eitaa logo
کتابنوشان
1.2هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
414 ویدیو
10 فایل
سلام و ادب با "کتابنوشان" همراه شوید و هر روز جرعه ای کتاب بنوشید! ما اهل تک خوری نیستیم! باهم کتاب نوش جان میکنیم. ارتباط با رامیان: @OFOQRAMIYAN
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطرات کربلا، قسمت ششم آخرین شبی بود که خونه بودم. رضایت همسر و بچه‌ها برای رفتنم حاصل شده بود و با جور شدن اسنپ یه گام به پیاده‌روی اربعین نزدیک شده بودم. در جریان بودم که دو خواهر و خواهرزاده ام و دو تن از برادرام هم بزودی از شهر خودمون راهی کربلا میشن. تصمیم گرفتم خبر رفتنم رو به خواهرم بگم ولی مخفیانه بینمون بمونه تا بعدا در صورت صلاحدید منتشر بشه! چون طاقت نداشتم بیش از این راز نگه دار باشم طی یک تماس کاملا "غیرضروری" با ذوق و شعف به خواهرم گفتم که منم رفتنی شدم! خواهرم با تعجب پرسید با خانواده دیگه؟ گفتم نه! با اذن ولی و اولاد، تنهایی میرم! خواهرم گفت: چطوری؟ کاروانی؟ گفتم: نه! با یکی از خانم های *جنداب که دوستیم میرم. همون عمه‌ی مطهره که میشناسی! زهرا خانم چون کار داشت و می‌خواست سریع بره و برگرده وقتی فهمید میخوام دوسه روزه برم و برگردم گفت بیا باهم اسنپ بگیریم و بریم! فردا ظهر راهی میشیم ان شاالله . شما کی حرکت می‌کنید؟ خواهرم بعد این که منو کاملا تخلیه ی اطلاعاتی کرد گفت: پس دخترات چی میشن؟! گفتم: بابا! دیگه خودکفا شدن. چند وقتیه زهرا حمامشون میکنه، هرچند در حد گربه شور کردن ولی برای ۳ روز همونم قابل قبوله. بلحاظ سرویس بهداشتی هم نسبتا خودکفا شدن. تازه پیش باباشون هستن! وسط بیابون که ولشون نمیکنم. از لحاظ غذا هم اصلا جای نگرانی نیست. درسته اینجا روستاست ولی دوتا غذاخوری داره، ناهار رو از بیرون میگیرن، برای شام هم بقیه‌ب ناهار یا ماستی چیزی می‌خورن. میدونی که شوهرم اهل غذای فریزری نیست خوشبختانه! خواهرم با قاطعیت گفت: اصلا حرف رفتن نزن با اون وابستگی عاطفی دخترات، یا نرو، یا ببرشون. تمام ذوق و شوقم پرید! گویا واقعا برای رفتن باید هفت خوان رستم میگذروندم! بعد چندین سال که بچه ها از مرحله ی طاقتِ‌مادر فرسای شیرخوارگی و پوشکی گذشته بودن و کرونایی هم نبود و من هم هنوز احساس جوانی می‌کردم، دلم می‌خواست فارغ البال به سفر برم ولی مدام با موانع برخورد می‌کردم. موانعی که شاید در حد ۷ خان رستم نبود ولی حداقل ۶خان سهراب محسوب می‌شدن! با گفتن باشه رو حرفات فکر می‌کنم با خواهرم خداحافظی کردم ولی سپردم محتوایِ مذاکراتِ تلفنی محرمانه بمونه و هیچ کس خصوصا مادرم ندونن، چون بابت بچه ها نگران میشن. هرچند به خواهرم گفتم باشه به حرفات فکر میکنم ولی خللی تو رفتنم ایجاد نشد. فردای اون تماس غیرضروری و نزدیک یک ساعت مانده به حرکتم مادرم باهام تماس گرفت... . *جنداب: یکی از روستاهای قم که ما به عنوان طلبه ۸ سال ساکن اونجا بودیم. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خدمت کتابنوشانی‌های عزیز🍀 بریم برای هدیه کتاب مهرماه؟!📚 این ماه پنج کتاب برای هدیه به شما تهیه کردیم.🎁 ۳ نسخه کتاب"ستاره‌ها چیدنی نیستند" ۲ نسخه کتاب "خاطرات سفیر" ◀️شما به دو طریق می‌تونید توی چالش این ماه شرکت کنید: ۱. راجع به "دنیای بدون اسرائیل" برامون یک یا دوخط بنویسید.📝 و یا ۲. برش های کتاب خداحافظ سالار رو بخونید و این سوال رو جواب بدین:📝 سوال: سردار حسین همدانی چه کسانی رو تکفیری میدونستن؟ می‌تونید با ارسال این پیام به دوستانتون، اون ها رو هم به چالش کتابنوشان دعوت کنید. راستی کتاب خداحافظ سالار رو بالای کانال سنجاق کردم تا دسترسی راحتی داشته باشید. جوابها رو بفرستید آیدی خودم https://eitaa.com/OFOGRAMIYAN از مشارکت شما ممنونم.🌸🍃 ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام همراهان عزیز صبح سرد پاییزتون بخیر🍂 شما هم بگید دنیای بدون اسرائیل چه ویژگی هایی داره؟ جواب هاتون رو برامون ارسال کنید. ما منتظر جواب های شما به چالش کتابنوشان هستیم. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جرعه ای کتاب بنوشیم🍀 📝 برشِ هفتم از کتاب آبنبات دارچینی رویم نمی شد بروم جلو. پدر دریا داشت با عصبانیت سیگار می کشید. فکر کردم بروم جلو چه بگویم؟ سرِ صحبت را چگونه باز کنم؟ _ مسافرا سوار شن! بروم؟ نروم؟ رمز این لامصب چند بود؟ آها .... به یاد پلاک دوازده عدد صفر دوازده را انتخاب کرده بودم و در آن مدت عدد صد و بیست را وارد می کردم. پدر دریا داشت می رفت طرف اتوبوسشان. با خودم گفتم صدایش کنم یا نکنم؟ زبانم قفل شده بود. _ سلام پدر دریا همچنان داشت سیگار می کشید و از چیزی عصبانی بود. شاید ناراحت بود که چرا مامور تشخیص داده که او باید بیشتر بازرسی شود. با خود گفتم یادم باشد اگر پدرزنم شد یا هیچ وقت در این زمینه ها با او شوخی نکنم یا اگر از دستش ناراحت شدم فقط در این زمینه با او شوخی کنم. _ سلام معلوم بود من را نشناخته است. مانده بودم چه بگویم. _ من محسنم؛ دوستِ امین. پدر دریا سیگارش را روی زمین انداخت، آن را لگد کرد، و با من روبوسی کرد. اگر از دهانم درآمده بود و به جای امین اسم دریا را بر زبان آورده بودم حتما سیگارش را دوباره بر می‌داشت و من را لگد می کرد. پدر دریا لبخندی زد. اگر قیافه ی آقای جاجرمی جلوی چشمم نیامده بود، حتماً به خاطر لبخندش جوگیر می شدم و می گفتم: "بوی مواد شد که! " _ مسافرا سوار شن. زبانم بند آمده بود نمی دانستم چه بگویم. پدر دریا می خواست برود اتوبوسشان جلوتر از مال ما بود و داشت راه می افتاد. _ مهندس الکی، سوار شو. حالا شاگرد راننده ی ما هم داشت من و بقیه ی مسافرها را صدا می زد که زودتر سوار شویم. پدر دریا داشت می رفت و چون دیدم وقت نیست و یک دنیا حرف هست فکری به ذهنم رسید‌. برگه ی آدرسی را که آقای دکتر داده بود درآوردم تا پشتش آدرس دریا را بنویسد. سوار اتوبوس که شدم، دیگر برایم مهم نبود که توی بوفه ام و کسی که کنار من توی بوفه نشسته کفشش را درآورده است. مهم نبود اسم هم کلاسی‌های دانشگاهی‌ام به قیافه شان می آید یا نه. خیلی چیزهای دیگر هم برایم مهم نبود. چون چیزهای دیگری برایم مهم شده بود. از اتوبوسِ جلویی که سبقت گرفتیم، برای پدرِ دریا دستی تکان دادم و به جایِ او یک پیرزن، که فکر کرد برای او دست تکان داده ام، برایم دست تکان داد. به آدرسی که توی دستم بود نگاه کردم و به جای همه ی آن " خداحافظ " گفتن ها با خودم گفتم سلام دریا. کاغذِ آدرس را تا کردم و سمتِ آدرسِ دریا را، توی جیبِ پیراهنم، روی قلبم گذاشتم. فاتحه ای هم برای آقای جاجرمی خواندم که با لبخند داشت به من می گفت: " زندگی همینه آقا محسن.... ! " ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این کلیپ رو خیلی دوست دارم. مقاومت رو با زبان هنر به تصویر کشیده. پیشنهاد میکنم حتما ببینید. ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
خاطرات کربلا. قسمت هفتم از صبح که بیدار شده بودم سریع مشغول پختن نهار و مرتب کردن خونه و جمع کردن وسایل کوله‌م بودم. قرار بود ساعت ۳ بعد از ظهر با اسنپ راهی بشیم. سعی کردم کوله‌ام سبک باشه. جز یکی دوتا لباس خنک و چفیه، اسپیکر، دستمال کاغذی و شارژر نمی‌خواستم چیز زیادی بردارم. بچه هام وقتی دیدن اسپیکر رو هم میبرم با تعجب پرسیدن مامان اونو دیگه چرا؟ بهشون گفتم دوست دارم اونجا بعضی مداحی ها و دعاها رو حین پیاده روی پخش کنم. اینم یه جور فضاسازی هست و کار خیره! شاید کسی دعایی که پخش میکنم رو بخونه و منم تو ثوابش شریک بشم. از نگاه زهرا حسرت رو میخوندم، خصوصا که فهمیده بود برادرزاده ام که تقریبا هم سن و سال خودش هست، همراه خانواده به طرف کربلا راه افتادن. سعی کردم چشم تو چشم بچه ها نشم. احساس عذاب وجدان و گناه داشتم. بازم عقل و دل درونم گلاویز شده بودن! عقل میگفت بمون، دل میگفت برو. البته همون دل هم دو قسمت شده بود. دل خودم میگفت برو، اما قسمت مادرانه ی دلم می‌گفت تمومش کن، برو بچه هاتو بغل کن و بگو بازی تمومه. دیگه نمیرم و پیشتون می‌مونم. وسط دل دل کردن صدای زینب رو از تو اتاق بغلی می‌شنیدم که شعر تیتراژ پایانی کارتون کوزت رو برای خودش زمزمه می‌کرد: همیشه عزیزی واسم مادر تو رو به مهربونی می‌شناسم دور از تو انگار، دنیا تاریکه پر دلتنگیه احساس من کاش که می‌شد یه روزی دوباره قدم بزنیم دوتایی دوباره یه روزی برمی‌گردی به دنیای زیبای من چشم به هم بزن تا دوباره من عشق تو نجوا کنم! با شنیدن این زمزمه که حالا معصومه و زهرا هم با زینب زمزمه اش می‌کردن دوباره چشمام آماده ی باریدن شدن. پشت هر کلمه‌‌ احساساتشون نهفته نبود بلکه فریاد می‌زد که نرم. بازم داشت پاهام برای رفتن سست می‌شد. اگه عمرم به برگشتن قد نمیداد چی؟! عقل و هر دو دلم رو در حال جنگ رها کردم و مشغول کارهای خونه شدم چون نتیجه داشت دو یک به ضرر تیم عقل تمام می‌شد. حوالی ظهر بود که همسرم از قم رسید. از دیدن وسایلی که خریده بود هم جا خوردم هم کلی ذوق کردم. یه کوله‌پشتی مخصوص پیاده روی اربعین که کلی جا و بند و آویز داشت. یه کیف گردن آویز مخصوص قرار دادن گذرنامه و گوشی و دینار و خلاصه اشیاء قیمتی یک عدد سایه بان و ۱۰۰ عددپیکسل با تصویر حاج قاسم سلیمانی برای هدیه دادن به بچه های موکب‌دار عراقی. با دیدن تجهیزات سفر خصوصا پيکسل ها دیگه به مرحله ی سیر در ابرها رسیده بودم. من و این همه خوشبختی محاله! ✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32