eitaa logo
{سیرک‌کوچک‌آقای‌دلقک}
85 دنبال‌کننده
142 عکس
257 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
دختر چشمانش را در حدقه چرخاند"حالا که چی؟!" الیزور با غرور چرخید"من وقتی عاشق بشم تبدیل به اژدها میشم و معشوق خودم رو به بدترین روش تکه تکه میکنم بعدم گوشتش رو زیر دندون میجوام بازم فکر میکنی خاندان تو بی رحم تره؟!" دختر سرش را تکان داد"باشه الیزور باشه قبول." و رفت. شوالیه دختر از ان سر سالن سر رسید الیزور سرش را چرخاند.اکوئیلت که تعجب کرده بود اهمیتی نداد و زره خودش را پوشید شمشیر را به دوش کشید،الیزور نهایت سعی خودش را کرد تا نگاهش نکند رگ گردنش داشت بیرون میزد و چشمانش از حدقه جدا شده بود دهنش میسوخت و دودی غلیظ از دماغش بیرون می‌آمد بالاخره اکوئیلت رفت و الیزور نفسی از سر آسودگی کشید موهای قهوه ای شوالیه دختر را نگاه کرد که در باد می‌چرخند چشمان فندقی اش که زیر نور سبز لاجوردی میشد و پوست سبزه اش که گونه های گلگونش صورتش را برافروخته میکرد.الیزور سر تکان داد شمشیر را به غلاف بست و آهی کشید رگ گردنش دوباره ساکت شد و دهانش آتشش خاموش شد دود غلیظ بینی اش کم کم فروکش کرد و الیزور ارام گرفت که ناگهان صدای دلنشین فرمانده اش اورا به خود اورد"هی!دکوترموند!" الیزور چشمانش گشاد شد...صدای اکوئیلت بود...قامت بزرگ‌الیزور بزرگ تر شد موهای مشکی اش در باد چرخید و زره اش شکست اکوئیلت دهانش تا گردن باز شد الیزور آتش را از دهان بیرون داد اکوئیلت ترسید و‌عقب عقب رفت الیزور غرید"شمشیر رو داخل قلبم فرو ببر شوالیه و مرگ‌ رو از خودت دور کن" اکوئیلت که هیچ حسی به اژدها نداشت شمشیر را چرخاند داخل قلب اژدها فرو برد الیزور چشمانش خاموش شد و‌کم کم فرو افتاد اکوئیلت صدایش را فروخورد و هق هق زنان افتاد به زمین اژدها لبخندی زد"من بی رحمم ولی برای تو بی آزار تر از یک مورچه ی تکه تکه شده ام." اکوئیلت جیغ زد"نه نه" زره اش را در اورد و بر تن اژدها پوشاند اما دیر بود‌...دگر دیر بود...اکوئیلت همیشه دیر می‌رسید چه برای پدرش چه برای برادرش چه برای مادرش و چه برای تنها عشقش:الیزور... . الیزور نفس اخر را کشید و انسانی شد تن نحیفش برگشت عضله های زیبایش زیر نور ماه می‌درخشید و بازوهای بزرگش دگر بی جان شده بود چشمان زردش زیر نور برقی زد موهای سیاهش روی پیشانی اش افتاده بود و قلبش شمشیر را در خود جا داده بود اکوئیلت به زمین افتاد اژدهای انسانی را از پشت به آغوش کشید نصف دگر شمشیر که از بدن پسرک بیرون زده بود؛داخل بدن اکوئیلت فرو رفت و جانش را گرفت آنگاه هر دو در زیر نور ماه جان خود را از دست دادند بدون دانستن اینکه اکوئیلت قرار بود ملکه ی دارزیرکرد و الیزور قرار بود پادشاه باشد و ان شب مردم به وضوح با چشم و هر نفس خود فهمیدند:وفاداری اژدها به شوالیه اش از وفاداری پادشاه به ملکه بیشتر است خیلی بیشتر که میدانست؟!قدرت عشق حتی شمشیر فولادین هم در هم می‌شکست!
