سلام بر همراهان عزیز اهل مطالعه🍂
حاضرید بریم یه سراغ از کتابهایی که تازه خوندین یا احیانا جدیدا خریدین بگیریم؟!
من مهرماه بعد جابجایی تو خونهی جدید این چند کتاب رو خوندم:
آوازهای روسی، آبنبات دارچینی، آبنبات نارگیلی، عشق مراقبت میخواهد.
و این چند کتابی که عکسشون رو میبینید تازه خریدم. البته همگی چاپ قدیم بودن و خریدم صرفه اقتصادی داشت.
مثلا کتاب "آنک آن یتیم نظر کرده" که رمان زندگی پیامبر ص هست الان با قیمت ۲۵۰ تومن به فروش میرسه ولی من ۹۰ خریدم!
رمان "پریباد" ۲۲۵ تومن هست که با ۵۹ شکارش کردم!
قیمت فعلی داستان جذاب "رومی روم" هم که از دیشب شروع کردم بخونم ۱۲۰ تومن هست که ۶۳ خرجش کردم و اما "عشق مراقبت میخواهد" !
فقط به عشق قیمت ۱۸ تومن خریدمش که ۷۰ خرجش نکنم!
خلاصه ما کتابخوان ذوابعادی هستیم و از عشق و زندگی غافل نیستیم😁
خب حالا شما بیایید از کتابها بگید برامون.
#گزارش_کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ پنجم از کتاب تو شهید نمی شوی
بار آخری که در اسلامشهر دیدمش، نگران بود که بعد از شهادتش کسی شماتتی بکند؛ به ویژه در حق رهبر عزیز انقلاب.
میگفت: "می ترسم بعد از ما پشت سر آقا حرفی زده شود."
محمودرضا خیلی هوشیار بود. فکر همه جای بعد از شهادتش را کرده بود. جنس نگرانیش را می دانستم.
نگران این بود که مثل زمان جنگ، کسانی بگویند که جواب خون این جوانها را چه کسی می دهد و از این حرف ها. نمی دانستم در برابر حرفش چه باید بگویم.
گفتم: "این طوری فکر نکن. مطمئن باش چنین اتفاقی نمی افتد." وقتی این را گفتم برگشت گفت: "من می خواهم کار بزرگی انجام بدهم. نباید حرفی زده شود که ارزش آن را پایین بیاورد."
چیزی پیدا نکردم در جواب حرفش بگویم. بی اختیار گفتم: "خون شهدای ما مثل خون سیدالشهدا علیه السلام است. صاحبش خداست. خدا نمی گذارد چنین اتفاقی بیفتد."
گفت : "به هیچ کس اجازه نده پشت سر آقا حرف بزند. "
خودش این طور بود. دیده بودم که وقتی کسی حرف نامربوطی درباره ی آقا می زد، اخم هایش می رفت توی هم. اگر با بحث می توانست جواب طرف را بدهد، جواب می داد و اگر میدید طرف به حرفهایش ادامه میدهد بلند میشد و میرفت.
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا قسمت ۱۲
هنوز تو فکر تصادف بودم و دلم پژمرده بود.
نکنه بینشون مادری بوده که بچهاش چشم انتظارش بوده؟ نکنه بچهای تا آخر عمر منتظر مادر به سفر رفته اش بمونه؟ خدایا!
فکر بچه ها کلافه ام کرده بود. کتابی که همراهم بود رو باز کردم و چند صفحهی ابتدایی کتاب رو خوندم ولی وقتی نشانک دست ساز زینب رو لای کتاب دیدم دوباره یاد بچه ها افتادم.
فکرم آشفته شد و نتونستم ادامه بدم. کتابو بستم و رفتم تو فکر. یعنی الان زینب آرومه یا چشماش میباره؟!همین موقع بود که صدای گوشی دراومد.
خواهرم بود. بعد از سلام و احوالپرسی پرسید راه افتادی؟
گفتم: آره!
