هدایت شده از {کشتارگاهخانومدلقک}
ناخن های کشیده ای ش۰یشه را شکست داد کشید"آریزد!!" اژدها پشت سر پسرک بیدار شد و هوار کشید آرواره های قرمزش بیرون زدند و پنجه هایش لا روی بدن پیر کشید اریزد لرزید و بر زمین افتاد امیلی جیغ کشید و هق هق زنان مشت هایش را روی پنجره کوبید همان دختر سفید فرشته دست های کشیده ناخن های بلند چشمان سفید درخشان و پوستی به رنگ پریدگی مروارید موهای سفیدش میچرخیدند و لباس عروسی دور بدنش پیچ و تاب میخورد پسرک با زره در خاک فرو رفت موهای مشکی و چشمان سیاهش که دقیقا با امیلی در تضاد بودند خاموش شدند و خاک بقایای بدن اورا در دهان گرفت و بلعید موهای امیلی رعدی کشیدند و در هوا شناور شدند بدنش رعشه گرفت و سفیدی چشمانش زیر نور از شدت نور تمام ساکنان سرزمین را کور کرد از زمین بلند شد و در هوا دستانش را چرخاند تور عروسی کنار رفت بدنش نمایان شد لاغر و استخوانی بود اما چیزی که مردم دیدند انها را به وجد اورد...
بدن او پوشیده شده و بال فرشتگان بود شکم و پاهایش برهنه بودند به شدت سفید و رگه هایی ابی اما برق دار روی پوستش میدرخشید استخوان بدنش بیرون زده بود و دنده هایش تماما معلوم بودند مرد ها عقب رفتند الهه ی امیلی دهان باز کرد و ابر هارا بلعید دختران سر را در دستانشان گرفتند و مادران فرزندان خود را به آغوش کشیدند شاید برای اخرین بار امیلی فریاد کشید"دستورم این است من امیلی بارنر به عنوان الهه ی زمین آسمان الهه ی قبر ها و گل هایشان الهه ی مرده ها و زنده ها الهه ی جن ها و روح ها الهه ی جنگل و درختان الهه ی دریا و خشکی.به هیچ کس رحم نخواهد کرد دختران و پسران را جلوی چشم مادرشان تکه تکه و مرد هارا در نهایت حقیری آتش میزنم مادر هارا دار میزنم و زمین و آسمان را به هم میدوزم دریا را خشک میکنم و درختان را آتش میزنم این مردم به قلب من خیانت کردند و باید بهای ان را بپردازند" دختران و پسران کم سن و سال در هوا تکه تکه شدند بدن هایشان بی جان و خون قرمز انها روی پیراهن مادرهایشان لکه انداخت مرد ها آتش گرفتند هوار کشیدند و مادر ها از آسمان آویزان شده و به دار آویخته شدند اژدها آتش گرفت زغال ها در پوستش فرو رفتند و روی زمین جان داد امیلی به زمین افتاد و راضی از کاری که کرده بود سرش را در خاک فروبرد نفسش را گرفت آسمان به زمین نزدیک شد اب دریا یک باره خشک شد و از دریای پر اب و بی انتها چیزی جز کویر باقی نماند... امیلی اما زنده بود او هرگز نمیمرد پیر میشد اما هرگز جان نمیداد در دوران پریان دختری وجود داشت که فقط یکنفر بود سفیدی بی انتها،لاغری عجیب،زیبایی کور کننده و قدرت...قدرتی که از هر انگشت دختر زمین و آسمان را فرا میگرفت...
دختر ها روی پای مادربزرگ خوابشان برد دختری چرخید و پرسید"مامانبزرگ یعنی امیلی تمام اونجا رو آتیش زد؟فقط برای اون پسره؟" مادر بزرگ با لبخندی گفت"فقط برای اون پسره" و وقتی بچه ها خوابیدند موهای سفید مادربزرگ زیر باد پنجره پیچخورد لبخندش عمیق تر شد"فقط برای اون جهان و آتش زد چون اون برای امیلی جلوی اژدهای پنج سر ایستاده بود! عزیزکم من برای اون جونمو میدادم"...
#KATRINE
بازهم میبینمش...شاید هم فکر میکنم میبینمش شاید این فقط توهمی زیباست.
اما میبینمش دختری با موهای آبی رنگ و چشمانی مشکی پوستی رنگ پریده و لب هایی به سرخی خون لبخندی میزند و سرش را کج میکند.
خدایمن!ایا واقعا او اینجاست؟بالای برج ساعت کنار من؟خم میشوم تا سرم را روی شانه اش بگذارم در کمال تعجب توهم نیست...او اینجاست درست کنار من؛ارام زیر لب میگوید"سلام ام."شنیدن لقبم دوباره با صدای او و از میان لب هایش...حس مورد علاقه ام.بزور نام مورد علاقم را با چشمان خیسم بر زبان می آورم"او...اولیویای من"خنده ی غمگینی میکند."هیس..."چیزی در جوابش نمیگویم دستش را میگیرم و بوسه ای ارام بر بند انگشتانش میزنم.
هنوز هم نمیدانم توهم است یا واقعیت اما اگر توهم باشد زیباترین توهم است و من میخاهم تاابد در همین توهم زندگی کنم.
دقایقی را با بوی خوش موهایش میگذرانم سپس بلند میشود و من هم کنارش بلند میشوم،کمرم را میگیرد و من را میبوسد باران شدت میگیرد و وقتی از من جدا میشود لبخندی بر لب دارد."ای کاش برای همیشه بود...ای کاش مجبور به ترک کردنت نبودم."لبخندی در جوابش میزنم.
دستش را میگیرم و از او میپرسم."پس میخاهی برای همیشه باشد؟"با چشمانی اشک آلود جوابم را میدهد."بیشتر از هرچیزی."
همان طور که دستش را گرفتم پایین میپریم از برج ساعت پایین میپریم و کف خیابان فرود میاییم لحظه ای کنارم را نگاه میکنم و میبینمش درحالی که لبخندی برلب دارد و سپس همه چیز تار میشود برایم مهم نیست حتی اگر توهمی بود و پس از مرگ زندگی ای نباشد مهم همین است که اخرین سکانس زندگی من لبخند او بود.
#JEST