eitaa logo
کانال خاطرات شهدایی.🌷🌷
285 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
2.7هزار ویدیو
58 فایل
شهدا را به خاک نسپارید به یاد بسپارید شهادت چشمه آب حیات است که شهید ازآن می نوشد و جاودانه می ماند با معرفی کردن کانال مارو دراین راه یاری کنید.....🌷🌷 https://eitaa.com/katrat👈ایدی کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب الصابرین امروز قراره منو پریا خانم بریم آزمایش خون بدیم دلم میخواست دونفری بریم انقدر محبت به پاش بریزم که همین امروز عاشق بشه اما گفتم به اصل ماجرا شک میکنه 😔😔 برای همین خواهرم زهرا بامن اومد نمیتونستم هیجانم روکنترل کنم برای همین براش یه دسته گل مریم خریدم پریا عاشق گل مریم بود😍😍 رسیدیم دم در خونشون دوبوق زدم پریا با یه روسری آبی آسمانی که سرش بود و ساق همرنگ از خونه خارج شد چه این رنگ بهش میاد🙈🙈 به احترامش هم من هم زهرا از ماشین پیاده شدیم میخواست عقب بشینه 😢😢😭😭 اما زهرا مانع شد 😍 وقتی سوار ماشین شد همینطوری که داشتم رانندگی میکردم دسته گل مریم گذاشتم رو چادرش باتعجب نگاه کرد همونجوری سربه زیر گفتم ناقابله زهرا داشت برای محمد گل میخرید منم گفتم چون شما به گل مریم علاقه دارید براتون بخرم رنگ سرخ به خودش گرفت و گفت خیلی ممنونم رفتیم آزمایش دادیم وقتی ازش خون گرفتن رنگ به رو نداشت طفلکم از استرس فشارش افتاده بود 😔😔 زهرا کمک کرد سوار بشه دلم داشت آتیش میگرفت کاش اصلا میشد بدون آزمایش عقد کرد سرراهم یه جا نگه داشتم رفتم پایین سه تا معجون سفارش دادم گفتم برای پریا ویژه بزنه یه کیک عسلی هم براش خریدم 🍹🍰 حسابی میخواستم براش خرج کنم 😁 وای وقتی میخواست اینا رو بخوره دستمو گذاشتم زیرچونم و بهش نگاه میکردم چیکار کنم خب ذوق دارم🙈🙈🙈☺️☺️☺️ نام نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده : @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین با استرس من بالاخره اون یه روز تموم شد الان تو ماشینیم خیلی استرس دارم رفتم گل فروشی بزرگترین دست گلی که میتونستم تو ماشین جا بدم و خریدم 😍😍🙈🙈 ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدیم بعداز سلام و علیک وارد پذیرایی شدیم بعداز صحبت های معمولی ترافیک ،آلودگی آب و هوا وغیره زهره خانم (مامان پریا) پریا دخترم چای بیار 😍 پریاخانم آخرین نفر چای به من تعارف کرد وقتی سرم بلند کردم تا چایی بردارم دیدم بازم چشماش اشک آلوده زیر چشماش گود افتاده بود بعداز یه ربع مادر رو به پدر پریا گفت :حاج آقا خوب میدونید که بچه ها حرفشون قبلا زدن اگه شما اجازه بدید ما همین امشب عروسمون نشون کنیم ایناهم از فردا برن دنبال کارای عقدشون پدر پریا:بله بفرمایید مادرم نشست کنار پریا و انگشتر نشون دستش کرد همه صلوات فرستادن ایول به خودم 👏👏👏 یه قدم بهش نزدیک شدم هورا 🙈🙈🙈 از شادی داشتم بال درمیاوردم ولی جلوش باید جور دیگه وانمود میکردم😢 نام نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین امروز قراره منو پریا خانم بریم آزمایش خون بدیم دلم میخواست دونفری بریم انقدر محبت به پاش بریزم که همین امروز عاشق بشه اما گفتم به اصل ماجرا شک میکنه 😔😔 برای همین خواهرم زهرا بامن اومد نمیتونستم هیجانم روکنترل کنم برای همین براش یه دسته گل مریم خریدم پریا عاشق گل مریم بود😍😍 رسیدیم دم در خونشون دوبوق زدم پریا با یه روسری آبی آسمانی که سرش بود و ساق همرنگ از خونه خارج شد چه این رنگ بهش میاد🙈🙈 به احترامش هم من هم زهرا از ماشین پیاده شدیم میخواست عقب بشینه 😢😢😭😭 اما زهرا مانع شد 😍 وقتی سوار ماشین شد همینطوری که داشتم رانندگی میکردم دسته گل مریم گذاشتم رو چادرش باتعجب نگاه کرد همونجوری سربه زیر گفتم ناقابله زهرا داشت برای محمد گل میخرید منم گفتم چون شما به گل مریم علاقه دارید براتون بخرم رنگ سرخ به خودش گرفت و گفت خیلی ممنونم رفتیم آزمایش دادیم وقتی ازش خون گرفتن رنگ به رو نداشت طفلکم از استرس فشارش افتاده بود 😔😔 زهرا کمک کرد سوار بشه دلم داشت آتیش میگرفت کاش اصلا میشد بدون آزمایش عقد کرد سرراهم یه جا نگه داشتم رفتم پایین سه تا معجون سفارش دادم گفتم برای پریا ویژه بزنه یه کیک عسلی هم براش خریدم 🍹🍰 حسابی میخواستم براش خرج کنم 😁 وای وقتی میخواست اینا رو بخوره دستمو گذاشتم زیرچونم و بهش نگاه میکردم چیکار کنم خب ذوق دارم🙈🙈🙈☺️☺️☺️ نام نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده : @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید
بسم رب الصابرین فرداش جواب آزمایش گرفتیم الحمدالله هیچ مشکلی نداشتیم رفتیم حلقه خریدیم چون حتی تو حلقه پلاتین مقداری طلاسفید استفاده میشه من از پریا خواستم بجای حلقه برام انگشتر عقیق بگیره البته پریا بازهم فکر میکرد چون قرار به جدایی ختم شه اینو میگم اما دیگه تا آخرعمر مال خودم شد بالاخره روز عقد رسید عقد تو خونه ما شد همه جمع شده بودن خونمون استرس داشتم خوشحال بودم ولی قیافم طوری بود که پیش پریا لو نرم اما برعکس حال من پریا خیلی پکربود مشخص بود داغونه 😢 خداکنه زودتر عاشق شه تا انقدر زجرنکشه روی صندلی هایی که برامون اماده کرده بودن نشستیم پریا اصلا نگام نمیکرد حاج اقاشروع کرد به خوندن خطبه قلبم ضربانش میرفت بالا ازتو اینه به پریا خیره شدم😍 اروم قران میخوند باصدای حاج اقا از فکرو خیال اومدم بیرون _خانم احمدی برای بارسوم میپرسم ایاوکیلم؟😊 با صدایی که انگار ازته چاه درمیومدگفت: بله😔 مال هم شدیم 😍😍 وقتی داشتم حلقه💍 رو میذاشتم دستش ،دستش خیلی سردبود بهش خیرهوشدم و بی اختیار دستش گرفتم و فشار دادمـ خخخخ پریا باز با تعجب به من نگاه میکرد😳 دلمـ میخواست عاشقانه باهم باشیم اما نمیشد به اصرار من رفتیم مزار شهدا سرمزار شهید علی قاریان و شهیدحجت اسدی -پریا خانم با صدای بغض آلودی گفت بله -خانم چرا غصه میخوری خودت اذیت میکنی شما خیلی چیزا رونمیدونی پس تورو به همون کربلایی که عاشقشی اینقدر بی تابی نکن پریا:آقای عظیمی خیلی سخته داریم به زمین و زمان دورغ میگیم -پریا توروخدا حتی صوری هم باشه من شوهرتم پس اگه نمیتونی اسممو بگی هیچی نگو صدام نکن اشکای پریا جاری شد:چشم 😭 چقدر اون دختر شیطون و سرزنده بخاطر ارباب سربه راه و مظلوم شده بود😔😔😔 نام نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین رواے پریا احمدی من هنوز بعداز دوهفته هنگ کامل رفتارهای اطرافیانم نگاهـ های عاشقانه آقای عظیمی محبتهای مادرشون که الان بهشون میگم مادرجون زنداداش گفتنای زهرا ذوق پدر ومادر خودم از اینکه ازدواج کردم تبریک و خوشحالی دوستامون امروز باید میرفتم مدارکمون رو به حوزه علمیه برای کربلا من درحال دق کردن بودم تمام مدارک خودم و آقای عظیمی بردم تو راهرو همکلاسیمون محدثه رفیعی دیدم محدثه :پریاجون مبارک باشه -ممنونم عزیزم 😔😔 رفتم دفتر مدیریت -سلام استاد استاد:سلام دخترم مبارکت باشه -ممنونم استاد این مدارک من و همسرم اشکام جاری شد استاد:خانم احمدی چیزی شده -نه استاد تاریخ سفر معلوم شده؟ استاد:بهتون خبر میدیم -باشه ممنون سوار ماشین شدم سرم گذشتم رو فرمون اشکام جاری شد آقا من دارم چیکارمیکنم آقا 😭😭😭😭 این چه بازیه گوشیم زنگ خورد آقای عظیمی بود -الو سلام عظیمی:سلام خانم گلم پریا -😳بفرماییدکاری داشتید😒 عظیمی: باز گریه کردی؟ پریا چرا اینجوری میکنی آخه هق هق گریه ام بلند شد بریده بریده گفتم :بخدا دست خودم نیست عظیمی:باشه باشه کجایی؟ -حوزه عظیمی:بمون همون جا میام پیشت -باشه 😑 یه ربع دیگه آقاعظیمی اومد یه شاخه گل رز قرمزداد دستم عظیمی: خوبی خانمم؟ -اشکام جاری شدممنون عظیمی:پریاجان خانمم چرا اینجوری میکنی؟ دستاش باز کرد سرم گذشت رو سینه اش سرم نوازش میکرد پریا جان عزیزم توروخدا تمومش کن دوهفته است محرم من شدی روز به روز داری آب میشی الان ملت میگن صادق داره زنش شنکجه میده دلم برای همون دختر شیطون تنگ شده خودمو از حصاردستاش بیرون کشیدم خندیدم بعد از دوهفته عظیمی:آفرین خانم خوشگلم همیشه بخند اما خندم به زور بود تا دست از سرم برداره اخه مگه این ازدواج صوری نیست پس این کارا چیه😐 نام نویسنده: بانو....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین امروز بعد از سه هفته دارم میرم دانشگاه از دوروز پیش که حوزه علمیه رفتم بعد از این همه مدت به صورت مجازآسایی آروم شدم الان منتظرم آقاصادق بیاد دنبالم بریم دانشگاه خیلی باهاش راحت شدم چندروزیه که به اصرارخودش اقاصادق صداش میزنم راست میگه ماباید جلوی بقیه خوب وانمود کنیم وارد دانشگاه شدیم باهم اما هنوز دست هم نگرفتیم وارد بسیج دانشگاه شدم ماهورا(نیروی انسانی):إه فرماندمون اومده دانشگاه -خخخخخخ ماهورا:فرمانده میای بریم شمال آقاتون میاد😍😍😍 -صادق میاد؟ ماهورا :اوهوم با خودم گفتم چرا نگفت به من باز شروع کرد -آره میام فقط اسمم تو لیست ننویسید که آقا صادق نفهمه ماهورا:باز شروع شد کل کل این دو نفر نکن خواهرمن الان شوهرتها -ماهورا آقاصادق نفهمها 😁 ماهورا:چشم🙈 نام نویسنده:بانو...ش آیدی نویسنده : @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹🌹
بسم رب الصابرین حدود یک ماهی از عقدمون میگذره کمـ کم محبت صادق تو دلم افتاده بود داشتم تو اتاق تو گوگل دنبال عکسها و صوتها و مداحی های شهید حجت اسدی عاشق این شهید بودم گوشیم زنگ خورد آقا صادق بود ‌-الو سلام صادق:سلام خانم گلم خوبی؟ -ممنون کارداشتی؟ صادق:حاضر باش عصر میام دنبالت خاله خانم دعوتمون کرده پاگشا -برای چی؟ صادق:نمیدونم والا ولی گویا تو شهرما رسمه -ههه بانمک صادق:فدای خانمم بشم پریا جان -بله صادق:میشه روسری روشن سر نکنی؟ -وا چرا؟😳😳😳😡😡😡 صادق:خوب چرا میزنی خانمی آخه خیلی بهت میاد اون جاهم جوان زیاده خب 😢😢 میشه سرنکنی؟😕😕😕 -باشه صادق:من فدای خانمم بشم -خدانکنه رفتم سمت کمد لباس یه روسری بنفش کمرنگ درآوردم با یه مانتوی طلایی درآوردم گفتم متضادهمن قشنگ میشن صدای زنگ در اومد مامان:بیا پریا آقاصادق اومده -بله چشم چادرم تو راهرو سر کردم سوار ماشین شدم -سلام صادق:سلام خانم گل سرش آورد نزدیک گوشم چه این رنگی به خانمم میاد -مرسی 🙈🙈🙈 صادق:بریم خانمی؟ -اوهوم اوهوم😊 نام نویسنده: بانو....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین انقدر حرص خوردم منو مسخره خودش کرده منم بهش نمیگم میرم شمال اتوبوس اونا ساعت ۷ صبح میرفت و ما ۹ صبح قرار بود بریم بندر انزلی ساعت ۱بود رسیدیم صداهای خنده های صادق درحالیکه داشت سوار قایق میشد به گوشم میرسید دقیقا رفتم روبروش ایستادم تا وقتی اومد منو ببینه بعداز یه ربع بیست دقیقه اومد درحال پیاده شدن از قایق خشک زد اومد سمتم بازوم گرفت و گفت :تو اینجا چه غلطی میکنی؟😡😡😡 دستم بردم رو دستش تا اومدم بگم همون غلطی که تو میکنی یادمون رفت عصبی شدیم اولین برخودمون تو اوج عصبانیت بود دستش برد به سمت موهاش فرو کرد صادق:ببخشید یه لحظه عصبانی شدم پریا توروخدا ببخش -دستو بکش میخوام برم عظیمی:پریا همه آشنان اینجا توروامام کوتاه بیا -😔😔😔باشه عظیمی :من فدات بشم بخدا خیلی خانمی -هه 😔😔😔 عظیمی:خانمون به ما افتخار میده بریم سوار قایق بشیم باهم ؟ دوباره شدم همون دختر سرتق -‌اوووم بریم به شرطی که برام از اون لواشک ترشا بخری 🙈🙈 نمیدونم چرا دلم نمیادناراحتش کنم خب واقعا پسرخوبیه 😊 عظیمی:‌چشم چشم مهربونم 😍 نام نویسنده:بانو...ش آیدی نویسنده: ‌ @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین بعدازنیم ساعت رسیدیم خونه خاله جون سرراهمون یه جعبه شیرینی خریدیم صادق زنگ زد خاله در باز کرد باهم سلام و علیک کردیم رفتیم تو مادرجون و زهرااینا هم دعوت کرده بودن -خاله جون بیاید بشینید والا خیلی زحمت میکشید، خاله رو به مادر گفت :آجی ماشاالله عروست خیلی خانمه مادرجون:آره ان شاالله یکی مثل پریا قسمت بشه آجی خاله:ان شاالله یکی دو ساعتی موقعه شام شد منو زهرا رفتیم کمک خاله سفره چیدیم منو آقاصادق پیش هم نشستیم خم شدیم یهو باهم دیس برنج برداشتیم دستم گرفت نوازش کرد یهو هول شدم دیس از دستم افتاد وسط سفره 🙈🙈🙈 آبروم رفت 😐😐 یعنی تا بریم خونه من داشتم از خجالت آب میشدم شب من رفتم خونه مادرجون صبح که از خواب بیدار شدم مادر گفت صادق رفته جایی عصری میاد پریا توهم برو استراحت کن روی میز تحریر یه کاغذ بود رمز لب تاپش بود رمز زدم عکس صفحه اش خیلی جالب بود عکس شهیدقاریان پور و عکس مزارشهید مای کامپیوتر باز کردم پوشه شهید قاریان پور منو جذب کرد زندگی نامه شهید بود نام:علی نام خانوادگی:قاریان پور نام پدر:‌یوسف نام مادر:طاهره محل تولد:قزوین محل شهادت:شلمچه تاریخ تولد:۱۳۴۳/۵/۱۳ تاریخ شهادت:۱۳۶۵/۱۲/۱۰ مشتی خاک تقدیم به پیشگاه خداوند در وصیت نامش از خانوادش خواسته شبانه مثل حضرت زهرا (س)دفنش کنن و از خواهران و مادرش خواسته در مراسم تشیع اش همگی چادر سفید سر کنن نام نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین دم دمای عصر بود صادق اومد منم رفتم پایین براش شربت زعفران بردم چون بردارشوهرم بودنب ا حجاب رفتم پایین پیش صادق نشستم دستش انداخت دور شونه ام و گفت :خوبی عزیزم ؟ -ممنونم توخوبی آقا؟ خسته نباشی صادق:ممنونم خانم گلم توهمین حین بود که گوشیم زنگ خورد صادق: خانم گوشیت خودش کشت بالا نمیخوای بری جواب بدی پله ها بدو بدو رفتم *************************** روای صادق پریا رفت گوشیش جواب بده ۵دقیقه نشد که صدای گریش به گوش رسید با وحشت رفتم طبقه دوم چندبار نزدیک بود با سربخورم به پله ها درباز کردم نشستم کنارش پریا داشت هق هق گریه میکرد -خانمم چی شده عزیزم پریا فقط گریه میکرد -مامان زهرا یه لیوان آب بیارید آب بزور به خوردش دادم بعداز۵دقیقه خودش پرت کرد تو بغلم پریا:صادق صادق از جامعة الزهرا قم بود گفتن سفر افتاده عقب این جواب دورغمونه -پریا حاضر شو بریم تپه نورالشهدا پریا:تپه نورالشهدا چرا؟ -پاشو میفهمی نام نویسنده:بانو....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الصابرین رواے صادق بس بود این ‌‌ شنکجه برای پریا میبرمش تپه نورالشهدا بهش میگم دوسش دارم تمام طول مسیر پریا سرش به شیشه بود و گریه میکرد رسیدیم تپه -پریا رسیدیم رفتم در باز کردم دستش گرفتم تو دستم پریا هق هق گریش بلند شد دستش گرفتم تو دستمو فشار دادم -پریا پریا:جانم -خیلی دوستت دارم دیگه صوری نیست غصه نخوریا میخوام عروسیمون برای سالروز ازدواج آقا امیرالمومنین باشه -‌ها 😳😳😳😳 پاشدم جلوش زانو زدم گفتم پریا عاشقتم **************************** روای پریا از حرفاش شکه شدم اما خیلی عجیب نبود چون منم حالا عاشقش شدم دوست داشتم منم مثل صادق بگم عاشقتم اما گذاشتم برای جایی که مرکز عاشقیه بعداز یه ساعت سوار ماشین شدیم دستم بردم دست سمت صادق که روی دنده بود دستم گذاشتم روی دستش اونم دستم گرفت ؟ نام نویسنده:بانو...ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹
بسم رب الشهدا روای پریا بعداز اعتراف عاشقانه صادق دیگه غصه نخوردم و دیدم خیلی نصبت بهش عوض شد اخه حالا دوتا عاشق بودیم روبروی هم😍 یک دو روز بعدش مادرجون اینا با یه جعبه شیرینی اومدن خونمون تاریخ عروسی برای دوهفته دیگه تعیین کردن این بار خریدمون با شیطنت و خنده همراه بود الانم بعداز دوهفته تو آرایشگاه منتظر آقای همسرم صادق که داخل آرایشگاه شد حتی شنلم سرم نبود به کمکش اول شنل بعد چادر عروس سر کردم تو راه بودیم که برای گوشیم پیام اومد پیام باز کردم مات و مبهوت ب پیام نگاه میکردم خدایا باورم نمیشه تاریخ سفر کربلامون ده روز بعد بود وای خدایا نوکرتم خوشحالی منو صادق دوبرابر شد عروسیم هیچ بزن بکوبی نداشت شاید قبل از حضور ما بوده خبر ندارم اما بازحضورمون فقط مولودی بود عروسی تموم شد الان درحال دور دوریم خودم لوس کردم گفتم صادق صادق:خانمی به کشتن ندی منو ماه بانو -صادق صادق:جانم -منومیبری یه جا صادق :کجا دستم بردم سمت دستش یهو گفتم من دلم تپه نورالشهدا میخواد ☺️ صادق:من فدای دلت بشم بریم عروسم خخخخ مسیر که منحرف کردیم به مادر زنگ زدم پرسیدم یه کارباحال عروسی رفت نورالشهدا خیلی حال داد😅😅😅😅 نام نویسنده:بانو.....ش آیدی نویسنده: @Sarifi1372 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بامــــاهمـــراه باشــید🌹