eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
سفر عشـــــق... از آنروز شروع شد ڪه خــــدا... مهر یڪ بی ڪفن انداخت میان دل ما #شهید_محمد_بلباسی پیاده روی اربعین سلام روزتان شهدایی 🍃 🌺🍃
✨ برای تــوبــه امــروز و فـــردا نکـن‼️ 🔴از کجا معلـــوم این نَفَسی که الان میکشــی جزو نَفَســهایِ آخر نباشه ⁉️ خیلیا بےخیال بودن و یهو غافلگیــر شدن 😔...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⇜گفتم: دعا ڪن عاقبتم بخیر شود! ⇜گفت: دعا مےڪنم عاقبت، فداے {حســ♥️ــین‌ع} شوے...!
از عشق زمینی تا آسمانی خاطره‌ی فرمانده شهید حججی ( #شهید_مرتضی_حسین_پور ) شش سالی که مرتضی برای خواستگاری از من وقت گذاشته بود،اتفاقات عجیبی برایش رخ داده بود 💕خودش برایم تعریف می کرد : « اون روزها #نمازشب می خوندم و می گفت خدایا فاطمه رو راضی کن . روزه می گرفتم و می گفتم خدایا فاطمه رو راضی کن. نماز مستحبی خدا فاطمه راضی بشه و ... ❤️ چندین بار پیش اومد که تنهایی به بیابان های بیرون شهر می رفتم. راه می رفتم و تنهایی شروع می کردم به دعا خوندن سقفم آسمون بود و زیر پام کویر. ❤️ به خدا می گفتم : خدایا! چیکار کنم این دختر راضی بشه کم کم سکوت و تنهایی و صدای حیوانات و... من رو می گرفت و من رو به فکر قبر و قیامت و... می انداخت. به جایی رسیدم که به خدا می گفتم من کی هستم تو کی هستی من قراره تو این دنیا چیکار کنم.. فاطمه این نه گفتن های تو باعث شد من از یک عشق زمینی به عشق آسمونی برسم»😍 💞بعضی اوقات به مرتضی می گفتم : « ای کاش زودتر به تو جواب مثبت داده بودم » امّا مرتضی می گفت : « نه تو من رو ساختی» 📚برشی از کتاب ساقیان حرم خاطرات فرمانده نابغه #شهیدمرتضی_حسین_پور #همسرانه_شهدا😍 شهادت زیباست🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به احترام شهدا شرمنده شهدا نشوی انشا الله دوستان خود را به گروه دعوت کنید از کانال گروه شهدا حمایت کنید شاید کسی که شما دعوت میکنی از من شما دوست عزبز فعالتر بود ودوستان از وجودش بهر منده شدند دوستان من خادم کانالم‌ کانال متعلق به شماست همه خادم ااشهدایم چه چیزی بهتر از خادم شهدا بودند همه خادم ااشهد ا باشیم انشا الله از شفاعت سا لار شهیدان محروم نشوید....... متشکرم
🌸 شهید هادی علی دوستای نکند در رختخواب بمیرید😔 که حضرت علی علیه السلام در محراب شهید شد. ای جوانان مبادا که در غفلت بمیرید که امام حسین علیه السلام در میدان شهید شد. ای جوانان ، مبادا که در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر در راه حسین علیه السلام و با شهید شد😔 یاد شهدا با صلوات🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان 🌹نشانی عاشقی🌹 کیفم رو برمیدارم و به سمت در میرم بین راه نگاه گذرایی به بصیری و دوستش میندازم. دسته ی دررو میکشم هنوز دررو کامل وانکردم که بصیری میگه ــ تنهایی گم میشیا... نگاه تک تک کسایی که تو کافه هستن به من هست.بیتوجه به حرفش از کافی شاپ بیرون میام.احتمال میدم که راه حرم مستقیم باشه.به راهم ادامه میدم.این کوچه ها  و خیابونا همشون برام غریبن. آسمون ابریه و بارون نم نم میزنه.پشت سر هم آیت الکرسی میخونم و دنبال گنبد میگردم.ازهرکس که میپرسم یا میگه خیلی دور شدم یا یه جوری ادرس میده که بدتر گیج میشم.راهی که رفتم رو دوباره برمیگردم.اما اینبار دنبال کافی شاپی که با لیلی رفتیم. شدت بارون بیشتر شده و آب از سرو روم میچکه.پایین چادرم با مخلوطی از اب وـگل رنگ امیزی شده.دوست دارم بشینم روی زمین و شروع به گریه کنم.دلم ازگشنگی ضعف میره.چراغ های کافی شاپ رو ازدور میبینم.نیم ساعتی از رفتنم گذشته.خداخدا میکنم لیلی هنوز همونجا باشه.دستام رو که از سرما میلرزن محافظ دهانم میکنم تا شاید کمی گرم بشن... خودم رو به کافه میرسونم.دررو باز میکنم و توی دهانه در می ایستم.اثری از لیلی نیست و لی بصیری و دوستش دقیقا جایی که من ولیلی نشسته بودیم نشستن...میخوام برم که یکهو نگاه بصیری به من میفته بااینکه زیاد دل خوشی ازش ندارم ولی تو این شرایط ارزو میکردم که منو ببینه و به دادم برسه.که انگار ارزوم براورده شده.به سمتم میاد قدمی عقب ترمیرم.لبخندی میزنه ــ گفتم که گم میشی به خرجت نرفت چادرم رو کمی جلو میکشم. ــ میدونی از کدوم طرف میشه رفت حرم. بصیری ــ یه لحظه همینجا وایسا الان میام. پیش دوستش میره چیزی دم گوشش میگه و دوستش هم سرش رو تکون میده. بعد به سمت من میاد. ــ دنبالم بیا... پشت سرش میرم .از گرسنگی چن باری سرم گیج میره و هر دفعه تا مرز افتادن هم میرم اما سریع خودم رو جمع میکنم.حس میکنم دیگه تاب و توان ندارم به دیوار تکیه میدم و اروم سرم رو روش میزارم.کمی چشمام رو میبندم.همانا باز کردن چشمام و همانا نگاه متعجب نیما توی چشم من... نگاهی عاجزانه بهش میکنم ــ الان میمیرم... ــ چرااینقد رنگت پریده. روم نمیشه بهش بگم گشنمه.اخه من اگه میدونستم به خاطر لیلی قراره اینقد علاف شم شکم خالی نمیومدم بیرون. سرم رو پایین میندازم ــ فک کنم فشارم افتاده... ابرویی بالا میندازه و از توی کیفش یه بسته بیسکوییت بیروت میاره و به سمتم میگیره آب از موهاش میچکه. با ذوق بیسکوییت رو ازدستش میگیرم....