گفت: خبر داری ظهر حبیب هم با زن و بچه اش راهی شدن؟
یه لحظه جا خوردم! برنامه رفتن داداشم اینا که کنسل شده بود. پرسیدم چطوری؟ گفت داستان داره، اونا هم برنامه رفتنشون یک دفعه جور شد و الان تو راه هستن و ادامه داد علی هم با خانوادهاش همراه نواب الان باید حوالی مرز باشن. تو هم که تو راهی خواهر!
موندیم من و فاطمه و زهرا که ماهم بزودی با کاروان راه میفتیم.
خبر خیلی خوبی بود و کمی سرحال شدم.
اگه میتونستم خواهر برادرهام رو تو کربلا ببینم حالم خیلی خوب میشد و تا عید که دوباره ببینمشون شارژ میشدم.
تازه گوشی رو قطع کرده بودم که مامانم زنگ زد.
بعد سلام و علیک با لحنی دلسوزانه گفت: مطمئنی بچه هات اذیت نمیشن؟ اونا خیلی بهت وابستهن. کاش نمیرفتی یا میبردیشون.
گفتم: مامان! خیلی به این سفر نیاز داشتم. خیلی!
مامانم گفت: نزدیک هم نیستیم پاشم بیام پیش بچه ها یا بیارم پیش خودم،کاش تنهاشون نمیذاشتی.
گفتم: مامان نگران نباش پیش باباشون هستن. باور کن تنها ولشون نکردم.
تازه! قراره امشب یه عروسک سخنگو بخرن اونموقع باهاش مشغول میشن و اصلا یادشون میره من نیستم.
مادرم جوری حرفم رو تایید کرد که فهمیدم مثل خودم، باور نداره عروسک بتونه جای منو پر کنه ولی دارم سعی میکنم بزور جایگزین خودم بدونم و به بقیه بقبولانم!
از لحن صحبتهای مادرم معلوم بود دلش گرفته. بیشتر بچه هاش راهی کربلا و تو جاده بودن ولی خودش نتونسته بود بیاد.با بغض التماس دعایی گفت و سپرد براش دعا کنم و خداحافظی کردیم.
عجب سخته مادر بودن!
آخرهای صحبت با مامانم خواهر بزرگترم پشت خط بود.دلم میخواست رد تماس بدم چون میدونستم از این که نتونسته بیاد چقدر ناراحته و من نمیتونم کاری براش بکنم ولی تماس رو جواب دادم.
قبل از سلام صدای گریه اش بود که توی گوشم پیچید. دلم رو بدرد آورد.
هر دو گریه میکردیم اون با صدا و من بی صدا تا کسی از اطرافیانم متوجه نشن.
از این که شرایطش برای اومدن جور نبود هایهای گریه میکرد و من دلم خون میشد.
نمیخواستم بهش بگم:
بُعد منزل نبُوَد در سفر روحانی
چون هر موقع اینو به خودم میگفتن توی دلم میگفتم:
نوبت ما که رسید، آسمان تپید؟!!
به نظرم این حرف گاهی اوقات بجای این که آب روی آتش باشه، طرف رو بیشتر میسوزونه.
حرفی برای دلداری دادن نداشتم و قطع و وصل شدن صدا توی جاده دلیلی بر خداحافظی و قطع تماس بود.
حساب کردم دیدم جمعا ۱۲ نفر از خانواده ی ما راهی این سفر هستند و هر کدوم از گوشه ای به سمت دریای خروشان حسين علیه السلام راهی شدند.
حامد زمانی توی سرم شروع به خوندن کرد
چشمه چشمه؛ موج موج؛
کوچه کوچه؛ رود رود
تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن؛
شکستن سردی دی و غرور اهرمن
حالا بازم بشمرن؛
اینا گزینه های روی میز ماست
حالا بازم بشمرید؛
گزینه ی روی میزتون چیاست
حالا بازم بشمرید؛
همه میدونن این آخرای قصه ی شماست
پیش خودم گفتم شاید این جمعیت ميليوني قراره یکی از گزینه های روی میز لشکر آخرالزمان باشه... به امید ظهورش
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_دوازدهم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀
📝 برشِ ششم از کتاب تو شهید نمی شوی
تهران که بودم، با ماشین خیلی این طرف و آن طرف می رفت. می توانم بگویم بیشتر عمرش در تهران توی ماشینش گذشته بود! مدام هم پشت فرمان موبایلش زنگ می خورد؛ همه اش هم تماس های کاری.
