هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
🔹یکشنبههای مثنوی و داستان✌️
🔸اگه امکان شرکت حضوری توی این جلسه رو ندارید، میتونید ساعت ۱۶ از طریق لینکی که این پایین نوشته شده، وارد جلسه بشید و از همنشینی با ادبیات لذت ببرید✌️
🔻لینک جلسه:
📎 http://meet.google.com/ycb-xgfi-pbf
| @mabnaschoole |
گاهی فکر میکنم اگر من قم نبودم، ایران نبودم، قطب جنوب بودم و ماه مبارک میشد من چه کار میکردم. قرآن میخواندم؟ یعنی وقتم را خالی میکردم و یک گوشه خانه یخی مینشستم و به خدا فکر میکردم و خط به خط کتابش را میخواندم؟ شاید. شاید به خاطر اینکه تا وقتی وضعم سخت نشده به قرآن پناه نمیبرم. سمتش دست دراز نمیکنم. فکر میکنم طناب خدا همیشه دور کمرم سفت شده و هر جا بروم با من است. اما. اما وقتی ورجه ورجه میکنم، وقتی سمت کاری میدوم و میبینم طناب پشت سرم یله شده عین جنزدهها کپ میکنم. صدای زوزه آه سرم را پر میکند. گذشتهام را شخم میزنم که چطور شد؟ چطور شد قرآن را ندیدم. معجزه خدا را کنار بقیه کتابها گذاشتم و بیخیالش شدم.
هر بار که ماه مبارک شروع میشود توی سرم چرتکه میاندازم که اگر روزی یک صفحه قرآن میخواندم ال میشد. اگر با قرآن فلان میکردم بل میشد. اگر ماه مبارک فلان کنم بیسار میشود و من میدانم از این حرفها بوی عمل نمیآید. عمل یعنی بیخیال آمار شوم. به خاطر خدا قرآن باز کنم و از کاری که او با کلمهها کرده کیف کنم. تویش غرق شوم.
@kavann | کاوان
وسط چندمین جلسه داستاننویسی پیشرفته همه چیز را کنار گذاشتم. از جلسه مجازی زدم بیرون. برای چند روز بعد بلیط گرفتم. برگشتم قم و رفتم پی رشتهای که آمار و ارقام گفته بود باید آنجا باشم.
یک سال همان جا ماندم. کم کم مجموعه راه انداختیم. شده بودم آچار فرانسه آنجا و کار بدون من پیش نمیرفت. با این حال روزی نبود که یاد نویسندگی نیفتم. مسئله این نبود که بنویسم یا اصلا دلم لک میزد بنویسم. اصلا نوشتن برایم از هر کار هم سختتر بود. هنوز هم هست.
نوشتن چیزی داشت که کمتر جایی تجربهاش کرده بودم. یک طور زندگی فعال که همه چیزش دست خودم بود. نوشتن یادم داده بود حتی ببینم چطور دارم به خدا توکل میکنم و خدا چطور دارد کمکم میکند. قبلا لقلقه زبانم میشد ولی بعد از نویسندگی به چشم دیدم. نه اینکه توی نویسندگی خدا دستم را گرفت و از این صحبتها. این بود ولی چیزی که در موردش حرف میزنم خیلی بیشتر از اینهاست. اصلا جنس کار اینطور نیست بنشینم و تصویر بسازم که ال شد. واقعا تجربه کردنیست.
من این تجربه را قبلا داشتم ولی مبنا یک تجربه عمیق و منظم به من داد. نمیدانم چند نفر از شما تا به حال خلاقیت به خرج دادهاید یا اصلا دلتان خواسته آدم خلاقی شوید. نوشتن خلاق دری بود که دنیای جدیدم را مدیونش هستم.
#خانواده_مبنا
@kavann | کاوان
اگر دلتان زندگی خلاقی میخواهد، اگر میخواهید با نگاه تازهای به زندگی و دنیای خودتان نگاه کنید دعوت میکنم حتما نویسندگی خلاق را تجربه کنید. نوشتن خلاق چیزی به آدم اضافه میکند که فکر خلاق یا کار خلاقانه پایش بمیرند هم اضافه نمیکنند.
این لینک ثبت نام
http://B2n.ir/q81009
عکس برنامه آموزشی را هم که به متن چسباندهام.
این هم آدرس مدرسه با یک ادمین باحال و درجه یک
@mabnaschoole
مبنا برای اولین بار روی این دوره نویسندگی تخفیف هم گذاشته
ولی من نامردی میکنم و کدش را نگه میدارم :-)
اگر دلتان تخفیف میخواهد "جعبه شماره ۳" را برایم بفرستید :-)))
اینجا
@amhma8
#خانواده_مبنا
@kavann | کاوان
بوی درختهای ترمینال طوری به صورتمان میخورد که یاد آروغ آدمهای چاق مو فرفری افتادم. پنج دقیقه به رفتن اتوبوس مانده بود. بین آن همه آروغ انتظار داشتم یک مرد چاق از پشت درختها تبریز را چنگیز صدا بزند. ولی یک آدم معمولی با صدای معمولی طوری تبریز میگفت که انگار شاگرد شاطر هندزفری گذاشته بود و داد میزد: گفتین چندتا؟
اتوبوس تازه داشت پشت سکو پارک میکرد. در که باز شد پسر هشت نه ساله پشت فرمان نشست. هر کسی از پلهها بالا میرفت به او زل میزد. به من هم زل زد. من هم به او زل زدم. البته نه خیلی. داشت فنر صندلی شوفر را انگولک میکرد و پیس پیس صدا میداد.
نشستیم. مرد معمولی داشت آدمها را جابهجا میکرد بلکه همه جا شوند. یکی از مسافرها برای یک خانواده چند صندلی تکنفره خریده بود. این شد که از ما خواستند برویم جایی که از اول میخواستم بلیط همان جا را بخرم ولی پر شده بود.
دوباره نشستم. گوشی را درآوردم این متن را بنویسم که دیدم درست کنارم یک گله جوجه توی قفس جیک جیک میکنند. طوری که انگار سحری نخورده تا الآن پشت سر هم هی جیک کرده بودند. خدا را شکر قفس روزنامهپیچ شده و یاد آروغ چاقهای مو فرفری نمیافتم.
@kavann | کاوان
🎉🎉🎉
خدایا، حالا که عید شد کیسه خلیفه را به ما عنایت کن. لباسهای سال قبل را در چشم روزهدارها نو بگردان. این چند روز اول روزه را بر بندههای تیزبینت سخت کن.
خدایا، سفره در و همسایه و فک و فامیل را جایگزین سفره پلاستیکی ما قرار بده. ما را سر سفره افطار به حال خودمان وامگذار.
سال نو مبارک 🪴
@kavann | کاوان
Hadi Azarpira, Ali Bahrami Fard031 Solo Tar.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
توی این موسیقی یک داستان میبینم. چند شخصیت که با هم کشمکش دارند. یک سری حرفها بینشان رد و بدل میشود. هنوز پیرنگش را پیدا نکردهام ولی پایانش انگار به خوبی تمام میشود.
شما چه میبینید؟
@kavann | کاوان