♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
« چرااین روزها کمتر زیارت عاشورا
می خوانی»
قبل اذان صبح بود. با حالت عجیبی از
خواب پرید.گفت:
«حاجی خواب دیدم. قاصد امامحسین
عليه السلام بود. بهم گفت : آقــا سلام
رساندندوفرمودند:«به زودی به دیدارت
خواهم آمد» یه نامه از طرف آقا به من
دادکه توش نوشته بود:«چرا این روزها
کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟»
همینجور ڪه داشت حـرف میزد گریـه
می کرد.صورتش شده بود خیس اشک.
دیگه تو حال خودش نبود.چندشب بعد
شهید شد.
امام حسین عليهالسلام به عهدش وفا
کرد...
#شهید محمدباقرمؤمنیراد✨
🎤راوی: حاج علی سیفی، همرزم شهید
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
سیدتعریف میکرد و میگفت داشتیم به
منطقهعملیاتی اعزاممیشدیمدر راه یک
نوار نوحه سینه زنی گـذاشته بودم ایـن
نوار را با مهدی زیاد گوش کـرده بودم و
کاملابرامون تکراری بود.برایهمهمعمول
اینه که وقتی یک نواری تکراری می شه
دیگـه اون حس و حال و اشتیاق اولیـه
برایگریهکردنبهوجود نمی یادخصوصا
اینکه اون نوار مداحی "نوحه" باشه نـه
"روضه".امااونروز با روزهای دیگه فـرق
میکرد یک نواری کـه قبلا بیش از دهها
بار اونرو گوش کـرده بودیم در ماشین
گذاشتهبودموبهراهمون ادامه میدادیم
همینکهداشتم رانندگی میکردم متوجه
شدم مهدی به پهنای صورتش دارهاشک
میریزه و گریه میکنه تو حال و هوای
خودش بود بعد دیدم یڪ ورقـه کـاغذ
برداشت وشروع کرد به نوشتن.در حال
نوشتن بودکه به مقصدرسیدیمو وقتی
ماشین ترمز کـرد مهدی هم سرش را از
اونبرگهبلندکردواون رو روی داشبورت
ماشین گذاشت و رفتیم برای عملیات...
بعدازعملیاتایندفعه تنهابسوی ماشیـن
برگشتمچون مهدیآسمانی شده بود در
حالروشن کردنماشین بودمکه یکدفعه
دیدم برگهای کف ماشین افتاده اون رو
برداشتم و نگاهش کردم بله همون برگه
ای بود که مهدی درحال نوشتن مطالبی
روی اون بود آخرین نوشته آقــا مهدی!
قطعهشعریدروصف حضرت علیاکبر؏ مهدیعاشق حضرتعلیاکبر؏بودوقتی
ازش پرسیـدم اسم گـروهان ویـژه خط
شکنتروچی بذاریم فوریگفتبگذاریـد
گروهــان حضرت علیاکبر؏ حتـی اسم
هیات عزاداری محله اشون هم به اسـم
علی اکبر؏هست وقتی میخواست آقـا
رو صدا بزنه می گفت علی اکبر لیلا!
ابتدای شعرش هم همین رو گفته.
«بسم الله الرحمن الرحیم»
یا علی اکبر لیلا؛
عشقتمیان سینهمن پا گرفته شکرخدا
که چشم تو ما را گرفته
دریاب دلها راتو باگوشه نگاهیحالا کـه
کار عاشقی بالا گرفته
عمریست آقاجاندلم ازدسترفتهپاییـن
پای مرقدت ماوا گرفته
گیسو کمند خوش قدوبالای اربابشش
گوشه هم با نور تو ماوا ...
شعری ڪه با رسیـدن ماشین به مقصد
نتونست کلمه آخرش رو کامل کنه!حالا
فهمیدم آنروز گریه جانسوز مهدی بـرای
کدام یک از اولیای خدا بود! ڪسی کـه
مهدی به اوعلاقه زیادی داشت وهمیـن
علاقه همباعث شد حضرت علیاکبـر؏
او را به مهمانی خود قبول کنه. مهـدی
جان سلام ما رو به آقا برسون...
#شهید مهدی صابری فرمانده گروهان ویژه خط شکن تیپ فاطمیون✨
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
#شهید منصور محبوبی
اغلباوقات با دوستان و همکلاسیهایش
پیرامـون مســائل روز و جـو حاڪم بحث
میکردند.در راهپیماییها شرکت می کرد.