چند باری به او گفتم پشت فرمان این قدر با تلفن صحبت نکن. ولی نمی شد انگار. گاهی که خیلی خسته و بی خواب بود و پشت فرمان در آن حالت می دیدمش، می گفتم بده من رانندگی کنم.
با این همه، دقت رانندگی اش خوب بود. همیشه کمربندش بسته بود و با سرعت کم رانندگی میکرد.
یکی از هم سنگرهایش بعد از شهادتش می گفت: "من بستن کمربند ایمنی را در سوریه از محمودرضا یاد گرفتم. تا می نشست پشت فرمان، کمربندش را می بست. یک بار به او گفتم اینجا دیگر چرا می بندی؟ اینجا که پلیس نیست."
گفت : "می دانی چقدر زحمت کشیده ام با تصادف نمیرم؟"
#معرفی_کتاب_شصت_و_پنجم
#تو_شهید_نمی_شوی
#محمودرضا_بیضایی
#احمدرضا_بیضایی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا قسمت ۱۳
هر چه جلوتر می رفتیم باورم میشد دارم میرم به سمت کربلا، ولی برای رسیدن به مرحله ی "لیطمئن قلبی" لازم بود تا از مرز مهران رد بشم و پام برسه نجف و کربلا و چشمام با دیدن گنبد حرم داغ بشه تا واقعا باور کنم که بالاخره اومدم و رسیدن به این مرحله، خیلی سخت بود.
زهرا خانم چرت کوتاهی زده بود و بعد بیدار شدن از کیف دستیش یه پلاستیک آجیل و مغزیجات درآورد و به همه تعارف کرد.
نه حس خوردن داشتم نه کتاب خوندن!
خانم راننده که تو صحبت های اولیه فهمیده بود ۳ تا بچه کوچیک دارم از آینهی جلوی ماشین یه نگاهی بهم کرد و گفت: درکت میکنم نبود مادر برای بچه ها سخته، دختر من با اینکه ۲۰ سالشه ولی موقع اومدنم گریه کرد... چه برسه بچه های تو که کوچیک هستن.
یادم نمیاد بعدش چی گفت.
مجددا احساس عذاب وجدان اومده بود سراغم و داشت خفه ام میکرد! این چه کاری بود که من کردم! آخه کدوم مادرعاقلی سه بچهی وابسته رو تو شهر غریب به پدری پرمشغله میسپره و میره زیارت؟!
چشمام رو بستم تا شاید بتونم کمی بخوابم ولی جدال عقل و دلِخودم و دلِمادرانهام ادامه داشت. این وسط دلِخودم که در مقابل تیم عقل و دلِمادرانه ام تنها بود، شروع کرد به جستجوی مقصر ماجرا و ناگهان یقه ی همسرم رو گرفت.
راست میگفت! چرا همسرم نیومد که من مجبور بشم تنهایی به این سفر بیام؟
مگه قرار ما از اول سفر خانوادگی نبود؟
اگر اونم میومد من با خیال راحت با بچه ها میومدم و سختی های سفر نصف میشد و بچه ها خاطره خوبی از کربلا تو ذهنشون میموند.مقصر من نیستم که دارم میرم، بلکه همسرم هست که نیومد!
دلمادرانه ام میگفت:خودت دیدی که همسرت تلاشش رو کرد ولی خب شرایط جور نشد که بیاد، تو چطور تونستی ۳تا بچه رو تنها بذاری بیایی؟! به تو هم میگن مادر؟!!
عقل در سکوت محض فقط به هر دو دل نگاه میکرد.
در حالی که من مشغول جدال عقل و دل بودم زهرا خانم مشغول چانه زنی با خانم راننده بود تا کرایه سفر رو بیاره پایین و نهایتا با کسر ۵۰ هزارتومن از سهم هر کدوممون موفق به پس انداز ۱ دینار و ۱۵ هزارتومان شدیم. گویا عایدی مذاکرات اقتصادی نیم ساعته ی زهرا خانم بیشتر از مذاکرات هشت سالهی برجام یعنی " هیچ!" بود!
