو شاد نشون بدم. به علي بگم كه " نه علي جون، برو نذار محبت بين ماها بندي بشه روي پاهات كه پاهات رو سنگين كنه" و علي رفت. روز اعزامش شور و هيجان من هم زيادتر شده بود. هر دومون روي پاهامون بند نبوديم. انگار اين من بودم كه قرار بود اعزام بشم. آقا جون و خانجون با چشم‌ هاي حيران و متعجب ما رو تماشا مي‌كردن كه چطور بي قرار شده ايم. وقت رفتن از همه خداحافظي كرد. جلوي من سرش را پايين انداخت، ساكت و صامت. به زور لبخندي زدم و گفتم: " من در مقاله‌ام ننوشته بودم امام حسين (ع) با شرمندگي از حضرت زينب (س) وداع كرد. نوشته بودم سربلند و سرافراز بود" سرش را بلند كرد. نگاهش ملايم و نرم بود. گفت: "من كه امام حسين نيستم. " گفتم: "پس از من هم توقع نداشته باش كه حضرت زينب (س) باشم" دستش را آورد جلو، مثل بچگي هامون كه مي‌خواستيم با هم عهد ببنديم. گفت: " پس بيا سعي خودمونو بكنيم تا به اونا نزديك بشيم. " منم دستم رو كوبيدم كف دستش. مثل بچگي هامون، قبول اون هم دست من رو ميون دستش فشار داد، مثل بچگي هامون. " قبول" و مي‌خواست برگرده كه صدايش زدم: " علي " همان جا ايستاد، نه، خشكش زد، به وضوح ديدم كه پايش لرزيد. شايد فكر مي‌كرد پشيمان شده ام. فكر مي‌كرد مي‌خوام مانعش شوم. گفتم: "تو خيلي چيزها از مقاله من رو گفتي، ولي يه جمله اش رو نگفتي " چيزي نگفت. شايد اگر گفته بود، بغض من هم تركيده بود. ولي او نگفت و من گفتم: " روز عاشورا، بعد از وداع امام حسين (ع) و حضرت زينب (س)، امام حسين (ع) تنها به ميدان نرفت. انگار زينب (س) هم با او بود. انگار زينب هم با او رجز مي‌خواند و شمشير مي‌زد. يادت هست؟ " ساك رو زمين گذاشت. برگشتنش رو ديدم. چشم‌هاي خيسش رو هم. شانه هايش را؟ و عطر گل محمدي كه به خودش زده بود هم يادم هست و نجوايي كه در گوشم گفت: " من يادم هست امام حسين (ع) با زينبش به ميان ميدان رفت، به نيابت از از او هم شمشير زد و زخم خورد و يادم مي‌ماند كه من هم به نيابت از تو بجنگم، زخم بخورم و يا حسين (ع) بگويم نذار جاي من خالي بمونه" هر دو آروم شديم و او رفت. آره اون رفت و من موندم. موندم تا جاي اون رو توي خانه، توي محله، دبيرستان و حتي توي شهر حفظ كنم. ديگه به اندازه هر دو نفرمون به خانجون آقا جون محبت مي‌كردم. به خانواده شهدا محله سر ميزدم، ازشون احوالپرسي مي‌كردمو اگه چيزي مي‌خواستن براشون تهيه مي‌كردم. درس خوندنم هم بيشتر شده بود. چون مي دونستم بايد اين قدر بلد باشم كه وقتي علي برگشت، بتونم درس‌هاي عقب مانده اون رو بهش ياد بدم. هر مطلبي رو هم كه مي‌خوندم يا با دعاي جديدي آشنا مي‌شدم، در نامه بعدي اون رو هم براي علي نوشتم. در عوض، علي هم مرتب از خودش، از جنگ، از حالات و روحيه‌هاي معنوي آن جا و خلاصه از همه چيز مي‌نوشت و مي‌گفت. طوري كه انگار خود من هم رفته بودم جبهه و آن جا باهاش حمله مي‌كردم. وقتي هم كه دوستاش شهيد مي‌شدند، پا به پاي علي براي اون‌ها اشك مي‌ريختم. اين طوري بود كه حتي بعد از رفتن علي هم ما از همديگه جدا نشديم. احساس كردم جلوي چشم هايم تار شده است. همه چيز را تار مي‌ديدم. به جز فاطمه و نگاهش به آن گنبد طلايي را. شايد به خاطر پرده اشكي بود كه گاهي اوقات جلوي چشم هايم را مي‌گرفت و نگاهم را تار مي‌كرد. پلك هايم را روي هم فشار دادم تا فاطمه را روشن تر و واضح تر ببينم. آن وقت آن قطره اشك از گوشه چشمم بيرون زد و دوباره همه چيز صاف شد. فاطمه و نگاهش به آن گنبد طلايي هم، دلم مي‌خواست فاطمه باز هم بگويد. باز هم از علي بگويد و از خودش. دلم مي‌خواست هيچ وقت از حرف زدن خسته نشود. او به ان گنبد طلايي نگاه كند و حرف بزند و من به آن صورت دوست داشتني نگاه كنم و گوش كنم. دلم مي‌خواست... حيف كه او ساكت شده بود و من اين را نمي خواستم. پس بايد چيز ديگري مي‌گفتم. حرفي يا سوالي كه دوباره او را به سر شوق بياورد. ادامه دارد.... •┈┈••✾•☀️•✾••┈┈• رمان های عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹
☀️ ☀️ 🔸قسمت٦٧ - پس اين عكس مال همون روزه؟ دستش را كرد توي كيفش. وقتي آورد بالا، عكس در ميان انگشت هايش بود. - كدوم؟ اين؟ سرم را تكان دادم: - اوهوم. عكس را گرفت طرف من، با اشتياق آن را از دستش قاپ زدم. قبل از اينكه بتوانم با خيال راحت تماشايش كنم، فاطمه دوباره برگشت سمت حرم. نمي دانم چرا عادت داشت وقتي از برادرش حرف مي‌زد به حرم نگاه كند. - نه، اين مال دفعه آخريه. آخرين دفعه اي كه رفت جبهه. حواسم از عكس پرت شد: - اخرين دفعه؟ - اومده بود مرخصي. بي خبر و براي ۴۸ ساعت. آقا جون و خانجون هم اومده بودن مشهد. وقتي ديدم اومده خيلي تعجب كردم. هنوز وقت مرخصي اش نشده بود. تازه ۲۰ روز بود كه رفته بود. گفت كه خوب شايد قسمت اين طوريه ديگه، گفتم دفعه ديگه ان شاالله. فصل هفدهم روز آخر طرف‌هاي عصر اومدن دنبالش. گفتم: ( (كاش يه روز ديگه مونده بودي، آقا جون و خانجون فردا مي‌آن. ) ) گفت كار داره و بايد بره. اين بار من به جاي خانجون قرآن روي سرش گرفتم. براش توي كاسه چيني آب و گلبرگ محمدي ريختم و بدرقه اش كردم. دم در باز هم سرش را پا يين انداخت. گفتم: ( (باز هم كه سرت رو پايين انداختي! ) ) گفت: ( (حلالم كن فا طمه! ) ) يكهو چيزي توي دلم خالي شد. گفتم: ( (تو هيچ وقت از من حلاليت نمي خواستي؟ ) ) همان طور كه سرش گفتم: ( (پس بگير! ) ) و كاسه آب را پاشيدم طرفش! فقط دو قدم با من فاصله داشت. تقريبا همه آبها رسيد بهش و خيس شد خيس خيس! خنديد و بعد صداي كليك دوربين را شنيدم. دويتش بود كه ازش عكس انداخته بود. از همان پشت در هم صداي شادمان خنده آن‌ها را مي‌شنيدم. ولي مطمئنم ان‌ها صداي گريه من را نشنيديد. فاطمه كمي مكث كرد: - علي رفت براي هميشه! صورتم از حرارت داغ شده بود. دلم مي‌تپيد، مثل اين كه چند كيلومتر دويده باشم، نمي دانستم آخرين سوالم را بپرسم يا نه؟ از جوابش وحشت داشتم. كسي در وجودم نهيب مي‌زد كه نپرس! نپرس اين سوال آخر را. با خودم فكر كردم، آخرش كه چي؟ براي هميشه در اين شك و ترديد با قي بمانم؟ ولي اگر گفت ( (نه) ) چه؟ چگونه مي‌خواهي اين جواب را باور كني؟ باز هم گفتم كه از واقعيت نمي شود فرار كرد! بپرس تا مطمئن شوي كه او مثل تو تنها نيست. سعي كردم حرفي بزنم. نمي شد! چيزي راه گلويم را بسته بود. به زحمت از ميان ان مشت ترس و اضطراب راهي باز كردم براي حرف زدن. براي اخرين سوال: - ديگه بر نگشت؟ نگاهش از روي گنبد ليز خورد. ارام و خونسرد. ليز خورد و آمد پايين. چرخيد به سمت من. تا اين كه رسيد به من. ديگر حتي اگر جواب هم نمي داد، من جواب را نمي دانستم. ولي او هيچ سوالي را بي جواب نمي گذاشت. - چرا بر گشت! زودتر از هميشه، بر خلاف هميشه كه بي خبر وارد مي‌شد، اين بار اول خبر داد و بعد خودش آمد بعد از عمليات مرصاد بود. اين بار غريب نبود! همه مردم آمده بودند به پيشوازش جلوي مقدمش گوسفند كشتند. براي اين كه فقط دستشان به او بخورد، او را از همديگه قاپ مي‌زدند. اين بار روي شانه‌هاي مردم شهر آمد. مثل همه قهرمان ها. مثل همه كساني كه مردم دوستشان داشتند. هر چه فرياد زدم ( (آخه بذارين من هم ببينمش! ) ) آخه اون علي يه شهر بود. او و دهها علي ديگر كه انگار بر شانه‌هاي شه پرواز مي‌كردند. گفتم: ( (علي قرارمان اين نبود. تو ميان بر زدي. تو زودتر به هدفت رسيدي. من هم كمكت كردم. نكردم؟! پس من چي. ) ) گفت: ( (سهمت پيش حضرت زينبه! از خودشون بگير) ) البته اين را بعد‌ها گفت. دو هفته از بر گشتنش. اومد گفت: ( (نگفتم تنهات نمي ذارم! حالا باور كردي؟ ) ) و من باور كردم. همان روز كه از خواب بلند شدم، رفتم سر اون صندوق چوبي قديمي. ادامه دارد.... •┈┈••✾•☀️•✾••┈┈• رمان های عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹
همه ی ماروزی‌غروب خواهیم کرد ، کاش آن غروب رابنویسند : 🌷ـــادت😭😭 شبتون شهدایی ⭐️
نخواهیم کرد ، ردّ ِ قدمهایتــــــان را ! ... ؛ چگونه برگردم از راهی که تو رفته ای ؟! باید مدام مشق کنم را : ...