eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
ابراهیم می‌گفت‌: اگہ جایی بمانے ڪه دست اَحَدی بهت نرسہ کسی تو رو نشناسہ خودت باشے و آقا هم بیاد سرتو رویِ دامن بگیره این خوشگلترین شهادتہ..! 🕊
آخرین تصویری که در سال ۶۱ گرفته شد و شهید عنوان فرمودند که این تصویر را برای شهادت می خواهم. 🌹 شهدا را با صلواتی یاد کنید.🌹 🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃 🌷اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم🌷
🔰لوح | لطفا ماسک را درست بزنید! 🔻حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «متأسّفانه گاهی مشاهده میشود که برخی مسئولین در جمعی هستند و اصلاً همین ماسک را، یا نزده‌اند یا درست نزده‌اند و فاصله را رعایت نمیکنند؛ این را بایستی مسئولین رعایت کنند. وقتی مسئولین رعایت نکنند، مردم احساس میکنند که رعایت کردن خیلی لزومی ندارد.» ۱۳۹۹/۰۸/۰۳ 💻
᪥࿐࿇🌺✶﷽✶🌺࿇࿐᪥ ‌ 🌱 - زمانےڪه‌عڪس‌شهدا رو‌به‌دیوار اتاقم چسبوندم ، ولےبه‌دیواردلم‌نہ!! - زمانےڪه‌اتیڪت‌خادم‌الشهدا و ... رو سینه‌ام‌میچسبونم.، اما‌خادم‌پدر و مادرخودم‌نیستم ! - زمانےڪه‌اسمم‌توےلیست‌تمام‌اردوهاے جهادے هست ، ولےتوےخونه‌خودمون‌هیچ‌ڪارے انجام نمیدم ! - زمانےڪه براے مادراےشهدا اشڪ میریزم ، اماحرمت مادر خودم رو حفظ نمیڪنم ! - زمانےڪه‌فقط رفتن شهدا رو میبینم ، ولےشهیدانه زیستنشون رو نه!
🌻🍃🌻 🌷 🌷 🌺پشتیبان رهبر عزیزباشیدوهمیشه حرف‌های او را کامل گوش کنیدو پیرو ایشان باشید...👆👆👆 ❤️شهید ❤️ 🌺اللهم عجّل لولیک الفرج🌺 🌼شهدا را با یاد کنید🌼 تولد : 1346 شهادت: 1395 💞اللهم صل علی مُحَمَّد وَ آل مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم💞 🌷🌷🌷
سلامُ‌اخݪـاص(:" به‌دلیل‌توهین‌مکرر‌به‌پیامبر مهربانی‌ها؛توسط‌‌کشور‌فرانسه وساخت‌وپخش‌کلیپ‌‌اهانت‌به حضرت‌محمد[صلوات‌بفرست:)] به‌دست‌گوگل؛مامسلمونا‌تصمیم گرفتیم‌به‌مدت‌سه‌روز‌ازگوگل‌استفاده نکنیم‌وهمین‌کار‌باعث‌زدن‌حدود۲۱۰ میلیون‌دلار‌خسارت‌به‌‌‌شرکت‌گوگل میشه !خلاصه‌که...‌حیدریاش‌یاعلی _🌱 - امام‌میگفت‌هرکسی‌یه‌لیوان آب‌بریزه‌رو‌سراسراعیل؛اسراعیل روآب‌میبره😎 _
مداحی آنلاین - تبت یدا تبت ابی لهب وتب - میثم مطیعی.mp3
7.31M
🎙مداحی جدید حاج‌ 🔰در پی اهانت رئیس جمهور فرانسه به ساحت مقدس پیامبر اکرم(ص) 💠 تبت یدا تبت ابی لهب وتب ⏯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴هر جا خواستگاری می‌رفت می‌گفت بسم‌الله، من می‌خواهم بروم سوریه! 🔹دوستان شهید محمد حسن قاسمی اولین شهید مدافع حرم جامعه پزشکی ایران می‌گویند یکی از دلایل اینکه ازدواج نکرد، این بود که هر جا خواستگاری می‌رفت، می‌گفت تا وقتی ماجرای سوریه جمع نشود من باید بروم، خیلی‌ها این حرف را قبول نمی‌کردند 🌷 🕊🕊