نیم ساعتی به اذان مغرب مونده بود که به روستای کرتیل آباد از توابع شهرستان ملایرِ همدان رسیدیم.
اهالی خونگرم روستا کنار جاده موکب زده بودند و با چایی و شربت و شام از زائران کربلا پذیرایی میکردن.
فکر نمیکردم به این زودی موکب ببینم! تصورم از موکبهای اربعین، توی مسیرهای بعد از مرز بود و این موکب با فاصلهی چند صد کیلومتر مانده به مرز حس غریب و شیرینی ایجاد کرده بود.
برای استراحت و نماز از ماشین پیاده شدیم.
بساط چایی روبراه بود.
اول رفتیم سمت چایی. البته تو این مرحله، لیوانی که زهرا خانم بهم داده بود توی کولهام جا موند و مجبور شدم لیوان یکبار مصرف استفاده کنم و سرانه ی استفاده از لیوان یکبار مصرف کشور رو یک عدد بالاتر ببرم!
بعد چایی لازم بود به مادرشوهرم زنگ بزنم و بهشون بگم که راهی کربلا شدم.
حالا که عالم و آدم از رفتنم خبردار شده بودن، دور از ادب بود که بدون خداحافظی از مادرشوهرم برم کربلا.
زنگ زدم خونه مادرشوهرم و بعد سلام علیک بهشون گفتم: مادر حلال کنید منم دارم میرم کربلا!
مادرشوهرم گفتن: بسلامتی پس "رفتنتون" جور شد؟
گفتم: راستش "رفتنم" جور شد! شرایط برای سفر خانوادگی جور نشد، بچه ها رو سپردم باباشون و تنهایی دارم میرم! ولی دو سه روزه برمیگردم.
گفت: زیارتت قبول باشه ولی بچه هات میتونن بمونن؟ ماجرای خرید عروسک سخنگو رو با آب و تاب بهش گفتم که بدونن جایگزین دارم!
با اخلاقی که از مادرشوهرم سراغ دارم میدونم عروسک رو اصلا جدی نگرفت و فکر کرد خودم بیشتر از بچه ها از عروسک خوشم اومده و بعد گفت: باشه برو بسلامت ، منم چند ساعت قبل تازه فهمیدم فهیمه و حبیب با ۲تا بچه ی کوچیک راه افتادن رفتن کربلا! آخه نگفتن اون دوتا بچهی کوچیک طاقت گرما رو ندارن؟! باز تو میخوای زود برگردی ولی اونا خدا میدونه کی برمیگردن. آخه فهیمه چرا پاشد رفت؟!
رسما خواهر شوهرم به عنوان سپر انسانی ضرباتی که ممکن بود نصیب من بشه رو گرفت! من که راضی نبودم مادرِ "خواهرشوهرم" که "زن دادشم" هم بود، ازش شاکی بشه ولی ته دلم گفتم: "الهی رضا برضائک" !
در واقع من و خواهر شوهرم هر دو از طرف مادرهامون محکوم بودیم.
مادرمن به جرم نبردن بچه ها منو محکوم میکرد و مادر فهیمه اون رو به جرم بردن بچه ها!
بالاخره ما مادرها چه کار کنیم که حرف نشنویم؟!! سفر با بچه عاقلانه است یا غیرعاقلانه؟
شکسپیر درونم به صدا دراومد:
"بردن بچه به سفر یا نبردن؟ مسئله این است!"
#خاطرات_پیاده_روی_اربعین
#قسمت_سیزدهم
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
کتابنوشان
سلام و عرض ادب خدمت همراهان عزیز🍀 این روزها که مظلومیت فلسطینیها رو میبینی زیاد به امام زمان عج و
راستی دوستان برای سه شنبه های مهدوی روتون حساب کنم؟
ممنون میشم پیام سنجاق شده رو بخونید و با ارسال به اطرافیانتون، تو گسترش کمی و کیفی این حرکت کمک کنید.
به امید ظهور حضرتش🌸
#سه_شنبه_های_مهدوی
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
May 11