✌#شصت_و_هشتمین_کتاب
🍃بسم رب الشهدا🍃
در روشنای صبح،موقعیت جغرافیایی مقرّ تیپ سیدالشهدا را بهتر درک کردم.
چهار_پنج تا خانه توی دامنه ی تل، وسط دشت.🤔
کدخدا سفره ی صبحانه را پهن کرد
امیر آمد که: زود جمع کنین، راننده اومده دنبالتون.
قرار بود با اسماعیل برویم به مناطق عملیاتی و نقطه به نقطه ی خاطراتش با عمار را تعریف کند.
چند لقمه از املت کدخدارا تند تند دادیم پایین🙄
رسول باز با شیشه ی روغن زیتون نشست پای صبحانه، کدخدا گفت:
نگاش کن!🤨
پوست و استخونه...
این روغن هارو اگه من خورده بودم، الان شده بودم اندازه ی فیل😂
راننده دم پله ها ایستاده بود.
جوان هیکلی با تیشرت مشکی چسبان.
زیر نم نم باران سیگار دود میکرد...
امیر معرفیش کرد:
(اِسی، لا مشکل؟)
چشمانش را تنگ کرد...
پک محکمی به سیگارش زد و گفت:
(لا مشکل، مشکل فقط امریکا!)
اسمش اسماعیل بود.
برای اینکه با اسماعیل خودشان قاتی نشود، صدایش میزدند اِسی...
《اینبار آقای جعفری برای نوشتن کتاب در مورد رفیق شفیقش، پا به #سوریه میزاره تا در مورد #حاج_عمار، فرمانده ی تیپ سیدالشهدا(ع)، از زبون همرزماش و کسایی که باهاش بودن، پرس و جو کنه
پیشنهاد میکنم کسایی که کتاب #عمار_حلب رو خوندن، حتما حتما این کتابو هم بخونن😊
یا حتی اگرم نخوندن، این کتابو امتحان کنن
خیلی خیلی عالیه🌱》
@Horre_Shohada69
#کتابخانه_زینبیون
#ما_ملت_امام_حسینیم
#ما_ملت_شهادتیم
#جاده_یوتیوب
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#حاج_عمار
@ketabkhoone_zeinabioon