☀️ ☀️ 🔸قسمت٩٨ مي‌گفت (هر چي به محلاتي گفتم زير بار نرفت كه بره و بهشون سر بزنه. مي‌گفت از روي اونها خجالت مي‌كشه. مي‌گفت اگه اونها ازش بپرسن كه جنازه آقاي رسولي، بهترين دوستت چي شد، من چه جوابي بهشون بدم) من هم موقعي كه ديدم، اون قبول نمي كنه، خودم رفتم سراغ اونها. آخه چي بگم خواهر (بعد از شهادت اون مرحوم، اونها كه كسي رو توي تهرون نداشتن. اون يكي _ دو تا دوست و آشنايي هم كه دور و بر مرحوم رسولي بودن به بهانه‌هاي مختلف رفتن دنبال كارشون و اونها رو تنها گذاشتن) اين حرف رو كه زد بابام از خجالت سرخ شد. حتي يه اشك هم از چشمانش بيرون زد. ولي بابام زود پاكشون كرد كه كسي نبينه. خلاصه اينطور كه خانم محلاتي مي‌گفت، اوضاع خانواده رسولي خيلي بد شده بود؛ هم از لحاظ اقتصادي و هم از لحاظ اجتماعي. مي‌گفت كه (بچه هاش بي سرپرست بودن. خودش تنها سرگردون بود. هر روز مي‌رفت سر كار، ولي يا كار بهش نمي دادن يا اينكه وقتي مي‌فهميدن زن شهيده، بهش نظر سوء پيدا مي‌كردن. همسايه‌ها پشت سرش حرف مفت مي‌زدن. بچه هاش شبها از ترس خوابشون نمي برد. دختر كوچيكش، مهديه، سراغ بابابش رو مي‌گرفت. پسرش همون كه ۱۳-۱۴ سالشه دوستهاي ناباب پيدا كرده بود. اخلاقش بد شده بود و حرفهاي ناجور مي‌زد. خلاصه چي برات بگم. هر وقت مي‌رفتم اونجا كار ما دوتا شده بود گريه. اون مي‌نشست گريه مي‌كرد و حرف مي‌زد. منم گريه مي‌كردم و گوش مي‌دادم، روز به روز هم زردتر و پژمرده تر مي‌شد. اين روزهاي آخر شده بود چهار تا تيكه استخوان. يادت كه هست، خانم به اون قشنگي به اون خوش برو رويي، ماشا الله هزار ما شا الله چه سر و وضعي داشت، مثل گل بود! ولي ديگه اين روزهاي آخر مثل يه گل پژمرده، خشك و بي حرارت شده بود به خدا هر وقت مي‌رفتم خونشون، دلم خون مي‌شد، براي خودش، براي بچه هاش! يه روز بهش گفتم چرا ازدواج نمي كني زن؟ گفت: (چي ميگي خواهر، به كي شوهر كنم كه نخواد بچه هام رو از من جدا كنه، مرتب به خودم و بچه‌ها سركوفت نزنه. يا بايد جوون مجرد باشه كه از خودم كوچكتره و نه دركي از من داره، نه از بچه ها، يا بايد مردي باشه كه زنش رو طلاق داده، تو زندگي اولش شكست خورده و حالا هم به من اعتماد نداره، يا اينكه ميگه بچه هات بايد ازت جدا بشن؟ يا بايد پيرمردي باشه كه ديگه حال و حوصله سر و صدا و شيطنت‌هاي بچه‌ها رو نداره! اين بچه‌ها اگه هم بخوان، يكي رو مي‌خوان كه جاي باباشون رو پر كنه، نه اينكه زندگي رو به دهن اونها و من تلخ كنه) از همين جا فهميدم كه به ازدواج راضيه، فقط مي‌ترسه به كسي اعتماد كنه، واقعا هم اينقدر زجر كشيده بود كه ديگه از همه چيز به تنگ اومده بود. موقعي كه براي محلاتي گفتم زد زير گريه، گفتم: چت شده؟ گفت: زن و بچه ي دوست آدم مثل زن و بچه ي خودم آدمن، چه طور توقع داري اونها توي يه همچين وضعيتي باشن و من اب خوش از گلوم پايين بره. اون هم در وضعيتي كه هيچ كاري از دست من بر نمياد. نمي دونم كي جمله رو اون موقع گذاشت توي دهن من كه گفتم (خب پس برو باهاش ازدواج كن. هم تو بچه‌هاي اون خدابيامرز رو دوست داري و بالا سرشون هستي، هم خانم رسولي مي‌تونه بهت اعتماد كنه) اقاي... باور كنين چنان ترسيد و حيرت كرد كه گفتم الانه كه سكته كنه. ادامه دارد.... •┈┈••✾•☀️•✾••┈┈• رمان های عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹
☀️ ☀️ 🔸قسمت٩٩ گفت (مگه ديوونه شدي؟ اين حرفها چيه مي‌زني) ولي راستش همون موقع خودم از پيشنهادم خوشم اومد. پيش خودم گفتم (چرا نه؟ كي بهتر از محلاتي؟ من كه توي اين چند وقته با چشمهاي خودم وضع اون زن رو ديدم. من كه خودم اين همه براش دعا كردم كه خدا زودتر سر و ساماني به زندگيش و بچه هاش بده. پس حالا كه چنين موقعيت خوبيه، اگه من به اين قضيه راضي نشم، خودخواهي و خود پرستي خودمه) پس ديگه پشت قضيه رو ول نكردم و مرتب توي گوش محلاتي خوندم. اولش بهانه مي‌آورد كه رعايت عدالت بين دو همسر مشكله. نفس ادم رو ميبره گفتم (اگه رضاي خدا در اون باشه چي؟ باز هم جرئت داري ميدون رو خالي كني؟ ) بعد از چند وقت كه ديگه نتونست اين جواب رو بده، گفت: (من اصلا رويم نميشه به صورت اون بچه‌ها نگاه كنم. برم بهشون چي بگم؟ بگم كه من از ترس، جنازه ي بهترين دوستم رو، جنازه ي پدر اونها رو گذاشتم و فرار كردم) گفتم: (چه بهتر! حالا كه موقعيتي برات پيش اومده كه بتوني حق دوستت رو ادا كني. چرا از دستش مي‌دي؟ نذار زير دست يه ادم نامرد بيفتن) حتي يه بار هم با خود من مفصل بحث كرد. طوري كه نزديك بود منصرف بشم. گفت (مي دوني داري چه كار مي‌كني؟ مواظب باش تحت تاثير احساس قرار نگرفته باشي؟ من مجبور ميشم برا هميشه زندگيم رو به دو قسمت تقسيم كنم. آتش به زندگيمون نزن! ) كمي هم پايم سست شد. ولي به خودم گفتم كه نه، فريب نخور خدا مي‌خواد اين طوري منو ازمايش كنه! خلاصه هر چي گفت يه چيز ديگه جوابش رو دادم. شش ماهي طول كشيد تا بالاخره با هزار مكافات راضيش كردم. بعد هم خودم رفتم خواستگاري خانم رسولي. تازه اول دردسر بود. چون حالا خانم رسولي راضي نمي شد. مي‌گفت (من گفتم حاضرم ازدواج كنم، ولي نگفتم كه يه زندگي ديگه رو از هم بپاشونم يا خراب كنم. من چه طور دلم مياد پدر بچه هات رو ازت بگيرم) گفتم (ولي تو كه واقعا نمي خواي هيچ كدوم از اين كارا رو بكني. تو فقط مي‌خواي در زندگي ما شريك بشي. به فكر بچه هات باش! كسي رو بهتر از محلاتي پيدا نمي كني كه بچه هات هم قبولش كنن) با كلي دنگ و فنگ هم اون رو راضي كردم. فاطمه در حالي كه متاثر شده بود، گفت: - واقعا چه زنهايي پيدا ميشن! و چه گذشتها و فداكاريهايي دارن - اتفاقا، مامان من هم خيلي تحت تاثير حرفهاي او قرار گرفت و گفت (خدا خيرت بده زن. واقعا چه فداكاري بزرگي كردي! ) اون وقت خانم محلاتي در اومد گفته كه (چي مي‌گي زن؟ دلم از همين خونه! به محض اينكه محلاتي اين كارو كرد، انگار ما بزرگترين جنايت جهان رو مرتكب شده باشيم، از همه طرف لعن و نفرين شديم. همون كساني كه تا ديروز دعا مي‌كردن تا خدا راهي پيش پاي اين زن و بچه هاش بذاره و از اين وضع در بيان، پشت سرمون صدجور حرف ناجور زدن. صد جور انگ به محلاتي چسبوندن. دوستهاش طردش كردن. خانواده خودش تركش كردن، چه برسه به خانواده من! به خدا اين مردم كاري كردن كه ما هم نزديك بوديم پشيمون بشيم. فقط هر وقت كه ميرم خونه شون و ميبينم كه لبخند روي لبهاي بچه هاش ميشينه، ميبينم كه نجمه خانم ديگه نگران نيست، دلم دوباره آروم ميگيره. مي‌گم خدا رو شكرت. اگر چه ديگه حالا محلاتي رو كمتر مي‌بينيم، آخه مقيده كه حتما سه روز و سه شب خونه ي اونها باشه، سه روز و سه شب خونه ي ما ولي با اين حال باز هم شكرت كه تونستيم به اين خانواده كمك كنيم و اونها رو از در به دري نجات بديم) بابا در حالي كه صورتش مثل كاسه ي خون شده بود، بلند شد و رفت توي اتاق ديگه. مادر هم با پته ي روسري اش اشك هايش را پاك كرد. خانم محلاتي هم چند دقيقه بعد رفت. ادامه دارد.... •┈┈••✾•☀️•✾••┈┈• رمان های عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹
🌹بسم رب الشهداء و الصدیقین🌹 حضرت امام خامنه ای (حفظه الله تعالی): ✨ما مدت ۸ سال از حیثیت،ناموس،دین،تمامیت ارضی،مردم،انقلاب،حکومت،نظام اسلامی و قرآن دفاع کردیم و چنین دفاعی،مقدس است . پنجشنبه شد و یاد شهدا . خوشا زبانی که شهدا را یاد کند با صلوات و وعجل فرجهم 🍃شادی روح شهدای خانواده 🍃شهدای محل زندگی 🍃شهدای شهر 🍃شهدای استان 🍃شهدای کشور 🍃شهدای بسیجی 🍃شهدای امنیت 🍃شهدای اطلاعات 🍃شهدای حزب الله 🍃شهدای گمنام 🍃شهدای مرزی و وطنی 🍃شهدای امر به معروف و نهی از منکر 🍃شهدای فتنه 🍃شهدای تفحص 🍃شهدای دفاع مقدس 🍃شهدای مدافعین حرم 🍃شهدای سپاه پاسداران 🍃شهدای ارتش 🍃شهدای هسته ای 🍃شهدای غواص 🍃شهدای فاطمیون و زینبیون و حیدریون 🍃 شهدای آتش نشان و..... 🍃 شهدای سلامت...... 🌹صلوات +وعجل فرجهم ✨الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم