eitaa logo
{سیرک‌کوچک‌آقای‌دلقک}
85 دنبال‌کننده
142 عکس
257 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
{سیرک‌کوچک‌آقای‌دلقک}
من هشت ساله درحال دیدن ویدیو هاش
واسه همینه الان درحال انجام دادن هرکار رندومی ویدیو هاشو میبینم
میتونم بمیرم برات.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
دختر چشمانش را در حدقه چرخاند"حالا که چی؟!" الیزور با غرور چرخید"من وقتی عاشق بشم تبدیل به اژدها میشم و معشوق خودم رو به بدترین روش تکه تکه میکنم بعدم گوشتش رو زیر دندون میجوام بازم فکر میکنی خاندان تو بی رحم تره؟!" دختر سرش را تکان داد"باشه الیزور باشه قبول." و رفت. شوالیه دختر از ان سر سالن سر رسید الیزور سرش را چرخاند.اکوئیلت که تعجب کرده بود اهمیتی نداد و زره خودش را پوشید شمشیر را به دوش کشید،الیزور نهایت سعی خودش را کرد تا نگاهش نکند رگ گردنش داشت بیرون میزد و چشمانش از حدقه جدا شده بود دهنش میسوخت و دودی غلیظ از دماغش بیرون می‌آمد بالاخره اکوئیلت رفت و الیزور نفسی از سر آسودگی کشید موهای قهوه ای شوالیه دختر را نگاه کرد که در باد می‌چرخند چشمان فندقی اش که زیر نور سبز لاجوردی میشد و پوست سبزه اش که گونه های گلگونش صورتش را برافروخته میکرد.الیزور سر تکان داد شمشیر را به غلاف بست و آهی کشید رگ گردنش دوباره ساکت شد و دهانش آتشش خاموش شد دود غلیظ بینی اش کم کم فروکش کرد و الیزور ارام گرفت که ناگهان صدای دلنشین فرمانده اش اورا به خود اورد"هی!دکوترموند!" الیزور چشمانش گشاد شد...صدای اکوئیلت بود...قامت بزرگ‌الیزور بزرگ تر شد موهای مشکی اش در باد چرخید و زره اش شکست اکوئیلت دهانش تا گردن باز شد الیزور آتش را از دهان بیرون داد اکوئیلت ترسید و‌عقب عقب رفت الیزور غرید"شمشیر رو داخل قلبم فرو ببر شوالیه و مرگ‌ رو از خودت دور کن" اکوئیلت که هیچ حسی به اژدها نداشت شمشیر را چرخاند داخل قلب اژدها فرو برد الیزور چشمانش خاموش شد و‌کم کم فرو افتاد اکوئیلت صدایش را فروخورد و هق هق زنان افتاد به زمین اژدها لبخندی زد"من بی رحمم ولی برای تو بی آزار تر از یک مورچه ی تکه تکه شده ام." اکوئیلت جیغ زد"نه نه" زره اش را در اورد و بر تن اژدها پوشاند اما دیر بود‌...دگر دیر بود...اکوئیلت همیشه دیر می‌رسید چه برای پدرش چه برای برادرش چه برای مادرش و چه برای تنها عشقش:الیزور... . الیزور نفس اخر را کشید و انسانی شد تن نحیفش برگشت عضله های زیبایش زیر نور ماه می‌درخشید و بازوهای بزرگش دگر بی جان شده بود چشمان زردش زیر نور برقی زد موهای سیاهش روی پیشانی اش افتاده بود و قلبش شمشیر را در خود جا داده بود اکوئیلت به زمین افتاد اژدهای انسانی را از پشت به آغوش کشید نصف دگر شمشیر که از بدن پسرک بیرون زده بود؛داخل بدن اکوئیلت فرو رفت و جانش را گرفت آنگاه هر دو در زیر نور ماه جان خود را از دست دادند بدون دانستن اینکه اکوئیلت قرار بود ملکه ی دارزیرکرد و الیزور قرار بود پادشاه باشد و ان شب مردم به وضوح با چشم و هر نفس خود فهمیدند:وفاداری اژدها به شوالیه اش از وفاداری پادشاه به ملکه بیشتر است خیلی بیشتر که میدانست؟!قدرت عشق حتی شمشیر فولادین هم در هم می‌شکست!