بارها باماموران حکومت نظامی درگیرشد
و ماشیـن نظامۍشان را به آتـش ڪشید.
پای منبر آیتالله آیت اللهی رشد کرد. بعد
از یکی از همین سخنرانیها بود که مردم
با شعــار به خیابانها ریختند و نظامیـان
طاغـوتی، مـردم را به گلوله بستند شهیـد
منصور ضمن درگیـری به وسیلهی گلولهی
تفنگ در محرم 57 به شهادت رسید او را
با پیکانبار به بیمارستان بردند ولی چون
گلولهبه قلبشخوردهبود بهشهادت رسید.
صبحفرداجوانهااورا ازبیمارستانربودند
و در آن جو خفقان او را تشییع کردند.
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿✨
#برگیازخاطرات
یهو میومـد میگفت چرا شماها بیکارید؟!
میگفتیم حاجی نمیبینی اسلحه دستمونه؟!
یا ماموریت هستیم و مشغولیم؟!
میگفت نه،بیکار نباش!
زبونت به ذکر خدا بچرخه پسر...
همینطور که نشستی
هرکاری که میکنی ذکر هم بگو :)✨
#حاج_قاسم💔
🌱|@khadem_shohadajahrom
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
همرزمانش میگویند:عبدالحسین معنویت
خاصی داشت.مرتب روضـه میخــواند و
بیشتر اوقات دعا میخواند
او لحظهشهادت حال مخصوصی داشت؛
لحظهای کهگلوله تانکدشمنبه اواصابت
کرد، ما همه روی زمین خوابیدیم، بعداز
لحظاتیبرخاستیم،دیدیم که عبدالحسین
درحال سجده است. یکی از همرزمانش
ڪنارش آمد و او را صدا زد، اما جوابـی
نیامد او در سجده به دیدار اربابش امام
حسین (علیه السلام) شتافت.
بار آخــر میگفت:« من دیگر از ایـن سفـر
برنمی گردم.»
مادرش میگوید:وقتی به منزل می آمـد،
از نهـجالبلاغـه سخـن میگفت لا بـه لاۍ
یادداشت هایش مطالب زیادی پیرامـون
تفسیر قرآنوخطبه های نهج البلاغه بود.
نواردعایکمیل او کهوصیت کرده بود که
پس از شهادت به مادرش بدهند،قسمتی
از آن در دومیـن شب جمعۀ شهـادتش از
رادیـو پخـش ش.د، دعایـی فـوق العاده
تاثیرگذار بود.
ـ ــــروایتیازشهیدعبدالحسینڪـریمۍ
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
وصیت شهید عبدالحسین کریمی:
«الها؛ معبودا؛ رضایم به رضای تـو.
الهی؛ از تو میخواهم عاجزانه،
خاضعانه و متذلل که لحظهای مرا
به خود وامگذاری .خدایا؛ تـو مـرا
محکمبگیر.پروردگارا؛مرا ازهرگونه
کاری که هواینفس در آن باشد،یاد
تو در آن نباشد، بازم دار.
پروردگارا؛پناهمیبرم به تو و از تو
میخواهم که بهراه راستم داری و
لحظهای به خودم وامگذاری.»
🌷 #شهید عبدالحسین کریمی
مزار مطهر:گلزار شهدای رضوان
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا ﴿۶۳﴾فرقان
برای خلیل شام آوردند.
کنسرو لوبیا با نان
🍃 خلیل نگاهی کرد و گفت :بچه های گردان امشب شام چی خورند؟
🔸گفتند: تو بخور خیالت راحت به بچه ها شام رسیده.
باز پرسید بچه ها چی خوردند؟ وقتی فهمید بچه ها آن شب سیب زمینی آب پز با نان خورده اند،
👈گفت :برای من هم از همان بیاورید من هم مثل بچه ها ی لشکر چه فرقی میکنم
درضمن من به عنوان فرمانده لشکر باید چیزی بخورم که بقیه خوردند و همه برابر هستیم.
🍃روایتی از سردار #شهید خلیل مطهرنیا
مزار مطهر:گلزارشهدایفردوس
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
شبها بعد از تمرین غواصی در سـد دز،
خسته برمیگشتیم ،نگاهم به رجبعلـی
بود ڪه در آن سرما ساعت حدود 12
شب پتو را نصفه به روی خود داده با
تعجب دلیلش را پرسیدم.
رجبعلی گفت:تااحساسسرمامرا نیمه
شببیدارکنهویادخداباشموذکربگویم(:
.
🍃روایتی از #شهید غواص
رجبعلی ناطقی
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۰۴
مزار مطهر: گلزار شهدای رضوان
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
مادر بااشک گفت:«نرو، اگر شهید بشی من
میمیرم.» سیدعباس گفت:«با هـم میرویم
،ناراحت نباش.» محبت عجیبی بین مـادر
و سیـدعباس بود.همه از این رابــطه خبـر داشتند.
آنقدرکه همسایه سرکوچه کشیکمیداد که
کسی خبرشهادت سیدعباس را به مادرش
ندهد. آخر میدانستند اگر مادر این خبر را
بشنود جان میدهد.
وجان داد ....ومــادر و فـرزند در یڪ روز
تشییع شدند.
🍃 #شهید سیدعباسخرّمگاه
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
مادر بااشک گفت:«نرو، اگر شهید بشی من
میمیرم.» سیدعباس گفت:«با هـم میرویم
،ناراحت نباش.» محبت عجیبی بین مـادر
و سیـدعباس بود.همه از این رابــطه خبـر داشتند.
آنقدرکه همسایه سرکوچه کشیکمیداد که
کسی خبرشهادت سیدعباس را به مادرش
ندهد. آخر میدانستند اگر مادر این خبر را
بشنود جان میدهد.
وجان داد ....ومــادر و فـرزند در یڪ روز
تشییع شدند.
🍃 #شهید سیدعباسخرّمگاه
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات
کربلای 4 روی دلش داغ گذاشته بود،طاقت
نداشت در جهرم بماند . می خواست برگردد
با همه خداحافظی میکرد،حتی با در ودیوار
شــــهر و میگفت ایـن بــار آخــر است و مــن
دیگر زنده بر نمی گردم.
دخترش40 روز داشت.او را بغل کردو مرتب
نگاه می کــرد و می بوسید . گفتـــم چیـــکار
میکنی کاکا،چندساله جبهه میرفتی وسالم
برمی گشتی، این بار هم مثل همیشه.
گفت:میخواهمدخترم را یکدل سیرببینم،
شاید دیگر دیداری نباشد.
گفتم: برادر تو باید زنده بمانی و به انقلاب و
جبهه خدمت کنی!
گفت:نه،بایدروزی رفتچه بهترکه باشهادت
باشد.از زن و فرزند و دنیا خداحافظی کرد و رفت.
🍃 #شهید عبدالرضا مصلی نژاد
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی
♥️🌿🕊
#برگیازخاطرات شهید عبدالعلی ناظم پور
عبدالعلی به فکر جذب نیرو از داخل شهر هم بود. در شهر جهرم یک پایگاه تشکیل داد که محل آمد و شد بچه های تخریب لشکر باشد. جوانان وقتی وارد این محفل می شدند و حالات و رفتار عرفانی بچه های تخریب به خصوص خود عبدالعلی را می دیدند، خود به خود جذب تخریب لشکر می شدند. محل این پایگاه منزل خود عبدالعلی بود. ایشان عادت داشت مراسم های خود را با تلاوت قرآن شروع کند. روزی در یکی از این مراسمات نشسته بودیم و یکی از برادران قرآن تلاوت می کرد که صدای زنگ خانه بلند شد. نگاهم به عبدالعلی دوخته شد. آرام و با تمأنینه روی دو زانو نشسته بود و قرآن گوش می داد. زنگ در مرتب به صدا در می آمد اما ایشان حرکتی نمی کرد. تلاوت قرآن که تمام شد، بلند شد و رفت برای باز کردن در. به آن بنده خدایی که پشت در بود گفت: ببخشید، هنگام تلاوت قرآن بود و اگر بلند می شدم به قرآن بی احترامی می شد.
🍃 #شهید عبدالعلی ناظم پور
#شهدای_جهرم
کانالایتاقرارگاهخادمالشهدا↓
⌈🌙 @khadem_shohadajahrom
پیج اینستاگرامقرارگاهباهمینآیدی