غافلی از حالِ دل، ترسم که این ویرانه را،
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند..
هدایت شده از رندان پارسا
هرکس میانِ گریه به دلداریام شتافت
نامِ تو را که برد، دوچندان گریستم
- انسیه آرزومندی
هم از «در» رویگردانم هم از «دیوار» میترسم!
هم از «آسودگی سیرم هم از «آزار» میترسم!
کسی با این تعارض روبرو بوده است غیر از من؟! ؛
که از «دوری» دلم تنگ است و از «دیدار» میترسم!
خودم اصلا نمیدانم چرا چندیست حتی از
مسیر بین «منزل» تا «محل کار میترسم
من از هر شکلی از خالی شدن خالی شدنهای
خیابان ،خانه، ماشین، پاکت سیگار میترسم
من از این شعرهای سرکش ام مثل خدایی که -
به دست بندگان خود شود انکار میترسم
کمی من راه بخواه اما برای مدتی بسیار
که من از هرکه میخواهد مرا بسیار می ترسم
کتاب، ادبیات، شعر
دَم مُردن به بالینم هجومی بود و میگفتند ،
دَم آخر ببر نام خدا نام ِتو میبُردم .
ای دل! نَه هزار عهد کردی؟
کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق، رویزردی؟
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
ای سیمتنِ سیاهگیسو!
کز فکر، سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کردهست
دورانِ سپهرِ لاجوردی
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خُردی
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که «صبور باش»، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحمل است و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مَردی
کتاب، شعر، ادبیات