الهـــــی شکـر 🌹
با عنایت شهید حکیم حسینی و حضرت زهرا (س)
ایشون چادری شدن 😍
لازم به ذکر هست که بگیم ایشون سومین نفر از اعضای کانال هستن که به واسطهی شهدا #چادری شدن🌸
انشاءلله روز به روز خبرای بیشتری به دستمون برسه
#ارسالی💔👇
راستش ماجرای شهید سیدحکیم حسینی ب قبل برمیگرده ک نمیخواستم وارد جزییات شم اما بخاطر اینکه شاید تاثیرگذار باشه(ان شا۶الله)تعریف میکنم...حدودا ۴سال پیش بود ک خواب آقا امام زمان عج رو دیدم(جزئیاتش بماند) ک باعثه تغییر کلی من از ظلمت ب نور شد الحمدالله...بعد اون دیگه ب ولایت فقیه اعتقاد پیدا کردم و مطیع امر رهبر عزیزمون شدم خداروشکررر...دیگه آرایشم کم شد و حجاب میکردم و مانتو بلند میپوشیدم اما همچنان ب مد میگشتم و تو مهمونیای خونوادگی با تونیک و شلوار گشاد و شال(بماند ک همه تو فامیل ازین تغییر من تعجب کرده بودن!)...تقریبا از خودم راضی بودم ک بفاصله یک سال از خواب اول، خواب دوممو دیدم:
خواب دیدم آقا ظهور کرده و عده ای حدودا ۲۰نفر از فرماندهان آقا ک خیلی ساده بودن از نظر پوشش (ببخشید مثل کارگرا و فقرا لباس پوشیده بودن 😔)
بدون هیچ تشریفاتی ک برای بررسی و اوضاع مردم کرج وارد شهرمون شدن!بنظر میومد هرکدوم از ی کشورن! شهید
سید حکیم حسینی تو ردیف اول با ی کت مشکی چرم(کهنه)با همین قیافه ک تو عکسشون دیدم 😭
همشون وارد منزل ما شدن و من با تونیک شلوار و شال رو صندلی نشسته بودم ک نامه ای بمن دادن ک کل صفحه سفید بود،فقط پایین ص سمت چپ مهر و امضا امام مهدی😢 بود...با اشاره متوجم کردن ک آقا از این مدل حجاب شما راضی نیستن😔😢 و ۲مورد دیگه ک در مورد همسرم و زندگی شخصیم بود!
بعد این خواب من دیگه شدم ی آدم دیوونه تو فامیل!دیگه آرایش نکردم و تو مهمونیا هم با مانتو گشاد و بلند و پوشش کامل موها...تا اینکه چنروز پیش تو کانال بطور تصادفی عکس شهید عزیز رو دیدم و ساعتها گریه کردم و قسم خوردم ک باید بهترین شم و طبق وصیت شهید گرانقدر مدافع چادر حضرت زهرا(س)شم...امیدوارم لایق باشم😔...لطفا شمایی ک داری این مطالبو میخونی،اگه میخوای تغییری تو ظاهر و باطنت بدی تا دیر نشده شرو کن ،مطالعه کن تحقیق کن،نماز اول وقت ...شک نکنید ک رهبری بازوی امام زمان عج هستن😢...خواهش میکنم تا دیر نشده توشه جمع کنید ...التماس دعا🙏
دوستان خودرو دعوت کنید از مطالب ارزشمند شهدایی استفاده کنند
در این ثواب عظیم سهیم باشید
#پنجشنبه_است_و ياد_درگذشتگان😔
🍃🌼اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🌼🍃
🙏التماس دعا 🙏
پنجشنبه و یاد آوری خاطره های به جامانده😔
پنجشنبه و چشم انتظاری عزیزان سفر کرده😔
🍃🌼برای شادی روح مسافران آسمانی
هدیه ای به زیبایی #فاتحه_و_صلوات بفرستیم🙏🌼🍃
☁️🌞☁️
#خیلی_قشنگه_حتمابخونید
⭕️میدونید درحال حاضر بچه علینقی ، کیه؟؟
🌸علینقی، كاسب مؤمن و خیری بود كه هیچگاه وقت نماز در مغازه پیدایش نمیکردند. در عوض این معلم قرآن در صف اول نماز جماعت مسجد دیده میشد.
💢یك عمر جلسات مذهبی در خانهها و تكیهها به راهانداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود ...
🍃آنهایی كه حسودیشان میشد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه میگشتند تا نمكی به زخمش بپاشند ..!
آخر بعضیها عقده پدر او را هم به دل داشتند؛ پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند ..!
🌺علینقی راه پدر را ادامه داده بود اما
الان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود. به خاطر همین همسایه كینهتوز، بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد؛ درب را زد. علینقی آمد دم درب ...
مردك به او یك گونی داد و گفت:
«حالا كه تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید».
💔علینقی در گونی را باز كرد، ۱۱ تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون ..!
قهقهه مردك و صدای گریه علینقی قاطی شد ...
كنار در نشست و دستانش به دعا بلند و گفت «ای كه گفتی بخوانیدم تا اجابتتان كنم ..! اگر به من فرزندی بدهی، نذر میكنم كه به لطف و هدایت خودت او را مبلغ قرآن و دینت كنم».
✨خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، ۱۱ فرزند به علینقی داد كه اولینشان همین حاج آقا محسن قرائتی است ...
بسم رب الشهدا
#مجنون_من_کجایی؟
#قسمت_بیست_و_سوم
به بچه ها نزدیک شدم
فرحناز :رقیه پر
میبنم که دارم تک تکتون رو مزدوج میکنم
-فرحناز😳😳چی میگی؟
فرحناز:برادر حسینی باتو مزدوج میشه
-بروبابا
دیونه
فرحناز:اگه شد چی ؟
-اگه نشد چی؟
فرحناز اگه شد من برات یه انگشتر حدید میخرم
-شرط بندی؟😳😳😳
خاک عالم
فرحناز:نه خیرم
هدیه
حسنا:بچه ها بیاید میخایم کار شروع کنیم
سیه پوش شدن حسینه تا ساعت ۱ظهر طول کشید
آقای حسینی گفت ناهار میخرم همه بخورید بعد برید
دیگه تا ما برسیم خونه ساعت ۲/۲۵دقیقه شد
تا وارد خونه شدیم
مامان:رقیه برات خواستگار زنگ زده
-هان ؟
چی؟
خاستگار؟
مامان: بله خاستگار
تو ۱۹سالته دیگه باید ازدواج کنی
-مامان
من قصد ازدواج ندارم 😢😢
مامان: حداقل بپرس کیه
شاید نظرت عوض شد
-مگه فرقی هم داره
مامان:بله داره
-خوب کیه
مامان:سیدمجتبی حسینی
-😳😳حسینی
مامان:حالا داری؟
-اجازه بدید فکرام کنم با پدر مشورت کنم چشم
مامان:به حاج خانم گفت ۹شب زنگ بزنه
جواب بده
-چشم
تو هنگ بودم وای خدا مگه میشه ؟🙈
نویسنده:بانو....ش
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الشهدا
#مجنون_من_کجایی؟
#قسمت_بیست_و_چهارم
یه ذره استراحت کردم
بعد پاشدم حاضر شدم برم پیش بابا
یه مانتو آبی کاربونی پوشیدم و یه روسری فیروزه ای سرکردم
بازم مثل همیشه چادرم همدم همیشگیموسر کردم
این بار با ماشین خودمون رفتم
درب ورودی مزار یه شیشه گلاب خریدم
به سمت مزار بابا حرکت کردم
درب گلابو باز کردم
سلام بابایی
دلم برات تنگ شده
بابا ببین دخترت بزرگ شده براش خواستگار میاد
بابا من آقامجتبی خیلی وقته میشناسم
پسر خوبیه
اگه واقعا عالیه من باهش خدایی میشم
بیا بهم بگو بهش جواب مثبت بدم
بابا چرا سفره عقد باید من از حسین اجازه بگیرم نه از تو
بـــــــ😭😭ـــــــابـــــــ😭😭ـــــا
تا ساعت ۶پیش بابا بودم
بعدش رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم
ساعت ۷:۳۰بود رسیدم خونه
-سلام مامان جونم
++سلام دخترم
بهشون چی بگم؟
خندم گرفت از سوال مامانم
_اخه مادره من بزار وارد شم بعد بپرس چقدر حولی آخه
_باشه دختر خوشگلم حالا بگو
-بگو بیان
++مبارک باشه
برق شادی تو چشمای مهربون مامانی موج میزد
نویسنده بانو....ش
بامــــاهمـــراه باشــید🌹