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
تور سفید تمام صورت الزی را پوشانده بود چشمان سفیدش زیر نور به رنگ‌سیاه در امده و کاملا مشکی بودند پوست سفید رنگ‌پریده اش نیز مانند همیشه با کک و مک هایش بازی میکرد،موهای ابی اش زیر تور خش خش میکرد و اعصاب الزی را بهم میریخت...اخر کدام عروس اینگونه بدبخت است؟!عروسی را با بخت سفید گره می‌زنند و مدرک سیاه شدن بختش را امضا میکنند در دنیای پریان آلزی تنها عروس بود و داماد یک درخت تقریبا پیر مهربان ترین درخت سرزمین بود،آلزی میبایستی الهه شده و تا ابد از درخت محافظت میکرد.بله سوال من هم هست چرا آلزی؟!. الزی از دختران ستبر بود از خاندان مالاریا و شوالیه های اکوپیزد که قدرتمند ترین دختران و بانوان از تبار این خاندان بودند،چشمان انها با ابر گره خورده و موهایشان در آسمان شناور بود پوستشان با برق و نور دنیای پریان ارتباط داشت طوری که هر اشک انها صدتا خانه را بی برق میکرد،اگر پوستشان کبودی یا خراش کوچکی برمی‌داشت آسمان انقدر رعد میزد تا زمین و خدایان باستانی را از هم بدرد،اگر موهایشان توسط کسی کشیده میشد دریا به جوش و خروش در می‌آمد و امواج سونامی حتی در پوستشان پریان نفوذ میکرد،حال اگر انها می‌مردند چه؟!اگر بر اثر مرگی طبیعی یا خود جان سپاری جان میباختند تبدیل به یک الهه ی نقره ای روی قبر اخرین بانو از خاندان می‌شدند اما اگر مقتول بودند خدا می‌داند که چه میشد...خدای آسمان و زمین.خدای دریا و ابرها.خدای قبر ها و گل ها دست در دست هم می‌دادند رعد و برق کردم را تکه پاره میکرد دریا تک تک‌امواج را به داخل سرزمین می‌فرستاد آسمان شکافی عمیق برمی‌داشت زمین زیر پایشان ترک میخورد قبر ها مرده هارا به درون سرزمین می‌فرستادند و گل ها گوشت خوار می‌شدند...بگذریم دلیل انتخاب آلزی برای عروس طبیعت شدن این بود که او به عنوان اخرین دختر از این خاندان قدرتمند شایسته ترین دختر دهکده بود و بایستی باقی عمرش را برای درخت پیر که تمام جانش را برای پریان داده بود سپری میکرد درخت آهی کشید و الزی لرزید کم‌کم سنگ تمام وجودش را پوشاند بال هایش خشک شدند و به بالای درخت رفت روی ان دراز کشید و با تنه اش تمام تنه ی درخت را تحت حفاظت خود در اورد شمشیری از جنس فولاد در هوا لرزید هزاران شمشیر از بدن الزی در آمدند تا در صورت نیاز گوشت هارا کر،چشم هارا کور؛و زبان ها را لال کنند پسری از بین جمعیت اب شده و به داخل زمین نفوذ کرد تکه هلی بدنش به خون تبدیل شد و مانند رودی که راه میرفت به سراغ الزی رفت روی بدنش را پوشاند و الزی کتی از جنس خون معشوقش را به تن کرد پسر قشم خورده بود"آلزی اگر تو عروس طبیعتی پس من را به دامادی طبیعت بپذیر"...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر روی صندلی راحتی ام نشسته ام گوشه ای در قصر...کلاه دلقکی ام را بر چهره میکشم...اخر چرا فکر میکنند من دیوانه ام؟درحالی که از تمام انها عاقل ترم؛چرا حرف هایم را باور نمیکنند و از برای شغل من گمان میکنند کم عقل ام؟البته همه انها جز ملکه اینگونه فکر میکند.آه آن بانوی زیبا با گیسوان مجعد و قهوه ای اش و آن چشمان فندقی که باعث میشوند آتشی در قلب درهم شکسته ام روشن شود. کاش میشد کاش میشد در کنارم باشد لااقل امشب را...امشب که قرار است زندگی او و من و کل قصر به پایان برسد...کاش میشد یکبار دیگر انگشتانم را میان گیسویش ببرم و زیر گوشش نامش را بگویم... با افتادن ستاره ای دیگر ز آسمان از افکارم بیرون میایم و باز هم به یاد می اورم که قرار است امشب چه اتفاقی بیفتد. ارام ارام به سمت تختم میروم کلاه قرمز مشکی ام را به گوشه ی میز چوبی و زهوار در رفته پرت میکنم و بعد از باز کردن چند دکمه اول لباسم روی تخت دمر می افتم. موهای مشکی ام دور صورتم میریزند نمیدانم چقدر زمان میگذرد اما با صدای تقه ای به در چشمانم را باز میکنم‌. خودش است بانوی من است ملکه ی زیبایم است. ارام ارام با لبخندی به سمتم میاید."سلام عزیزم."لبخندم تا گوشهایم میرسد و همه چیز را به کل فراموش میکنم...اتفاق امشب را. بلند میشوم و به سمتش میروم. صورتم را در دستانش میگیرد و موهای بلندم را پشت گوشم میزند و مرا به ارامی میبوسد. زمانی که صورتش را از من جدا میکند با لحنی غمگین رو به من میکند.‌"عزیزترینم دوستت دارم." اشک در چشمانم حلقه میزند چرا که در حسرت روز هایی هستم که میتوانستم با بانوی زیبای مقابلم داشته باشم اما تمام انها از برای حال دل پادشاه خودخواه دود هوا شد. کمرش را میگیرم و اورا به خودم نزدیک تر میکنم...برای بار اخر سپس میبوسمش جوری میبوسمش که گویی جانم به این بوسه وابسته است...راستش را بخواهید دروغ چرا؟جانم به همین بوسه وابسته است. زمانی که صورتم را عقب میبرم و زیر نور مهتاب چهره اش را از نظر میگذرانم لبخندی میزند و کل وجودم به رعشه میفتد...حاضرم تمام جان و جهانم را تسلیم کنم اما این لبخند برای من باشد از آن من باشد.با لحنی زیبا بیان میکند."دختر زیبایم...کاش میشد زمان بیشتری را باهم باشیم."سپس برای اخرین بار مرا میبوسد و در همان لحظه است که تمام قصر میفهمند حق با جستر دیوانه بود؛ اتفاق میفتد ستاره ای از آسمان بر سر قصر میفتد...اخرین ستاره، و من در آغوش فرشته مورد علاقه ام‌ جان میدهم و او هم در میان آغوش دلقکش.:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا