eitaa logo
"خادمین سرزمین ملائک"🇮🇷🇵🇸
4.4هزار دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
59 فایل
پـدرم گـفـت اگـر خادم ایـن خانہ شـوی🍂 همہ ے،زنـدگـےوآخـرتت تضـمـین است(💚) اینجــا از خـــادمــۍ تاشهــادت،فاصله اے نــیست! ادمین @ya_mahdi65 اینستاگرام ما https://www.instagram.com/khadem_koolehbar
مشاهده در ایتا
دانلود
-🫧 دو راهکار اصلۍ کھ انسانِ مؤمن را به مقام شهادٺ میرساند : اشك و عبورِ از نفس است . -مقام‌معظم‌رهبرۍ @khadem_koolehbar
میدونۍچیہ؟ همہ‌منتظر‌امام‌زمان‌هستن‌ولۍ "خودشون‌و‌بسازن"👀🌾 [-استاد‌پناهیان🎙] @khadem_koolehbae
. . مرگ‌برای‌مارسیدن‌به‌شهادت‌ وبزرگی‌است‌ما‌فرزندان‌کسانی‌هستیم‌ که‌جز‌زیبایی‌در‌دفاع‌از‌وطن‌ندیدیم..! @khadem_koolehbar
. . دعا‌کن‌برای‌عاقبت‌بخیری‌من تویی‌که‌بخیر‌شد‌عاقبتت :)🕊 🪴 @khadem_koolehbar
760.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. . صداقت‌وشهادت‌اتفاقی‌هم‌قافیه‌نشدن اگر‎صادق‌باشیم‌حتماشهیدمی‌شویم يَجْزِيَ‌اللَّهُ‌الصَّادِقِينَ‌بِصِدْقِهِم 🌱 @khadem_koolehbar
. . بهترین‌کار‌برای‌به‌هلاکت‌نیفتادن درآخرالزمان،‌دعای‌فرج‌امام‌زمان(عج)است البته‌دعای‌فرجی‌که‌درهمه‌ی‌اعمال‌ما‌اثر بگذارد...! 🌱 @khadem_koolehbar
. . شهادت‌درد‌دارددردکشتن‌لذت.. دردگذشتن‌ازدلبستگی‌ها قبل‌ازاینکه‌بادشمن‌بجنگی بایدبانفست‌بجنگی شهادت‌رابه‌اهلِ‌درد‌میدهند:) 🪴 @khadem_koolehbar
. . خوشا‌به‌حال‌آنانکه‌ دراین‌قافله‌نـور جـان‌وسرباختند...(:♥️ 🌱 @khadem_koolehbar
شهادت مقصد نیست🥀 راه است، مقصد خداست و شهادت معقول‌ترین راهِ رسیدن به خدا....😇 الهی! طی کردن این راهم آرزوست♥️ @khadem_koolehbar
🌱 هر‌ طوفانی توی زندگیت یه رنگین کمون به دنبال داره🌪🌈 @khadem_koolehbar
[وَمَنْ‌يَتَّقِ‌اللَّهَ‌يَجْعَلْ‌لَهُ‌مَخْرَجا ِ] "وهرکس‌تقواۍالهۍپیشہ‌کند، خداوندراه‌نجاتۍبراۍاو‌فراهم‌مۍکند"💛 @khadem_koolehbar
"خادمین سرزمین ملائک"🇮🇷🇵🇸
1⃣7⃣قسمت هفتاد ویکم: تو نفهمیدی ...  جا خورد ... ـ نه قربانت ... خودت بخور ... این دفعه گرم تر جل
2⃣7⃣قسمت هفتاد ودوم: امثال تو  صدام خسته و خواب آلود ... از توی گلوم در نمی اومد ... - به داداش ... رسیدن بخیر ...  رفت سر کمد، لباس عوض کردن ... - امروز هر کی رسید سراغ تو رو گرفت ... دیگه آخر اعصابم خورد شد ... می خواستم بگم دیوونه ام کردید ... اصلا مرده... به من چه که نیومده ...  غلت زدم رو به دیوار ... که نور کمتر بیوفته تو چشمم ...  - مخصوصا این پسره کیه؟ ... سپهر ... تا فهمید من داداش توئم ... اومد پیله شد که مهران کو ... چرا نیومده ... راستی دکتر هم اینقدر گیر داد تا بالاخره شماره ات رو دادم بهش ...  ته دلم گفتم ... ـ من دیگه بیا نیستم ... اون یه بار رو هم فکر کردم رضای خدا به رفتن منه ...  و چشم هام رو بستم ...  نیم ساعت بعد، سعید هم خوابید ... اما خواب از سر من پریده بود ... هنوز از پس هضم وقایع هفته قبل برنیومده بودم... نه اینکه از چنین شرایطی توی اجتماع خبر نداشته باشم، نه ... پیش خودم گیر بودم ... معلق بین اون درگیرهای فکری ... و همه اش دوباره زنده شد ...  فردا ... حدود ظهر ... دکتر زنگ زد ... احوال پرسی و گله که چرا نیومدی ... هر چی می گفتم فایده نداشت ... مکث عمیقی کردم ... - دکتر ... من نباشم بقیه هم راحت ترن ...  سکوت کرد ... خوشحال شدم ... فکر کردم الان که بیخیال من بشه ... ـ نه اتفاقا ... یه مدلی هستی آدم دلش واست تنگ میشه... اون روز، حسابی من رو بردی توی حال و هوای اون موقع... شاید دیگه بهم نیاد ولی منم یه زمانی رفته بودم جبهه ...  و زد زیر خنده ... من، مات پای تلفن ... نمی فهمیدم کجای حرفش خنده داره ...  آدم جبهه رفته ای که خون شهدا رو دیده ... اما بعد از جنگ، اینقدر عوض شده ... بیشتر اعصابم رو بهم می ریخت ...  ـ دیروز به بچه ها گفتم ... فکر نمی کردم دیگه امثال تو وجود داشته باشن ... نه فقط من، بقیه هم می خوان بیای ... مهرت به دل همه افتاده ...  تلفن رو که قطع کرد ... بیشتر از قبل، بین زمین و آسمون گیر افتاده بودم ... بیخیال کارم شدم و یه راست رفتم حرم ...  نشستم توی صحن ... گیج و مبهوت ...  - آقا جون ... چه کار کنم؟ ... من اهل چنین محافلی نیستم... تمام راه رو دختر و پسر قاطی هم زدن رقصیدن ... اونم که از ...  گریه ام گرفت ... ـ به خدا ... نه اینکه خودم رو خوب ببینم و بقیه رو ... دلم گرفته بود ... فشار زندگی و وضعیت سعید از یه طرف ... نگرانی مادرم و الهام از طرف دیگه ... و معلق موندن بین زمین و آسمون ... می ترسیدم رضای خدا و امر خدا به رفتنم باشه ... اما من از روی جهل، چشمم رو روش ببندم ... یا اینکه تمام اینها حرف هاش شیطان برای سست کردنم باشه ...  سر در گریبان فرو برده ... با خدا و امام رضا درد می کردم ... سرم رو که آوردم بالا ... روحانی سیدی با ریش و موی سفید... با فاصله از من روی یه صندلی تاشو نشسته بود ... دعا می خوند ... آرامش عجیبی توی صورتش بود ... حتی نگاه کردن به چهره اش هم بهم آرامش می داد ... بلند شدم رفتم سمتش ...  ـ حاج آقا ... برام استخاره می گیری؟ ... سرش رو آورد بالا و نگاهی به چهره آشفته من کرد ... ـ چرا که نه پسرم ... برو برام قرآن بیار ...  قرآن رو بوسید ... با اون دست های لرزان ... آروم آورد بالا و چند لحظه گذاشت روی صورتش ... آیات سوره لقمان بود ...  ـ بسم الله الرحمن الرحیم ... الم ... این آیات کتاب حکیم است ... مایه هدایت و رحمت نیکوکاران ... همانان که نماز را بر پا می دارند و زکات می پردازند و به آخرت یقین دارند ... آنان بر طریق هدایت پروردگارشان هستند و آنان رستگاران هستند ...  از حرم که خارج شدم ... قلبم آرام آرام بود ... می ترسیدم انتخاب و این کار بر مسیر و طریقی غیر از خواست خدا باشه... می ترسیدم سقوط کنم ... از آخرتم می ترسیدم ... اما بیش از اون ... برای از دست دادن خدا می ترسیدم ... و این آیات ... پاسخ آرامش بخش تمام اون ترس ها بود ... ـ حسبنا الله ... نعم الوکیل ... نعم المولی و نعم النصیر ... و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم ...